«بغض و غم و درد رو، تو رفتی فهمیدم...» کاش می‌شد زمان را به عقب برگرداند؛ به همان روزهایی که بودی و من از هیچ‌چیز نمی‌ترسیدم. رفتی و تمامِ ترس‌های من به حقیقت پیوست. حالا خانه‌ی ما سردترین نقطه‌ی زمین است، چون گرمایِ دست‌های تو را کم دارد. آروم بخواب بابا، که فرزندت بعد از تو، با خاطراتت پیر شد.


 

⛶
⛶
⛶
⛶
⛶
⛶