اي نازنين، اي نازنين، در آينه ما را ببين... صداي اين آهنگ در آپارتمان بهم ريخته اي که مدت ها بود روي اثاثيه اش خاک گرفته بود پژواک داشت. مدت ها بود که هيچ کس پايش را در اين خانه نگذاشته بود. مه رقيق صبحگاهي از بيرون تراس اين خانه احساس مي شد. پرنده کوچکي خودش را جمع کرده بود و در انتظار دانه اي روي سکوي ديوار، نماي آجري آن را نوک مي زد. کمي دورتر از تراس، شيشه در حمام خانه بخار گرفته بود. شرشر آب با صداي آهنگ سالن پذيرايي هماهنگ شده بود. پنج دقيقه بعد، شير دوش آب حمام بسته شد، پرنده نااميد از اين که غذايي گيرش نيامده پرواز کرد و رفت، الناز با حوله تن پوش صورتي رنگ از حمام بيرون آمد و صداي ضبط صوتي که روي ميز عسلي کنار حمام بود کم کرد. الناز اصلا به اطرافش نگاه نمي کرد. يک راست وارد آشپزخانه شد تا کتري روي خانه را روشن کند. کتري را روشن کرد و روي صندلي ناهارخوري نشست. دست هايش را به هم چفت کرد و سرش را روي دستهايش گذاشت تا خواب آلودگي اش بهتر شود. طولي نکشيد که موبايل کنار دستش زنگ خورد. رز پشت خط بود. خميازه اي کشيد و خواست که جواب ندهد. اما تصميم گرفت که مثل هميشه لبخند بزند و سرحال به نظر برسد. ـ سلام الناز جون خوبي؟ ـ ممنون رزي تو خوبي؟ ـ بد نيستم. خواب بودي؟ ـ تازه بيدار شدم دوش گرفتم. ـ پس حالت خوبه. ـ آره بابا چرا حالم بد باشه. دوره درمانم رو دارم. حس مي کنم داره حالم بهتر ميشه. ـ الان داري چيکار مي کني؟ ـ دارم صبحانه درست مي کنم، کتري روشن کردم برا قهوه. ـ چرا تو داري کار مي کني؟ مگه فاطمه مريض شده؟ الناز اخم هايش را توي هم کرد و با نگاهي به خانه کر و کثيفش گفت:« اونو خيلي وقته ردش کردم. خيلي ناراحت بودم و دوست نداشتم کسي رو درگير کنم. فکر مي کنم خونه دار خوبي نميشم.» ـ راستي... کاويان برا امشب دعوتمون کرده خونه ش مهموني. قراره خاطره ها رو خوش کنيم و بريم پيش به سوي اتفاقاي بهتر. مياي که مگه نه؟ الناز خنده اي کرد و با خوشحالي اي که سعي مي کرد از پشت تلفن بروز دهد گفت:«معلومه که ميام. بايد اين بار خوش بگذره. مهموني نيمه کاره موند بدجور. دلم مي خواد اين بار ديگه....» صداي جيغ خيلي بلندي به گوش رز رسيد و او را حسابي ترساند. بدون معطلي به طرف کمد رفت و لباس هاي بيروني اش را پوشيد. موقع صبحانه رسيده بود و خانواده رز داشتند صبحانه مي خوردند که متوجه بيرون آمدن رز از اتاق شدند. ـ رزي مامان، بيا صبحانه بخور... کجا با اين عجله؟ ـ يه کاري برام پيش اومده بايد سريع برم پيش الناز. ـ اتفاقي افتاده؟ ـ فکر کنم آره. صداي جيغش رو از پشت تلفن شنيدم. ـ برو به سلامت. اينم سوئيچ...حتما خبرمون کني ها. رز سراسيمه وارد پارکينگ شد و ماشين را روشن کرد. بالا آمدن کرکره پارکينگ اضطرابش را بيشتر مي کرد. ترس اينکه بلايي به سر الناز آمده باشد آزارش مي داد. در پارکينگ که کامل باز شد، رز سريع از آن بيرون آمد و تمام خيابان ها را با سرعت بالا طي مي کرد. راه ميانبر مي زد تا به ترافيک نرسد و در نهايت به برج لوکسي رسيد که خانه الناز راد يکي از واحدهاي آن بود. قبلا يک بار الناز را به خانه رسانده بود و شماره واحدش را مي دانست. به همين خاطر به سرعت از ماشين پايين آمد و بي توجه به لابي من برج به آسانسور نزديک شد. ـ هوي خانم... اينجا چي کار داري؟ ـ ببخشيد. از دوستان خانم راد هستم. رز کياني هستم. ـ اسم شما توي ليست نيست. نمي تونم اجازه بدم وارد شيد. ـ تو رو خدا اين بار بذاريد برم بالا. ممکنه اتفاق بدي براش افتاده باشه اون وقت شما دنبال اين هستيد که باهاش نسبتي دارم يا نه؟ ـ اول بياييد و اسمتون رو ثبت کنيد. بهتون توضيح ميدم که چرا. رز آرام آرام از دم آسانسور به طرف باجه لابي من رفت و پشت باجه روبه روي مردي مسن که ابروهاي کشيده و موهاي صاف ژل زده که قيافه جنوبي اش حالت جدي داشت ايستاد. ـ گفتيد که از آشنايان خانم راد هستيد. ـ بله. ـ اسمتون و شغل تون رو بفرماييد. ـ اسمم که رز کياني هست. دونستن شغل من به چه درد مي خوره؟ ـ اينجا کمتر از کله گنده رفت و آمد نمي کنه. غير از اين بايد خود ساکن تاييد کنه که همراهش هستيد. ـ خب اگه حالش بد باشه چي؟ شما به دادش مي رسيد يا مني که مي شناسمش؟ مرد پوزخندي زد و گفت:« اينجا کسي حالش بد نميشه. اگر هم بشه از مردنش استقبال ميشه.» ـ من نمي فهمم اينجا برج مسکونيه يا زندان؟ شما هم انگاري حالتون خوب نيست. مرد لبخندي نيشدار زد و گفت:« منم همين فکر رو مي کردم. حالا شغلتون رو بگيد.» رز احساس مي کرد با فردي ديوانه حرف مي زند. از طرفي ياد گرفته بود که هيچ وقت نبايد با ديوانه ها دهان به دهان شد. نفس عميقي کشيد و خودش را معرفي کرد. ـ رز کياني هستم. بيست و نه سالمه و سه ساله که به عنوان دستيار کارگردان فعاليت مي کنم. تو اينستاگرام هم پيج شخصي دارم و هم يه پيج تجاري که توش به فعاليت هاي کاريم مي پردازم. با خانم راد در جريان سريال آخرشون کار مي کردم و پيش از اين تو دانشگاه با هم دوست بوديم. مرد لابي من تندتند حرف هاي رز را مي نوشت و بعد از اينکه کارش را تمام کرد، کاغذ را به طرف رز گرفت و گفت:«حالا امضا کنيد که اين چيزهايي که گفتيد حقيقت داره.» رز مات و مبهوت از اين سيرک مسخره خودکار را از دست لابي من گرفت و امضاي کوچکي پايين برگه انجام داد. سپس به سرعت به طرف آسانسور دويد و چندين بار دکمه اش را فشار داد تا پايين بيايد. آسانسور به طبقه 3 رسيده بود. رز از آسانسور بيرون آمد و قصد پيدا کردن واحد را کرد. در آپارتمان الناز باز مانده بود و بوي دود از آن حس مي شد. رز لب هايش را گزيد و دستش را به سمت دستگيره در برد. خانه اي خاک گرفته و کثيف پيش رويش بود. چشم هايش بلافاصله متوجه فرشي که مشتي چوب سوخته روي آن بود و ضبط صوتي که نصف آن از حرارت آب شده بود. چيزي که از ظاهر برمي آمد اين بود که اين ضبط صوت در اثر جريان برق ترکيده و ميز عسلي را سوزانده بود.حتما موقع آمدنش يک نفر آمده و جلوي آتش سوزي را گرفته. اما خود الناز کجا بود؟ رز به طرف اتاق خواب الناز آمد. در اتاق از پشت قفل شده بود و صداي هق هق بلندي از آن به گوش رز مي رسيد. با شنيدن صدا، دستش را جلوي دهانش گرفت تا جلوي گريه اش را بگيرد. درکش مي کرد. او هم صحنه بدي را ديده بود اما نبايد الناز را بيش از اين ناراحت مي کرد. دوباره نفسي کشيد و در زد. ـ الناز خودتي؟ منم رز. اومدم اينجا پيشت. الناز در را باز کرد، بلافاصله با گريه خودش را در آغوش رز انداخت و هر دو روي پارکت با هم نشستند. هنوز حوله اش را درنياورده بود و موهاي صاف و مشکي اش در هم گره خورده بودند. زير چشم هاي سرخ شده اش گود افتاده بود و مدت زيادي بود که صورتش را هم اصلاح نکرده بود. الناز اشک مي ريخت و رز هم او را بغل گرفته بود. ـ حتما خيلي ترسيدي. ببخشيد دير اومدم. ـ تو منو ببخش نگرانت کردم. ديدي ضبطم سوخت؟ ـ آره ديدم. اونم ديگه قديمي شده بود از عهد بوق داشتيش. يکي بهترش رو ميخري. چي شد اين طوري شد؟ ـ با موبايل روش آهنگ گذاشته بودم يهو از داخل ترکيد. زياد ازش تو اين چند روز کار کشيده بودم. موبايلمم رو با خودش سوزوند. ـ غصه نخور بابا... خوبه خودت طوريت نشد خداروشکر. ـ اي کاش طوريم مي شد. اي کاش مي مردم. ـ اين چه حرفيه؟ تو تازه اول جوونيته. بلند شو رو مبل بشينيم. نمي خواد دست به چيزي بزني. الان خودم صبحانه درست مي کنم. منم خيلي گشنمه. ـ برام آهنگ بذار. از سکوت خيلي مي ترسم. رز الناز را روي مبل نشاند و خودش به دنبال وسايل صبحانه گشت. کتري را از نو پر کرد و ميز صبحانه را چيد. موبايلش را از جيبش درآورد، يک آهنگ را تصادفي پخش کرد و صدايش را بلند کرد. ـ اينو نذار. ازش خوشم نمياد. ـ آهنگ خاصي مد نظرته؟ ـ آهنگ نازنين رو سرچ کن. مال انگار داريوش اقبالي بود. رز خنده اي کرد و گفت:«منظورت داريوشه؟! نميدونستم تو فاز قديمي هايي. الان دانلودش مي کنم.» الناز از درون احساس خالي بودن مي کرد. صداي رز به سختي به گوشش مي رسيد. هر بار که در سکوت و تنهايي قرار مي گرفت، احساس مي کرد پرده اي روبه روي ذهنش قرار مي گيرد. سعيد خون آلود زمين خورده اما به او مي خندد. الناز از درد بدنش را جمع مي کند، از درون فرياد مي کشد، اما مدام با آخرين حرف هاي سعيد اين شکنجه دوباره از اول تکرار مي شود:«صداتو نمي شنوم... ميشه دوباره تکرار کني؟» الناز نفس هايش به شماره افتاده بود. مي خواست دوباره جيغ بکشد که صداي آهنگ بلندتر شد. عضلات صورتش از انقباض بيرون آمدند و الناز روي مبل دو نفره خودش را ولو کرد. ـ آهنگ رو پيدا کردم. خيلي برام آشناست نمي دونم کجا شنيدمش. بذار فکر کنم... آهان... تو اون سکانس هاي اول سريال زخم کهنه اين از تو ماشين بوذري پخش ميشد. آخي... انگار همين ديروز فصل اولش پخش شد. ـ سعيد اين آهنگ رو خيلي دوست داشت. هميشه گوشش مي کرد. ـ اون که خوره ترانه بود. اون موقع که قرارداد مي نوشت گفته بود دوست دارم سکانس هايي که رانندگي مي کنم آهنگاي توي فلش مموريم پخش بشه. خيلي اون موقع مي خنديديم. فکر کن تو يکي از صحنه هاي هولناک و تکان دهنده سريال، از ماشين صداي آهنگ عاشقانه عربي مي اومد. باورت ميشه؟ رز همزمان که اين حرف ها را مي زد، به ياد آن لحظه هاي خوش و خنده دار يکي در ميان قهقهه مي زد. دوست داشت کمي الناز هم با او بخندد. ـ فکر کنم يادم باشه تو کدوم صحنه اين آهنگ پخش شد. همون صحنه آخر. اونجايي که همه چي خراب شده بود و شيدا پدرش کشته شده بود. اين رو وقتي داشت تو تنهايي سيگار مي کشيد گوش مي داد. از حق نگذريم سليقه اش خوب بود. الناز سکوت کرده بود و سعي مي کرد کمي آرام شود. اما احساس گرسنگي اش بالاخره از تمام بدبختي هايش پيشي گرفت. هنوز بي حال بود و اشتهاي غذا خوردن نداشت. دلش مي خواست لبخندي بزند و به رز نگاه کند اما فقط مي توانست به تراس روبه رويش خيره شود و گلدان هاي خشک شده را تماشا کند. ـ صبحانه آماده شد؟ ـ بله. بذار بيارمش پيشت. اين طور بهتره. ـ نه خودم الان ميام. الناز از روي مبل بلند شد. اول به اتاق خوابش رفت تا لباس بپوشد، کمد را باز کرد و بلوز قرمز و شلوار سفيد رنگي را بيرون کشيد. در انتخابي که کرده بود هنوز شک داشت. از تمام لباس هايش متنفر شده بود براي همين کمد را بست، کمربند حوله اش را محکم تر کرد و روبه روي رز سر ميز صبحانه نشست. ـ چرا لباس نپوشيدي؟ اين جوري سرما مي خوري. ـ نمي تونم لباس بپوشم. مي خوام اول غذا بخورم. ـ مي گفتي خودم کمکت مي کردم. فعلا بيا اين نيمروي خودم پز رو بخوريم. ـ امروز چه روزيه؟ ـ فکر کنم دوشنبه است. پنجم آذر. الناز آب دهانش را قورت داد و گفت:« الان ساعت هشت صبحه. هفت هفته و پنج ساعته که سعيد مرده. هفت هفته است که دارم تو خواب و بيداريم کابوس اون صحنه رو مي بينم. همه اش از خودم مي پرسم چرا اين طوري مرد؟ چرا من بايد بهش شليک مي کردم؟ فکرش ديوونه ام مي کنه رز.» رز در حالي که سعي مي کرد خونسردي اش را حفظ کند جواب داد:«ناز جون... اون فقط يه اتفاق بود. تو که داخلش عمدي نداشتي. فقط چيزي که برام هنوز سوال مونده اينه که چرا گلوله واقعي داده بودند دست بچه هاي تدارکات؟ اسلحه رو خودم ميگم مشقي بوده.» ـ ولي من ميگم مشقي نبود. گلوله کاملا توش جا خورد. صداش هم خيلي بلند و ترسناک بود. ـ برا خودمم خيلي صحنه پردازي کار مشکوک بود. ديگه کسي از کيسه خون و گلوله مشقي استفاده نمي کنه. يه تکنيک ترقه کافي بود و بعد روش افکت گلوله مي زدند. ـ تو از کجا مي دوني؟ ـ شايد تو زياد درگير اين مسائل نشده باشي اما من بيشتر پشت صحنه مي گردم. مي دونم که تکنيک اخير سينمايي همينه. الناز در حالي که صدايش مي لرزيد پرسيد:« پس چرا کاويان دستور اين کار رو نداد؟» ـ نمي دونم چرا... احتمالا يا امير عزتي کم کاري کرده يا اين بهزاد مرادي. بذار فکر کنم. کار خود همين مرادي بود. روز قبلش مرادي به کاويان گفته بود که تنها فروشنده اي که ازش وسيله مي خريدند دبه کرده و ميگه تا پول بيشتر نگيره مهمات رو تحويل نميده. مجبور شديم از وسايل ساده تر استفاده کنيم که کار جمع شه بره. ـ چرا بهش پول رو نداديد؟ به اين فلاکت مون مي ارزيد؟ ـ براي پرداخت پول دير شده بود. راستش اين جور جنس ها خيلي کم خريداري ميشن و بايد از سه ماه قبلش درخواست بدي. ما هم همين کار رو کرديم اما موقع تحويل اين ماجرا اتفاق افتاد. همه چيز از کنترلمون خارج شده بود. دهان الناز باز مانده بود. لقمه از گلويش به زور پايين مي رفت. دلش مي خواست دوباره گريه کند. حس اينکه سعيد بعد از شليک چقدر درد مي کشيده براي او هم دردناک بود. ـ اي کاش قبلش خودم مي مردم. موقعي که بهش شليک کردم هنوز زنده بود. سخت نفس مي کشيد اما سعي مي کرد بخنده. انگار خوشحال بود که کار بالاخره تموم شده. شايد باورم نکني ولي من مي دونم که زنده بود. لحظه آخر من و کاويان روي صندلي نشونديمش تا حالش بهتر شه. ـ پس يعني خبر نداري که چرا از ويلا بيرون رفت؟ ـ نه به خدا... همه مون با هم تو حياط پشتي بوديم. کاويان بود که اول جنازه اش رو ديد. خودتم شاهد بودي. رز سرش رو به نشانه تاييد تکان داد و گفت:« از اونجا به بعد واقعا به همه مون سخت گذشت. همه مون تا 24 ساعت تحت نظر بوديم. تو فکر کنم بازداشتگاه بودي.» ـ آره... يه روز اون جا بودم. تا اينکه مرادي برام وثيقه گذاشت و تونستم آزاد بشم. ـ راست ميگي؟ ـ دروغم چيه. ـ خب چرا نيومدي سر مراسم سعيد؟ ـ من شنيدم هيچ کس به جز امير عزتي نتونسته بره. رز خنديد و گفت:«راستش خودمم نرفتم. شنيدم که امير عزتي رفته مراسم. همونجا يه کتک مفصل هم از بابک برزين خورده. خبرشو که شنيدم واقعا دلم خنک شد. امير پرروي شهرآشوب خيلي با سعيد دعوا راه مي انداخت و يقه به يقه اش مي کرد. هيچ وقت نفهميدم مشکل اين دو نفر دقيقا چي بود.» ـ شايد به ما مربوط نيست. تو هم يکمي زيادي جوش مي زني. ـ چطور؟ الناز نيشخندي زد و گفت:« من مي دونم به امير علاقه داشتي. با جذبه بود و خوشتيپ. البته يه ده سالي ازت بزرگ تر بود ولي چون مجرد بود دوست داشتي باهاش ازدواج کني. درک مي کنم چرا اين همه فحشش مي دي.» ـ تو دعا کن به هم برسيم. دلت پاکه دعات زود مي گيره. هر دو خنديدند و با هم به خوردن صبحانه بودند. کمي از اين جمله خنده دار نگذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد. ـ ساعت چنده رز؟ ـ فکر کنم نه باشه. ـ برم در رو باز کنم ببينم کيه. الناز در حالي که لبخند به لب داشت در را باز کرد. طولي نکشيد که لبخندش با ديدن فرد پشت در خشکيد و دوباره ترس و اضطراب وجودش را فرا گرفت. مرادي سلامي کرد و بدون اجازه و بي توجه به اوضاع وارد خانه شد رز به دنبال الناز دويد و با ديدن مرادي لبخندي زد و سلامي کرد. ـ سلام... براي صبحانه دعوت بوديد خانم کياني؟ رز با احتياطي نجيب گفت:« نه. راستش خانم راد تنها بود. بهش قول دادم که ميام ديدنش. دور هم داشتيم صبحانه مي خورديم که شما رسيديد.» مرادي دور و اطراف خانه را برانداز کرد و پرسيد:« ميز عسلي دم حموم چرا جزغاله شده؟» الناز با صدايي آرام و سري پايين گفت:« ضبط صوت روش آتيش گرفت. خبر دادم لابي من اومد خاموش کرد. رز هم کمکم کرد صبحانه بخوريم. » مرادي سري تکان داد و گفت:« خوبه... راستي خانم کياني، براي مهموني امشب که تشريف مياريد؟ کاويان گفته قراره حسابي تدارک ببينه.» ـ البته که ميام. شما هم خانم و بچه ها رو همراهتون بياريد. مرادي نيشخندي زد و گفت:«حتما ميارمشون.» در همين حين رو به الناز کرد و سپس رو به رز گفت:« خانم کياني، مطمئنم شما هم بايد آماده بشيد که به مهموني برسيد. اين مهموني خيلي پر زرق و برقه. حواستون باشه که حتما ظاهر مناسبي داشته باشيد.» رز خنديد و گفت:« اين که صد در صد. راستي الناز، من مي خوام برم که پدر و مادرم منتظرند. آقاي مرادي واقعا از يادآوري تون ممنونم. توصيه هاي شما رو آويزه گوشم مي کنم. الناز جون... بيا وسايلت رو برداريم که اون جا با هم آماده شيم. وقت آرايشگاه هم با خودم.» الناز لبخندي زد و خواست به اتاق خواب برگردد تا چيزي بپوشد اما مرادي با بستن در اتاق مانع او شد و رو به رز گفت:« لازم نيست. خودش به موقع آماده ميشه. شما مي تونيد بريد. مراقب جاده ها باشيد.» رز قيافه متعجب به خود گرفت. به نظرش اين رفتار مرادي مشکوک به نظر مي رسيد اما تصميم گرفت هر چه سريع تر خداحافظي کند تا دير به خانه نرسد. با رفتن رز، مرادي در ورودي را پشت سرش بست و دوباره نگاهي به سر تا پاي الناز انداخت. چيزي که بيش از هر چيزي او را خيره نگه مي داشت موهاي براق، بلند و صاف الناز بود که مانند شلاقي به جلو روي شانه هايش افتاده بود. الناز کلاه حوله را روي سرش انداخته بود اما موها از کلاه بيرون آمده بود و چشم مرادي را ترغيب مي کرد که از بالا به پايين نگاه کند. ـ حوله تنت کردي. ـ صبح حموم بودم. دوش گرفتم. مرادي زهرخندي زد، روي مبل سلطنتي هال نشست و گفت:«خوبه... خيلي خوبه. نمي خواي بشيني؟» الناز آرام آرام قدم برداشت و روي صندلي تک نفره رو به روي مرادي نشست. فاصله زيادي ميان دو نفر بود و ميز پذيرايي بين مرادي و الناز قرار گرفته بود. ـ نزديک تر مي اومدي. کم کم دارم فکر مي کنم يه چيزايي شده. چيزي شده؟ رز چيزي گفته که تو ناراحت شدي؟ الناز از لحن مرادي حسابي ترسيده بود. سرش را تکان داد و گفت:« نه اصلا.» ـ پس راجع به چي يه ساعت حرف ميزديد؟ ـ هيچي... همين حرف هاي معمولي. در مورد اينکه ميريم مهموني يا چي ميپوشيم و از اين جور حرف ها. مرادي ابرويش را بالا انداخت و گفت:« ولي انگار هنوز ناراحتي. قبلا اين چيزا رو دوست داشتي. سرحالت مي آورد.» ـ قبلا دوست داشتم الان ديگه دوست ندارم. مرادي با همان لحن سرد و برش دار، بدون اينکه اوقات تلخي کند گفت:«به من دروغ نگو نازي جون. خودم ديدم چطور با خوشحالي مي رفتي لباس بپوشي. چند وقتي ميشه که حرفات با عملت يکي نيست. تراپيستت هم همين رو بهم گفت. گفت که موقع تعريف حادثه زياد دروغ گفتي.» ـ شما از کجا مي دونيد؟ ـ فکر کنم اين من بودم که برات رديفش کردم. من دوست ندارم تو رو ناراحت ببينم. واقعا حيف تو نيست که بابت يه شليک زندگيت نابود بشه. مرادي از روي مبل بلند شد. جلو آمد و دست ظريف و باريک الناز را در دستانش گرفت. به صورت الناز خيره شد و کنار گوش چپش ادامه داد:« ميدوني الناز... فکر مي کني براي ديگران چقدر ارزش داشته باشي؟ هوم؟ فکر نمي کنم خيلي قدرت رو بهتر از من بدونن. آدماي ديگه خيلي بايد احمق باشن که اون چيزي که من از تو مي بينم رو نبينن. اونا يا احمقن يا خودشونو به حماقت مي زنن.» دستان الناز به لرزه افتاده بود. سعي کرد خونسردي اش را حفظ کند و آرام دستش را از دست مرادي بيرون بکشد. ـ ميشه يکم بريد عقب تر. دارم معذب ميشم. ـ چرا عزيزم؟ خيلي برام طول کشيد که خجالتم رو بذارم کنار. حرف هاي زيادي بايد با هم بزنيم. الناز دستش را از دست مرادي کشيد. بلند شد و به قصد رفتن به اتاقش گفت:« لطفا از اين جا بريد. بايد يکم استراحت کنم خيلي خسته ام.» ـ استراحت مي کني... حتما استراحت مي کني. ولي بايد قبلش يه چيزايي رو بهت گوشزد کنم. متوجه هستم که رز دهنش به هر دليلي لق بوده و يه حرف هايي بهت زده. اينو ميشه از اين رفتارت فهميد. مرادي جلوتر آمد و رودر روي الناز ايستاد. دوباره نگاهي به او انداخت و ادامه داد:«اما يه چيز رو من و تو خيلي خوب مي دونيم. اين من بودم که آزادت کردم و برات وثيقه گذاشتم. تا قبلش چيزي به جز اين ضبط صوت نداشتي که اونم مثل اينکه سوخت. مگه نه؟» ـ به تو چه که رز چي بهم گفته؟ ـ احمقي ديگه... احمقي. کسي که خونه پدريش گرو کلانتريه، يه مادر پير و يه برادر نوجوون داره اينقدر که تند برخورد نمي کنه. خون الناز به جوش آمد و با خشم گفت:« تو چطور سندش رو گير آوردي؟» ـ يه آدم قابل اعتماد اونو برام دزديد. ـ اي پست فطرت رذل! از جون من چي مي خواي؟ مرادي باز چند قدم جلوتر آمد و با خونسردي جواب داد:« هيچي عزيزم. هيچي. من حتي خودمم برات آماده کردم. من آماده ام که هر چي رو که مي خواي بهت بدم. بايد متوجه باشي که اين تو نيستي که به مشقت افتادي. اول من بودم که جلو اومدم. هميشه آدم هاي سبقت گير برنده اند.» چند قدم ديگر جلو آمد و با حرکت آرام دستش، الناز را به ديوار کنار در اتاق چسباند. موهاي الناز را دور انگشت دست چپش حلقه کرد و در حالي که با دست ديگرش سينه هاي الناز را از زير حوله نوازش مي کرد ادامه داد:« بذار يکم موضوع برات واضح تر بشه. تو ديگه بدون من هيچي نيستي. از حالا به بعد دستت تو دست منه. نبينم بترسي ها... تا با مني هيچي نمي تونه تو رو بترسونه.» الناز به نفس نفس زدن افتاده بود. تمام نيرويش را جمع کرد تا مرادي را هل دهد و خودش را از دستش جدا کند. اما مرادي ناگهان دست هايش را سپر کرد و جلوي حرکت دستان الناز را گرفت. دست هاي مرادي خيلي سنگين بود و دست الناز را به درد مي آورد. هر چه تلاش مي کرد زور خشمش به زور دستان قدرتمند مرادي نمي چربيد. احساس کرد مرادي مي خواهد به زور او را داخل اتاق بيندازد. الناز خودش را روي زمين مي کشيد و فرياد مي زد. حتي زمين ليز خانه هم همدست مرادي شده بود و ديوارها هم صداي فرياد هاي او را به بيرون نمي فرستادند. در يک لحظه الناز احساس کرد روي هوا پرتاب شد و روي تخت خوابش افتاد. مرادي روي ميز کشويي کنار تخت، متوجه يک دستبند کشي مرواريدي شد. در حالي که روي پاهاي الناز نشسته بود تا از جايش تکان نخورد، دستش را به طرف دستبند برد و دست چپ الناز را با آن به تخت بست. کمي بعد دست راست الناز در دستان مرادي قرار داشت. ـ فکر کنم ديگه بهت بگم که واقعا چقدر برام مهمي. اما وقتشه که اول با هم تسويه حسابي داشته باشيم. دست الناز آرام روي تخت افتاد. الناز احساس مي کرد دستش حتما شکسته و استخوانش خرد شده. مرادي بند حوله تن پوش را باز کرد و دوباره چهره اش را به صورت الناز نزديک تر کرد. ـ راستش اين اولين باريه که باهات خاطره مي سازم. زياد نميدونم چي راضيت مي کنه ولي فکر کنم از آواز خوندنم خوشت بياد. اميدوارم دوست داشته باشي. اي نازنين، اي نازنين... نفس تلخ مرادي صورت الناز را مي سوزاند. حالش از شنيدن آوازخواندنش به هم مي خورد. احساس مي کرد صداي موسيقي آهنگ خواندن او را مي شنود. صداي نفس نفس زدن هاي خودش را مي شنود. تمام توانش را براي فرياد کشيدن مي گذاشت اما هر بار که فرياد مي زد، فريادش به ناله اي زجرآور منتهي مي شد. انگشتان مرادي مانند کرم هايي که سر وقت جنازه ها مي آيند دورش مي پيچيدند و هر از گاهي او را چنگ مي زدند. دستبند با حرکت دستش به عقب و جلو کشيده مي شد. بعد از چند دقيقه طولي نکشيد که کش دستبند پاره شد و مرواريد ها روي زمين پخش و پلا شدند. اما اين نتوانسته بود او را از اين بند رهايي دهد. صورت الناز هر بار از درد توي هم مي رفت. احساس کرد بدنش خم شد و چشمانش در برابر چشم مرادي قرار گرفت. مرادي لبخندي زد، دوباره موهاي الناز را دور انگشتش حلقه کرد. الناز که خود را ديگر در برابر او عاجز مي ديد، چشمانش را بست تا ديگر نبيند که بعد از اين چه مي شود. از پشت چشم هاي بسته ديگر خودش را انسان نمي ديد. از اين بعد خودش را خمره اي مي دانست که هر چه مي خواستند درونش مي ريختند. فقط در اين لحظات آخر همان چيزي را فهميده بود که مرادي از آن حرف مي زد. مرواريد ها روي زمين و تخت افتاده بودند. مرادي گوشه اتاق ايستاده بود و لباس هايش را مي پوشيد. در کمد لباس را باز کرد، لباس شب قرمز رنگي را از آن بيرون کشيد. رويش را به طرف الناز کرد و با لبخندي مسخره گفت:« فکر کنم برا امشب بهت بياد. نگاش کن تو رو خدا. رنگ و روت خيلي باز شده. از هميشه قشنگ تر شدي عزيزم.» الناز مانند يک جنين روي تخت افتاده بود و دندان هايش را از درد به هم مي فشرد. حتي نمي توانست ديگر گريه کند براي همين آرام ناله مي کرد و ضجه مي زد. مرادي از کنار کمد رد شد و رودر روي الناز ايستاد. ـ اووه... نمي فهمم تو چرا اينقدر لوسي دختر. اين که تازه جاي باحالش بود. ولي به جرئت ميگم که با همه زن هايي که ديدم فرق داشتي. واقعا شانس در خونه آدم رو فقط يه بار مي زنه. قبول داري؟ مرادي جلوي رويش زانو زد و گونه اش را نوازش کرد. لبخند موذيانه مرادي درون الناز را بيشتر مي سوزاند و درد دستش را بيشتر کرد. ـ عزيز دلم. از همون موقعي که تو رو تو خونه ديدم. مي دونستم که خودت رو برام آماده کرده بودي. واقعا از پذيراييت ممنونم. از اونجايي که نبايد لطف صاحبخونه رو بي جواب گذاشت وقتي اينجا نبودي برات يه هديه اون تو گذاشتم. اميدوارم بعدا ازت خوشت بياد. الناز خشمگين شد و دندان هايش را بيشتر به هم فشرد. سعي کرد از جايش بلند شود تا مرادي را بزند اما مرادي دستش را روي سينه الناز گذاشت و با ملايمت فشار داد. سپس انگشتش را روي لب هايش به نشانه سکوت قرار داد. ـ خودتو خيلي اذيت نکن. وقتي اينجوري مي کني دوست دارم بازم نگات کنم. دستت رو تو دستم بگيرم و تا مي تونم ضربان نبض قشنگت رو بشمرم. اما دلم نمي خواد کادوم رو خراب کنم. ديگه بايد کم کم بازش کني. مرادي بلند شد و بسته کوچکي را روي ميز کشويي گذاشت. ـ از اوناش نيست. اينو بخور که واسه مهموني روپا بموني. بعد از ظهر دوباره برمي گردم. بايد تا وقتي برمي گردم قرص رو خورده باشي. بذار دوباره بوت کنم و بعدش ميرم. شب مي بينمت. مرادي دوباره جلو آمد، لب هاي سرد الناز را بوسيد. الناز دوباره از اين بوسه احساس زجر کرد اما قدرت عقب کشيدن صورتش را نداشت. مرادي در اتاق را بست. الناز بي حرکت و کرخت روي تخت مانده بود و فقط از روي صداي قدم ها و کوبيده شدن در متوجه شد که مرادي رفته است. دستش را تکيه گاه کرد تا بتواند بنشيند. دست آسيب ديده اش را روي شکمش گذاشت. بالاخره توانست اتاق را کامل ببيند. چشمانش به مهره هاي پاره شده مرواريد روي زمين افتاد و دستش درد گرفت. خاطره روز سعيد مانند خارشي مزمن به سراغش آمد. به لحظه لبخند سعيد که رسيد او هم خنديد. آن قدر خنديد تا زماني که ذهن به پايان داستان رسيد. خنده آرام آرام به فريادي بلند بدل شد. فريادي که اميدوار بود به آسمان ها برود و سعيد هم آن را بشنود.

زخم کهنه - قسمت پانزدهم
۱۲۳ بازدیددوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۲
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


