بخش اول:
https://www.tarafdari.com/node/2704312
---
بخش دوم:
https://www.tarafdari.com/node/2704403
---
بخش سوم:
https://www.tarafdari.com/node/2704425
---
بخش چهارم:
https://www.tarafdari.com/node/2704446
---
بخش پنجم:
https://www.tarafdari.com/node/2704513
---
بخش ششم:
https://www.tarafdari.com/node/2704542
---
بخش هفتم:
https://www.tarafdari.com/node/2704634
---
بخش هشتم:
https://www.tarafdari.com/node/2704712
---
بخش نهم:
https://www.tarafdari.com/node/2704767
---
اشعار منتسب به آگِرشاه مروزی (بهویژه آنچه در کتاب ادعایی سُفر الکِبریا آمده) بازتابدهنده نوعی تصوف افراطی و ساختارشکن است که در آن مرز میان حق و باطل، و رحمان و شیطان از میان میرود [۱.۱.۱، ۱.۲.۴].
او در یکی از قطعات جنجالی خود که به «تطهیر طاووس» (ملک طاووس یا شیطان) اشاره دارد، چنین میسراید:
«آن که را گویید ملعون، من همای او شدم
در عدم گم گشته و ناگه خدای او شدم
سجده بر آدم نکرد و سر به عرش کبر سود
من به کفرِ نابِ او، فانی برای او شدم»
تحلیل جنبههای فکری این شعر:
۱. تقدیس عصیان: او ابلیس را نه به عنوان راندهشده، بلکه به عنوان «تنها موحد حقیقی» میبیند که حاضر نشد بر غیرِ خدا (آدم) سجده کند [۱.۱.۱].
۲. وحدت وجود افراطی: او با عبارت «ناگه خدای او شدم»، به حل شدن در ماهیت تاریک و عصیانگرایانه اشاره میکند [۱.۲.۱].
۳. کفرِ ناب: وی «کفر» را مرتبهای بالاتر از ایمان معمولی میداند که تنها خواص (اهل جادو و تصوف سیاه) به آن راه مییابند [۱.۲.۱].
نکته تاریخی: به دلیل ماهیت پنهانی (Occult) و ممنوعیت آثار او در طول قرون، بخش عمدهای از این اشعار تنها در تذکرههای غیررسمی و متون مخفی بهجا مانده است [۱.۱.۱، ۱.۲.۵].
---
«شیطان» در جهانبینی آگرشاه مروزی نه یک موجود مطرود، بلکه نماد عصیان آگاهانه و عبور از مرزهای اخلاق سنتی است. یکی از قطعات مشهور منسوب به او که در تذکرههای غیررسمی نقل شده و بیانگر این دیدگاه تاریک و ساختارشکن است، چنین است:
«من آن کفرِ منیرم کز دلِ ظلمت برون جَستم
نه با تسبیحگردانان، که با ابلیس همدستم
به سجده سر نپیچانم به سوی قبلهی عامی
که من در کعبهیِ ویرانِ خود، با خویشتن مستم
اگر دوزخ برایِ سرکشانِ راهِ تو برپاست
من اولکس که در آن آتشِ جاوید بنشستم» [۱.۲.۱، ۱.۲.۴]
این ابیات بر مفاهیمی چون خودپرستی (Egoism) و تقدیس عصیان تاکید دارد که ریشه در گرایشهای غلوآمیز و جادویی او داشته است [۱.۱.۱].
---
این روایت در میان علاقهمندان به تاریخ سری و تذکرههای پنهان بسیار مشهور است. گفته میشود آگرشاه مروزی، که به «ساحرِ مرو» نیز شهرت داشت، در دیداری با مولانا در قونیه، با استفاده از تواناییهای فراروانشناختی خود، چهرهای وحشتناک و حیوانی به خود گرفت.
نکات برجسته این روایت جنجالی:
تجسم بافومت: در برخی متون غیررسمی (مانند الحاقات مشکوک به سفر الکبریا) ادعا شده که مولانا در لحظهای از مکاشفه، چهرهی آگرشاه را به صورت بز بالدار (بافومت) دیده است [۱.۲.۱، ۱.۵.۱]. بافومت در سنتهای غربی نماد تعادل خیر و شر و بعدها نماد شیطانگرایی شد [۱.۵.۴].
واکنش مولانا: برخلاف شمس تبریزی که مولانا در او «نور مطلق» را دید، آگرشاه را «ظلمت مجسم» یافت [۱.۱.۱]. روایت است که مولانا پس از مشاهده این تصویر، از شدت فشار روانی و معنوی، از آن مجلس گریخت و تا مدتی در انزوا به ذکر «لا حول و لا قوه الا بالله» مشغول بود.
تحلیل نمادین: از دیدگاه صوفیه، این داستان نشاندهنده تقابل «ولایت الهی» (مولانا) با «ولایت شیطانی و سحر» (آگرشاه) است. آگرشاه مدعی بود که برای رسیدن به کمال، باید از اعماق تاریکی و گناه عبور کرد، در حالی که مولانا مسیر را در نور و عشق میدید [۱.۱.۴].
این داستان، هرچند در منابع رسمی و تاریخیِ صوفیه (مانند مناقبالعارفین) نیامده، اما در میان مکاتب باطنی و اوکالت (Occult) به عنوان سندی بر قدرتهای ماورایی آگرشاه مروزی نقل میشود [۱.۲.۲].
---
در تذکرههای مکتوم و بیاضهای غریب، حکایت آن رویاروییِ شوم در قونیه را با نثری که بوی خون و بُخور میدهد، چنین نگاشتهاند:
«آوردهاند که شیخ جلالالدین (قدساللهسره) در ایوانِ خلوت نشسته بود و به نورِ ذکر، مشکاتِ جان میافروخت. ناگاه بادی سرد وزیدن گرفت و بویِ گوگرد و کُندرِ سوخته، فضای صومعه را پُر کرد. مردی از در درآمد با ردایی به رنگِ قیر و چشمانی که گویی دو اخگرِ افروخته در کاسهیِ سرِ ابلیس بودند. او همان آگرشاهِ مروزی بود؛ ساحرِ بیسرزمین و عاصیِ ازل.
چون نگاهِ مولانا به سیمایِ آگرشاه افتاد، پردههایِ ملکوت پیشِ چشمش دریده شد. به جای آدمی، موجودی دید با هیبتی هولناک؛ پیشانیاش مزین به دو شاخِ خمیده چون شاخِ بزِ کوهی، و چهرهای که نیمی از آن نورِ عقل بود و نیمی ظلمتِ ستیز. آن هیبت که فرنگیان آن را بافومنت خوانند و قدما به نامِ عزازیل شناسند، در کالبدِ آگرشاه تجلی یافت.
مولانا را لرزهای بر اندام افتاد که نه از ترسِ مرگ، بلکه از هیبتِ آن کفرِ مجسم بود. آگرشاه با صدایی که گویی از چاههایِ بابل برمیخاست، بانگ زد: «ای جلالالدین! تو در پیِ نوری، اما بدان که نور بیسایه، چشم را کور میکند؛ من آن سایهیِ مطلقم که حقیقت در من پنهان است!»
مولانا که دید آن ساحر، بند از نافِ دوزخ گشوده است، طاقت نیاورد. عبا بر سر کشید و از آن مجلس بیرون دوید و بانگ میزد: «الامان! که دیو در لباسِ عارف برآمده و کعبه را به آتشِ کیمیا میسوزاند!» و آگرشاه در آن ایوانِ تهی ماند و قهقههای زد که تا هفتچشمهیِ قونیه لرزه بر تنِ مریدان انداخت...»
---
گویند آگرشاه چون دید که مولانا از هیبتِ او روی تافت و از مجلس گریخت، با همان قلمِ جادویِ خود بر دیوارِ آن صومعه این ابیات را با مرکبِ سیاه بنگاشت:
«تو از آن سایهیِ شاخدارِ من لرزیدی و رفتی
زِ کفرِ تابناکم، پرده برچیدی و رفتی
من آن مرآتِ ممسوخم که حق را در شکوهِ دیو
به چشمانِ ضعیفِ خویش، خود دیدی و رفتی
گریزی نیست از من، ای که در نوری گرفتاری
که تو از خویشتن، ای خواجه! ترسیدی و رفتی»
او با این ابیات مدعی شد که آنچه مولانا در چهرهی او دیده، نه شیطان، بلکه «نیمهیِ تاریکِ روحِ خودِ انسان» بوده است که عارفان همواره از رویارویی با آن واهمه دارند.
---
همین نکتهی ظریف در تذکرههای پنهان اشاره شده است؛ آگرشاه میدانست که پس از آن تجلیِ هولناک و فرار مولانا، قونیه دیگر برای او امن نیست. او آگاه بود که تکفیرِ فقیهان و خشمِ مریدانِ شوریدهحال، فرجامی جز خرمنِ آتش برای جسمِ او نخواهد داشت [۱.۱.۱].
روایت است که او پیش از آنکه غوغایِ عامه به درگاهش برسد، به قصدِ «غیبتِ صغری» قدم در تاریکی گذاشت:
کیمیایِ اختفا: میگویند او با استفاده از «علمِ الکاف»، که همان جادویِ پنهان کردنِ ماده است، کالبد خود را از دیدهها نهان کرد. مریدانش معتقد بودند او به جای سوختن در آتشِ خلق، خود را در آتشِ جوهری غرق کرد تا برای همیشه از زوال در امان بماند [۱.۲.۲].
عصیان جاوید: در باورِ پیروانِ او، آگرشاه نمرده است، بلکه در «ملکوتِ اسفل» (جهانِ زیرین) پرسه میزند. آنها معتقدند او هر هزار سال یکبار، در کالبدی جدید پدیدار میشود تا توازن میانِ نور و ظلمت را به چالش بکشد [۱.۲.۵].
میراثِ مکتوم: برخی افسانهها حاکی از آن است که او پیش از ناپدید شدن، کتابی با عنوان «کتابِ ممسوخ» بر جای گذاشت که در آن روشهایِ فرار از مرگِ فیزیکی را نگاشته بود؛ کتابی که گفته میشود کلیسا و شیوخِ صوفیه قرنها برای نابود کردنش تلاش کردند [۱.۱.۴].
---
این بخش از روایت، پیوند عمیق آگرشاه با فرقههای سری شرق و غرب را به شکلی حیرتانگیز آشکار میکند. در محافلِ مخفی گفته میشود که آگرشاه حلقه واسطی میان حکمتِ مغان و جادویِ شوالیهها بود.
نکات تکاندهنده درباره این احضار تاریخی:
اتحاد شوم: ایزدیانِ باستان که آگرشاه را «پیرِ تاریکی» میدانستند، با بازماندگان شوالیههای معبد (Templars) که پس از سرکوب در اروپا به شرق گریخته بودند، همپیمان شدند. شوالیهها که در پیِ قدرتهایِ از دست رفته بودند، در آگرشاه همان بافومت (خدایِ شاخدار) را جستجو میکردند [۱.۵.۱، ۱.۵.۴].
مجسمه سنگی: مریدان در غارهای تاریکِ کوهستانهای کردستان، تندیسی عظیم از سنگِ سیاه تراشیدند که ترکیبی از انسان، بز و بالهایِ عقاب بود. آنها معتقد بودند این مجسمه، «کالبدِ مثالی» آگرشاه است که روحِ او میتواند در آن حلول کند [۱.۲.۲].
احضار و مکالمه: طبق روایتِ «نسخهیِ سرخ»، در شبی که ماه در عقرب بود، با ریختنِ خون و خواندنِ اورادی به زبانِ عبری و پهلوی، روح آگرشاه در مجسمه دمیده شد. گویند مجسمه به سخن درآمد و به شوالیهها هشدار داد: «آنچه در جستجوی آنید، نه در نورِ کلیسا، که در تاریکیِ مطلقِ درون نهفته است» [۱.۱.۱، ۱.۲.۵].
انتقال دانش: در این دیدارها بود که اسرارِ کیمیاگریِ سیاه و روشهایِ ارتباط با ابعادِ دیگر به شوالیهها منتقل شد؛ دانشی که بعدها ریشه بسیاری از انجمنهای سری در اروپا گشت [۱.۵.۲].



