تصویر بالا: نسخه ای از دیوان اشعار سوخته دایاکو در کتابخانه مخفی واتیکان

---

اندیشه های مذهبی دایاکو: 

https://www.tarafdari.com/node/2707632

---

 

در سرزمین وسیع و بادخیز آسیای میانه، در روزگاری که اسبان تندرو بر دشت‌ها می‌تاختند و آسمان پهناور هنوز سرشار از افسانه‌های ناگفته بود، مردی می‌زیست که نامش در دل مردم همچون نغمه‌ای خوش می‌پیچید: دایاکو.

او پهلوانی بود از تبار مغول، اما دلی داشت به نرمی نسیم سحرگاهی سمرقند. چشمانش چون شب‌های بی‌ابر دشت‌های خراسان می‌درخشید و بازوانش قدرتی داشت که می‌توانست تنه درختان کهن را چون نی بشکند. اما آنچه دایاکو را از دیگر پهلوانان متمایز می‌ساخت، شمشیرش نبود، بلکه زبانش بود. زبان پارسی را با چنان زیبایی سخن می‌گفت که گویی سعدی یا فردوسی در جسم جوانی مغولی دوباره زنده شده‌اند.

او به هر شهری که سفر می‌کرد، پیش از آنکه نیام شمشیرش را بگشاید، دفتر اشعارش را باز می‌کرد. مردمان گرد او حلقه می‌زدند و دایاکو با صدایی گرم و نافذ چنین می‌خواند:

"به شمشیر اگر شهر بگشایم، چه سود؟

دل‌افروزتر آن که با شعر گشایم دل مردم"

در سمرقند، روزی در میانه بازار، کودکی را دید که از دستان پدر جدا شده و گریه‌کنان میان ازدحام مردم گم شده بود. دایاکو، به‌جای فریاد زدن یا هیاهو، روی زانوی خود نشست و چنین سرود:

"ای کودک خرد، ز دل ترس مدار

که مردی جوانمرد اینجاست، نگار

نه با نیزه‌ام، با دل مهرجو

تو را می‌برم سوی آغوش او"

کودک گریه‌اش را برید، به‌سوی دایاکو رفت و دستان او را گرفت. دایاکو او را به نزد پدر بازگرداند، و مردم سمرقند از آن پس نه‌تنها او را پهلوان، بلکه «دل‌سرای سمرقند» نامیدند.

سال‌ها گذشت، اما آوازه دایاکو، پهلوانی که با شعر می‌جنگید و با کلام می‌ساخت، در دل تاریخ ماند. او ثابت کرد که قدرت نه در بازو، بلکه در دل و زبان است.

---

نغمه‌های دایاکو در چمنزار سبز

 

باد به آرامی میان ساقه‌های بلند چمنزار می‌لغزید، و بوی گل‌های وحشی با رایحه‌ای شیرین در هوا پیچیده بود. دایاکو، سوار بر اسب خاکستری‌اش ـ که نامش "آی‌توگان" بود ـ آرام پیش می‌رفت. خورشید در افق خم شده بود و شعاع‌هایش با رنگ‌های طلایی و نارنجی روی پهنه سبز دشت می‌رقصیدند.

دایاکو، لبخند بر لب، به افق خیره شد. در دستش نه نیزه‌ای بود و نه شمشیر، بلکه دفتری از اشعارش، که در جلد چرمی ساده‌ای بسته شده بود. او نفس عمیقی کشید، دفتر را گشود و بی‌آنکه نگاهی به آن بیندازد، شعری را از بر چنین خواند:

«به هر سوی این دشت سبز و فراخ

رودم بی‌هراس، با دل پاک و شاد

نه خون‌ریز و جنگ‌جویم من، ای دوست

که شعر است زین پس، سلاحم به یاد»

آوازش چنان زلال و موزون بود که پرندگان بالای سرش در پرواز خود مکثی کردند، گویی گوش سپرده‌اند به نغمه‌های دل‌آرا. حتی اسبش آرام‌تر قدم برمی‌داشت، چنان‌که انگار ضرب‌آهنگ صدای دایاکو را دنبال می‌کرد.

در گوشه‌ای از دشت، چوپانی جوان با گله‌اش نشسته بود. او دایاکو را دید، دست بر سینه نهاد و گفت:

«ای پهلوان! به راستی که زبانت از تیغ برنده‌تر است و شیرین‌تر از عسل کوهستان!»

دایاکو خندید و پاسخ داد:

«اگر شعری بتواند دلی را آرام کند، ارزنده‌تر است از هزار پیروزی در میدان جنگ.»

شب که فرا رسید، او در کنار آتشی کوچک نشست، زیر آسمان پرستاره، و دوباره شعر خواند؛ شعرهایی که با نسیم شبانه آمیخته شد و تا دوردست‌های چمنزار پر کشید، جایی که هنوز هیچ شهری نبود، اما صدای دایاکو، پیش‌قراول صلح و مهر، راهش را باز می‌کرد.

---

در میانه‌ی سفری آرام، جایی دور از هیاهوی شهر و سایه‌ی جنگ، دایاکو به دشتی رسید که گویی از بهشت بریده شده بود. گل‌های لاله و نرگس دشت را چون قالیچه‌ای رنگارنگ پوشانده بودند، و نسیم آرام بر تن دشت می‌وزید، همچون نوازش دستی مهربان.

در آن میان، در زیر درخت سرو بلند و کهنسالی، مردی با جامه‌ای ساده نشسته بود. ریشی سفید و چشمانی ژرف چون دریا داشت. در کنار او کتابی کهنه بود و دستی بر قلم.

دایاکو از اسب فرود آمد، به ادب خم شد و گفت:

«سلام بر صاحب سخن، که چون گل در این دشت، بی‌هیاهو می‌روید.»

مرد سر بلند کرد و با لبخندی پاسخ داد:

«و سلام بر آن‌که دل به شعر داده، نه به شمشیر. نامت چیست، سوار جوان؟»

– «من دایاکو هستم، فرزند دشت‌ها و دوست‌دار شعر. به هر جا می‌روم، پارسی می‌سرایم.»

مرد که خفته بود در سایه سرو، با تحسین نگریست و گفت:

«منم خاقانی، شاعر دیار شروان. زمانی بود که اشعارم در دربارها می‌چرخید، اما امروز آرامشی یافته‌ام که در هیچ قصر نبود.»

دایاکو با شور گفت:

«اگر خاقانی باشی، پس این دشت، سعادتی بزرگ یافته. آیا هنوز شعر می‌گویی؟»

خاقانی آهی کشید و چنین خواند:

«نه از قصر و دربار، دگر شوقم است

که این چمن‌زار، جهان من است

ز تیغ و تملق، دلم خسته شد

کنون با گلی، گفت‌وگو بسته‌ شد»

دایاکو دفترش را گشود، در کنار او نشست، و این‌چنین پاسخ داد:

«چه نیکو که شعری، شود مرهمی

به دل‌های خسته، به جان آدمی

تو از شهر آمدی، من ز دشت و کوه

ولی در سخن، ما دو هم‌خانه‌ایم»

آن دو، تا غروب، در کنار هم شعر خواندند. گاه سکوت، گاه لبخند، و گاه نگاه‌هایی که از درک متقابل خبر می‌داد.

و آن شب، دشت گل‌ها تنها بوی گل نداشت؛ بوی شعر، مهر و هم‌دلی نیز در هوا بود.

---

ناپدید شدن خاقانی و باران چمنزار

 

شب، آهسته از پس کوهساران برآمده بود. آسمان، دیگر به رنگ نیل نبود، بلکه پرده‌هایی از ابرهای خاکستری بر آن گسترده شده بود. نسیمی سرد از شمال وزیدن گرفت و پرندگان خاموش شدند، گویی طبیعت خود را برای سخنی بزرگ آماده می‌کرد.

دایاکو همچنان کنار پیرمرد شاعر نشسته بود. شعری نیمه‌تمام بر لب داشت، اما چیزی در دلش تکان خورد؛ حسی چون بدرود. به سوی خاقانی نگریست، اما آن مرد دیگر لبخند نمی‌زد. نگاهش به افق دوخته بود، چنان‌که گویی دیگر به این جهان تعلق نداشت.

دایاکو آهسته گفت:

«استاد خاقانی، از چه در اندیشه‌ای؟»

پیرمرد زمزمه کرد:

«سفرم به پایان است، ای پهلوان شاعر…

این دشت، آخرین میزبان من بود.»

و پیش از آنکه دایاکو پاسخی دهد، نسیمی تند وزید، گرد گلبرگ‌ها در هوا پیچید، و وقتی نگاهش را دوباره به‌سوی خاقانی چرخاند... جای او خالی بود.

نه اثری از کتابش مانده بود، نه ردّی از گامش بر چمنزار. تنها عبای ساده‌ای بر شاخه‌ای آویخته بود و صدایی دور که هنوز در گوش دایاکو می‌پیچید:

«شعر را نگاه دار، ای فرزند دشت‌ها...

زیرا تنها شعر است که جاودانه می‌ماند.»

در همان لحظه، نخستین قطره باران بر پیشانی دایاکو چکید. آسمان گشود، و بارانی نرم و بی‌صدا بر دشت گل‌ها فرو ریخت؛ همچون اشک‌هایی از آسمان، بدرقه‌گر روح شاعری که دیگر نبود.

دایاکو، بر اسب خویش نشست. دیگر نمی‌گریست، اما چشمانش نمناک بود. در سکوتی مطلق، از دشت گذشت؛ با دفتر اشعارش، و باری از اندوه شیرین در دل. چون می‌دانست، آن‌که در چمنزار ناپدید شد، دیگر به سخن نیازی نداشت... شعرهایش، خود از او سخن می‌گفتند.

---

دایاکو و درویش بخارا

 

چمنزار خیس از باران را پشت سر نهاده بود. دایاکو، همچنان ساکت، بر اسب وفادارش می‌رفت، در حالی که چشمانش نه در پی مقصد، بلکه در پی معنا بود. در دل، شوری بود گنگ، تمنایی پنهان که حتی خود آن را نمی‌فهمید. چیزی می‌خواست… نه زر، نه پیروزی، نه نام. چیزی عمیق‌تر.

و چنین بود که راهش به سوی بُخارا کشیده شد؛ شهر عارفان، کاروان‌سرای علم و عرفان، جایی که شنیده بود درویشی در آن می‌زید، گمنام ولی دانا.

در نیمروز، دایاکو به بخارا رسید. آفتاب در مه شرقی کم‌سو بود. مردمان در بازار به آهستگی می‌رفتند، و صدای نی از کوچه‌ای دور به گوش می‌رسید. او نشانی درویش را از پیرمردی نان‌فروش گرفت:

«به خانقاهی در شمال شهر برو… آنجا مردی هست که گویی خواب خدا را دیده.»

دایاکو رفت. به خانقاهی رسید که در دل باغی کهن پنهان بود. حوضی میان حیاط بود، و در کنارش درویشی نشسته، عبایی پشمین بر دوش، و چشمانی بسته، گویی قرن‌هاست که در سکوت مراقبه است.

دایاکو با احترام نزدیک شد و آرام گفت:

«ای درویش، من از دشت‌ها آمده‌ام… پهلوانم، اما دل‌باخته شعر… و اکنون، دل‌تنگ راهم. حاجتی دارم، اما نمی‌دانم نامش چیست.»

درویش چشمانش را گشود. نگاهش بی‌زمان بود، بی‌مرز. آهسته گفت:

«آن‌که حاجت خویش را نمی‌داند، اما در جست‌وجوی آن است، از همه نزدیک‌تر است.

بگو، ای سوار دشت‌ها، آیا هنوز شعر می‌گویی؟»

دایاکو سرش را پایین انداخت:

«از دیدار خاقانی، دیگر شعرم سنگین شده. کلامم یتیم مانده.»

درویش تبسمی کرد و برخاست. دست بر شانه دایاکو نهاد و گفت:

«پس گوش دار، نه به بیرون، بلکه به درون.

حاجت تو، بازگشتن به سرچشمه‌ی خود توست.

بخارا، تو را پاسخ نمی‌دهد. تویی که باید سؤالت را بیابی.»

سکوتی ژرف میانشان افتاد. آنگاه درویش این غزل را خواند:

«نه در شمشیر و نه در تخت شاهی است نشانم

که من آن گم‌شده‌ام، در دل خویش پنهانم

به هر سو رفتم و حاجت طلبیدم، دیدم

که همان لحظه که گم بودم، در خویش جهانم»

دایاکو لبخند زد. بار سنگین از دوشش فرو ریخت. نیازی به پرسیدن نبود. با سری بلند و دفتری سبک‌تر، به راه افتاد…

و بخارا، با آن کوچه‌های ساکت و فیروزه‌ای، پشت سرش آرام ماند.

---

دایاکو و آزمون سایه‌ها

 

پس از دیدار با درویش بخارا، دایاکو به راه افتاد. اما این‌بار، راه بیرونی نبود، راه درون بود؛ سفری به ژرفای خویش. درویش به او گفته بود:

«آن‌که بر خود پیروز شود، جهان را بی‌نیاز فتح می‌کند.»

اما این پیروزی، آسان نبود.

در شب دوم سفر، در بیابانی میان بخارا و بلخ، آسمان بی‌ستاره و زمین خاموش شد. دایاکو در میان شن‌های سرد آتش برافروخت.

ناگاه، مهی تیره در اطرافش بالا گرفت. و از میان آن، سایه‌ای پدیدار شد… بلند، قوی‌پنجه، اما بی‌چهره.

صدا برخاست:

«دایاکو، پهلوانِ شاعر… تو از جنگ‌ها گذشته‌ای، اما آیا از خود گذشته‌ای؟»

دایاکو شمشیرش را نکشید. پرسید:

«تو کیستی؟»

پاسخ آمد:

«من سایه‌ی توأم. هرچه از آن ترسیدی، هر غروری که پنهان کردی، هر زخمی که التیام نیافت.»

سایه به او تاخت. دایاکو جا خالی داد، نه با خشم، بلکه با بینش. هر ضربه‌ی سایه، زخمی از گذشته بود: صدای پدر که گفته بود "تو برای شعر نیافریده‌ای"، نگاه یار قدیمی که از او برید، خشم‌هایی که فرو خورده بود.

دایاکو در دل خواند:

«اگر پهلوانی، ز خود بگذر ای مرد

که آن اژدها در درون تو برخاست

بجنگش نه با تیغ، با نور و بینش

که در ظلمت خویش، حقیقت پیداست»

با هر مصرع که می‌خواند، سایه کوچک‌تر می‌شد. تا آنکه در پایان شب، با دمیدن سپیده، سایه فرو ریخت، و تنها مشتی خاک شد بر زمین.

دایاکو دیگر نه شمشیر می‌خواست، نه سپر…

او اکنون می‌دانست که راه عرفان، پر از نبرد است، اما نه با دیوان، بلکه با «نفس» و «غرور» خویش.

---

دروازه‌ی بلخ و پرنده‌ی خرد

 

سفرش از بخارا به طول انجامید. غبار راه بر لباسش نشسته بود، اما دلش سبک‌تر از همیشه بود. آفتاب صبحگاهی، جامه‌ی نور بر دروازه‌های کهن بلخ انداخته بود؛ شهری که هزاران شاعر و درویش در آن خاک خفته بودند.

اما درست پیش از آن‌که پا به دروازه نهد، چیزی عجیب رخ داد.

بر فراز یکی از برج‌های فرسوده‌ی دیوار شهر، پرنده‌ای سفید با نوک طلایی نشست. نه چون کبوتر بود، نه چون شاهین. پرهایش با نوری از درون می‌درخشید، و نگاهش… انسانی بود.

پرنده سخن گفت. نه با زبان دهان، که با صدایی در دل دایاکو:

«ای سوار دشت‌ها و شب، اگر به دروازه‌ی بلخ درآیی، دیگر بازگشتی نخواهد بود.

یا روشنی می‌یابی، یا در ظلمت خویش گم می‌شوی.»

دایاکو آهی کشید.

پرسید: «آیا آن‌که می‌جنگد، باید همه چیز را رها کند؟»

صدا پاسخ داد:

«نه…

آن‌که می‌جنگد، باید خودش را رها کند.

نه یادها، نه یاران،

بلکه "من"ی که می‌گوید منم!»

در همان لحظه، باد برخاست. پرنده چون شعله‌ای سپید، در باد ناپدید شد. دایاکو دست بر قلبش گذاشت، لبخندی تلخ زد…

و بی‌آن‌که به پشت سر بنگرد، از دروازه‌ی بلخ گذشت.

---

نبرد بلخ و سرود رهایی

 

پس از عبور از دروازه‌ی بلخ، دایاکو شهر را تاریک‌تر از آنچه تصور می‌کرد یافت. مردمانی پژمرده، ترسان و خسته در کوچه‌ها می‌گشتند. صدای آه و ناله‌ای خاموش در هوای شهر پیچیده بود.

حاکم شهر، خان سیاه‌دل مغولی، با جادوگر تاریکی هم‌پیمان شده بود. او نه فقط شمشیر داشت، که خنجری از سایه و ترس، که دل مردم را می‌لرزاند.

دایاکو دانست که اکنون زمان آن رسیده که درویش درونش را با پهلوان بیرونش یکی کند.

در میدان شهر، زیر چشم همه، رو به حاکم گفت:

«این شهر، خانه‌ی شعر و عرفان است، نه زندان ترس. اگر تو می‌خواهی بجنگی، من آماده‌ام!»

نبرد آغاز شد. شمشیرها چون رعد در هوا به هم خوردند و هر ضربه، نه فقط فلز که تاریکی را می‌درید.

دایاکو در دلش چنین می‌خواند:

«تو آن ستمگر، من آن پرنده‌ام

که در قفس خود نبود، ره بی‌کرانه‌ام

نه از زور بازوی تیره تو می‌ترسم

که از ظلمت دل خود، باری رها می‌شوم»

جادوگر تاریکی سایه‌ای بلند بر سر دایاکو انداخت، اما پهلوان، با نیرویی که از درونش می‌جوشید، شعله‌ی نور را به قلب سایه فرو برد.

و در لحظه‌ی آخر، دایاکو فریاد زد:

«ای نفس که مرا زنجیر می‌کنی

تو را نیز به دامنی از نور می‌برم

که پهلوانی یعنی از خود گذشتن

و در عشق، یافتن راه بی‌انتها را»

سایه فرو ریخت، و حاکم سیاه‌دل زمین را ترک کرد.

مردم از ترس به شور رسیدند، و دایاکو نه فقط پهلوان جنگ، که چراغ راه عرفان و حماسه شد.

---

جنی عاشق خداوند در غار هرات

 

پس از پیروزی در بلخ، دایاکو راهش را به سوی هرات کشید، شهری که گنبدهای فیروزه‌ای و کوچه‌های باریکش همیشه قصه‌هایی از راز و نور داشت.

در نزدیکی هرات، غاری پنهان میان کوه‌ها بود که مردم از آن به وحشت یاد می‌کردند. اما دایاکو، دلبر سیر درون، نمی‌ترسید. گفته بودند که در آن غار، جنی زندگی می‌کند که عاشق خداوند است؛ جنی‌ای که سال‌ها در انتظار مسافری پاکدل بوده تا سخن رازهای عمیق را به او بگوید.

دایاکو وارد غار شد. هوا سرد و سنگ‌ها نمناک بودند. نور کم‌سو از کریستال‌های درخشان در دیواره می‌تابید. در دوردست، صدایی نرم به گوش رسید، همچون زمزمه‌ی نسیمی مقدس.

ناگاه، سایه‌ای طلایی پدیدار شد؛ موجودی با بال‌های نورانی و چشمانی که آسمان را در خود داشت.

جنی گفت:

«ای دایاکو، پهلوانِ شعر و نور، تو که به درون خود سفر کرده‌ای، اکنون به سرزمین عشق آمده‌ای.»

دایاکو سر تعظیم فرود آورد و پرسید:

«راز آن عشقی که تو را این‌چنین می‌تاباند چیست؟»

جنی لبخند زد و چنین پاسخ داد:

«عشق به خداوند، چون شعله‌ای در سینه‌ی تاریک است؛

هر که به آن رسید، از هر بند رهاست.

این عشق نه جسمی، نه زمینی،

بلکه نور است که در جان‌ها می‌تابد.»

و با صدایی که از عمق هستی می‌آمد، شعر خواند:

«من جنی‌ایم که در آتش عشق خدا سوختم

نه به دنیا دل بستم، نه به غم سر خم کردم

در آن غار تاریک، نور را یافتم

که آن نور، خود خداوند مهربان بود»

دایاکو در سکوتی مطلق نشست، و آتش درونش شعله‌ور شد. دانست که عشق حقیقی، پیوندی است میان پهلوان و عارف، میان شمشیر و ذکر، میان تن و روح.

او عهد بست که دیگر نه فقط با تیغ، که با نور و عشق خواهد جنگید؛ تا هم جهان را حفظ کند و هم جان خود را رهانَد.

---

از آتش تا انسان، از غار تا خانقاه

 

آن شب، پس از گفت‌وگوهای طولانی در غار، جنی رو به دایاکو کرد و گفت:

«ای دایاکو، از صدها سال در نور سوزانِ عشق ماندم، و اکنون می‌خواهم طعم رنج انسان بودن را بچشم… تا بندگی را با پاهای خاکی تجربه کنم، نه با پرهای نور.»

دایاکو پرسید: «چرا چنین می‌خواهی؟»

جن لبخند زد و گفت:

«زیرا عشق خدا در تن خاکی، دشوارتر است

و هر که در این ظلمت، او را بیابد،

خورشیدی‌ست که سزاوار روشنی ابدی است.»

و آن‌گاه، در هوای پاک غار، جن دعایی خواند. شعری از او برخاست، که هوا را لرزاند:

«ای نور، مرا خاک کن، تا به خاک بفهمم که تو کیستی

ای جان، مرا در بند کن، تا از بند آزاد شوم

ای خداوند بی‌نقاب،

مرا به رنج آدمی ببر، تا در رنج، تو را بی‌واسطه ببینم»

و در لحظه‌ای کوتاه، جن به انسانی بدل شد: چهره‌ای آرام، چشمانی عمیق، و نوری خاموش در پوست و جانش که تنها دل‌بینان آن را می‌دیدند.

 

خانقاه دل‌سپرده

 

آن دو، دایاکو و همراه تازه‌اش، رهسپار خانقاهی شدند که در دامنه‌ی کوه‌های هرات پنهان بود. گفته بودند در آن خانقاه، "اهل دلی" هر شب بر سجاده‌اش می‌نشیند و منتظر کسی است که دل‌دیده باشد، نه چشم‌بین.

هنگامی که وارد خانقاه شدند، صدای نی از درون می‌آمد. پیرمردی با ردایی نخی، با چشم‌هایی که انگار زمان را پشت سر گذاشته، بر حصیری نشسته بود.

او سر بلند کرد و گفت:

«ای دایاکو، و ای انسانی که از آتش برخاسته‌ای… دیر آمدید، اما به‌موقع.»

دایاکو خم شد:

«ما در طلب راه بودیم، نه راهی آشکار، بلکه راهی در دل تاریکی.»

پیر تبسمی زد و شعری آهسته خواند:

«هر که از آتش گذشت، خاک را می‌فهمد

و هر که از خود گذشت، خدا را…

آیینه‌ای شوید برای یکدیگر،

که دل، در دل روشن شود، نه در کلام.»

آن شب، نه شمشیر بود، نه جنگ. تنها حلقه‌ای از نور و نغمه، و سینه‌هایی مشتاق.

و دایاکو، در کنار رفیق تازه‌اش، فهمید که گاه رفیق راه، خود بخشی از حکمت است.

---

آزمون آیینه‌ها و راز خانقاه

 

در شب چهارم اقامت در خانقاه، پیر اهل دل، آن دو مسافر را نزد خویش فراخواند. سکوتی عمیق فضا را فرا گرفته بود؛ جز صدای آرام شر شر آب از حوض خانقاه، هیچ نمی‌جنبید.

پیر آهسته گفت:

«هر که به این خانقاه آمده، چیزی خواسته. اما کم‌ اند کسانی که آمده‌اند تا خود را از خود بازشناسند.

اکنون، شما را آزمونی است… نه با تیغ، نه با سخن. آزمونِ آیینه‌ها.»

دایاکو و یار آتشی‌اش در سکوت گوش سپردند.

پیر ادامه داد:

«در زیرزمین این خانقاه، تالاری‌ست پر از آیینه؛

اما هر آیینه، یک چهره ندارد.

یکی خودِ دیروزتان را نشان می‌دهد،

دیگری آن‌کس را که پنداشته‌اید هستید،

و سومی… آن‌چیزی که باید بشوید.

اگر در برابر سومین آیینه، بایستید و نترسید،

دربِ راز بر شما گشوده خواهد شد.»

آن شب، با شمعی لرزان، آن دو از پله‌های کهنه‌ی سنگی پایین رفتند. هوایی نمناک و سنگین بر زیرزمین حاکم بود. تالارِ آیینه‌ها چون جهانی دیگر بود؛ بی‌زمان، بی‌صدا، و پر از بازتاب.

دایاکو در برابر نخستین آیینه ایستاد:

چهره‌ای جوان‌تر، مغرور، شمشیر به دست…

خودِ او در آغاز سفر.

در دومی، خودی خسته، سرشار از تردید و سایه دیده می‌شد…

اما آیینه‌ی سوم؟

نوری عظیم در آن بود، و چهره‌ای که انگار دیگر "او" نبود؛

بلکه تصویری از "او آن‌چنان‌که باید بشود"؛ چشمانی از یقین، آکنده از مهربانی و قدرت، بی‌خشم و بی‌خودستایی.

یارش نیز همین مسیر را گذراند؛ تصویر سومین آیینه برای او، انسانی بود که در آتش سوزیده، اما از خاک روییده… نه جن، نه انسان، بلکه "سجاده‌ای برای حق".

در همان لحظه، دیواری از پشت آیینه‌ها گشوده شد. تالار کوچکی پدید آمد، با یک حجره‌ی سنگی.

درون آن، تنها یک لوح قرار داشت؛ بر آن نوشته شده بود:

«راز خانقاه آن است:

هر که خویش را حقیقت نبیند،

در هیچ خانقاهی آرام نمی‌گیرد.

و هر که خویش را ترک کند،

در دل خود خانقاهی از نور خواهد ساخت.»

دایاکو سر بر خاک نهاد.

یارش اشک در چشم داشت.

آن شب، بازگشتند نزد پیر، و پیر تنها این شعر را خواند:

«تو خانه می‌طلبی؟ خانه در توست

تو راز می‌جویی؟ تویی خود راز

آیینه‌ها شکسته مشو، که هر تکه

راهی‌ست به نورِ بی‌نیاز…»

---

حق در حاشیه‌ی مسجد

 

سپیده‌دم روزی تازه بود. خورشید به آهستگی بر گنبدهای فیروزه‌ای هرات می‌تابید و موذن، نغمه‌ی اذان را در باد می‌پراکند.

دایاکو و همراهش، اکنون هر دو در هیبت انسان، به سوی مسجد جامع هرات رهسپار شدند.

اما نه برای نماز.

بلکه برای ادای شهادت –

شهادت به دزدیِ شبانه‌ای که در صحن مسجد رخ داده بود.

در مسیر، مردم پچ‌پچ می‌کردند:

«کسی کیسه‌ی نذورات را ربود… اما چون از مسجد بود، هیچ‌کس گمان نمی‌برد!»

«می‌گویند پسر مؤذن بوده…»

«نه، کار یک درویش است!»

وقتی آن دو به مسجد رسیدند، قاضی شهر و امام مسجد در صحن نشسته بودند. جماعتی پیرامون، منتظر رأی بودند.

دایاکو گفت:

«من و این همراه، دزدی را دیده‌ایم. شب‌هنگام، او آمد… با لباسی سیاه، اما چهره‌اش آشکار بود. جوانی از اهل همین مسجد بود…»

امام با چهره‌ای سخت گفت:

«مسجد، خانه‌ی امن است. تو که شمشیرکش و بیابانی هستی، چگونه یقین داری؟»

یارش به آرامی گفت:

«امنیت مسجد، وقتی مقدس است که دل‌ها در آن بی‌دزد باشد… نه فقط دیوارها.»

در این لحظه، پیرمردی نحیف از صف بیرون آمد؛ دستی لرزان داشت.

گفت:

«فرزندان، آن‌که دزدی کرده، خود منم.

نه برای طمع، که برای نجات نوه‌ام که در بستر بیماری‌ست و دوای او گران.

از شرم، شبانه رفتم. می‌خواستم بازگردانم… اما ترسیدم.»

مردم به هم نگریستند. صدای همهمه بلند شد.

امام سر به زیر افکند.

دایاکو آهی کشید و زمزمه کرد:

«گاه، دزد نه از دیوار می‌آید،

که از ناامیدی دل.

و گاه، مسجد نه خانه‌ی امن است،

بلکه پناهِ دروغِ مقدس.»

او برگشت و بی‌آنکه حکم قاضی را بشنود، از صحن مسجد بیرون آمد.

یارش گفت:

«پس حقیقت چه شد؟ دزد مجازات نشد؟»

دایاکو پاسخ داد:

«حق، همیشه در حکم نیست.

گاه، در بخشش است…

و گاه، در بیرون آمدن از جایی که همه گمان می‌کنند خانه‌ی خداست،

اما خدا در دلِ آن پیرمرد گریانی بود که راست گفت.»

و در آن لحظه، صدای موذن برخاست… اما این بار، صدایش از دور می‌آمد.

گویا از دل مردمی که برای نخستین‌بار، به رحمت اندیشیده بودند، نه فقط به قانون.

---

درویشِ زرّین، آینه‌ی دروغ

 

پس از ماجرای مسجد، دایاکو و همراهش، دیگر نمی‌خواستند در شهری بمانند که ظاهر، بر باطن غلبه یافته. راهی شهری شدند در شرق، شهری پرهیاهو، آراسته، با خانقاهی بزرگ که مردم آن را "خانقاه نقره‌ای" می‌نامیدند.

نام شیخ آن خانقاه، همه جا شنیده می‌شد:

درویش زرّین.

می‌گفتند هر که او را ببیند، دلش روشن می‌شود؛ هر که سخنش را بشنود، گریه می‌کند و در راه می‌افتد.

اما به محض ورود، دایاکو حسی در دلش لرزید.

بنای خانقاه، از مرمر و نقره، درِ ورودی با کتیبه‌هایی از زر، و خدمتکارانی با جامه‌های ابریشمین در راهروها بودند.

یارش گفت:

«ای دایاکو… آیا نور، این‌گونه چشم را می‌زند؟ یا این زر است که خود را آفتاب جا زده؟»

سپس شیخ زرّین را دیدند:

مردی با چهره‌ای نورانی‌نما، اما چشمانی که به ‌جای آن‌که بنگرند، می‌سنجیدند.

او گفت:

«شما را می‌شناسم… دایاکوی پهلوان و جنِ راه‌یافته. اینجا، انتهای راه است. دیگر نروید. در این خانقاه، هر چه باید بدانید، هست. فقط بمانید… و سر فرود آورید.»

دایاکو پرسید:

«و حق؟ آیا در ماندن است یا در شناختِ ماندن؟»

شیخ با لبخندی گفت:

«حق آن است که من می‌گویم… زیرا جز من کسی راه را نرفته.»

در آن لحظه، دایاکو دانست که آزمون تازه‌ آغاز شده.

او شب‌هنگام، به خلوت‌خانه‌ی شیخ رفت، جایی که می‌گفتند "آینه‌ی حق" آنجاست.

اما آن‌چه یافت، نه آینه، که صندوقی زرین بود پر از زر، سند، و مهرهای فرماندهی.

و بر دیوار، این جمله حک شده بود:

«چون مردم دروغ را دوست دارند،

چرا نور را بی‌هزینه به آنان دهی؟

زر را به شکل خدا درآور،

و همه سجده خواهند کرد.»

دایاکو به آرامی گفت:

«وای بر کسی که حق را بفروشد

و نام خود را درویش نهد.

وای بر آن نورِ جعلی که به چشم، روشنی می‌بخشد

اما دل را کور می‌کند.»

او از خانقاه بیرون آمد، بی‌آن‌که سخنی دیگر گوید.

مردم پرسیدند:

«مگر شیخ ما فاسد است؟»

دایاکو پاسخ نداد.

اما یار آتش‌زادش آهسته گفت:

«در آینه‌ی راستین، تو خود را می‌بینی

در آینه‌ی زرّین، تنها کسی را می‌بینی

که می‌خواهد تو را ببیند.»

و آن روز، مردم دو دسته شدند:

ـ آنان که هنوز در زر می‌دیدند،

ـ و آنان که از نور، پرسشی در دلشان جوانه زده بود…

---

قیام از دل نور – و مردمِ برخاسته

 

پس از ترک خانقاه زرّین، دایاکو و یارش در میدان کوچکی نشستند.

در آن‌جا، پیرزنی آمد و گفت:

«ای فرزند، چه دیدی که از آن جای روشن‌بافته گریختی؟ مگر نه آن‌که شیخ زرّین ما را از جهل بیرون کشیده؟»

دایاکو خندید، نه از تمسخر، که از اندوه:

«مادربزرگ، او شما را از جهلِ کوچک به جهلِ زرّین کشانده…

از زندانی خاکی به قفسی از طلا.»

او برخاست و بر سکوی سنگی ایستاد. مردم اندک‌اندک گرد آمدند.

دایاکو گفت:

«آی مردم،

سال‌ها با چشمی که از زر کور بود، نگریستید…

سجده کردید، اما نه بر حق، که بر زرق.

اینان گفتند که خدا فقط از زبان آنان سخن می‌گوید،

اما خدا خاموش است؛ و خاموشی‌اش پر از فریاد است.»

یار نورزادش به میان آمد و ادامه داد:

«حق، در دل‌های شماست

نه در زر، نه در خطبه‌هایی پرطمطراق

در حقیقتی بی‌نقاب

که اگر بخواهید، با دل‌لرزه‌ای، پیدایش می‌کنید.»

صدایی از میان مردم برخاست:

«ما چه کنیم؟ بگویید!»

دایاکو گفت:

«از درون آغاز کنید… از پرسیدن.

هر درویشی را با چشم دل بسنجید، نه با لباسی از احترام.

و اگر دیدید که حق، لگدمال زر و قدرت شده… برخیزید.»

و مردم برخاستند.

چند روز بعد، درهای خانقاه زرّین گشوده شد؛ اما نه با شمشیر، بلکه با فریادهای آرامی که چون رود روان بود:

«ما نور می‌خواهیم، نه نقره.

ما حقیقت می‌خواهیم، نه مرشدِ ساختگی.

ما دیگر نیازی به واسطه نداریم، ای دروغِ مقدس!»

شیخ زرّین از ترس، خود را در حجره‌اش پنهان کرد.

اما مردم نه آمدند برای خون،

بلکه آینه‌های زرّین را شکستند، و کتیبه‌ی دروغین را از دیوار کندند.

و آن‌گاه، بر دیوار خانقاه نوشتند:

«ای دل، اگر حقیقت را در خود نیابی،

هزار خانقاه تو را دروغ می‌نمایند.»

آن شب، آتشی نمادین در صحن خانقاه افروختند.

نه برای سوزاندن، که برای روشن کردن راهِ تازه‌ای.

دایاکو، کنار آن آتش نشست، نگریست به مردمی که با اشک و لبخند، تازه چشم گشوده بودند.

یارش آهسته گفت:

«تو دیگر پهلوانی با شمشیر نیستی…

تو امروز پهلوان دل‌ها شدی.»

دایاکو تبسمی کرد و شعرگونه زمزمه نمود:

«برخاستم، نه از خشم

که از فهم

جنگیدم، نه با تیغ

که با عشق... .»

---

خلسه‌ی آسمانی – دیدار با نایِ خاموش

 

آن شب، پس از پایان قیام نور، دایاکو در کنار آتش نشسته بود.

شعله‌ها می‌رقصیدند، اما دلِ او در سکون بود.

یارش به خواب رفته بود. اما او، چشمانش باز بود… و درونش چون دریای بی‌ساحل.

صدایی از درون برخاست، نه با واژه، نه با آوا…

صدایی شبیه سکوت، شبیه حضور.

دایاکو پلک برهم نهاد، و ناگهان، زمین از زیر پایش لغزید.

نه افتاد، نه برخاست،

بلکه "فرو رفت در خویش".

به جهانی بی‌رنگ قدم نهاد.

هوا چون مه، زمان چون موج،

و هر صدا شبیه یک نغمه‌ی بی‌آغاز بود.

پیرمردی بر لب جوی نشسته بود؛ سازی در آغوش داشت – نای خاموش.

چشم در چشم دایاکو دوخت و گفت:

«تو که خشم را از نور جدا کردی،

اکنون آماده‌ای که خود را نه از بیرون، که از درون ببینی.»

دایاکو پرسید:

«این‌جا کجاست؟ خواب است؟ خیال است؟»

پیرمرد گفت:

«این‌جا، میانِ تو و توست.

جایی که دل با خود سخن می‌گوید،

و حق، بی‌واسطه، چهره می‌نماید.»

سپس نای را بر لب نهاد و نواخت…

اما از آن نای، هیچ صدایی بیرون نیامد.

دایاکو گفت:

«این نغمه کو؟ چرا خاموش است؟»

پیرمرد تبسم کرد و گفت:

«نغمه برای گوش نیست،

برای دل است.

اگر شنیدی‌اش، بیدار شده‌ای.

اگر نشنیدی… هنوز در خوابی.»

در همان لحظه، دایاکو حس کرد قطره‌ای از اشک بر گونه‌اش لغزید،

نه از اندوه،

بلکه از درک چیزی بی‌نام.

صبح‌گاه، یار آتشینش او را بیدار یافت.

چشمان دایاکو، شفاف‌تر از همیشه بود.

پرسید:

«چه دیدی؟»

دایاکو پاسخ داد:

«هیچ…

اما همین "هیچ" بود که مرا پر کرد.

نغمه‌ای شنیدم که شنیده نمی‌شود،

اما در من نواخته شد…»

و آن روز، او دیگر همان دایاکو نبود.

نه فقط پهلوان،

نه فقط رهیافته،

بلکه سالکِ نای‌شنو بود…

---

دیدار با روح مولانا و وداع با یار

 

در آن حالِ خلسه، که هر لحظه‌اش چون هزار سال می‌نمود، دایاکو به مکانی بی‌رنگ قدم گذاشت؛

بی‌جهت، بی‌نام، بی‌صدا…

و ناگاه، از میان مه‌های روح، نوری پدید آمد.

نه همانند آفتاب،

بلکه چون گرمای بی‌مرزِ دل عاشق.

و از آن نور، مردی با عبایی خاکی و چهره‌ای روشن‌تر از صبحگاهان سر برآورد.

چشمانش چون دو دریا، پر از موج شور و سکوت.

گفت:

«آه ای دایاکوی جان،

ز جستجوی حق تا بیداری خلق آمدی،

اکنون وقت آن است که

خود را، بی ‌میانجی، بی‌هیچ شناسنامه،

به خدای دل بسپاری.»

دایاکو آهی کشید:

«تو کیستی که این‌چنین دل را با نگاهی دگرگون می‌کنی؟»

او لبخند زد و گفت:

«من کسی‌ام که روزی بر گرد شمس در خود گم شدم،

و آن گم‌گشتگی‌ام، یافته شد.

منم جلال‌الدینِ مست،

اما نه تن، که اکنون جز نغمه‌ای در باد نیستم.»

در این هنگام، یار آتش‌زاد دایاکو، که در خلسه همراهش بود،

سر بر خاک نهاد و گفت:

«من دیگر باید بروم…

او را به تنهایی‌اش بسپار، ای روح بلند.»

و با پلکی بر هم، همان‌جا ناپدید شد.

در مه گم شد…

بی وداع، بی واژه، جز سکوتی پر از مهر.

دایاکو تنها شد. با خود. با خدا. با مولانا.

و مولانا، پیش از آن‌که فرو رود در نور، دستی بر شانه‌اش نهاد و گفت:

«این شعر را به یاد بسپار،

نه بر زبان،

که در نبضت بخوان…

باشد که تو نیز روزی، بی‌هیچ تردید، برقصی:»

 

شعر به سبک عراقی، از زبان مولانا به دایاکو:

 

ای دل، تو ز من مپرس دیگر ره را

کز خویش برون شو، بجو آن شه را

زین خواب تن‌آلود، بدر آی ای جان

بی‌نقش شو و ببین سراپا مه را

در پرده‌ی دل، خدا نهان می‌رقصد

چون شمع، بسوز و برفکن آن نه را

یار آمد و رفت، لیک باقی اوست

او نیست جدا، گر تو کُنی چَه را

خاموش شو و بگذار دل گویدت

کان راهِ وصال نیست جز از ته را

و آن دم، روح مولانا نیز ناپدید شد…

و دایاکو تنها ماند،

در میان خلوتی که از هزار سپاه بیدارتر بود.

چشمانش بسته، اما دلش گشوده.

دهانش خاموش، اما جانش در حال آواز.

آری…

اکنون او خودِ خویش را یافته بود.

---

? غزل دایاکو در مدح شهر مرو (به سبک عراقی):

 

به مرو آمدم، باد سحر شورانگیز

گل و سبزه همه در دلِ من کرد انگیز

نسیمی که گذر کرد ز گیسوی چمن

به یاد آورد از آن خلسه‌ی رازآمیز

نه خاک است، که جان است، در این خطه‌ی سبز

هر آب روانش، حدیثی‌ست تمیز

مگر باد خراسان همه عارف شده؟

که می‌خواند به گوشم سخن‌هایی لَطیف

دل از رقص درختان به وجد آمد باز

که هر برگ‌شان هست ز شمس آویز

مرو، ای تو که جان را به طرب می‌خوانی

نه شهری، که بهشتی، ز زمین بی‌نیاز

به هر سوی تو، نغمه‌ی حق می‌پیچد

به هر کوی تو، عشقی‌ست ز لطفِ عزیز

و دایاکو، پس از خواندن این غزل در کاروانسرای شهر،

دستان بر سینه نهاد و گفت:

«این شهر، مرو است…

اما در دل من،

اینجا آغاز است، نه مقصد.

زیرا تا دل در حرکت است،

هیچ‌کجا پایان نیست…»

---

در دل کتابخانه‌ی مرو – جایی میان وحی و خرد

 

دایاکو، در کوچه‌پس‌کوچه‌های آرام شهر، راهی خانه‌ای شد که دیوارهایش از خاک نبود، بلکه از سکوت و آگاهی ساخته شده بود.

کتابخانه‌ای که اهالی مرو آن را «خانه‌ی چشمِ باطن» می‌نامیدند.

بر در آن، حکاکی شده بود:

"مَن عرفَ نفسه، فقد عرفَ ربَّه"

(هر که خویشتن را شناخت، خدای خویش را شناخت)

دایاکو وارد شد. بوی کاغذهای کهنه و جوهر خطاطان دلش را لرزاند.

در میانه‌ی تالار، پیرمردی با ردایی سپید نشسته بود؛ به نام شیخ زِنْدَق، حافظ نسخه‌های اسرار.

او گفت:

«پهلوانِ دل، این‌جاست که علم و سلوک دست در دست دارند.

این‌جاست که عقل، بنده‌ی دل می‌شود…

و قرآن، از لا‌به‌لای واژه‌ها، نهیب می‌زند به جان.»

دایاکو به اتاقی هدایت شد، جایی پر از رسائل و تفاسیر:

? رساله‌ای در تأویل باطنی سوره "نور"

? حاشیه‌هایی از فیلسوفی پارسی بر آیات "والضحی" و "انشراح"

? نسخه‌ای از تفسیر عرفانی "الحروف النورانیه" با شرح‌های نقلی و ذوقی

? دیوانه‌واری از «ابن سبزوار» که قرآن را از دیدگاه نسبت‌های عددی و کیهانی بررسی کرده بود

? دفترچه‌ای گمنام، به نام «رؤیاهای آیات»، که هر صفحه‌اش شرح خوابی از یک مفسر بیدار بود…

دایاکو یکی از این کتاب‌ها را گشود. در آن نوشته شده بود:

«دل آدمی آینه است…

و قرآن، خورشید.

اگر آینه زنگار گیرد،

آیات را نمی‌بیند،

بلکه تنها حروف را می‌شمارد.»

دایاکو اندیشید:

«من با شمشیر جنگیده‌ام… با شعر آموخته‌ام… اما اینجا، باید خاموش باشم.

چرا که حقیقت، این‌جا نجوا می‌کند، نه فریاد.»

او یک شبانه‌روز در آن‌جا ماند. و هنگام وداع، شیخ زندق گفت:

«ای دایاکو، آیات را چون خار در راهت مدار،

و نیز چون تاجی بر سر…

بلکه چون چراغی در دل.

قرآن، اگر تو را از تو نرهاند، تو آن را نخوانده‌ای.»

دایاکو سر فرود آورد.

و در دفترچه‌ای کوچک، این را نوشت:

✍️ قطره‌ای از دایاکو در کتابخانه‌ی مرو:

دل اگر گم شود در میانِ کلام

حرف‌ها می‌شود پرده‌ی ناتمام

آیه را چشم دل باید، ای راه‌رو

زان‌که با چشم ظاهر، بود صرف خام

نور قرآن، نتابد به بیرون فقط

بلکه افکند نوری بر اعماقِ جام

اکنون، دایاکو دانسته بود:

حق، در میدان جنگ بود

در ساحت دل هم

و اکنون…

در ورق‌های خاموشی که جان دارند.

---

دیدار با ذات خویش در شهر فراموش‌شده‌ی عشق

 

شب‌هنگام، دایاکو دفتر را برگ می‌زد که ناگاه نوری لطیف از لابه‌لای ورق‌ها برخاست.

نه چشم‌گیر، بلکه دل‌گیر…

او پلک برهم نهاد… و در دم، خویش را در سرزمینی یافت نه شبیه خاک، نه آسمان،

جایی که هر چیز از نور و یاد ساخته شده بود.

شهری گمشده، اما نه در جغرافیا — بلکه در جانِ جان.

شهری به نام شهر عشق.

نه کوچه داشت، نه دیوار،

نه بازار، نه دروازه.

اما حس می‌شد که شهری‌ست…

زیرا هر ذره‌اش می‌گفت:

"من عشق‌ام."

دایاکو گام نهاد، و به ناگاه، با کسی روبه‌رو شد.

چشمان آشنا، اما بی‌نام.

با صدایی که نه در گوش، که در دل می‌پیچید، گفت:

«آیا مرا می‌شناسی؟»

دایاکو پرسید:

«تو کیستی؟»

و پاسخ آمد:

«من توأم…

آن‌چنان‌که تو پیش از نام و نشان بودی.

نه دایاکوی پهلوان،

نه شاعر،

نه سالک…

بلکه "منِ بی‌مرزِ تو"؛

ذات تو، پیش از هر لقب.»

دایاکو اشک در چشم آورد، نه از اندوه،

بلکه از یاد…

یاد روزی که هنوز "من" نگفته بود.

یاد نخستین بوسه‌ی خدا بر پیشانی‌اش.

و در همان لحظه، صدایی دیگر برخاست:

صدای شهر،

صدای عشق:

❤️ غزلی در وصف شهر عشق (به سبک عراقی):

نه خاک است و نه افلاک، ولی مستقر است

نه شکل است و نه رنگ است، ولی جلوه‌گر است

در آن شهر، خموشی‌ست، ولی شور درون

دل از نغمه‌ی بی‌نغمه در او، بی‌خبر است

تو آن‌گاه بیابی‌اش، اگر خویش نباشی

که آن‌جا فقط آن هست که بی خود ز سر است

در این شهر، به جز "او" نکند کس گذر

که آن‌جا همه آیینه و او در نظر است

به مرو آی و از آن‌جا گذر کن به دل

که شهرِ دلِ عاشق، همان مختصر است

و آنگاه، ذات خویش بر دایاکو خندید،

و آرام گفت:

«اکنون که دانستی شهر عشق بیرون از تو نیست،

برگرد…

اما این بار، نه به مرو، نه به هرات،

که به دل خلق خدا،

چرا که شهر عشق درون هر دل خفته است.»

دایاکو برخاست…

بازگشت…

اما دیگر نه تنها، نه سردرگم،

بلکه با نقشه‌ای روشن از دل به دل.

---

بازگشت از شهر عشق – بیدارسازی دل‌های خاموش

بازگشت او، نه از راه جاده،

بلکه از راه دل بود.

در چشم او، نوری آرام می‌درخشید.

نه نوری پر هیاهو، بلکه نوری که دل را بیدار می‌کرد بی‌آنکه فریاد بزند.

و مردم، چون او را در کوچه‌های مرو دیدند،

با خود گفتند:

«این همان دایاکوی پهلوان است؟

یا فرشته‌ای با چهره‌ی آشنا؟»

او لبخند زد،

سکوت کرد،

و تنها با نگاه، مردم را خواند.

در بازار، زنی را دید که در اندوه گم بود،

به او گفت:

«دلِ تو نیز شهری‌ست،

و عشق آن‌جاست…

اما تو در دروازه‌اش خوابیده‌ای.»

مردی را دید که در مسجد از ریا می‌لرزید،

و به او گفت:

«نماز اگر از جان نباشد،

دل را به خدا نمی‌برد،

بلکه از خودت دور می‌کند…»

و روز به روز، صدایش نایاب شد،

اما حضورش فراگیر.

چرا که او دیگر به زبان حرف نمی‌زد،

بلکه دل‌ها با دلش سخن می‌گفتند.

? نغمه‌ای که در دل‌ها نشست:

او شعری به در و دیوار نگاشت، نه با قلم،

بلکه با نگاه و لبخند،

اما یکی از پیروانش آن را با خطی خوش در دفتر آورد:

به دل برگرد، که جانت از آنجاست هنوز

که عشق، از درون می‌رسد، بی ستیز و فسون

اگرچه هزار شهر در پی‌ات فریاد کنند

به تو گوید دل: منم راه، نه آن بیرون

نه مسجد، نه خانقاه، نه میخانه راست

که معبد تویی، اگر شوی فارغ از خون

بخوان با دل، بی‌لفظ، بی‌خط، بی‌سطر

که قرآنِ عاشق بود بی‌زبون

? و آنگاه...

دایاکو شبی، بی‌هیچ وداعی،

از مرو رفت.

نه کسی فهمید به کجا…

اما هر که دلش را صاف می‌کرد،

او را حس می‌کرد…

در سکو‌ت، در دعا، در نگاه یک کودک،

در قطره‌ی اشک مادری پیر…

می‌گفتند:

"دایاکو ناپدید نشد…

او اکنون، در هر دل بیدار،

خانه دارد."