به نام خدا 

مقدمه: در این قسمت، به تحلیل یکی از مشهور ترین غزلیات سعدی خواهیم پرداخت.

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان

کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

.

بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم

کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان

.

دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد

می‌باید این نصیحت کردن به دلستانان

.

دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو

تا دامنت نگیرد دستِ خدای‌خوانان

.

من ترک مهر اینان در خود نمی‌شناسم

بگذار تا بیاید بر من جفای آنان

.

روشن‌روان عاشق از تیره‌شب ننالد

داند که روز گردد روزی شبِ شبانان

.

باور مکن که من دست از دامنت بدارم

شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان

.

چشم از تو برنگیرم ور می‌کشد رقیبم

مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان

.

من اختیار خود را تسلیم عشق کردم

همچون زمام اشتر بر دست ساربانان

.

شکّرفروش مصری حال مگس چه داند

این دست شوق بر سر، وان آستین‌فشانان

.

شاید که آستینت بر سر زنند سعدی

تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان

.

این غزل با یک تصویر خیلی آشنا شروع میشه، کسی که کنار معشوقش خوابیده، اصلاً خبر نداره شب چقدر طولانیه. سعدی داره میگه خوش‌ به‌ حال کسی که به وصل رسیده، چون چنین کسی درد انتظار رو نمی‌فهمه. این شب دراز، سهم پاسبان‌ هاست، یعنی آدم‌ هایی که بیدار و مراقبن، اما از آرامش و آغوش خبری ندارن. اینجا پاسبان نماد عاشق محرومه‌‌.

تو بیت بعدی با یکی از مضامین اصلی غزل های کلاسیک فارسی مواجه می‌شیم، یعنی نکوهش و مذمت نگاه عاقلانه به عشق. سعدی رو می‌کنه به مخاطب عاقل‌ مآب و میگه اگه به عقل من بخندی که چرا در غم عشق گریه می‌کنم، حق داری، اما این کار ها اصلاً کار عقل معمولی نیست. عشق مسئله‌ی ساده‌ای نیست که هر کسی از پسش بر بیاد، این درد ها مخصوص کاردان‌ هاست، یعنی کسایی که واقعاً وارد میدان عشق شدن، نه اون هایی که از دور نسخه می‌پیچن.

در بیت سوم، سعدی خیلی رک و صریح میگه سرزنش کردن عاشق هیچ فایده‌ای نداره. عاشق گوشش به این حرف‌ ها بدهکار نیست. اگه قراره نصیحتی بشه، باید به دلستان‌ ها گفت؛ یعنی اون هایی که دل می‌برن و خبر ندارن چه بلایی سر دل مردم میارن. عاشق که خودش سوخته، نصیحت دیگه چه دردی رو دوا می‌کنه؟

تو بیت بعدی، لحن شعر هشدار آمیز میشه. سعدی به معشوق میگه ای زیباروی خوش‌ رفتار، کمی دامن‌ کشان‌ تر راه برو، چون اگه حواست نباشه، دامنت می‌افته دست خدای‌خوانان. یعنی آدم‌ های زاهدنما و مدعی، کسایی که ظاهرشون مقدسه اما دلشون جای دیگه‌ای گیر کرده. اینجا سعدی هم طعنه می‌زنه، هم خطر رو گوشزد می‌کنه.

توی بیت پنجم، سعدی بر سر عشقش می‌مونه. میگه من اصلاً بلد نیستم مهر این آدم‌ ها رو از دلم بکنم. اینکه به من جفا می‌کنن یا آزار می‌رسونن، مهم نیست، بگذار هرکاری می‌خوان بکنن. اینجا عشق دیگه حساب‌ و کتاب نداره، انتخابی نیست که بتونی راحت از اون برگردی.

در بیت بعدی فضا کمی روشن‌ تر و امیدوارانه میشه. سعدی میگه عاشق روشن‌ دل از تاریکی شب شکایت نمی‌کنه، چون می‌دونه بالاخره صبح میشه. حتی اگه شب شبانان خیلی تاریک و طولانی باشه، آخرش روز میاد. این بیت یک نوع امید پنهانی داره.

در بیت هفتم، سعدی محکم‌ تر از قبل میگه باور نکن که من دست از دامنت بر می‌دارم. حتی شمشیر هم نمی‌تونه پیوند محبت واقعی رو قطع کنه. یعنی عشق چیزی نیست که با زور و تهدید و ترس از بین بره. این پیوند، از جنس دله.

توی بیت بعدی، به رقیب می‌رسیم. میگه که حتی اگه رقیب بخواد چشمم رو از تو بگیره یا آزارم بده، من باز هم نگاه از تو بر نمی‌دارم. عاشق مثل کسیه که عاشق گله، حتی اگه باغبان بد اخلاق باشه، باز هم پای گل می‌ایسته. رقیب مهم نیست، اصل ماجرا خود معشوقه.

توی بیت هشتم، سعدی کاملاً اختیار رو از خودش سلب می‌کنه. میگه که من افسار زندگیم رو دادم دست عشق، درست مثل شتری که زمامش دست ساربانه. اینجا دیگه نه عقل تصمیم می‌گیره و نه مصلحت، بلکه عشق فرمان میده و عاشق فقط اطاعت می‌کنه.

بیت یکی مونده به آخر این غزل، از معروف ترین ابیات تاریخ ادبیات فارسی محسوب میشه. سعدی معشوق رو شکر فروش مصری می‌‌دونه، یعنی کسی که خودش غرق شیرینی و زیبایی و خواستنی‌ بودنه. مصر در ادبیات قدیم نماد وفور و نعمت بوده، پس شکر فروش مصری یعنی کسی که اصلاً کمبود نداره. حالا چنین آدمی چطور می‌تونه بفهمه حال مگسی رو که دیوانه‌ وار دور شکر می‌چرخه؟ اصلاً از بیرون که نگاه کنی، مگس فقط مزاحم و بی‌ قراره، اما از درون، اسیر کششه. مصراع دوم دقیقاً همین بی‌ قراری رو تصویر می‌کنه، این دست شوق بر سر، وان آستین‌فشانان. عاشق‌ ها از شدت شوق، دست به سر می‌زنن و آستین می‌فشانن و آرام ندارن. نه از روی سبکی و نه از روی بی‌ادبی، از سر شوق بیش از حد. اما معشوق که خودش شکره، این رفتار ها رو نمی‌فهمه و براش فقط شلوغیه. در واقع سعدی اینجا میگه، تو که معشوقی، حواست نیست ما چرا این‌طوریم. فکر می‌کنی اغراق یا زیاده‌ روی می‌کنیم، اما این حال طبیعی کسیه که به شیرینی تو نزدیک شده. مگس اگه دور شکر نگرده، اصلاً مگس نیست، عاشق هم اگه بی‌ قرار نباشه، عاشق نیست. نکته‌ی ظریف‌ ترش اینه که سعدی اینجا دفاع می‌کنه از عاشق، نه حمله به معشوق. میگه ندونستن حال عاشق تقصیر معشوق نیست، شکر فروش ذاتاً نمی‌تونه حال مگس رو بفهمه. فاصله‌ی این دو زیاده. یکی مرکز خواستنی‌ بودنه، یکی حاشیه‌ی سوختن.

در بیت آخر، سعدی اسم خودش رو میاره و غزل رو جمع می‌کنه. میگه شاید روزی خودت آستینت رو روی سر سعدی بزنی تا مثل مگس دور شکر دهانان نگرده، یعنی یا به عاشق توجهی کنی، یا دست‌ کم این آوارگی عاشقانه رو پایان بدی. در واقع سعدی نمیگه عاشقم باش یا نمیگه من رو انتخاب کن، حتی نمیگه به من وفادار باش. فقط میگه که اون قدر بی‌ اعتنا نباش که من شبیه مگس بشم. یک اشاره و یک آستین بر سر زدن کافیه.