علم، وسیله‌ای برای رسیدن به هدف است. علمِ خوب، راهنمایی‌های مفیدی برای نحوه‌ی هدایت زندگی‌مان ارائه می‌دهد. این کار را با دنبال کردن شواهد برای ساختن پایگاه دانش انجام می‌دهد؛ دانشی که در قالب «تئوری‌ها» (نظریه‌های علمی) سازماندهی شده‌اند و در واقع نقشه‌هایی از زمین بازی هستند.

یک تئوری خوب، مانند یک نقشه‌ی خوب، به شما می‌گوید که در اطرافتان چه می‌بینید. همچنین امکان پیش‌بینی دقیق را فراهم می‌کند. اگر جاده A را بروید و در فاصله B به راست بپیچید، به مقصد C خواهید رسید. روان‌شناسی، علمِ ذهن و رفتار است. بخشی از وظیفه‌ی ما ساختن دانش بر پایه تئوری‌هایی است که به افراد و جامعه کمک می‌کند در این مسیر ناهموار حرکت کنند.

روان‌شناسیِ علمیِ معتبر به ما اجازه می‌دهد پیش‌بینی کنیم که انسان‌های معین در شرایط معین چگونه عمل می‌کنند یا چه احساسی خواهند داشت. شخصیت A را در شرایط B قرار دهید و نتیجه C را خواهید گرفت. البته تئوری‌های ما آنقدر دقیق نیستند که رفتار فردی را با قطعیت مطلق پیش‌بینی کنند؛ بنابراین تنها چیزی که می‌توانیم بگوییم این است که افرادی که دارای پروفایل روان‌شناختی شخص A هستند، به احتمال زیاد در شرایط C به روش B عمل می‌کنند.

به همین ترتیب، درست است که انگیزه‌های فردی تا حدی پنهان می‌مانند. اما تمام کاری که علم ما می‌تواند انجام دهد، جستجوی شواهد همگرا (شواهدی که از چند سو یکدیگر را تایید می‌کنند) است که به یک توضیح منطقی برای رفتار شخص اشاره می‌کند. اگر ببینید آب سربالا می‌رود، می‌توانید حدس بزنید که پمپی در بوته‌ها پنهان شده است.

روان‌شناسان مجاز نیستند افرادی را که مستقیماً آزمایش و مصاحبه نکرده‌اند، رسماً تشخیص‌گذاری کنند. با این حال، ما مجاز هستیم اشاره کنیم که برخی «عادات رفتاری مشاهده‌پذیر» با «گرایش‌های شخصیتیِ شناخته‌شده» مطابقت دارند و می‌توانیم از تئوری‌های تثبیت‌شده برای پیش‌بینی نتیجه احتمالی قرار دادن این افراد در محیط‌های اجتماعی یا سیاسی استفاده کنیم.

شخصیت‌های عمومی به دلیل ماهیت‌شان، داده‌های غنی‌ای از عادات، تمایلات و الگوهای گفتاری خود ارائه می‌دهند. برای مثال دونالد ترامپ؛ روان‌شناسان فرصت کافی برای مشاهده رفتارهایی شامل نمایش مکرر خودبزرگ‌بینی، تکانشگری (انجام کارهای ناگهانی بدون فکر به عاقبت آن) و خشمِ انتقام‌جویانه نسبت به مخالفان داشته‌اند؛ رفتارهایی که برای بسیاری از متخصصان نشان‌دهنده تمایلات خودشیفته (Narcissistic) است. افرادی که با این پروفایل مطابقت دارند، خود را خاص و محق می‌بینند؛ نیازی مفرط به تحت تاثیر قرار دادن دیگران و مورد ستایش قرار گرفتن دارند؛ در روابط بین‌فردی بهره‌کش هستند، همدلی پایینی دارند و نسبت به انتقاد بسیار حساسند و اغلب با خشم مفرط و تلافی‌جویی واکنش نشان می‌دهند.

دانشمندان علوم اجتماعی تاکنون موارد متعددی از «مردان اقتدارگرا» با پروفایل روان‌شناختی مشابه را که قدرت سیاسی را به دست گرفتند، تحلیل کرده‌اند؛ از چهره‌های تاریخی مانند کالیگولا، چنگیزخان و ناپلئون گرفته تا چهره‌های معاصرتر مثل موسولینی، مائو، هیتلر، استالین، صدام حسین، اردوغان، پوتین و ویکتور اوربان. این تحقیقات یک «سلسله عواقب» مبتنی بر شواهد را ترسیم می‌کند.

تحت هدایت چنین رهبری، این تحلیل‌ها نشان می‌دهند که یک کشور احتمالاً به سمت اقتدارگرایی (تمرکز قدرت در دست یک نفر و کاهش آزادی‌ها) سوق پیدا می‌کند. حکمرانی به جای دیکته شدن توسط واقعیت‌ها، به سمت تأمین «نیازهای روانی رهبر» می‌رود، زیرا آن‌ها تصویر شخصی خود را بر منافع ملی ترجیح می‌دهند و مشغول یافتن و آزار دشمنان (واقعی یا خیالی) با خشونت فزاینده می‌شوند. چرخه‌های خشم و تلافی بالا می‌گیرد، درگیری‌ها و جنگ‌ها فرسایشی می‌شوند و شکست‌ها و رسوایی‌ها روی هم انباشته می‌شوند. نهادهای اجتماعی مورد حمله قرار می‌گیرند و قدرت شخصی‌سازی می‌شود.

«اندرو لوباچفسکی»، روان‌شناس لهستانی که زندگی تحت رژیم‌های هیتلر و استالین را تجربه کرده بود، واژه «پاتوکراسی» (نظام سیاسی که در آن افراد دارای اختلال شخصیت در راس قدرت هستند) را ابداع کرد. به محض اینکه پاتوکراکرات‌ها قدرت را به دست می‌گیرند، تمام تلاش خود را برای نابودی و بی‌اعتبار کردن نهادهای دموکراتیک، از جمله آزادی مطبوعات، انجام می‌دهند.

تصمیمات پرخطر و تکانشگرانه افزایش می‌یابد. «حقیقت» به نفع «وفاداری» قربانی می‌شود و وفاداری به جای «شایستگی»، به پایه و اساس انتصابات مهم تبدیل می‌شود. در بلندمدت، جامعه عقب‌گرد دموکراتیک، افزایش خشونت سیاسی، بی‌ثباتی اقتصادی و گسست روابط بین‌المللی را تجربه خواهد کرد.

با توجه به دانش ما از روان‌شناسی انسانی و تأثیرات قابل پیش‌بینی این نوع رهبری، نادیده گرفتن این پیش‌بینی‌ها و عدم آمادگی برای آن‌ها به معنای فریب دادن خود و جامعه است.

تصور کنید در تعطیلات با کسی هم‌کلام می‌شوید که پزشک است. او متوجه می‌شود شما اضافه وزن دارید، سیگاری هستید و به شدت خسته می‌شوید؛ شما هم می‌گویید تاری دید دارید و مدام تشنه می‌شوید. اگر شما پیشنهاد او برای آزمایش دیابت را نادیده بگیرید چون او «پزشک شخصی» شما نیست، این انتخاب شماست، اما قطعاً بهترین انتخاب شما نیست.