آینه در دست ظالم
نشسته ظالم، بر تختِ زرنگاری
به دست، آینهای کرده، پر زِ مکر و عاری
به خلق گوید: «منم راهِ رستگاری!
به نظمِ من، رسد جان، زینِ بیقراری!»
ولی در آن آینه، جز وهم و تاریکی
نبود نقشِ امیدی، جز شوریِ خاکی
چو ابرِ تیره، افکنده سایه بر درکی
که حق، زِ چشمِ حقیقت، شده است، تاریکی!
امامِ حق، نشسته در پسِ اندوه
به صبر، میشمرد ثانیهی هر کوه
چو کوه، استوار و آرام، تا رَوَد اندوه
جهان، زِ بارِ ستم، در تب و در سوگ
زمانِ آمدنش، چون سیلِ عدل آید
رسد به شامِ ستم، چون سپیده، شاید!
ظالم، به خود ببیند، آنچه کرده، شاید!زِ آهِ مظلومان، جز حسرتش ناید!
نبردِ ما، نه با تیغ و نه با زر است
که نبردِ دیدهها، در عمقِ باور است
ظهورِ او، طلوعِ آفتابِ سر است
که ظلمتِ شبِ بدکاران، دیگر، بر در است!
“تو، آن امیدی هستی که در ناامیدیها، چون ستارهای درخشان میدرخشی و راهِ گمگشتگان را نشان میدهی.”
«انتهایِ گمراهی: میلادِ امامی که جهان، برایِ او آفریده شد»
«بشارتِ ظهور: ولادتِ مردی که جهان بیاو ناتمام است»
بشتاب ای شب! خورشیدِ مهدی (عج) متولد شد!»



