«نمیدونستم این رفتن، شروعِ مرگِ یک نبضه...» بابا، میگویند خاک سرد است، اما چرا داغِ نبودنت هر روز شعلهورتر میشود؟ خانهای که روزی با صدای قدمهای تو گرم بود، حالا در سکوتِ قابعکست یخ زده است. رفتی و با خودت امنیتِ جهان را بردی. حالا من ماندهام و حرفهایی که در گلو رسوب کرد و شانهای که دیگر نیست تا هقهقهایم را تکیه دهم. خداحافظ کوه دردم، خداحافظ پناه من... ?
⛶
⛶
⛶
⛶
⛶
⛶



