روزی پادشاهی مغرور و خودبین، در شکارگاه از لشکر جدا شد و گم گشت. از دور خیمهای دید و به سویش رفت. درویشی زاهد در آن خیمه بود که با تکه نان خشکی روزگار میگذراند.
پادشاه خسته و گرسنه شد، درویش نان خود را با او قسمت کرد و آب چشمهای آورد. پادشاه چون قوت گرفت، اندکی آرام شد و گفت:
«اگر خواهی، تو را به درگاه خویش برم تا در کنارم آسوده زیی و هرچه خواهی یابی.»
درویش تبسمی کرد و پاسخ داد:
«ای شاه، من به درگاهی محتاج نیستم که بر درگاه دیگران بروم. هرچه خواستم، خدایم داد؛ و آنچه نخواست، صلاحم نبود.»
پادشاه شرمنده شد و فهمید که آن درویش در بیچیزی خود، چه بینیاز و آزاد است.
جامی میخواهد بگوید:
*قناعت و رضای دل برتر از دارایی و قدرت است*
آنکس که دلش به خدا آرام دارد، در کاخ و کلبه یکسان زیست میکند؛
و هرکه گرفتار حرص شود، در میان نعمت نیز آسوده نیست.



