ده ساله بودم که پدرم در روز کریسمس اخراج شد. او مربی فوتبال بود و نتایج تیمش خوب نبود. آنها یک یا دو روز قبل از کریسمس در یک مسابقه شکست خورده بودند.
در روز کریسمس، وقتی برای ناهار سر میز نشسته بودیم، تلفن زنگ خورد. یک تماس کوتاه از یک مدیر اجرایی باشگاه: شما اخراج شدهاید. خبر مثل یک تُن آجر روی سرمان آوار شد. هیچکس غذایش را تمام نکرده بود، میز را ترک کردیم و غم خانه را پر کرد. حتی هدایای کریسمس هم آن روز باز نشده باقی ماندند.
از آن لحظه به بعد، تصمیمم را گرفتم: من یک مربی خواهم شد. تا روزی که نام پدرم در سراسر جهان شناخته شود، خواهم جنگید.
من حتی لباسهایی شبیه به لباسهای او میپوشم که به طور سفارشی برای مطابقت با سبک او دوختهام. «پدرم تنها الگوی من در جهان است.»



