فصل نهم:
سکوت اتاق تاريک بازجويي با صداي قدم هاي اميري شکسته شد. فيروز به لامپ کم سوي روي سقف نگاه مي کرد. اميري روي صندلي روبه روي فيروز نشست و به پايه بيني فيروز خيره شد. کمي بيشتر که نگاه کرد متوجه لاغري صورت فيروز زير نور چراغ شد. خالکوبي عقاب روي صورتش انگار بيشتر به يک ماه گرفتگي شباهت داشت و چروک هاي کنار چشمانش و چين بين ابروهايش بيشتر به چشم مي آمد.
ـ آقاي فيروز مرزوقي، سروان اميري هستم.
ـ خوبه که اسممو مي دوني. بگيد من براي چي اينجام؟
ـ با عکسايي که تو تلويزيون ازت ديدم خيلي فرق داري.
فيروز سکوت کرد و دوباره به سقف خيره شد.
ـ به چي نگاه مي کني؟
ـ اين لامپ تون از اوناش نيست که تکون بخوره؟
اميري پوزخندي زد و در دل به سادگي فيروز خنديد.
ـ فيلم زياد مي بيني؟
ـ آره خيلي.
ـ پس يادت باشه اينجا من سوال مي کنم نه تو.
فيروز ابروهايش را در هم کرد و لب هايش را به هم فشرد. اما آب دهانش را قورت داد و سکوت کرد.
ـ خبر داري که سعيد فرهنگ کشته شده؟
ـ معلومه که مي دونم. تو اخبار شنيدم.
ـ و اينم مي دوني که تو کشتيش.
ـ دروغه! به حضرت عباس دروغه. مي خوان برام پاپوش درست کنن. جناب سروان من قلدرم درست. زورگيرم درست اما هر چي باشم قاتل نيستم.
ـ ولي قبلا به اتهام قتل يه زن بازداشت شدي.
ـ اون مال سه سال پيش بود. ازش تبرئه شدم. من هيچ وقت آدم نمي کشم تو مرامم نيست.
اميري چشمانش را تيز کرد و به نزديک شد.
ـ چطور ما بايد باور کنيم يه دزد زورگير مثل تو بعدا براي منفعتش آدم نکشه؟
ـ به قيافه ام اينطور نگاه نکنين جناب سروان، من خيلي از خون مي ترسم. مردم کافيه فقط اين قد و قواره رو ببينن خودشون حاضر ميشن دار و ندارشونو بهم بدن.
ـ بهم ثابت کن.
ـ اينکه باور مي کنيد يا نمي کنيد برام مهم نيست. صدبار گفتم هزار بار هم ميگم که من اون شب اونجا نبودم.
ـ پس کجا بودي؟
ـ دخترم مريض بود. اون شب پيشش بودم.
ـ ولي بعضي از شاهد ها گفتن که موتورت رو توي صحنه جرم ديدند.
ـ اون موتورو يه هفته پيشش داده بودم به... اي نامرد نالوطي! اي پست فطرت...
ـ درست صحبت کن آقا. بگو اون موتور رو به کي دادي.
فيروز که تا چند لحظه پيش محکم و با اعتماد به نفس حرف مي زد، ناگهان وا رفت و دست هايش را روي ميز گذاشت. با صداي گرفته اي که انگار از ته چاه شنيده مي شد گفت:«داداشم فراز. حتما اون منو لو داده.» اميري به فيروز نزديک شد و دستش را روي دست هاي به هم قفل شده فيروز گذاشت. دوست داشت اين بار با او همدردي کند.
ـ فکر مي کني چرا اين کار رو کرد؟
ـ ازم متنفر بود. مي گفت ننه رو تو با کارهات دق مرگ کردي. ننه که مرد آب توبه ريختم رو سرم و به خاطر دخترم سر به راه شدم. اون روز موتور رو داده بودم بهش تا بره سر قرارش. اين حقم نبود جناب سروان. اين حقم نبود! اي پدر سگ آشغال... الان فراز کجاس؟ تورو خدا بريد پيشش اون حتما همه چي رو بهتون ميگه.
اميري دست هايش را کنار کشيد و گفت:« متاسفانه برادرتون رو نتونستيم پيدا کنيم. از صبح 25ام ديگه به خونه برنگشته.»
ـ پس الان... الان دخترم پيش کيه؟
اميري آب دهانش را قورت داد. شجاعت گفتن اين حرف را نداشت اما بايد مي گفت و چاره اي جز مودب بودن نداشت. چشمهايش را به پايين دوخت و با همان لحن بازجويي اش که حالا لرزش هم قاطي اش شده بود گفت:« وقتي خونه شما وارسي شد، دخترتون رو بي هوش روي زمين پيدا کرديم. الان تو بيمارستان بستريه ولي خداروشکر...»
فيروز ناگهان ميز را به سمت ديوار سمت راست پرت کرد. بلند شد و صندلي اش را به طرف اميري پرت کرد. بلند بلند فرياد مي زد و به زمين و زمان فحش مي داد. اميري به سمت در جاخالي داد و سربازها را خبر کرد تا فيروز را به بازداشتگاه ببرند. فيروز ناگهان روي زمين نشست و فرياد کشيد:«اي لعنت به تو فراز! مي کشمت مرتيکه آشغال!» سرباز ها به فيروز دستبند زدند و او را به سمت در کشاندند. فيروز به يک باره يقه اميري را گرفت:« تو رو خدا شما يه کاري برام بکنين. دخترم مريضه، فقط ده سالشه. مادر نداره بايد کنارش بمونم. يه تار مو ازش کم بشه ديگه نمي تونم زندگي کنم. بهم رحم کنين جناب سروان. تو رو خدا به دخترم رحم کنين.»
اميري خودش را عقب کشيد و از اتاق بازجويي بيرون آمد. قدم هايش را سريع تر کرد تا نگاهش دوباره به فيروز نيفتد. فيروز همچنان فرياد مي زد و خدا را صدا ميزد. اميري به سمت اتاقش رفت و پشت ميزش نشست. دست هايش را روي ميز حلقه کرد و سرش را روي دست هايش گذاشت. حس کرد پاهايش مي لرزد براي همين آنها را روي پايه صندلي چرخدارش فشار داد. احساس کرد که لب هايش ناخودآگاه تکان مي خوردند و ادامه حرف هايي که نتوانست بزند را مي گفتند.
ـ خداروشکر حالش خوبه. دکترا گفته بودند به خاطر غفلت از وقت دارو، دچار بيهوشي شده. سرطانش پيشرفت کرده و تا دو ماه ديگه بيشتر زنده نيست. اما اين بيچاره که هيچ کس رو نداره. باباش رو مي خوان اعدام کنن، عموش هم الان معلوم نيست کدوم قبرستوني گم و گور شده... فقط نمي دونم چرا اين منم که ترسيدم؟
با صداي تق تق در نفس عميقي کشيد و دوباره به پشتي صندلي اش تکيه داد. احمد وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
ـ سلام مجدد خدمت سروان اميري.
چهره اميري مهربان تر شد و در حالي که سرش را پايين انداخته بود گفت:« کاري باهام داشتي؟»
ـ راستش براي همين سعيد فرهنگ اومدم.
اميري خودش را جمع و جور کرد و حالتي جدي به خود گرفت.
ـ چيز خاصي هست که متوجه شديد؟
ـ راستش اجازه بررسي وسايل داخل باکس رو از شما مي خوايم.
ـ اين چيزي نيست که بخواي بابتش اجازه بگيري.
ـ شما الان بازرس جديد هستيد و ما هنوز هيچ اجازه اي نداريم.
اميري نفس عميقي کشيد، سرش را بالا آورد و به احمد نگاه کرد:
ـ نمي دونم چرا اينقدر دوست داري حرص منو دربياري؟
ـ من منظوري نداشتم جناب سروان.
ـ به من نگو جناب سروان... بگو محمد. فکر نکنم هر دومون فراموش کرده باشيم که با هم برادريم.
ـ ولي تا جايي که يادمه شما ازم خواسته بودي که تو محيط کار کسي متوجه اين موضوع نشه.
ـ من تو رو مي شناسم. تو هيچ وقت مراعات حرفم رو نمي کردي ولي دليل هم نميشه الان برات غريبه باشم و طوري برخورد کني که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده.
احمد سکوت کرد و سرش را پايين انداخت.
ـ درسته... يه اتفاقي افتاده...
ـ بگو منم بدونم.
ـ تو داخل اين ماموريتي. اين اتفاقيه که افتاده.
ـ منظورت چيه؟
احمد از صندلي بلند شد، صورتش سرخ شده بود اما اين بار محمد نمي توانست بفهمد که احمد چه احساسي دارد. فقط مي دانست اگر احمد قرار باشد داد و فرياد کند او موظف است که با آرامش به او جواب دهد. اما احمد با صدايي لرزان که بوي التماس از آن به مشام مي رسيد شروع کرد به صحبت کردن.
ـ همه چي توي مشت مون بود. ما قاتل اصلي رو داشتيم، همه اون آدم هاي مهم توي منگنه بودند و مي تونستيم راحت مجازات شون کنيم. اما تو اومدي، يه کاره الناز راد رو آزاد کردي و به جاش يه آدم خرده پا رو گرفتي که تنها مدرکي که عليه اون وجود داره موتورشه؟!
ـ همين هم براي به دردسر افتادنش کافيه.
ـ کي اصلا ادعا کرده که فيروز توي قتل سعيد فرهنگ دست داره؟
ـ از ما خواسته شده که اسمش فاش نشه.
ـ که چي بشه؟ زود قسر در بره؟
ـ براي اينکه امنيتش تضمين بشه.
ـ امنيت کي؟ امنيت اون مهم تره يا آبروي پليس؟ مردم در موردمون همين جوريش فکرهاي بد مي کنند. مي دوني اگه مردم حقيقت رو بفهمند اون وقت اين ماييم که بدنام ميشيم!
ـ اگر اين کار رو نمي کردم حتما بدنام مي شديم.
احمد صدايش را پايين آورد. دوباره روي صندلي نشست و پرسيد:« منظورت چيه؟»
ـ احمد اميري مقدم، اي کاش کمي آدم رازداري بودي تا مي تونستم يه چيزايي رو راحت بهت بگم و آخرش نترسم از اينکه حرفامون رو کسي بفهمه. من چيزهايي مي دونم که اگه تو مي دونستي ديگه خواب و خوراک نداشتي. ازم نخواه بهت بگم چرا اين کار رو کردم. صلاح همه ما بر اينه که بذاريم کار اونجوري پيش بره که لازمه.
ـ من ديگه بچه نيستم محمد. الان همکارتم و حالا يه پرونده توي دستمونه. من هم به عنوان يک همکار حق دارم تا مطلع بشم چرا بايد قبول کنيم فيروز قاتله در حالي که نيست. بهم بگو جريان چيه؟
محمد سکوت کرده بود و به احمد خيره شده بود. ناگهان نگاهش به ليوان آب شيشه اي روي ميزش گره خورد که نور آفتاب به آن مي تابيد. نور رنگين کماني کوچک روي بشقاب سراميکي روي ميز درست کرده بود. لبخند کمرنگي زد، دستش را به طرف ليوان آب برد و ليوان آب را سرکشيد. نگاهي به احمد انداخت، از پارچ روي ميز دوباره ليوان را پر کرد و جلوي احمد گذاشت.
ـ ببين احمد... موضوع فقط يه قتل غيرعمد نيست. همون ساعت هايي که تو با سروان ضيايي و ستوان صمدي براي بازبيني صحنه جرم رفتيد، از طرف مافوق با من تماس گرفتند که وارد کار بشم. تا الان فکر مي کردي که من يه پليس درستکارم ولي من اينجا هستم چون اينطور نيستم و در اين لحظه نبايد هم باشم. ما فقط قراره ماجرايي رو گردن بگيريم که دستي توي اون نداريم.
ـ چه ماجرايي؟
اميري روي صندلي روبه روي احمد نشست و به طرف احمد خم شد.
ـ من به اندازه تو اهل فيلم و سينما نيستم. ولي معتقدم که اين قتل فقط يه دعواي مافياييه. سعيد فرهنگ هم يه مهره اي بود که توي اين شطرنج بازنده شد.
ـ يعني تو فکر مي کني ما با آدم هاي بزرگتري طرفيم؟
ـ ظاهرا بله. زياد اسمشون رو نمي دونيم. شايد هم شنيديم ولي اونا اونقدر قدرت داشتند که ما نمي فهميم چقدر از دفع يه دردسر برميان. اين آدم ها الان از ما ميخوان که سکوت کنيم و بذاريم فيروز محاکمه بشه.
ـ اون وقت چرا فيروز؟
اميري صدايش را صاف کرد و ادامه داد:« من تموم گزارش هايي که شما از حاضرين توي صحنه جرم نوشتيد رو به دقت خوندم. طبق گفته هاي آقاي احمدي که وظيفه حفاظت از آقاي فرهنگ رو داشته و خيلي از مردم محلي، از يه ماه قبل از وقوع حادثه متوجه مردي ناشناس شدن که سوار موتوري با مشخصات موتور فيروز بود. صاحب اين موتور به مدت يه هفته به خصوص روز حادثه حوالي ساعت 9 شب تا 5 صبح به يکي از ساختمون هاي روبه روي محل حادثه رفت و آمد داشت. برخي هم گزارش دادند که يه مرد با کلاه کاسکت چندباري به دليل نامعلومي شايد ديدن صحنه فيلمبرداري زياد بين حاضرين مي اومده و از اين جهت چهره آشنايي بوده.
ـ خب هر کسي صحنه فيلمبرداري براش جذابه و البته ممکنه اون شخص هم موتور داشته باشه.
ـ از اينجا به بعدش رو گوش کن. يکي از عوامل حمل و نقل سريال مدعي شد، ساعت 9 شب 17 مهر، عوامل حمل و نقل که وسايل رو وارد خونه مي کردند متوجه حال خراب آقاي عزتي ميشن. انگار که يه چيزي ترسيده باشه. يکم با آقاي کاويان بحث مي کنه و با هم ميرن توي ويلا. بعد از ربع ساعت کاويان به عوامل حاضر ميگه که برنامه ضبط فعلا عقب ميفته تا وقت بعدي حضور رو اعلام کنه.
ـ يعني ممکنه صاحب موتور عزتي رو تهديد کرده باشه و کاويان براي اينکه امنيت عوامل رو تامين کنه ضبط رو عقب انداخته؟
ـ احتمالش هست. ممکنه هم درست نباشه.
ـ اونوقت چرا؟
اميري پارچ را برداشت و دوباره براي خودش آب ريخت.
ـ يادت مياد اون روز عادل و رضا گفتند که امير عزتي مسئول انتخاب عوامل بوده.
ـ آره يادمه. انتخاب بازيگر هم با آقاي مرادي.
ـ اين حقيقت نداره.
احمد از تعجب چشم هايش گرد شد، ناگهان آبي که داشت جرعه جرعه مي نوشيد پريد در گلويش و مجبور شد بقيه آب داخل ليوان را سر بکشد تا بتواند گلويش را باز کند. بعد از کمي که حالش بهتر شد، پرسيد:« منظورت اينه که اونا دارن اشتباه مي کنن؟»
ـ شايد آره... شايد هم نه.
ـ چرا نه؟
ـ توي همون جلسه اي که خودت هم حضور داشتي، ستوان صمدي پيش دستي کرد و خيلي سريع گفت که کارهاي تدارکاتي با آقاي عزتي بوده. غافل از اينکه وقتي تو و سروان ضيايي از آقاي عزتي بازجويي کرديد، خود آقاي عزتي ناخودآگاه اذعان کرده بود که در جريان انتخاب سعيد فرهنگ نقش داشته.
ـ الان منظورتون از اين حرف چيه؟
ـ احتمال ميدم که ما اينجا يه مخبر داريم که مي خواد مطمئن بشه اين ماستمالي درست پيش ميره يا نه.
ـ يعني ممکنه عادل يا رضا همچين آدم هايي باشند؟
ـ حتي ممکنه خودت باشي.
احمد ابروهايش را درهم کشيد و گفت:«پس ديگه چرا بهم اعتماد کردي و اين حرف ها رو بهم گفتي؟»
ـ براي اينکه اعتماد جرم نيست و اينکه مطمئن شدم مخبر نيستي.
ـ از روي چي اونوقت؟
اميري خنده اي کرد و جواب داد:« براي اينکه اين همه مدت تو اولين کسي بودي که ازم مطالبه حقيقت کردي. آدم حواس پرتي هستي، زياد هم منطقي نيستي و همه چي رو به شوخي و مسخره مي گيري اما محترمانه ازم خواستي تا ماجرا رو بهت بگم. اين درستي رو تحسين مي کنم.»
ـ ولي تو عادل رو دست به سر کرده بودي.
ـ من عادل رو بيشتر از تو مي شناسم. اون يه آدم مغرور و خودرايه. وانمود مي کنه خيلي باهوشه ولي اون فقط يه آدم سطحي نگره و اونقدر زرنگ نيست که عمق يه ماجرا رو درک کنه. چون کاري از دستش برنمياد فقط بلده داد و بيداد کنه.
ـ ولي من فکر نمي کنم که اون مخبر باشه. تو خيلي زود مردم رو قضاوت مي کني.
ـ منم دوست ندارم چنين فکري بکنم. براي همين ازت خواهشي دارم. مي خوام که بيشتر حواست به عادل و رضا باشه و هر اتفاقي که بين تون مي افته رو بهم گزارش کن. قراره که يه تحقيقات سربسته و چراغ خاموش داشته باشيم و مجبوريم تيم رو حفظ کنيم تا حرف و حديثي پشت سرمون نباشه.
ـ الان من از چشم عادل افتادم فقط به خاطر تو.
ـ غصه نخور داداش کوچولو. همه چي مي تونه درست شه حتي من و تو. در مورد بعضي از مدارک بهتره امانت دست کلانتري ساري باشه. يه موقع بهتر لازممون ميشه.
اميري از روي صندلي بلند شد و پشت ميز کار نشست، کاغذ بررسي وسايل را امضا کرد و به احمد داد.
ـ اين هم براي شروع. اميدوارم که کارتون رو درست انجام بديد.
احمد بلند شد و دوباره به اميري نگريست، لبخندي زد و کاغذ را از اميري گرفت.
ـ من ديگه ميرم که شروع کنم.
ـ مهم درست انجام دادنشه. حالا برو.
احمد از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. اميري که تا چند لحظه پيش به قدم هاي مصمم و با انگيزه احمد نگاه مي کرد، سرش را پايين انداخت و به قاب عکس روي ميزش نگريست. يادش بود که اين عکس را روز تولد پسرش مازيار گرفته است. تمام خانواده در اين عکس شاد بودند و مي خنديدند. ناگهان فکري وحشتناک از ذهنش رد شد، فکر اينکه اين کار او چه بلايي بر سر اين خنده ها مي آورد. از حرف هايي که زده بود پشيمان شد اما با اين حال مي دانست که الان پشيماني سودي ندارد و تنها وظيفه او الان مراقبت همه از پيامد شوم اين داستان ترسناک است. دوباره به پارچ روي ميز پناه برد و دوباره از ليوان روبه رويش آب نوشيد.



