طرفداری | با باقی ماندن سه ماه از فصل، دو تا از مشهورترین باشگاههای فوتبال جهان، رئال مادرید و منچستریونایتد، هر دو با مربی موقت اداره میشوند. ژابی آلونسو و روبن آموریم، دو گزینهٔ پرزرق و برق از «نسل بعدی» مربیان، کنار گذاشته شدهاند.
آلوارو آربلوا و مایکل کریک، دو خدمتگزار قابل اعتماد و کم حاشیهٔ این باشگاهها که با ژاکت یقه هفت هم خوشتیپ به نظر میرسند، شاید هنوز بتوانند تیمهایشان را به قهرمانی لالیگا و کسب سهمیهٔ لیگ قهرمانان برسانند. با این حال، فعلاً این خانههای سلطنتی که زمانی با خطابههای پادشاهان و فرمانهای امپراتورها طنینانداز بودند، حالا فقط صدای قدمهای آرام یک سرپرست را منعکس میکنند.
بزرگترین پستهای مربیگری فوتبال باشگاهی، بهویژه همین دو شغل، همچون داستان «شمشیری فرو رفته در سنگ» شده است. این مسئولیت آنقدر عظیم است و وزن توجهات آنقدر سنگین، که هر کس بتواند از پسش بربیاید، خود را بهعنوان مربی بزرگ بعدی که مدتها در انتظارش بودهایم، جانشین شایستهٔ سر الکس فرگوسن و کارلو آنچلوتی، نشان خواهد داد.
کریک ۴۴ ساله شاید آنقدرها هم با وقار به نظر نرسد، اما با قالب رهبری مدرن همخوانی دارد
به همین دلیل، در ماههای پیش رو، این جایگاههای خالی ترافیک سنگینی به سایتهای خبری میکشاند، در ایکس موجی از نظرهای تند ایجاد میکند و کولاکی از شرطبندیها را به راه میاندازد؛ درست مثل انتخاب پاپ، رقابتهای مقدماتی ریاست جمهوری و دیگر آیینهای اعطای مشروعیت.
اما به نظر میرسد چیز دیگری هم در جریان است: خستگی، شانه بالا انداختنی از سر بیحوصلگی، و حسی که میگوید این میدان به طرز عجیبی تهی شده است. محبوبترین گزینهٔ بنگاههای شرطبندی برای سرمربیگری منچستریونایتد در فصل آینده، خودِ کریک است (کسی که تا اینجا خوب کار کرده، اما با فقط یک تجربهٔ قبلی در سطح دوم که در آن هم نتوانست صعود کند، در حالت عادی بهشدت کم صلاحیت تلقی میشد).
دو نام بزرگ در گمانهزنیها برای شغل رئال دیده میشود: یورگن کلوپ و ژوزه مورینیو، اما هیچکدام واقعاً محتمل به نظر نمیرسند؛ کلوپ که بارها بازگشت به مربیگری را رد کرده و مورینیو که احتمالاً همین هفته شانسهایش را سوزانده است. البته گزینههایی وجود دارند: روبرتو دزربی، اولیور گلاسنر، اونای امری، انزو مارسکا، شاید حتی مائوریسیو پوچتینو میتوانند وارد محاسبات عمر برادا یا فلورنتینو پرز شوند. اما سخت بتوان از این واقعیت فرار کرد که قامتِ مربیان واجد شرایط، کاملاً همسطحِ عظمت این فرصتها نیست.
دیگو سیمئونه، شخصیتی بزرگ که سبک اتلتیکو با نام او گره خورده، به پایان دوران ۱۴ سالهاش نزدیک میشود
بهتدریج اما به شکلی اساسی، چشمانداز مربیگری تغییر کرده است. تا همین چند وقت پیش، آرسن ونگر، یورگن کلوپ، توماس توخل، کارلو آنچلوتی و زین الدین زیدان همگی در فوتبال باشگاهی اروپا فعال بودند. یکی یکی رفتند. ونگر و کلوپ ظاهراً با خیال راحت پشت میزهای اداری نشستهاند، توخل و آنچلوتی تا ۲۰۲۸ و ۲۰۳۰ با فدراسیونهای ملی قرارداد دارند و زیدان هم احتمالاً پس از جام جهانی آینده بهعنوان سرمربی فرانسه به آنها میپیوندد؛ او هم به این نتیجه رسیده که به سنی رسیده که میخواهد رقابت فرسایندهٔ فوتبال باشگاهی را پشت سر بگذارد و به آرامش پناه ببرد.
طبق گزارش همکارم مارتین زیگلر، انتظار میرود پپ گواردیولا در پایان این فصل منچسترسیتی را ترک کند و اگر (چنانکه محتمل است) دورهٔ ۱۴ ساله دیگو سیمئونه در اتلتیکو مادرید هم رو به پایان باشد، تا تابستان امسال چشمانداز فوتبال باشگاهی از «غولها» خالیتر از هر زمان دیگری در طول عمر من خواهد بود. آیا آنقدر در بحثهای تاکتیکی و فهرستهای مربیان غرق شدهایم که متوجهٔ یک انقراض بزرگ جلوی چشممان نشدهایم؛ انقراضی که مورینیو (که هنوز در بیابان دست و پا میزند) را بهعنوان آخرین دایناسورِ تنها باقی میگذارد؟
اتفاقی جالب در فوتبال در حال رخ دادن است: تغییری عمیق در اینکه رهبران چه شکلی هستند، شاید حتی اینکه رهبری اصلاً چه معنایی دارد. در سال ۱۹۹۴ تیمهایی قهرمان لیگ انگلیس، اسپانیا، ایتالیا و آلمان شدند که به ترتیب فرگوسن، یوهان کرایوف، فابیو کاپلو و فرانتس بکن باوئر هدایتشان را در دست داشتند. در ۲۰۰۳ ویسنته دل بوسکه، مارچلو لیپی و اوتمار هیتسفلد به فرگوسن پیوستند. در ۲۰۱۰، این چهارگانه شامل آنچلوتی، گواردیولا، مورینیو و لوئیس فن خال بود.
اگر صدرنشینهای فعلی دوام بیاورند، مربیان قهرمان این فصل این افراد خواهند بود: میکل آرتتا، آربلوا، کریستین کیوو و ونسان کمپانی. بدون بیاحترامی به این چهار نفر، اما این تفاوت در میزان تجربه، وقار، جایگاه و عظمت، خیرهکننده است.
ویژگیهایی که ونسان کمپانی به نیمکت بایرن اضافه میکند، با پیشینیانش همچون بکن باوئر و هیتسفلد فرق دارد
اینطور نیست که دیگر مربی خوب وجود نداشته باشد؛ اصلاً. استانداردسازی مدارک مربیگری، سطحی شگفتانگیز از سواد تاکتیکی را تا اعماق هرم فوتبال و در سراسر جهان گسترش داده است. مفاهیمی که به بازیکنان آموزش داده میشود، از نظر پیچیدگی و جزئیات چشمگیر است. کم نیستند مربیانی که با منابع محدودشان، بیش از حد انتظار نتیجه میگیرند. شاید هرگز این همه مربی عالی نداشتهایم. اما به طور فزایندهای این حس وجود دارد که مربیان «بزرگ» کمتر شدهاند: آن چهرههای عظیم و نمادینی که بر بازی سایه میانداختند و بر گفتوگوهای روزمره نفوذی واقعی داشتند.
یکی از دلایلش، البته، تغییر دامنه و گسترهٔ شغل مربی است. ما در عصر مدیر ورزشی و سرمربی هستیم. فرگوسن و ونگر واقعاً چهرههایی امپراتورگونه بودند؛ تسلطشان بر نقل و انتقالات و احاطه بر استراتژی بلندمدت باشگاه، بخشی از شهرتشان بود. تا حدی کمتر، گواردیولا و کلوپ هم توانستند منچسترسیتی و لیورپول را به شکل خودشان در آورند. آنها یک نهاد ساختند و با این کار، خودشان هم به مقام یک نهاد ارتقا یافتند. اما شاید آنها آخرین مربیانی باشند که چنین فرصتی برای حک شدن در آگاهی عمومی داشتهاند.
نسل جدید مربیان با شرح وظایفی محدودتر کار میکند؛ تمرکز بیشتر روی آمادهسازی تاکتیکی تیم، آن هم در عصری که شیفتگی به تاکتیک و مربیان، شدید است. بخش بزرگی از گزارشها و گفتوگوهای فوتبال، از دریچه مربی فیلتر میشود: چیدمان تیم، انتخابها و حتی واکنشها به گلها که با زومهای آزاردهنده، اولترا اچ دی دیده میشود.
اما اینجا یک تناقض هم هست. اشتهای ما برای دنبال کردن مربیان، از حد سیر شدنمان فراتر رفته است. وقتی آموریم در حال ور رفتن با تختهٔ تاکتیک نشان داده شد (در حالی که اساساً رویکرد تاکتیکیاش، دلیل هیجان بالا در ارتباط با استخدامش بود) مردم او را پس زدند. این کار به جای تقویت جایگاهش، هاله او را زدود. ما میخواهیم این مردان خدایانمان باشند؛ دوست نداریم ببینیم مشق شبشان را انجام میدهند.
آموریم که بهخاطر ور رفتن با تابلوی تاکتیکهایش مقابل گریمزبی تاون نهتنها تحسین نشد
بلکه مورد تمسخر قرار گرفت، در نهایت پس از زیر سوال رفتن نقش او بهعنوان سرمربی، اخراج شد
بخشی از جذابیت بیپایان مربیان بزرگِ گذشته، این بود که بخش اعظم کارشان پنهان بود و فقط از طریق داستانگویی جان میگرفت. سشوار معروف فرگی، ممنوعیت افسانهای شکلات مارس توسط ونگر، قایم شدن مورینیو در سبد لباسها؛ هیچکدام دیده نشد، فقط شنیده شد و نقل شد. نفوذ کنجکاوانهٔ دوربینهای مستند و رگبار کلیپهای شبکههای اجتماعی، بخش زیادی از رمز و راز مربیگری را برملا کرده است؛ حالا آن وقایع بهجای اسطوره ساختن، میم میشوند.
شاید هرگز تصویری که از آرتتا و نقاشی روی تخته سفیدش (قلب و مغزی که دست هم را گرفتهاند) در مستند «همه یا هیچ» داریم، از بین نرود. هانسی فلیک یکی از بهترین فصلهای تاریخ فوتبال را با بایرن مونیخ رقم زد، اما من هنوز او را با این تصویر به یاد میآورم که وقتی یوسوا کیمیش در جلسه تیم ملی آلمان با او رودررو شد، دستپاچه شد و زبانش بند آمد.
ما به سوی نگاهی واقعبینانهتری از مربیان آمدهایم (نه بهعنوان مراجع خدشهناپذیر و پیشگو، بلکه بهمثابهٔ کارگزارانی عادی) و شاید هم زودتر از این باید چنین میشد. در کتاب اثرگذار «ساکرنومیکس» که نخستینبار در ۲۰۰۹ منتشر شد، سایمون کوپر و استفان شیمانسکی استدلال میکنند: «وسواس عمومی نسبت به مربیان، نسخهای از نظریهٔ مردان بزرگ تاریخ است؛ این ایده که افراد برجسته (همچون چنگیزخان یا ناپلئون) باعث تغییرات تاریخی میشوند. مورخان دانشگاهی، دههها پیش این نظریه را کنار گذاشتند.»
میتوان گفت همین اتفاق در فوتبال هم در حال رخ دادن است: درک عمومیِ آگاهتر از همیشه، که حتی درخشانترین پیروزیها را بهندرت شاهکار یک نابغه میداند و بیشتر بهصورت چندعاملی توضیح میدهد؛ متأثر از دستمزدها، بازیکنان و ساختارهای مدیریتیِ خوب در پشت صحنه.
تنها نبوغ روبرتو دزربی نبود که برایتون را به موفقیت رساند
مردم میفهمند که مثلاً دزربی، از ساختار درست برایتون بهره برد؛ اینکه آرنه اسلوت تنها عامل قهرمانی فصل گذشته لیورپول نبود؛ اینکه آلونسو، هرچند در بایرلورکوزن درخشان ظاهر شد، اما از گردآوری هوشمندانه یک ترکیب عالی توسط فرناندو کارو سود برد؛ شاید حتی اینکه سسک فابرگاس، چهرهٔ شاخص بعدی عالم مربیان، بیرون از ساختار منسجم کومو چندان هم خوب به نظر نرسد.
به یک معنا، تعجب نمیکنم که حمایت از کریک و آربلوا در حال همگرایی است. فوتبال و هوادارانش از روزگار مربیِ قادر مطلق و منجیگونه، عبور کردهاند. حالا میفهمیم که یک فرد دیگر بهتنهایی نمیتواند سکاندار باشد؛ دیگر نه. عصر «خاصها» و «برگزیدهها» به سر رسیده است. تندیسها و بتهای امید و خیالمان، به تلی از آوار فروکاستهاند. چه کسی بهتر از یک سرپرست که بیاید و با جاروی تازهاش، تکههای آوار را جمع کند؟
ترجمهای از یادداشت James Gheerbrant برای وبسایت The Times