در این نوشته، حکایتی از دفتر پنجم مثنوی مولانا روایت می‌شود؛ داستانی که با طنزی تلخ و معنایی عمیق، ارزش اشک و بی‌وفایی انسانِ حریص را نشان می‌دهد. فاطما چنگیز در این بازنویسی، ما را به تأملی دعوت می‌کند: آیا گریهٔ بی‌عمل و بی‌کمک، ارزشی دارد یا تنها نشانهٔ دل‌بستگی به مال دنیاست؟

 

گریه کردن مجانی

 

مرد عربی در صحرا بالای سر سگی که دراز کشیده و در حال مرگ بود، گریه می‌کرد و فریاد می‌زد.

درویشی که از آنجا می‌گذشت، کنارش آمد و علت گریه را پرسید.

 

مرد عرب گفت: «این سگ باوفای من است؛ بسیار از من محافظت کرده، هر جا رفته‌ام همراه من بوده و برایم شکار گرفته. اکنون ناله می‌کند و در حال مرگ است.»

 

درویش پرسید: «چه اتفاقی برایش افتاده؟ بیمار شده است؟»

عرب پاسخ داد: «نه، از گرسنگی به این حال افتاده.»

 

درویش گفت: «این کیسه که پشت خود حمل می‌کنی چیست؟»

عرب گفت: «برای خودم نان و ماستی برداشته‌ام.»

درویش گفت: «پس چرا مقداری از غذایت را به این سگ بیچاره نمی‌دهی؟»

 

مرد با صدای بلند گفت: «ای بابا، چه می‌گویی؟ من نان را بیشتر از این سگ دوست دارم. برای آن پول پرداخته‌ام. آن‌قدر هم بخشنده نیستم؛ بدون پرداخت پول به کسی نان نمی‌دهند. نان پولی است، اما گریه کردن و اشک چشم مجانی است.»

 

درویش گفت: «ای وای بر تو! اشک خونِ دل است که به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده. اشک باارزش‌تر از نان و هر چیز دیگری است.»

 

مولانا در این حکایت یادآوری می‌کند که در دنیا آدم‌هایی هستند که باارزش‌ترین چیز برایشان مال دنیاست. دوستی آن‌ها هرگز حقیقی نیست. اگر زمانی به کمکشان نیاز داشته باشی، شاید برایت ناراحت شوند و حتی گریه کنند، اما هرگز کمکی نمی‌کنند تا درمانی برای درد تو بیابند؛ زیرا گوش دادن و حرف زدن مجانی است، اما بخشش و عمل هزینه دارد.

 

آن سگی می‌مرد و گریان آن عرب  

اشک می‌بارید و می‌گفت ای کرب  

 

سائلی بگذشت و این گریه چیست  

نوحه و زاری تو از بهر کیست

 

دفتر پنجم مثنوی