گروه عظیمی از انسانها بهتدریج شغل خود را از دست خواهند داد، زیرا هوش مصنوعی و سیستمهای خودکار جایگزین آنها میشوند. این افراد به «طبقه بیاستفاده» تبدیل خواهند شد و برای مهار اعتراضات و نارضایتیهای احتمالی، باید با سرگرمیهایی مانند بازیهای واقعیت مجازی، محصولات رسانهای و حتی مواد مخدر «آرام نگاه داشته شوند».
این پیشبینی تیرهوتار را یووال نوح هراری، مورخ و فیلسوف نامدار، در مجموعهای از سخنرانیهای خود بین سالهای ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۴ مطرح کرد. او با شیوه پرسشگری همیشگی خود پرسید:
«هنگامی که الگوریتمهای فوقهوشمند غیرانسانی داشته باشیم که میتوانند تقریباً همه کارها را بهتر از انسان انجام دهند، با آن همه انسانِ مازاد بر نیاز چه باید بکنیم؟»
این پیشبینی تا همین یکی دو سال پیش دور از ذهن به نظر میرسید، اما اکنون به تدریج به واقعیت روزمره ما تبدیل میشود؛ هوش مصنوعی بیرحمانه مشاغل را یکی پس از دیگری حذف میکند. گزارش مجمع جهانی اقتصاد در سال ۲۰۲۰ پیشبینی کرده بود که تا پایان سال ۲۰۲۵، حدود ۸۵ میلیون شغل توسط هوش مصنوعی و سیستمهای خودکار از بین خواهد رفت. در کشورهای صنعتی افراد زیادی هستند یا شغل خود را از دست دادهاند یا درآمدشان به دلیل گسترش هوش مصنوعی به شدت کاهش یافته است.
در حوزه هنر که حوزه فعالیت نویسنده این مقاله است، هر هفته از طراحان گرافیک و خبرنگارانی خبرهایی هست که ارزش کارشان کاهش یافته، زیرا کارفرمایان به جای آنها از هوش مصنوعی ارزانقیمت استفاده میکنند. هفته گذشته مطلبی در پلتفرم ایکس منتشر شد:
«من یک هنرمندم. ماه پیش هوش مصنوعی شغل مرا گرفت. همسرم در شرکتی کار میکند که در زمینه مدیریت منابع انسانی تخصص دارد و امروز ۱۷۵۹ نفر را اخراج میکند تا روی هوش مصنوعی سرمایهگذاری کند. همه منتظریم ببینیم همسرم جزو آنهاست یا نه. خستهام.»
یکی از دوستان فیلمنامهنویس متوجه شده که شش فیلمنامه او بدون رضایتش توسط سیستمهای هوش مصنوعی بلعیده شدهاند، یعنی مورداستفاده قرار گرفتهاند. پس از ۲۰ سال فعالیت در تلویزیون، اکنون به او گفته میشود که از هوش مصنوعی برای «بهینهسازی تولید» استفاده میکنند. در نتیجه، دیگر برای نوشتن طرحهای اولیه و خلاصه داستانها با او قرارداد نمیبندند. این وظایف را اکنون کارمندان تازهکار با کمک ابزار «کارآمد» هوش مصنوعی انجام میدهند.
به جای اینکه امیدوار باشیم پیشبینی هراری درباره «طبقه بیاستفاده» نادرست از آب درآید، بهتر است آن را هشداری جدی و فراخوانی برای اقدام در نظر بگیریم. باید پرسید: پیامدهای اجتماعی و روانی برای آن دسته از ما که کارمان توسط سیستمهای هوش مصنوعی جایگزین میشود، چه خواهد بود؟ چگونه با بحران هدفی که از ناخواسته و غیرضروری تلقی شدن ناشی میشود، کنار خواهیم آمد؟ و اگر از نظر اقتصادی غیرضروری شویم، دولتها یا جوامع ما برای کاهش این معضل چه میتوانند بکنند؟ در صورت ناکارآمدی آنها، خود ما چه اقداماتی میتوانیم انجام دهیم؟
درماندگی آموختهشده
بیکاری اجباری تأثیر عمیق و قابل اندازهگیری بر سلامت روان دارد. پژوهشی در سال ۲۰۱۵ نشان داد که بیکاری خطر افسردگی و خودکشی را بهطور قابلتوجهی افزایش میدهد. مطالعه دیگری که به بررسی ارتباط بین بیکاری و خودکشی پرداخت، نشان داد پس از سه سال بیکاری، مردان بیکار بیش از دو برابر مردان شاغل دست به خودکشی میزنند. پس از ۹ سال بیکاری، «زنان بیش از سه برابر زنان شاغل اقدام به خودکشی میکنند.»
روانشناسان از دهه ۱۹۷۰ میلادی اثرات بیکاری طولانیمدت بر سلامت روان را مطالعه کردهاند. ماری جاهودا در کتاب «اشتغال و بیکاری: تحلیلی روانشناختی-اجتماعی» (۱۹۸۲) فراتر از پیامدهای اقتصادی آشکار را بررسی کرد و نشان داد که بیکاری طولانیمدت میتواند به از دست دادن هویت، ارتباطات اجتماعی، عضویت در گروهها، اهداف جمعی و حتی ساختار زمانی منجر شود؛ عواملی که همگی برای سلامت روان ضروری هستند.
افزون بر بیکاری، برچسب «بیاستفاده اقتصادی» خوردن میتواند پیامدهای روانی عمیقی داشته باشد که ممکن است به «درماندگی آموختهشده» بینجامد. این پدیدهای است که در آن افراد پس از شکستهای مکرر، منفعل میشوند و در نهایت در برابر شرایط منفی خود تسلیم میگردند. افرادی که به این حالت شرطی میشوند، در چرخهای معیوب گرفتار میآیند و باور میکنند که قادر به تغییر وضعیت خود نیستند، حتی زمانی که فرصتهایی برای این کار پیش میآید. آنها احساس هدفمندی را از دست میدهند و دچار بیانگیزگی، افسردگی شدید، اضطراب و اغلب افکار خودکشی میشوند.
احساس بیارزشی اقتصادی میتواند به شرم و همچنین احتمال «برونریزی خشم» به شکل خشونت منجر شود. آلی هاشیلد، جامعهشناس، در کتاب «قلب مدیریتشده» (۱۹۸۳) استدلال میکند که کار نه فقط منبع درآمد، بلکه بخش کلیدی هویت و پایگاه اجتماعی است. بدون کار معنادار، افراد احساس حقارت میکنند که میتواند به خشم و پرخاشگری بینجامد.
هشدار هراری درباره نیاز به آرامسازی «طبقه بیاستفاده» با سرگرمیهایی مانند بازیها و مواد مخدر، هرچند شاید صرفاً تحریککننده باشد، اما در صورت اجرا پیامدهای نگرانکننده دیگری نیز خواهد داشت. بازیهای واقعیت مجازی و سرگرمیها ممکن است تسکینی موقت فراهم آورند، اما در عمل میتوانند احساس بیهدفمانی ناشی از «وقتکشی با کاری برای انجام دادن» را تشدید کنند. بازیهای مجازی و آنلاین همراه با استفاده طولانی از اینترنت، رفتارهای اعتیادآور شکل میدهند و حتی مغز جوانان را بازسازی میکنند، چنانکه جاناتان هایت هشدار داده است. بحران مواد مخدر در ایالات متحده که با ناامیدی اقتصادی در جوامع در حال زوال پیوند خورده، نشان میدهد که پناه بردن به مواد برای کنار آمدن با مسائل روانی و وجودی چه خطرات بزرگی به همراه دارد.
راهحل از منظر نیمکره چپ مغز
فراتر از راهحل بحثبرانگیز هراری یعنی «بازی و مواد مخدر»، بسیاری از چهرههای برجسته حوزه هوش مصنوعی مانند آلتمن، بوستروم و ماسک، درآمد پایه همگانی را بهعنوان راهحلی برای بازماندگان عصر هوش مصنوعی پیشنهاد کردهاند. اما این نگاه، بیکاری ناشی از پیشرفت هوش مصنوعی را صرفاً از منظری مکانیکی و مدیریتی مینگرد؛ همان چیزی که ایان مکگیلکریست، روانپزشک و فیلسوف بریتانیایی، «جهانبینی نیمکره چپ» مینامد. یعنی تقلیل مسائل وجودی و روانی به مشکلاتی مدیریتی که باید با راهحلهای فنی برطرف شوند. بهقول معروف: «برای کسی که فقط چکش دارد، همه چیز شبیه میخ است.»
مکگیلکریست در اثر دو جلدی خود «مسئله چیزها» توضیح میدهد که چگونه تسلط دیدگاهی صرفاً عقلانی، مکانیکی و تقلیلگرا که به نیمکره چپ مغز نسبت داده میشود، جامعه مدرن را شکل داده، از جمله توسعه و کاربرد هوش مصنوعی. نیمکره چپ اطلاعات را به شکلی خطی و الگوریتمی پردازش میکند و فاقد درک زمینهای، همدلانه و شهودی است که از ویژگیهای نیمکره راست به شمار میرود. هوش مصنوعی کنونی حتی «هوش محدود» نامیده میشود؛ جهانبینی آن محدود است و اگر خود را با این دیدگاه نیمکرهچپی از زندگی تطبیق دهیم، انسانیت نیز محدود خواهد شد. پس چرا باید راهحلهایی را که سران هوش مصنوعی و خود هوش مصنوعی برای بیکاری ارائه میدهند، بپذیریم؟
آنچه جامعه جهانی در مواجهه با جایگزینی کار انسانی با ماشینها باید درک کند، این است که کار صرفاً وسیلهای برای امرار معاش نیست، بلکه منبعی برای کرامت انسانی، ارتباط اجتماعی و معنای عمیق محسوب میشود. از دست دادن این ابعاد میتواند به بیماریهای روانی گسترده و خشم اجتماعی بینجامد. راهحلهایی مانند درآمد پایه همگانی ممکن است تنها به تعمیق این معضل کمک کنند، زیرا افراد به دریافت کمکهای حداقلی عادت میکنند که وابستگی آنها را افزایش میدهد و این باور را تقویت میکند که اکنون و در آینده قابل پیشبینی، هیچ نقشی در جامعه ندارند و بقایشان غیرضروری یا حتی انگلواره است.
این «طبقه بیاستفاده» که میآموزد حالت درماندگی را بپذیرد، به گفته نیک بوستروم، آیندهپژوه و همبنیانگذار انجمن فرامکانی، در کتاب «ابرهوش: مسیرها، خطرها، راهبردها» (۲۰۱۴)، مانند کودکان یا حیوانات خانگی زنده نگاه داشته خواهد شد:
«میتوان ابرهوشی را تصور کرد که نقشی شبیه نگهبان انسان برای کودک یا حیوان خانگی ایفا کند. ابرهوش ممکن است انسانها را به دلایل احساسی، یا به این دلیل که ما را جالب یا سرگرمکننده مییابد، یا به این دلیل که برای ارج نهادن به رفاه ما برنامهریزی شده، در اطراف خود نگه دارد.»
ما باید خود را نه فقط برای حذف بیسابقه مشاغل توسط هوش مصنوعی و سیستمهای خودکار آماده کنیم، بلکه برای این واقعیت نیز آماده باشیم که راهحلهای فنی ارائهشده توسط سران این حوزه نیز خود تهدیدی برای سلامت روان انسان به شمار میروند. باید از همین امروز بهعنوان جامعه به فکر چاره باشیم، نه اینکه امیدوار باشیم دیگران در «طبقه بیاستفاده» قرار میگیرند، نه ما.



