توجه: ابتدا در اینترنت کلمه ی " دروغ و بزرگنمایی نبرد چالدران " را سرچ نمایید بعد داستان و شعر را بخوانید.
---
زندگینامه عرفانی سلطان سلیم عثمانی رومی ملقب به سلطان العارفین:
https://www.tarafdari.com/node/2700811
---
درویشِ کویِ عشقم و حاجت به گاه نیست
ما را به جز لقایِ تو هیچ آرزو به راه نیست
بر سر کلاهِ فقر نهادیم و رستهایم
زانسان که پیشِ همتِ ما، تاج و جاه نیست
در آتشی که شعلهزنان از فراقِ توست
جز جانِ خسته، هیمه و خاکسترواره نیست
سلطانِ ملکِ عالم اگر گشتهایم، چه سود؟
آن را که عشق نیست، به درگاه، راه نیست
بگذر ز ننگ و نام که در مذهبِ فقر
بیمی ز طعنِ زاهد و شالِ سیاه نیست
خاموش شو «سلیمی» و از دردِ دم مزن
کان را که درد نیست، دلی عذرخواه نیست
« سلطان یاووز سلیم »
---
در دایره که سرِ خط، دمِ پرگار است
هر آنکه نقطه نشد، از درونِ اسرار است
به تختِ فقر نشستن خوش است سلطان را
که تاجِ خسروی از بهرِ سر چو طومار است
ز صوتِ مرغِ قناری در این قفس بشنو:
«سفر به کویِ عدم، خوشترینِ کردار است»
به جامِ باده نگاهی کن و ز خیام پرس
که این سپهرِ معلق، مدام در کار است
رخِ چو ماه مپوشان ز بیدلان، ای دوست
که شب بدونِ تجلایِ تو، شبِ تار است
مگو که کشورِ عثمانیام به زیرِ نگین
که این جهانِ فنا، عاریت ز دادار است
«سلیمی» ار طلبد وصل، گو که سر بازند
که عشق، مذهبِ رندان و مست و هشیار است
« سلطان یاووز سلیم »
---
بر لوحِ دل جریدهیِ اسرارِ حق نوشت
آن کس که در قلمروِ جان، نقشِ عشق کِشت
بر تختِ دل نشسته چو مولا به وجد و حال
بر آستانِ شمس، سَر افکند و درگذشت
عشقی که تکرار نشد در جریدهای
یک شعله بود و خرمنِ صد زهد را بسوخت
ما را به غیرِ جلوهیِ معشوق، کار نیست
در کعبه و کنشت، جُز این آرزو نَکِشت
آن نادره حکایتِ خورشید و مَه ببین
کآنجا که نورِ اوست، نمانَد تفاوتِ سرشت
درویش را به سایهیِ خورشیدِ حق خوش است
سلطانِ ملکِ عشق نشد بنده بهشت
«سلیمی» به پایِ پیر، سَر انداز و جان بده
کاین کیمیایِ نادره، ناید دگر به دست
« سلطان یاووز سلیم »
---
بر جبههیِ ما رقمِ سرنوشت بین
در دستِ حق، عنایتِ باغ و بهشت بین
گر عالم از تجلیِ خورشید روشن است
در چشمِ ما، ضیایِ رخِ یارِ خوشسرشت بین
آمد بهار و غلغله در جانِ عارفان افتاد
نوروز را به صیقلیِ جانِ زشت بین
ما را چه غم ز گردشِ دوران و مکرِ چرخ؟
چون سرنوشت، بر ورقِ سر، نهشت بین
سلطان اگر به حکمِ قلم، ملک میستاند
درویش را به خلوتِ خود، پاداشت بین
«سلیمی» ز نو شدی به میِ معرفت مرید
نوروزِ بندگی طلب و کارِ نیکخشت بین
« سلطان یاووز سلیم »
---
در سینه به جز آتشِ آن یار نماندهست
در مخزنِ ما غصهیِ اغیار نماندهست
آن را که خِرَد رهبر و دستورِ حیات است
در مذهبِ ما جز دلِ بیعار نماندهست
در جستوجویِ گنجِ نهان، ملک رها کن
کانجا که فنا هست، دگر کار نماندهست
آسایشِ گیتی به پشیزی نخرد عشق
در مَقدَمِ او طاقتِ دیوار نماندهست
هر کس که به غیری نظر افکند در این ره
مطرودِ ازل گشته و جز طرد نماندهست
«سلیمی» ز سرِ تخت برخیز و طلب کن
آن را که به جز حضرتِ دادار نماندهست
« سلطان یاووز سلیم »



