ساعت 8 شب بود. خبيري کت خاکستري اش را روي بلوز آبي اش پوشيد. ساعت مچي اش را به دست کرد و جلوي آيينه به خودش عطر زد. عطر را سال ها قبل سعيد به او هديه داده بود. خبيري حالا بهتر مي توانست بوي تلخ عطري را استشمام کند که هم بوي دارچين از آن حس مي شد و هم بوي تنباکويش مست کننده بود. سوار بي ام و مشکي اش شد و ريموت در را زد تا ماشين را بيرون بياورد. همين که از خانه بيرون آمد در انبوهي از چراغ هاي شبانه غرق شد. همه درگير گشت هاي شبانه شان بودند و همانند او دنبال چيزي بودند که باعث شود شب را بدون فکر و خيال به سر کنند. شنبه که از راه برسد همه بايد بدبختي هاي شبانه روزيشان را روي دوششان مي گذاشتند و تا روز تعطيل بعدي آن را اين طرف و آن طرف مي بردند شايد که کمي از بارش کم شود. خانه رئيسي در يک محله خلوت بود. جايي به دور از نورهاي نئوني و چراغ سوزها اما هر بار سر و کله ماشيني با نور بالا پيدايش مي شد تا بفهمد در اين خانه هاي خلوت و بي سر و صدا چه مي گذرد. خبيري خودش را به در ورودي خانه بزرگ رئيسي رساند. نگهبان خانه که قلاده سگي را نگه داشته بود به سمت خبيري آمد. خبيري با شنيدن صداي سگ کمي دستپاچه شد و تصميم گرفت خود پيشقدم احوالپرسي شود. ـ سلام آقا... از مهمانان آقاي رئيسي هستم. ـ سلام از ماست. لطفا اسمتون رو بفرماييد. ـ خبيري... محمدعلي خبيري. ـ آقاي خبيري خيلي خوشحالم که شما رو از نزديک مي بينم. آقاي رئيسي منتظرتون هستند. بفرماييد داخل. نگهبان قلاده سگ را به درخت کناري بست. خودش وارد کابين نگهباني شد و در را براي خبيري باز کرد. خبيري از ميان درخت هاي باغ تاريک رد مي شد تا به آن نقطه روشني برسد که ظاهرا خانه رئيسي آن جا بود. ظاهرا که درست آمده بود و خبيري با خيال راحت ماشينش را کنار بقيه ماشين ها پارک کرد. همين که گرماي داخل خانه به صورتش خورد، همه به خبيري رو کردند و شروع به خوشامدگويي کردند. پسري جوان بين چارچوب در خانه ايستاده بود تا از خبيري استقبال کند. ـ سلام آقاي خبيري. خيلي خوش آمديد. ـ سلام ممنونم. خود آقاي رئيسي کجا هستند؟ ـ ايشون تو طبقه بالا در حال بازي هستند برا همين از من خواستند تا شما رو خدمت ايشون راهنمايي کنم. ـ اسمت چيه؟ ـ بهنام. خواهرزاده آقاي رئيسي هستم. ـ پسر مودبي هستي. پسر لبخندي زد و گفت:« ممنونم. همراه من بياييد.» خبيري به همراه پسر به طبقه بالا رفت و سعي کرد در اين مدت به نگاه هاي خيره ديگران به خودش اعتنا نکند. خانه پر بود از اين آدماي مشهوري که اگر دست يکي از مردم عادي به آن ها مي رسيد انگار که آيه نازل مي شد اما هر دو بي توجه به آن ها و درگوشي هاي يواشکي شان وارد اتاق نسبتا بزرگي شدند که در آن رئيسي با جمعي از دوستانش بيليارد بازي مي کرد. رئيسي به محض ورود خبيري به سمت او قدم برداشت و دستش را به طرف او برد. ـ ببينيد کي اينجاست. دوست ديروز و آشناي امروز برادر محمدعلي خبيري. خبيري توقع يک دست دادن خشک و خالي را داشت اما رئيسي اين بار براي بغل کردن او جلو آمد. بقيه حاضرين هم با ديدن اين هم آغوشي لبخندي زدند. ـ خوشحالم که مي بينمت. آخرين بار کي بود که همديگه رو اين طور ديديم؟ ـ 13 سال پيش. تو يه خونه کوچکتر داشتي. ـ آره يادش بخير. خدا مي دونه الان دورش چقدر برج ساختن. راستي پسرات چطورن؟ ـ به خوبي شما... اولي سي و دو سالشه و ازدواج کرده. دومي هم داره درس مي خونه. تو چطور؟ بچه هات به کجا رسيدن؟ ـ اونا رو که من خيلي وقته ترشي انداختم ولي پسرم آهنگساز شده. دخترم هم لباس طراحي مي کنه. اگه خواستي مي توني براي پسرت هم خواستگاريش کني. دختر باکمالاتيه. ـ مشک آن است که خود ببويد نه آن که عطار بگويد. رئيسي خنده اي کرد. سپس نگاهي به جمعيت کرد، دست خبيري را گرفت و گفت:«همه بياييد بريم پايين. وقتشه که کيک رو با هم بخوريم.» همه با هم ازپله ها پايين آمدند و خيلي از افراد طبقه پايين خبيري و رئيسي را در کنار هم مشاهده کردند. برخي لبخند مي زدند و برخي که انگار باورشان نمي شد با هم پچ پچ مي کردند. خبيري اخم کوچکي کرده بود اما رئيسي خونسردتر از اين حرف ها بود. همه آن جمعيت منتظر نشستن رئيسي و خبيري روي مبل هاي سلطنتي شدند وسپس به عيش و نوش خودشان رسيدند. ـ مي بيني چقدر راحتند؟ انگار نه انگار که همکارشون تازه مرده. ـ منو براي چي دعوت کردي؟ ـ براي اين که بعد از سال ها بالاخره با هم صلح کنيم و در حضور تعداد بسيار زيادي از دوستان سينماگرمون به هم قول بديم که ديگه با هم دشمني نداريم. خبيري پوزخندي زد و گفت:« مگر ما دشمني هم داشتيم؟» ـ معلومه که نه. اما اين رسانه اي هاي آبدزدک اخيرا براي خودشون بريدن و دوختن که ما به خاطر اون هنرمند فقيد که اينجا اسمش رو نمي بريم رابطه من و تو شکرآب شده. بالاخره ما که تا ابد نمي تونيم شايعه ها رو تحمل کنيم مگر نه رفيق؟ ـ حق با توئه... اما... ـ ديگه اما و اگر نداره خبيري جان. حالا که سعيد باقي عمر کوتاهش رو داده به من و تو به نظرم ديگه نبايد بهونه اي داشته باشيم که دشمني کنيم. سعيد ديگه حالا مرده در نتيجه چيزي ديگه بين ما وجود نداره. قبول مي کني؟ خبيري سکوت کرده بود و با دهان نيمه بازش نفس مي کشيد. رئيسي که سکوت خبيري را به نشانه رضايت او گرفت. لبخندي پررنگ زد، دست او را گرفت و با او به طرف جمعيت رفت. سپس رو در رو به آن ها گفت:« همون طور که مي بينيد من از آقاي خبيري که ارادت خاصي نسبت به ايشون دارم دعوت کردم که به مهموني مون تشريف بيارن و ايشون هم با اينکه به گردن ما حسابي حق دارن ولي با روي باز قبول کردند که در جمع ما حاضر بشن. بنابراين هيچ کدوم از شايعاتي که اخيرا پشت سر ما پخش شده حقيقت نداره و نخواهد داشت. از شما هم مي خوايم که خيلي به رسانه ها اعتنا نکنيد و بذاريد هر حرفي که دلشون مي خواد بزنن. از آقاي خبيري مي خوام که بيشتر در خدمت شون باشيم تا رسم مهمان نوازي رو ادا کرده باشيم. بفرماييد از خودتون پذيرايي کنيد.» همه با خوشحالي از اين امر مبارک و ميمون دور آن دو نفر را گرفتند و به آن ها کيک تعارف کردند. تمام آن جمعيت 60 نفري به مناسبت آشتي کنان دو کارگردان سينما کيک و ژله مخصوص مهماني را با خوشحالي خوردند. کم کم داشت پچ پچ ها و درگوشي ها هم بالا مي رفت و بسياري بين يکديگر داشتند اين ماجرا را زير سوال مي بردند: ـ واقعا خبيري و رئيسي آشتي کردند؟ ـ چقدر هم عالي. شايد کمتر درگير کل کل و مسخره بازي هاشون بشيم. ديگه داشتن شورش رو در مي آوردن. ـ آره والا... فقط اي کاش سعيد هم زنده بود و مي اومد اينجا. ـ شما چه ساده ايد. اونا آشتي کردند چون سعيد مرده. ـ راست مي گه. اصلا دعواي اينا زير سر سعيد بود وگرنه اينا مشکل چنداني نداشتن. ـ من فکر مي کردم چون خبيري حزبي کار بوده با هم اختلاف داشتن. ـ خود رئيسي هم وصله. اونا دردشون سر خيانتي بود که سعيد کرد. خبيري گوشه اي در ميان مهمانان نشسته بود و با حرص آب پرتقال را قورت قورت مي کرد. سرخوشي رئيسي روي اعصابش بود و مي دانست تا اينجاي کار به رئيسي باخته. همين که رئيسي چشمش دوباره به او افتاد سر صحبت را باز کرد و همه جمع شروع کردند به حرف هاي روزمره و بحث بر سر سينماي ايران و خارج از ايران. در گرماگرم بحث رئيسي پرسيد:« راستي خبيري جان... من از اين عطري که زدي خيلي خوشم اومده. تام فورده يا ورساچه؟» ـ اينيشيو سايد افکت. ـ بوش واقعا معرکه است. انگار بوي جنگل هاي شمال و قهوه ميده. ـ يه جورايي... اين رو سعيد و خانمش روز تولدم به من هديه دادند. رئيسي با شنيدن اسم سعيد در اين جمله سرش را پايين انداخت و براي مدت زيادي بدون صحبت در همين حالت ماند. لبخند کمرنگي زد و گفت:« اون هميشه سليقه خوبي داشت. واقعا مرگش ناراحت کننده بود. شنيدم انگار قاتلش دستگير شده. اسمش خيلي توش ر و قاف داشت.» ـ فيروز مرزوقي. ـ بله... دقيقا. راستي از کاويان نتونستي بپرسي که چطور اين حادثه اتفاق افتاد؟ ـ با کاويان هنوز حرف نزدم. چشمش بدجور ترسيده و جواب تلفن هيچ کس رو نميده. ـ پسره وسواسي، يه بار براش تو يه فيلم بازي کردم. از همون اولش هم لوس و مزخرف بود. ولي حتما خيلي ناراحت باشه که سريالش نيمه کاره مي مونه. ـ تصميم گرفتن که قسمت آخر پخش بشه. نيمه کاره باقي نمي مونه. ـ خيلي خوبه... خب هنوز هم با نيک منش هم درگير دادگاهي؟ خبيري ناگهان با شنيدن اين حرف تعجب کرد. رئيسي از کجا مي دانست که او با نيک منش درگيري حقوقي دارد؟ دلش مي خواست از او سوال کند که از کجا فهميده خود رئيسي بدون توجه ادامه داد: ـ يادمه که خيلي با هم دوست بوديد. با هم فيلم مي ساختيد ولي يهو زديد به تيپ و تاپ هم و اون همه افتخار به باد رفت. ـ ميشه اين طوري گفت. ـ دلم نمي خواد سرزنشت کنم ولي تو هم يه سري کارا نمي کردي شايد الان تو همون دوران طلاييتون باقي مي موندين. ـ فکر نمي کنم تقصيري از جانب من باشه. رئيسي با شيطنت گفت:«قبول کن که اشتباه کردي. حتما يه گزگي دستش دادي که اون تموم کارهايي که ساختي رو دستکاري کرد.» سپس رو به جمعيت کرد و گفت:«بايد بدونين که جريان چي بود. تو يکي از همين سريال هاي تلويزيوني آقاي خبيري و آقاي نيک منش با هم همکار بودند. سريال که تموم ميشه خبيري با يه اسم ديگه براش فصل دوم مي سازه. از اون طرف نيک منش با همون اسم قبلي و لوکيشن هاي فصل اول يه فصل دوم ديگه مي سازه. در نتيجه سريال اين دوست عزيزمون تنها سريالي در تاريخ هنر هفتمه که دو تا فصل دوم داره. باورتون ميشه؟» همه با شنيدن اين صحبت ها قهقهه سر دادند و خبيري لب هايش را از خجالت و خشم به هم مي فشرد. ـ اون حق کپي رايت و شراکتمون رو نقض کرده بود. بايد جلوش رو مي گرفتم. ـ حق داري. منم جاي تو بودم بلاي بدتر از اين سرش مي آوردم. اما فقط دوست دارم بدونم ده سال پيش چي شد که نيک منش يهو تصميم گرفت باهات چپ بيفته. ـ اونش به تو ربطي نداره. لحن خبيري هنگام گفتن اين حرف آن چنان برنده بود که آن جماعت مست از خوشحالي به يک باره خنده هايشان را خوردند و با تعجب آن دو نفر را نگاه کردند. رئيسي اين بار تصميم گرفت محتاط تر برخورد کند تا به نمايش دروغينش لطمه اي نخورد و آتش همچنان زير خاکستر باقي بماند. ـ معذرت مي خوام... الان مطمئن شدم که اين مسئله عميق تر از چيزيه که من فکرشو مي کنم. فکر کنم در همين حد هم بدونيم کافيه. ـ ديگه فکر نمي کنم ديگه بشه قضيه رو پنهون نگه داشت. ـ خبيري جان... ديگه بسه. ـ نه اتفاقا بذار همه بدونن. تا بعدا شايعه اي و شائبه اي برامون درست نشه. ما که نمي تونيم شايعه ها رو تحمل کنيم. خبيري صدايش را بلندتر کرد و گفت:«اگه فکر مي کنيد که من توي اين قضيه مقصرم بايد بدونيد که بله. من ده سال پيش يه کاري کردم. صدبار هم زمان هم به عقب برگرده باز هم همين کار رو مي کنم. اين که بعدش چي به من، سعيد و ديگران گذشت رو همه تون مي دونيد و توي پچ پچ هاي بين خودتون در موردش کلي يک کلاغ چهل کلاغ کرديد. خدا مي دونه از اون روز به بعد چه بلايي سرمون آورديد که حالا نتيجه اش اين شده. خب حالا خوشحال باشيد. تا مي تونيد سورچروني کنيد. ولي ديگه حق نداريد، تاکيد مي کنم حق نداريد ديگه براي من اداي آدم خوب ها رو دربياريد. شما نفرت انگيزيد و فقط خدا مي دونه که شما چه شياطيني هستيد!» بسياري با شنيدن اين حرف دوباره قهقهه زدند و اين خنده ها تا مغز استخوان خبيري نفوذ مي کرد اما رئيسي هم داشت از درون مي سوخت. ناگهان آتشفشان درونش فوران کرد و با صداي بلندي خبيري را که در حال رفتن بود صدا زد. ـ گوش کن خبيري جيره خور! من مي خواستم دوباره به خودمون و اتحادمون فرصت بدم ولي مثل اين که تعصب امثال شما اون قدر زياده که حتي آدماي اطراف تون رو هم قرباني مي کنيد. اون غرور و اعتماد به نفس احمقانه تون اون قدر ارزش داشت که به خاطرش تو و آدمات به روغن سوزي بيفتين؟ من شک ندارم که سعيد به خاطر لجبازي و صدالبته بي عرضگي و کندذهني تو کشته شد. خبيري فقط از چارچوب در نگاهي به رئيسي کرد و گفت:« اون چيزي که هستي رو به من نسبت نده. بابت مهموني خوبتون ممنون. خيلي خوش گذشت.» سپس سوار ماشينش شد و با سرعتي سريع تر از قبل از خانه بيرون زد. سرعت ماشين به قدري زياد بود که سگ نگهبان از پشت سرش به او پارس کرد. خبيري حدس مي زد که صداي پارس کردن هاي سگ را حتما تمام محله شنيده اند ولي جاي شکرش باقي بود که آن سگ دنبالش نمي کرد. فعلا نمي توانست دنبالش کند و خبيري حداقل مي دانست که امشب را راحت تر از هميشه مي خوابد. هنوز آن سورن دو ساعت پيش دم در خانه ايستاده بود. صداي خرچ خرچ چيپس خوردن احمد و آهنگ لايت عادل کنار يکديگر موسيقي جديدي شکل داده بودند. ـ ميشه اينقدر با صداي بلند چيپس نخوري؟ ـ باشه. لازم به اين همه عصباني شدن نيست که... ـ الان هر چي دستته بذار کنار باهات حرف دارم. احمد که از بدخلقي عادل ترسيده بود، پاکت را داخل داشبورد گذاشت. دهانش را هم با آستينش پاک کرد و گفت:«بفرماييد در خدمتم.» ـ ازت يه سوال دارم و دوست دارم بهم صادقانه جواب بدي. ـ من هميشه با شما صادق بودم آقا عادل. ـ چون نبودي مي خوام سوال کنم. چرا در مورد اون نمونه روي ديوار چيزي به اميري نگفتي؟ ـ چرا گفتم. اميري ترجيح داد فعلا اين موضوع قيد نشه تا وقت مناسب. ـ شما کي همو ديديد که اين حرف ها رو زد؟ ـ همين چند وقت پيش که مجوز بررسي گرفتم. عادل کمي مکث کرد و اندرسفيه به احمد نگريست. خيلي دلش مي خواست بداند که چرا احمد ساده لوح محرم اسرار اميري شده اما با او که مسئول پرونده و مافوق احمد بود از چيزي حرف نمي زد. در آن لحظه جلوي خودش را گرفت و بحث را به جاي ديگري برد. ـ نمونه ها الان کجان؟ اصلا نمونه ها رسيدن تهران؟ ـ نه تو همون ساري موندن. سروان اميري گفت که بلافاصله وارد تهران نشه. ـ اصلا نمي فهمم که چيکار مي کنه... ـ راستش منم بعد از اين همه سال نفهميدم. عادل نگاهي به احمد انداخت و گفت:« تو که همه اش دو ساله وارد دايره جنايي شدي چطور ميگي اين همه سال؟» ـ آيا دو سال اين همه سال نيست؟ ـ چرا... چيپس تو بخور. بالاخره بعد از دو ساعت منتظر ايستادن، رضا با تي شرت سفيد و جليقه مشکي از در عقب سوار ماشين شد: ـ سلام... مهموني بالاخره تموم شد. ـ خوش خبر باشي. اين پلاستيک چيه دستت؟ ـ براتون شکلات و ميوه جمع کردم. همه غذاها درجه يک و خارجي بودن. حيف که نتونستم مهموني رو براتون جارو کنم. ـ تعريف کن چي شد؟ ـ همه چيزش خوب بود تا وقتي خبيري اومد. حدس شما درباره اينکه خبيري و رئيسي دشمنن درست بود. البته تا يه جاهايي مسالمت آميز پيش رفت که يهو رئيسي يه حرفي زد که انگار خبيري خوشش نيومد. خبيري هم عصباني شد و دعواي لفظي اوج گرفت. آخرش هم خبيري خويشتنداري کرد و از اون جا رفت. ـ حالا چي مي گفتن؟ ـ دقيق نمي دونم. ولي انگار سر يه ماجرايي مسخره اش کردن. فقط واضح تونستم بشنوم که خبيري ده سال پيش براي کسي کاري کرده که اينا ازش خوششون نمياد. ـ مشتاق شدم... بريم اداره اونجا در موردش حرف مي زنيم.

زخم کهنه - فصل دوازدهم
۲۰۹ بازدیدپنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۲:۲۱


