عماد روي ميز کارش نشسته بود و ورقه هايش را با بي حوصلگي ورق مي زد. دلش مي خواست همين حالا پشت فرمان باشد و جاده ها را با آهنگ هاي توي ضبطش متر کند. حالش از اين اتاق به هم مي خورد ولي مجبور به ماندن بود تا کار مردم راه بيفتد. بالاخره مردم هم آدمند و بايد به آن ها خدمت کرد. ولي مگر سعيد آدم حساب نمي شد؟ چه چيزي در موردش ايراد داشت که اين طور...
ـ سلام دکتر فريدزاده، چرا پکري بزرگوار؟
ـ سلام... شنيدي چي گفتن؟
ـ آره شنيدم.
ـ بابا اينکه خيلي خوبه. چرا تو ناراحتي؟
ـ اصلا هم خوب نيست.
ـ اينکه صفدري گفت هيچ عامل شيميايي اي در مرگ سعيد نقش نداره.
ـ دقيقا و اين يعني فيروز قاتل سعيد فرهنگه.
ـ خب اين عيبش چيه؟
ـ عيبش خيلي چيزهاست آقاي خسروي! اين اصلا با حقيقت ماجرا جور نيست. هر جاييش رو بگيري يه جاي ديگه اش در ميره. اين چه گلوله مشقي اي بوده که تو فاصله نزديک کيسه خون کار رو پاره کنه، بين دنده ها گير کنه و از اون طرف جسم بيرون نياد؟
ـ من موندم که تو چرا حرص مي زني؟ وقتي اعترافات شاهدين ميگن که فيروز از اون فاصله به سعيد شليک کرد.
ـ تو از کجا مي دوني؟
ـ خبرنگارها بعد از دستگيري فيروز با مردم اون حوالي مصاحبه کردند. اونا هم حضور فيروز رو با موتورش تاييد کردند. يکي شون حتي مي گفت ديده که فيروز به طرف ريه مقتول گرفته و اونو با گلوله زده.
ـ تو ديگه چرا اين چيزا رو باور مي کني؟ تو خودت اون روز تو جلسه بودي.
ـ من فقط در مورد چيزهايي که مي دونم نظر ميدم. تو اگه بيشتر مي دوني روشنم کن.
ـ مي دونم... ولي انگار به دهنم قفل زدن.
ـ الان مي خواي چيکار کني؟
ـ گزارش رو بايد بفرستم براي سازمان ساري. با اين حساب اونا هم بايد پرونده اش رو فعلا ببندن. از اينجا به بعدش ديگه کاري از دستم برنمياد.
ـ غصه نخور. خورشيد پشت ابر نمي مونه.
ناگهان از آن طرف در صداي تق تق و سر و صدا در ساختمان پيچيد. عماد و خسروي در را باز کردند و از زني که داشت به طرف اتاق صفدري مي رفت علت اين سرو صدا را پرسيدند.
ـ ميگن مونا شيري اومده اينجا رو گذاشته رو سرش.
همه با هم به سر در اتاق صفدري رفتند. دور و بر اتاق شلوغ شده بود و همه مي خواستند بدانند که چه خبر شده. آن گوشه دورتر از اتاق صفدري مونا روي صندلي انتظار نشسته بود و کيسه يخ را روي سمت چپ صورتش گذاشته بود. يکي از آبدارخانه برايش آب قند هم مي زد و مي گفت:«يکم بخوريد حالتون جا بياد. نگران نباشيد همه چي درست ميشه.» عماد و خسروي جلو آمدند و رو به روي خانم شيري زانو زدند:
ـ آقا کريم طوري شده؟
ـ انگار يه لحظه خورد زمين. ما هم دورش جمع شديم ببينيم چه خبره.
ـ کس ديگه اي هم تو اتاقه؟
ـ دکتر شهبازي اون توئه. رئيس کل هم اومده الان هم صفدري داره توبيخ ميشه.
ناگهان مونا عصباني شد و گفت:« من زمين نخوردم. اون رئيس اعصاب قورت داده تون منو هل داد. بابتش از همه تون شکايت مي کنم. نميذارم يه کدومتون قسر در بريد.» ناگهان صداي داد و فرياد صفدري هم از پشت اتاق بسته اش بيرون آمد. کمي بعد رئيس سازمان و شهبازي از اتاق بيرون آمدند. رئيس بدون توجه به افراد دور و برش در گوش شهبازي چيزي گفت و شهبازي سرش را تکان داد. با رفتن رئيس، شهبازي با چهره اي خشمگين که کمتر کسي از او ديده بود گفت:« اتفاقي افتاده که همه تون دم در ايستاديد؟ بريد سرکارتون!» سپس به طرف مونا آمد و گفت:«جسارت آقاي صفدري رو به بزرگي تون ببخشيد. تشريف بياريد اتاق بنده اونجا در مورد اين مسئله مفصل صحبت مي کنيم.»
ـ ببخشيد شما رئيس اينجا هستيد؟
ـ نه... من معاون هستم. دکتر صفدري همکار من و مسئول پرونده.
ـ براتون بد نميشه که با ايشون...
ـ نه مشکلي نداره. در خدمت تون هستيم.
مدتي پس از اين ماجرا، عماد، مونا و خسروي در اتاق شهبازي نشسته بودند و قرار بود تا آن جا حرف هاي خانم شيري شنيده شود.
ـ بسم الله... مي خوايد اول شما شروع کنيد خانم شيري؟
مونا سري تکان داد و فنجان چاي که در دستانش بود را فشار داد.
ـ ممنونم... به ما خبر دادند که عامل مرگ سعيد خفت گيري بوده. براي همين اينجا اومدم تا در مورد اين موضوع باهاتون صحبت کنم.
ـ چيزي وجود داره که شما بهش مشکوکيد؟
ـ بله آقاي دکتر... خيلي دلم مي خواد که منم بپذيرم که اين ماجرا فقط يه خفتگيري پشت صحنه بوده. اما نمي تونم باورش کنم.
ـ از چه نظر؟
ـ يه چيزي اينجا مشکوکه. وقتي بهم گفتند که سعيد با اسلحه خودش کشته شده اينو فهميدم. آخه فيروز چطور مي تونسته با اسلحه خود سعيد اونو بکشه. اين درست نبود براي همين رفتم کلانتري. اونجا بهونه اوردن که چون پوکه مال خود اسلحه بوده و تو سي سانتي متري جسد افتاده به اين حرف رسيدند. براي همين اومدم پزشکي قانوني که صحت ماجرا رو بدونم. ازش خواستم تا پرونده سعيد رو بهم نشون بده ولي اونجا با همکارتون بحثم شد و اين اتفاق افتاد.
شهبازي لبخندي زد و گفت:« متاسفم از اينکه نااميدتون مي کنم ولي همچنان موضوع در حال تحقيقه براي همين نمي تونيم به افراد متفرقه پرونده رو نشون بديم. همين که از طريق آقاي مهران وکيل خانواده فرهنگ پيگير باشيد کافيه.»
ـ ولي من همسرشم.
خسروي گفت:«البته همسر سابق.» عماد چشم غره اي به او رفت.
مونا سکوت کرد. سعي کرد بر اعصابش مسلط باشد و دوباره نگاهش را به سمت شهبازي برگرداند.
ـ درسته... مي خوام چيزي که به کلانتري هم گفتم اينجا به شما هم بگم. من باور ندارم که سعيد با اسلحه خودش کشته شده. من به اتفاقاتي که قبل از اون توي صحنه فيلمبرداري هم افتاده مشکوکم.
ـ طبق چيزي که به دست مون رسيده گفته شده که اسلحه هديه خود عوامل بود که روزاي اول توي هتل از اتاق کاويان به سرقت رفته.
ـ دروغ ميگن. سعيد اسلحه رو از پنج سال قبلش داشت. يادمه که يه بار خودم يه اسلحه توي کمدش ديدم. وقتي هم ازشون مي خوام که اون اسلحه رو ببينم ميگن خبري ازش نيست. براي همين ازتون مي خوام دوباره بررسي کنيد. شايد عامل ديگه اي وجود داره که باعث مرگش شده.
ـ ما درباره اسلحه نمي تونيم اظهار نظر کنيم يا کاري بابتش انجام بديم. اما مي تونم صحبت کنم که تا جزئيات تحقيقات بيشتر براي شما شفاف تر بشه.
ـ من با آقاي مهران در ارتباط هستم. ايشون به ما گفتند که آزمايش هاي سم شناسي منفي بوده.
ـ البته هنوز کامل نيست ولي سم به خصوصي تشخيص داده نشد.
مونا فنجان را روي ميز گذاشت و دست هايش را به هم ماليد:
ـ راستش دوست دارم که باور کنم ولي باورش برام سخته. تا جايي که مي دونم سعيد زياد مريض مي شد و مدام به هر دليلي قرص و دارو مي خورد. پذيرش اينکه از لحاظ مواد شيميايي نرمال بوده خيلي سخته. تازه اگه اين طور بود چرا فيروز با اون قد و قواره تونست راحت بهش حمله کنه و بکشتش؟
ـ پس شما اعتقاد داريد که تو اين زمينه کوتاهي شده؟
ـ بله... اگه واقعا سعيد چيزي نخورده بود حتما از پس فيروز برمي اومد. اون آدم خيلي قوي اي بود. اگه همه دنيا باور کنن من باور نمي کنم به اين راحتي...
عماد جعبه دستمال روي ميز را برداشت و به مونا تعارف کرد. مونا لبخندي زد و يک ورقه دستمال برداشت. دستمال را گوشه چشمش گرفت تا صورتش را پاک کند. شهبازي صدايش را صاف کرد و گفت:«نگران هيچ چيز نباشيد. من به تموم دست اندر کارها دستور ميدم که دوباره پرونده به جريان بيفته. شما مي تونيد با خيال راحت به عزاداري تون برسيد. مطمئنم که شما هم از اين همه دوندگي خسته شديد.»
ـ بابت همه چيز ممنون. اميدم به شماست.
ـ اميدتون به خدا باشه. شما هم جاي دختر ما هستيد.
ـ من ديگه بايد برگردم. باز هم متشکرم... خدانگهدار.
مونا که در را بست، هر سه نفر داخل اتاق نشستند و در آن لحظه چيزي به جز سکوت ميان آن ها رد و بدل نشد. عماد به شهبازي نگاه کرد و بعد هر دو به خسروي. خسروي سرش را کمي پايين انداخت و به فکر فرو رفت. او مي ترسيد که ضعيف به نظر برسد اما دوست داشت کمکي به دوستانش کرده باشد. بعد از مدتي سرش را بالا آورد و سري به نشانه تاييد تکان داد. هر سه نفر به هم لبخند زدند. شهبازي روي روپوشش را تکاند و گفت:« همراهم بياييد. بايد بريم اتاق تشريح.»
در اتاق تشريح شهبازي، عماد و خسروي دور ميز فلزي جمع شده بودند. خسروي لباس هاي سعيد را از باکس بيرون آورد و روي ميز پهن کرد.
ـ اينم خدمت شما. ببينيم چه تحليلي روش مي تونيم بکنيم. دکتر شهبازي شما اول شروع کنيد.
ـ بسم الله... همون که مي بينيد ما يک کت مشکي با آستر قهوه اي روشن و يه بلوز سفيد روي ميز داريم. سمت جلوي اين بلوز طبق انتظارمون پر از لکه قرمزه که مشخص نيست دقيقا لکه خون واقعي ان يا لکه هايي ان که از کيسه خون سر صحنه بيرون اومدن. اما با يه نگاه اجمالي به نوع لکه ها تشخيص داد که تفاوت خون واقعي و خون مصنوعي چيه. عماد جان اول تو بگو که فرق شون چيه؟
ـ بله دکتر... خون واقعي با مرور زمان رو به تيرگي ميره و در آخر به رنگ قهوه اي تيره درمياد. چون هموگلوبين در معرض اکسيژن آزاد قرار مي گيره در نهايت آهن موجود در مولکول اکسيد ميشه. اما چون لزومي نداره رنگ قرمز مصنوعي با آهن درست بشه رنگ خون مصنوعي معمولا ثابته.
ـ خيلي عالي... خسروي جان مي توني بگي تراکم لکه ها روي اين بلوز به چه صورته؟
ـ خب اين طور که برمياد؛ روي وسط متمايل به سمت راست لباس تراکم رنگ روشن بيشتره. اين خون روشن به صورت کاملا يه دسته و از ظاهرش بر مياد که گلوله کيسه خون رو به نحوي خراش داده در نتيجه خون مصنوعي خيلي آروم و منظم بيرون اومده. اما تراکم خون هاي واقعي بيشتر سمت چپه و البته نزديک به کيسه خون که ما مطمئنيم که گلوله به همون نقطه برخورد کرده.
ـ چطور اثباتش مي کني؟
ـ نوع خيلي ساده اش اينه که يه سوراخ روي بلوز هست که اطرافش رو هاله خون گرفته. اگه به همين هاله خون بيشتر دقت کنيم، متوجه شکل خورشيد مانند تراکم خون ميشيم.
ـ بيشتر توضيح بده.
خسروي لباس را بالا گرفت و در حالي که با انگشتش شکل آن را نشان مي داد گفت:« اينجا رو ببينيد. خون اطراف جاي گلوله منظم و متراکمه ولي از نقطه که دور بشيم لکه هاي خون کوچک تر و باريک تر ميشن و بين لکه ها هم فاصله مي افته.»
ـ فکر مي کنيد علتش چيه؟
عماد گفت:«علتش همون شرايط فيزيکيه که مرمي گلوله ايجاد مي کنه. گلوله وقتي به سرخرگ ها برخورد مي کنه، از اونجايي که فشار ديواره سرخرگ ها بسيار زياده. با يه ضربه و فشار مثل لوله ي ترکيده با فشار بالا خون رو بيرون مي ريزه. خوني هم که با فشار بيرون بياد يک چنين الگويي رو روي سطح ايجاد مي کنه.»
ـ پس نتيجه مي گيريم که شليک واقعا اتفاق افتاده و بهونه اي بر سر اينکه گلوله مشقي سر صحنه بوده وجود نداره.
ـ حالا بياييد يه نگاه به پشت لباس بندازيم. انگار
خسروي لباس را برگرداند و دوباره روي ميز پهن کرد. پهلوي لباس به جز يک لکه بزرگ قهوه اي چيزي نداشت اما روي پهلوي آن خط هايي از رد خون که به سمت پايين لباس مي رفت ديده ميشد.
ـ آيا مي تونم بپرسم که چيزي اينجا توجه تون رو جلب مي کنه؟
هر سه نفر خيره به اين لکه نگاه کردند. عماد دستي روي لکه کشيد و لکه روي لباس به پودر هاي سياه رنگ تبديل شد.
ـ احتمالا اينم لکه خون بوده. به اين زياد مطمئن نيستم. اما چي اين لکه ها رو درست کرده.
خسروي فکري کرد و گفت:«طبق چيزي که تو جلسه سالن تشريح بررسي کرديم، دکتر صفدري عنوان کرد که جنازه جابه جا شده. از طرفي هم مي دونيم که گلوله توي دنده هاي پشتي گير کرده و توي دنده هاي مقتول جا گرفته. احتمالا موقع حرکت دادن جسد اين رد خون از همون سوراخ پشت به وجود اومده.»
شهبازي گفت:« با توجه به همون جلسه مي تونيم دقيق بگيم که ممکنه ضربه اي که به سر جسد وارد شده از برخوردش با ديوار محل حادثه بوده. اما اين احتمال که کار الناز راد بوده يا سهل انگاري جابه جا کننده ها هنوز مشخص نيست. چيزي که خودم حدس مي زنم طبق بررسي هاي دکتر مشفق و فاصله نيم متري جسد از ديوار بيروني؛ ظاهرا احتمال دوم صحيح تره.»
ـ چطور ممکنه آقاي دکتر؟
ـ بيشتر جنبه رواني داره. چون سر به ديوار برخورد کرده اونا ترسيدن که مبادا همين سهل انگاري عامل مرگ مقتول بشه. بنابراين فاصله جسد رو بيشتر مي کنند تا تهديدي متوجه اونها نشه.
عماد گفت:« پس چه احتمال اول صحيح باشه و چه احتمال دوم، قاتل هاي سعيد فرهنگ جايي بيرون از خود اون عوامل نيست و شايد دليل ضعيفي براي تبرئه فيروز باشه.» شهبازي با تکان دادن سرش تاييد کرد. نفس عميقي کشيد و گفت:«بهتره که برگرديم. کلي کار داريم که بهش برسيم.»
در حين بيرون آمدن از سالن تشريح، خسروي ناگهان پرسيد:« آقاي شهبازي... مگه اين ماجرا حل و فصل نشده، ما چرا دوباره برگشتيم به سالن تشريح؟»
ـ براي اينکه بعد از اون دعوا من از صفدري و آقاي رئيس خواستم تا بازبيني پرونده رو به من بسپرند.
ـ اون در ازاش چيزي ازتون نخواست؟
ـ اگه نتونم يه دليل قانع کننده پيدا کنم که دليل قبلي رو نقض کنه احتمالا از سازمان اخراج ميشم. کار سختيه ولي ميشه با نظارت بهتر انجامش داد.
همان طور که شهبازي داشت راه خودش را مي رفت، عماد و خسروي سرجايشان ايستاده بودند و هاج و واج به شهبازي نگاه مي کردند. شهبازي سرش را برگرداند و با لبخندي گفت:« با اينکه مي تونستيد همراهم نياييد اما اومديد. واقعا از لطف و کمک شما متشکرم. حالا که علت ماجرا رو مي دونيد تصميمش با شماست. اگر مي خوايد با اين وجود در کنارم باشيد خوشحال ميشم که تنها نيستم. بهتره که برم و به کارهام برسم. خدا مي دونه که چه هفت خان هايي رو بايد رد کنيم.»
عماد و خسروي رو به يکديگر کردند. ترديد در چشمان هر دو موج مي زد. عماد لبخندي زد و تصميم گرفت به دنبال شهبازي برود، اما انگار پاهاي خسروي به زمين قفل شده بود. اگر قبول مي کرد که پل هاي پيش رو و پشت سرش خراب مي شد. شايد موفق نمي شدند و در آخر صفدري هر سه آن ها را اخراج مي کرد. آن همه زحمت و شب بيداري براي رسيدن به اين جايگاه با يک پرونده دود مي شد و به هوا مي رفت. اما اگر نمي رفت چه؟ مطمئنا تا مدتي طولاني براي خودش صلح مي خريد، شايد بعد از صفدري او رئيس مي شد اما آخرش که چه؟ تا آخر عمرش بايد بابت مجهول ماندن پرونده هاي بي سر انجام جواب پس مي داد؟ شايد جواب درست در ذهن خسروي اين طور گذشت:
«مي روم و در موفق شدن پرونده به آن ها کمک مي کنم. شايد موقع جواب دادن کمي بار آينده از روي شانه هايم کاسته شود.»
خسروي لبخندي زد. اولين قدمش را محکم تر برداشت و دويد تا فاصله زياد بين خودش و عماد و شهبازي را کم کند.



