در اتحاد جماهیر شوروی سابق، مردم چیزی را تجربه کردند که مورخان به آن «زندگی دوگانه» می‌گویند. یعنی یک «خود خصوصی» درونی داشتند و یک «خود عمومی» که در بیرون به حکومت وفادار نشان می‌دادند. این شکاف روانی هنوز هم برای خیلی از مردم روسیه امروز ادامه دارد - در حالی که بعضی‌ها اعتراض می‌کنند و حرف می‌زنند و به خاطرش دچار دردسر می‌شوند.

در روسیه دوران شوروی، خطر همیشگی این بود که اگر کسی خود واقعی‌اش باشد و فعالانه در جامعه شرکت کند، ممکن بود به دردسر بیفتد. برای همین خیلی‌ها مجبور شدند یک نقاب بزنند. درونشان افکار و ترس‌هایی داشتند که گفتنشان در جمع خطرناک بود. مردم طوری رفتار می‌کردند که با ایدئولوژی (عقاید رسمی) حکومت هماهنگ باشد تا کسی بهشان شک نکند. اینطور یک فرهنگ پنهان‌کاری درست شد که آدم‌ها عقاید کاملاً متفاوتی داشتند ولی نشان نمی‌دادند.

این شکاف روانی در واقع یک راهکار برای زنده ماندن زیر حکومت‌های تمامیت‌خواه است. امروزه هم میلیون‌ها نفر در دنیا از همین روش استفاده می‌کنند تا زیر بار حکومت‌های ظالم، هم ایمن بمانند و هم خود واقعی‌شان را حفظ کنند. حالا که حرکت‌های خودکامه در دنیا دارد قوی‌تر می‌شود، روانشناسان باید این پدیده را خوب درک کنند.

معماری ترس (ساختاری که بر پایه ترس ساخته شده)

برای اینکه واقعاً بفهمی ماجرای «چهره عمومی/چهره خصوصی» چیست، باید قبول کنی که حکومت‌های خودکامه فقط یک تهدید خیالی نیستند. این حکومت‌ها فعالانه منتقدان و مخالفان را ساکت می‌کنند - با زندان، خشونت و زندان. آنها جلوی اعتراضات و تجمعات را می‌گیرند، در انتخابات تقلب می‌کنند تا سر کار بمانند.

حکومت‌های خودکامه امروزی اغلب وانمود می‌کنند که دموکراتیک (مردم‌سالار) هستند - این خودش یک نوع جنگ روانی است. ممکن است کمی آزادی مطبوعات بدهند، اما در عین حال از «اقدامات فعال» استفاده می‌کنند؛ مثل شایعه‌پراکنی و پروپاگاندا (تبلیغات دروغین) تا افکار عمومی را به نفع خودشان تغییر بدهند. 

وقتی خطر حس می‌شود و جاسوسی همه‌جا هست، مردم عادی شروع می‌کنند به سانسور کردن خودشان تا جلب توجه نکنند. جلسات کاری تبدیل می‌شود به یک نمایش: هیچکس راستش را نمی‌گوید چون می‌ترسد شغلش را از دست بدهد. حکومت به کسانی که همسایه‌هایشان را لو می‌دهند (حتی اعضای خانواده را) جایزه می‌دهد و کسانی که لو ندهند را تنبیه می‌کند. آدم باید همیشه در حالت آماده‌باش وحشتناک باشد و مدام بررسی کند که چه کاری را باید انجام بدهد و چه کاری را نه. دقیقاً همین را می‌خواهند. این شرایط باعث می‌شود مردم وابسته و ترسو شوند و جرأت اعتراض نداشته باشند.

خود دوپاره (آدمی که دو تکه شده)

زیر سایه حکومت‌های خودکامه، آدم‌ها چیزی شبیه هویت دوگانه پیدا می‌کنند. «خود عمومی» که مطیع و محتاط است، مواظب است عقاید و رفتارهایی را نشان بدهد که از او انتظار می‌رود - یا لااقل کاری نکند که به چشم بیاید. زیر این نقاب اما «خود واقعی» می‌ماند؛ همان کسی که وجدان دارد و به ارزش‌های شخصی‌اش پایبند است. همین الگو را در بازماندگان فرقه‌های مذهبی می‌بینیم. گروه‌های مخرب آنقدر فشار می‌آورند که آدمها خود واقعی‌شان را کنار بگذارند و مثل بقیه شوند.

حکومت خودکامه مثل یک فرقه سیاسی عمل می‌کند. مردم یاد می‌گیرند نقش آدم‌های مطیع را بازی کنند در حالی که خود واقعی‌شان سکوت کرده و دارد از گوشه تماشا می‌کند - نگاه می‌کند و همه تناقض‌ها (حرف و عمل‌های ضد و نقیض) و ظلم‌ها را توی ذهنش ثبت می‌کند.

هزینه روانی این شکاف اجباری خیلی سنگین است. وقتی آدم نمی‌تواند افکار و احساسات واقعی‌اش را بیان کند، معمولاً اینها را تجربه می‌کند:

سرکوب همیشگی عقاید و ارزش‌های اخلاقی، باعث می‌شود آدم نتواند احساساتش را کنترل کند. یک لحظه آرام و مطیع است، لحظه بعد غرق در گناه، ترس و شرم می‌شود. شاید بدترین آسیب این باشد که آدم قدرت روانی و استقلالش را از دست می‌دهد. مردم آنقدر وابسته می‌شوند که منتظرند دیگران بهشان بگویند چه فکری بکنند و چه رفتاری داشته باشند. توانایی فکر کردن مستقل در آنها ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود.

سرکوب خود به معنی نابودی خود نیست

حتی اگر حکومت‌های خودکامه بخواهند هویت مستقل آدم‌ها را از بین ببرند، خود واقعی آدم پاک نمی‌شود. خاطرات خوب و تجربه‌های مثبت از بین نمی‌روند. خود واقعی آدم می‌بیند و ثبت می‌کند - همه تناقض‌ها و چیزهایی که آدم را سرخورده می‌کند - حتی اگر آن موقع آگاهانه متوجه‌شان نباشد.

روانشناسان می‌فهمند که رفتارهای عجیب و غریب مراجعانشان ممکن است به خاطر زندگی زیر سایه خودکامگی باشد. یک نوجوان که اضطراب، افسردگی یا گسست دارد، شاید دارد اثرات زندگی زیر چتر نظارت و خودکامگی را نشان می‌دهد، نه اینکه اختلال روانی خاصی داشته باشد. تشخیص اشتباه می‌تواند درمان را طولانی‌تر کند و رنج روانی را بیشتر.

برای مردمی که زیر فشار نفس می‌کشند، آگاهی خودش یک سپر محافظ است. اینکه خودت را بشناسی و بفهمی تکنیک‌های کنترل ذهن چطور کار می‌کنند، عملاً اثرشان را خنثی می‌کند. کنترل ذهن بیشتر روی آدم‌های ناآگاه جواب می‌دهد.

وقتی بفهمی که حکومت دقیقاً همین را می‌خواهد که تو خودت را سانسور کنی، می‌توانی سلامت روانی‌ات را حفظ کنی. اینکه بتوانی مطابق ارزش‌های واقعی‌ات رفتار کنی، رابطه مستقیم با سلامت روان دارد.

در نهایت، خودکامگی نمی‌تواند روحیه آدمی را نابود کند. مردم ذاتاً هویت مثبت و ارتباط با دیگران را دوست دارند. اعتماد را به بی‌اعتمادی ترجیح می‌دهند. راستی را به دروغ. آزادی را به بردگی. این خواسته‌های بنیادی آدمی هیچوقت کاملاً از بین نمی‌روند و خود واقعی همیشه تلاش می‌کند زنده بماند.


منبع: psychologytoday