پیاده میری.

سر خیابون نوار زرد کشیده شده بود. ماشین ها نمیتونستن رد بشن. باید با دقت راه میرفتی که تیکه‌های آوار نره توی پاهات، چون چراغ های خیابون همگی خاموش بودن

تا قبل از اون خیابون همه چی عادی بود. گربه ها راه می‌رفتند. ماشین ها در رفت و آمد بودند. ستاره ها تو آسمون معلوم بودند. ولی تو اون خیابون؟ نه. هیچی عادی نبود.

صدای گریه‌ی نوزادها، ناله‌ی بچه‌ها میومد. از زیر نوار زرد رد میشی ولی باید خودت رو به پلیس هایی که اونجا ایستادن معرفی کنی. بگی که امدادگری و اومدی برای انتقال بچه‌ها کمک کنی.

قدم زنان میری تا به انتهای خیابون برسی. در حالی که چراغ قوه‌ی موبایلت رو روشن کردی تا مسیر جلو پات رو ببینی. همه وحشت زده‌ان

تکنسین های اورژانس رو می‌بینی که دارن روی یه صورت خونی، پارچه‌ی سفید میکشن. بعدش حتی یادت نمیاد رنگ پارچه چه رنگی بود چون حالا قرمزه. و بعدش سیاه... سیاه تر...

به آوار ته خیابون چشم میدوزی. به ساختمونی که حالا ویرانه شده.

هر قدمی که به سمت جلو برداری، آوار های کوچولو کوچولو پیش نظرت بزرگتر میشه.

یکی میاد نزدیکت و میگه: بیا این ماسک رو بزن. بوی دودش رو نمیتونی تحمل کنی

دوباره به ته خیابون نگاه میکنی. باورت نمیشه همه‌ی این ساختمون در عرض یک ثانیه نابود شده.

و وقتی تو فاصله‌ی ده متریش ایستادی حتی نمیدونی چه حسی داری.

ترس؟ غم؟ خشم؟

نه هیچکدوم از اینا نیست. این همون حسیه که وقتی یه ساختمون ویرون شده رو می‌بینی پیدا میکنی.

بر میگردی و پشت سرت رو نگاه میکنی. بیمارستان کودکان هنوز هم مشغوله‌.

یکی یکی چراغ هاش داره خاموش میشه، چون بچه‌هاش یکی یکی دارن ازش خارج میشن تا به یه بیمارستان دیگه برن. پلیس ها نگرانن که شب دزدها نیان و وسایل گرون قیمت بیمارستان رو نبرن.

یه زن رو می‌بینی که با پاهای برهنه و موهای باز در حالی که با دو دستش داره میکوبه تو سرش میگه: یا خدا. یا خدا. بچه‌ی من تو این ساختمون بود. یا خدا. یا فاطمه‌ی زهرا. پسرم کجاست. امید مامان کجایی؟ امید دا کجایی؟ رودم کجایی؟

تو تا آخر عمرت نمیتونی اسم امید رو از یاد ببری.

همه میخوان آرومش کنن ولی کی میتونه جلوی مادری که دنبال بچه‌اش میگرده رو بگیره؟

حتی وقتی ساعت ها گذشته و دیگه حواست به اون مادر نیست، با صدای شیون هاش میتونی بفهمی که امیدش چقدر ناامید شده. مهم نیست که چقدر بدنش سوخته باشه. اون مادر، بچه‌اش رو از حلقه‌ی ازدواجش میشناسه.

میاد سمتت و میگه: الان کدوم بیمارستان میره؟

و تو میدونی اون الان خونه‌ی دیگه‌ای به جز خونه‌ی ابدیش نداره.

و این... این همون جنگه. این چیزی که تو می‌بینی حقیقت جنگه.

چهره‌ی واقعی جنگ اینه.

چهره‌ی واقعی جنگ همون آسمون بی ستاره است. همون خیابون تاریکه. همون گریه‌ی نوزاد، همین ساختمون آوار، همین امیدی که مرده...

چهره‌ی واقعی جنگ همینه حتی اگر برعکسش کنی، گنج بشه.