دود قليان تمام قهوه خانه را فرا گرفته بود طوري که شتر با بارش گم مي شد. قهوه خانه انگار حمام زنانه بود و همه بلندبلند حرف مي زدند. يکي هم آن گوشه آواز مي خواند و هر موقع صدا به اوج مي رسيد، تمام جمعيت به به و چهچه مي کردند. خواننده که شروع کرد دشتي خواندن، فراز دوباره پکي به قليان زد و چاي شيرينش را هم زد. هر بار که قاشق چايخوري به ليوان شيشه اي مي خورد انگار روحش را خراش مي داد. اولين بار در زندگي اش بود که حس مي کرد دست هايش مي لرزند. شاگرد قهوه خانه تلويزيون را روشن کرد و گذاشت روي کانال خبر. دوباره گزارش خبري درباره قتل هولناک ساري رفته بودند و دوباره تصوير سعيد فرهنگ روي صفحه نمايش آمد و فراز با ديدن چهره او به ياد کابوس شب هايش سوزشي در چشم هايش احساس کرد. سرش را پايين انداخت و سعي کرد مانند هميشه محکم باشد. ناگهان حاضرين با ديدن گزارش گپ زدنشان گل کرد و خواننده هم از چهارپايه پايين آمد تا گلويي تازه کند: ـ اي بر پدرت رحمت پسر! به موقع تلويزيون روشن کردي. ـ يه فوتبالي چيزي ميذاشتين. باز اين بچه خوشگل رو نشون دادن. زخم شديم به مولا... ـ ولي خدا بيامرزدش. بازيش رو تو اون سرياله دوست داشتم. فقط حيف که يادم نيست کدوم بود. ـ مي دونستين بچه محل ما بود؟ ني قليوني بود اما زبر و زرنگ. از همون اولش پاستوريزه بود و پاي ثابت مسجد محل. ـ پس از محل تون آدم حسابي هم بيرون اومده. تا جايي که يادمونه محله شما فقط آنتن و گوشبر تحويل داده. ـ محل ما شرف داره به محله قمه کش ها... ـ آقا بسه ديگه. همين يه پاتوق برامون مونده اونم مي خوايين تخته کنين. ـ اينا رو بي خيال، ميگن قاتلش يکي از پاشنه کفتري هاي ساري بوده. ـ آره ميگن کار فيروز عقاب از باند مراد اسد بوده. ـ بچه هاي شمال کي اين طور پيشرفت کردن که ما نفهميديم؟ ـ مگه روزنومه حوادث نمي خوني؟ ماشالله خيلي هم تو جرم و جنايت پيشگام شدند. هر بار قفل يه فقره رو باز مي کنند. يه رفيق مشهدي دارم که ميگه يه چند وقتيه بچه هاي مشهدي از جانب گنگستراي شهر بابل ابراز نگراني کردند. ـ اگه من سواد داشتم که با شما علاف ها نمي گشتم. ـ حق دارند والا. کم کم مردم دارند کيفيت رو به کميت ترجيح ميدن. بايد هم نگران باشند. ـ البته وقتي بومي گزيني رو ميذاري کنار و کار رو ميسپري به مهاجراي افغاني همين ميشه ديگه. ـ ولي اين فيروز بي ناموس آبروي هر چي لات رو برده. آخه با اسلحه خانومي؟ براي يه جنگي کمتر از شاه کش افت داره. ـ والا من از رفيقم تو زندون شنيدم کلت 45 شليک کرده. ـ رفيق خالي بندت زر مي زنه با تو. ـ اين ديگه خود شاه کشه. پس ضعيف کشي بوده ماجرا. ـ اي تف به ذات هر چي مظلوم کشه. ـ ميگن اصلا کار خودشم نيست. من خودم با بچه هاي ساري در ارتباطم. ميگن از وقتي فيروز دستگير شده، داداشش هم گم و گور شده و خبري ازش نيست. من که ميگم کار همين داداششه. داداش بزرگه رو جاي خودش لو داده خودشم فلنگ رو بسته. ـ لعنت دو عالم به اين برادر ناخلف. الان با اين کارش طومار مراد اسد رو هم تا حالا پيچيده. دلم براي فيروز کباب شد که از داداشش رکب خورد. فراز که اين حرف را شنيد، محکم دستش را به استکان فشار داد تا يک وقت آن را به طرف کسي نکوبد. اگر خودش را نشان مي داد، شکي نبود که لو مي رفت و حتما کتک مي خورد. شاگرد قهوه خانه دوباره به طرفش آمد و پرسيد:«بازم چاي بريزم؟» ـ آره بريز. ببينم از رسول گرگ خبر نداري؟ ـ زياد اين دور و برا مياد آقا. معلوم نمي کنه چه ساعتي. ـ نشوني چيزي ازش نداري؟ ـ پاتوقش درخونگاهه. از وقتي توبه کرده کارگر روزمزد شده. بپرسي پيداش مي کني. بيا اينم چاييت. ـ دستت سلامت پسر. اين هم از انعامت. ـ مثل اينکه رسول گرگ خودش اومد. پسرک به مردي کچل با قدي بلند و هيکلي تنومند اشاره کرد که روي زيرپوش سفيدش کاپشن سرمه اي رنگي پوشيده بود. با ورود رسول به قهوه خانه همه برايش بلند شدند و باز براي سلام و احوال پرسي سروصدا به پا شد. رسول بدون اينکه فراز را ببيند دور جمع قلياني ها نشست و نشست پاي صحبت. ـ آقا پسر يه ليوان چايي برا داش رسول بيار. ـ قربون دستت شيرينش کن با نون و پنيرم بخورم. يه ساعت ديگه بايد برم گل لگد کنم. ـ راستي آقا رسول، پاستوريزه بودن چطوري هاست؟ ـ اي بدک نيست. اينقدر حوصله ات سر ميره که کلي وقت داري برا فکر کردن. فکر کردن هم شخمي بشه کلي وقت داري واسه کار. کار هم مي کني مزدتم خدا مي رسونه. ـ دزديتو ادامه مي دادي که راحت تر مزد مي گرفتي. پوست و استخون شدي پسر. رسول نيشخندي زد و گفت:« من ديگه دزدي نمي کنم. اين همه سال جيب بري و زورگيري آخرش فهميديم آفتابه دزديم. نونمون هم بي برکته. بيچاره فيروز...» ـ شنيديم با هم رفيق جينگ بودين؟ ـ تو کلانتري هاي ساري با هم خاطره ساختيم. اون موقع واسه يه ضعيفه انداخته بودنش بازداشت. فکر نمي کردم يه روز خودش عامل بشه. ـ يعني ميگي آدم کشه راس راسي؟ ـ نه بابا بچه سوسولي بود. جز چاقو هيچي دستش نمي گرفت. مي ترسيد تفنگ دستش بگيره دستش اوف شه. اما از داداشش خيلي خوشم اومد. خودم ديدم چطور اين پله هاي کلانتري رو بالا و پايين مي کرد. پسره ريزه ميزه بود اما زور شير رو داشت. فراز با شنيدن اين حرف ها سرش را پايين انداخت و لبخند کمرنگي زد. ـ اگه اينجوريه لات خوبي مي شد. چرا اسد جذبش نکرد نمي دونم. ـ فکر کردي همه عين من و تو راحت طلبن؟ يارو از همون بچگي نون حلال دراورده. حتي فيروز مي گفت دخترشم پيش همين فراز زندگي مي کنه. همين که رسول چنين حرفي زد، فراز لبش را گزيد و دستش را به طرف دهانش گرفت. احساس شرمندگي مي کرد از اينکه از شهرش خارج شده و حتي نتوانسته کسي را براي نگه داري از هاله پيدا کند. به همه همسايه ها گفته بود که براي مدتي تنها مي رود مسافرت اما کسي حاضر نشده بود حواسش به هاله باشد. نه به خاطر اينکه ده سال بيشتر نداشت يا سرطان درجه دو داشت. او دختر فيروز بود. دختر فيروز دردسرساز و خلافکار. هنوز يادش بود زماني که داشت مي رفت، هر دو چقدر در آغوش هم گريه کردند. هاله هق هق مي کرد و گلايه مي کرد. حق هم داشت. پدرش که هميشه زندان بود، خودش هم داشت مي مرد و حالا عمو فراز داشت تنهايش مي گذاشت. فراز هم به خاطر فيروز زخم خورده بود. به خاطر فيروز بود که هنوز مجرد مانده بود چون هيچ کس دخترش را دست يک خانواده مشکلدار نمي سپرد. اما با اين حال قول داده بود که مي رود و حتما با پدرش برمي گردد. هاله بيچاره هم در آخرين لحظه چاره اي جز گفتن اين حرف نداشت: ـ باشه عمو برو. منم ديگه بزرگ شدم و بايد خودم کارامو بکنم. مطمئنم وقتي مياي خونه هستم که برات چايي دم کنم. ولي قول بده زود برگردي. منم قول ميدم زنده مي مونم. چاي شيرين رسول هم رسيد و رسول کمي دور تر از جماعت قليان به دست، نان و پنيرش را باز کرد و با هر لقمه اي که درست مي کرد، يک قلپ چاي هورت مي کشيد. چاي رسول که تمام شد، نان و پنير باقي مانده را جمع کرد و کنار دست فراز نشست. ـ از ساک خاک و خليت مشخصه مسافري. حتما هم تا الان صبحانه نخوردي. بيا اين نون و پنير مال تو. فراز سرش را بالا آورد و ناگهان لحن لوطي بازي رسول شروع شد. ـ به... چاکر داش فراز. ذکر خيرتون بود. از اين طرف ها داداش. ـ يه هفته اي ميشه دنبالتون بودم. به زور نشوني اينجا رو گير آوردم بقيه تا نام فراز را شنيدند، ناگهان جا خوردند و سرشان را پايين انداختند. رسول و فراز همديگر را در آغوش گرفتند. رسول فراز را به تمام قهوه خانه معرفي کرد و همان کساني که تا چند لحظه پيش پشت سرش حرف ميزدند، جوري با فراز چاق سلامتي مي کردند انگار که صدسال است او را به خوبي و بزرگواري مي شناختند. رسول و فراز دوباره روي صندلي نشستند. ديگران هم با دستپاچگي سلامي کردند و دوباره به کارشان مشغول شدند. ـ بيا از اين جا بريم. ديوار اينجا موش هاي گوش درازي داره. فراز و رسول از قهوه خانه بيرون زدند و بعد از نيم ساعتي دور خوردن در خيابان ها، به خانه رسول در درخونگاه رسيدند. خانه رسول يک خانه قديمي حياط دار يک طبقه بود با يک طبقه زيرزمين. رسول بلافاصله کليد زد و وارد حياط خانه شد. ـ خونه قشنگي داريد آقا رسول. ـ مال پدر خدابيامرزم بود. تنها داراييه که برام مونده. ـ خيلي تميزه. شما زن داريد؟ ـ لطف داري پسرجان اما نه زن ندارم. هيچ جا به آدم داراي سوء سابقه کار درست و حسابي نميدن، کار درست و حسابي نداشته باشي تابوت دخترشونو هم رو دوشت نميذارن. خودم هم مرد خونه ام هم زن خونه. صبح ها کارگر سر گذرم، شب ها کدبانوي خونه که به غير از نيمرو هيچي بلند نيست درست کنه. فراز خنده اي کرد و گفت:«دل پري هم داري حاجي. من قبلا شاگرد آشپز بودم.» ـ خيلي هم عالي. جهاز ننه ام شش ساله که دست نخورده. عوض کرايه خونه ازشون استفاده کن. فراز لبخندي زد و ساکش را روي زمين گذاشت. رسول از آن گوشه وسايلش را جمع کرد و رو به روي فراز نشست. ـ تعريف کن آقا فراز، چي شده که از ساحل دل کندي و اومدي تو جنگل؟ ـ از خدا که پنهون نيست. داداشم رو دوباره گرفتن. الان همين تهرانه. ـ خبرشو دارم. يادت که هست آدم مظنون به قتل... ـ آره مي دونم. يه ماهي کسي حق ملاقاتش رو نداره. تو اين شهر غريب فقط شما رو مي شناختم براي همين اومدم پي آدرستون تو قهوه خونه. ـ خوب کاري کردي پسر... اينجا هم خونه خودت ولي مي خوام قبل از شب خونه باشي. ديگه ببخشيد زن و زندگي بالا سرش نيست از جانب من هواش رو داشته باش. من ديگه بايد آماده شم برم سرکار چون صاحب کارم بي اعصابه حسابي. رسول وارد اتاقش شد تا لباس هاي کارش را بپوشد. گچ و سيمان هايي که روي لباس هايش خشک شده بود، با تکان هاي دستش پودر مي شدند و روي زمين مي ريختند. لباس پوشيدنش که تمام شد، جارو دستي کنار تخت را برداشت و روي زمين اين ور و آن ور کرد. فراز که حوصله اش تنهايي سر رفته بود کنار چارچوب در ايستاده بود و به جارو زدن رسول نگاه مي کرد. ـ جارو برقي مون يه ساله خراب شده هنوز ندادمش تعمير. فعلا با همين سر مي کنم. ـ جاروت کجاست؟ ـ تو همين کمد توي اتاقه. برا چي؟ ـ يه نگاه بهش بندازم. شايد درست شد. فراز جارو برقي را از توي کمد برداشت و با خودش داخل حياط برد. ـ جعبه ابزار داري؟ ـ آره الان برات ميارمش. رسول جعبه ابزار را از کنار يخچال بلند کرد و کنار دست فراز گذاشت. خودش هم روي تخت نشست. ـ مطمئني مي توني درستش کني؟ ـ آره. من کارم همينه. ـ اگه که درستش کني واقعا دمت گرم. الان ديگه ديرم شد. شب ميام خونه. کليد دستت نيست امروز رو بيرون نرو. با تاريک شدن آسمان، چراغ هاي شهر آرام آرام روشن شدند. فراز از فرط خستگي روي تخت داخل حياط خوابش برده بود. حتي صداي کليد انداختن رسول هم نتوانسته بود او را بيدار کند. رسول دست پر آمده بود. جنس ها را داخل پذيرايي گذاشت، چرخي در خانه زد و جاروبرقي تعميرشده اش را برانداز کرد. کمي بعد به آشپزخانه رفت و با فلاسک قديمي فلزي چاي دم کرد. دو جفت استکان و نعلبکي را داخل سيني گذاشت و به سمت حياط رفت تا فراز را بيدار کند. ـ آقا فراز... بيدار شو پسر خواب سر شب خواب شيطونه. فراز چشم هايش را باز کرد و يک چک به صورتش زد. ـ حاجي صورتت رو کبود نکن. چايي بخور بهتره. ـ نمي دونم چرا خوابم برد؟ راستي... جارو برقي رو درستش کردم. ـ دستت طلا آقا فراز. يه استکان چايي فعلا شد جايزه ات. جبران مي کنم برات ايشالله. فيروز هم آزاد ميشه دست پر برمي گردي شهرتون. فراز تشکري کرد و استکان چاي را از دست رسول گرفت. لبخند فراز براي لحظه اي کمرنگ شد. ـ آقا رسول، يه سوال داشتم از محضرتون. ـ بفرما. ـ چرا بهت ميگن رسول گرگ؟ ـ بهم مياد؟ ـ نه والا. رسول خنده اي کرد و گفت:« اين اسمو بچه محلا روم گذاشته بودن. چون هم اسم رسول ترک خدابيامرز بودم گشتند خوش قافيه ترين لقب رو روم گذاشتن. اولين بار که به خاطر زورگيري بازداشت شدم مي گفتن چون مثل گرگ بي رحمم اسمم شده رسول گرگ. اما من يه دزد معمولي بودم.» ـ دزدي مگه معمولي و غيرمعمولي داره؟ دزدي دزديه. ـ دزداي معمولي بي سروصدا دزدي نمي کنن. از دزداي ساکت بايد ترسيد. ـ چاقو هم مي کشيدي؟ ـ چاقو که نه ولي از زن ها بيشتر دزدي مي کردم. سر همين هم خدا باهام قهر کرد که تا الان بختم بسته است. تو چرا زن نداري؟ تو هم دزدي مي کني؟ فراز سرش را پايين انداخت و گفت:« نه ولي خلافکارم.» ـ برو بابا بهت نمياد پاستوريزه! با اين همه فن حريفي که من از تو سراغ دارم، مردم بايد به پات بيفتن که دخترشون رو بدن بهت. ـ بهم نميدن آقا رسول... تو محلمون گاو پيشوني سفيدم. هيچ کي به دادم نمي رسه جز خودم. خدا مي دونه سفارش دختر فيروز رو به چند تا خانواده کردم و بهم جواب سربالا دادن. حق هم دارند. دختربچه مردنيه. خونش مي افته گردن اونا. الهي بميرم براش. ـ خب چرا نيورديش اينجا؟ پيش خودت بود که بهتر بود. ـ داروهاش تو تهران گرونه. خودمم بي دليل نيومدم تهران. فراز آب دهانش را قورت داد. براي جواب دادن به اين سوال ترديد داشت. بغض فروخورده اي به گلويش فشار مي آورد. ـ چرا يهو رنگ و روت پريد؟ چيزي شده؟ ـ آقا رسول... مي خوام خودمو معرفي کنم. مي خوام فيروز آزاد شه. ـ تو چرا آخه؟ نکنه قتل کار تو بوده؟ ـ نه به خدا... من آزارم به مورچه هم نمي رسه. ولي بايد برم زندون. فيروز بي گناهه بايد درش بيارم. ـ راست و حسيني بهم بگو موضوع چيه. ـ نمي تونم بگم آقا... نمي تونم. ناگهان رسول از جا پريد و سيلي محکم و سوزاني به صورت فراز زد. بعد يقه اش رادودستي گرفت و از روي تخت به زمين انداخت. ـ نکنه از من مي ترسي؟ فکر کردي چون بهم مي گن رسول گرگ هر بني بشري رو مي درم؟ گرگ به بره ها هم رحم مي کنه. يه نگاه به خودت بنداز. بچه طفل معصوم فيروز رو تو خونه تنها ول کردي و حالا داري از ترس برام ناله مي کني. دليل برام بيار که دلم برات بسوزه. حرف بزن وگرنه از خونه ام مي اندازمت بيرون. رفتي بيرون هم ديگه دم پر من نگرد چون حتما مي کشمت. همون بهتر که برادرزاده ات زيردست يه باباي داستان کار و عموي بي شرفش بزرگ نشه. فراز نفس نفس مي زد و از درد دستش زجر مي کشيد. بغضش ترکيد و بلندتر ناله کرد. ـ تو چه مي دوني از درد من که اين طوري منو مي زني؟ ـ مي دونم که يه خودخواه پلشتي. همه بايد خوب باشند که تو خوب باشي. ـ آره داداش من خودخواهم. اگه به اون فاحشه عوضي بله مي گفتم الان پيش هاله بودم. حق داري اينو بگي. ـ کدوم فاحشه؟ جون بکن بگو جريان چيه؟ فراز روي زمين چمباتمه زد و داستان را به اين شکل تعريف کرد: ـ نه ماهي مي شد که زده بودم تو کار تعمير لوازم خونه. کارم خوب بود. قناعت مي کردم داروهاي هاله سر وقت مي رسيد. پامو که گذاشتم تو خونه اون سيماي هرزه همه چي عوض شد. لباسشويي خونه اش خراب شده بود. يه هفته زمان مي برد تا درست شه. گفتم بذار ببرمش با خودم تو گاراژ درستش کنم اجازه نداد. بهونه مي آورد که زياد جابه جا بشه خراب ميشه. روزها سرم شلوغ مي شد براي همين شب ها مي رفتم سراغش. روز آخر اصرار کرد که براي شام پيشش بمونم. گفتم برادرزاده ام تنهاست و بايد برم. يهو در رو قفل کرد و گفت بايد بموني. با هم کلي کار مي تونيم بکنيم. منظورش رو وقتي فهميدم که داشت دکمه هاي لباسم رو آروم باز مي کرد. نفسم گرفته بود. من دستم رو کسي بلند نشده بود ولي اين يکي رو بدجور هل دادم. مي خواستم يه جوري در رو باز کنم که حس کردم يکي زد تو سرم. بيدار که شدم فهميدم پنج صبح شده و هنوز رو مبل خونه اش افتادم. کل خونه رو گشتم، هيچ خبري از سيما نبود. هيچ کس رو پيدا نکردم. موتور فيروز رو ازم دزديده بودن و کل راه خونه ام رو پياده رفتم. از ترسم رفتم خونه رفيقم ولي بعد يه هفته در خونه ام که رسيدم ديدم دو تا پليس دارن دم در خونه کشيک ميدن. يکي از بچه محلام يواشکي بهم گفت ديگه جات امن نيست. ميگن اومدن دنبال فيروز. تا نيمه شب در به در از همسايه ها خواستم که هواي هاله رو داشته باشن. همه ازم ترسيدند. هيچکس قبول نکرد. نيمه شب فرداش وسايلم رو جمع کردم، هاله رو به خدا سپردم و زدم به جاده. کار من نيست. من سعيد فرهنگ رو نکشتم اما فيروز هم نکشته. زندگيم از هم مي پاشه. فقط مي خوام هاله بابا داشته باشه. فقط همين... تمام اين مدت، رسول مات و مبهوت روي زمين نشسته بود و به حرف هاي گريه آلود فراز گوش مي کرد. دلش مي خواست مانند زن هاي فرزندمرده گريه کند. ـ در کوي تو معروفم و از روي تو محروم گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده ـ چرا داري شعر مي خوني آقا رسول؟ ـ از وقتي بچه بودم بابام اين شعر ورد زبونش بود. خدا بيامرز عاشق سعدي بود. ـ خدا بيامرزه ولي اين به حرف من چه ربطي داشت. ـ دلمو نسوزوندي پسر. آتيش زدي. تا آخر عمرم خاک پاتم. بذار به پات بيفتم. رسول نزديک شد تا دست فراز را ببوسد اما فراز دستش را عقب کشيد و رسول را در آغوشش گرفت. ـ اين چه حرفيه آقا رسول. من کوچيکتم هستم. ـ اين حرف رو نزن فراز. اهليم کردي حسابي. تو خيلي از من بهتري. ـ اين يعني چي؟ ـ اين يعني از اين به بعد رو کمک من حساب کن. تو تاريکي باشي ميشم چراغت، کور باشي ميشم عصات. نبينم خودتو بي آبرو کني که ارزشت بيشتر از ايناست. فراز گرد و خاک روي لباسش را تکاند و گفت:« من بايد برم. نمي خوام به خاطر من داداشم بره بالاي دار.» ـ اين مخمصه با خودکشي تو حل نميشه. هاله اميدش به تو بيشتر از اميدش به باباشه. تو بميري که بابا به دردش نمي خوره. غصه نخور... به همين زودي ميرم کلانتري. شايد سرسنگين باشن باهام ولي به خاطر تو و هاله که شده ميرم. رسول فراز را از روي زمين بلند کرد و داخل خانه برد. بازوي فراز کبود شده بود. رسول با ملايمت آستين فراز را بالا زد و وارد آشپزخانه شد تا کيسه آب يخ درست کند. فراز تازه يادش آمده بود که درد دارد. غصه دوري اش از هاله حسابي عذابش مي داد اما حرف هاي چند دقيقه پيش رسول گرگ، اين رفيق قديمي فيروز که حالا رفيق او هم شده بود به او دلگرمي مي داد. ـ حالا که دستت درد مي کنه، بهم بگو ماکاروني چطور درست کنم؟
زخم کهنه - قسمت چهاردهم
۲۳۸ بازدیدیکشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۱۰
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
دیدگاهها