آفتاب روشن روز جايش را به ستاره هاي کم سوي شب داده بود. در اين آسمان خبري از ماه نبود. گردسوزها و چراغ هاي ساختمان ها و ماشين ها نظم نوري آسمان را بهم ريخته بودند. رز پشت فرمان بود و رانندگي مي کرد. پشت سرش الناز روي صندلي عقب به پهلو افتاده بود.  مرادي تا دوساعت بعد از غروب هم نيامده بود و رز بعد از ظهر آمده بود تا خودش الناز را به مراسم ببرد. رز پيشنهاد کرده بود که لباس براق مشکي را بپوشد و الناز هم پذيرفته بود. به خواست الناز، به جز صداي راديو هيچ آهنگي نبايد پخش مي شد. 

ـ عجب چيزاي خوبي تو راديو ميگن. تا حالا راديو باز نکرده بودم. تو خونه فقط بابا راديو گوش مي کنه و همه از دستش شاکي اند. نظر تو چيه الناز؟

الناز حرفي نمي زد. قرصي که خورده بود سرپا نگهش داشته بود اما قدرت تکلمش را از او گرفته بود. در دلش آرزو کرد اي کاش کر و لال به دنيا مي آمد.

ـ حوصله ام سر رفت. يکم تو حرف بزن. خواهش مي کنم اونجا با کلي آدم حرف بزنيم. اينقدر غصه نخور بذار هر چي مي خوان بگن. من مطمئنم که تو تقصيري نداري. تو از بقيه بي گناه تري. 

الناز با صدايي خش دار گفت:« مي دوني سعيد دعوته يا نه؟»

رز از اين حرف الناز چشمانش گرد شد. ماشين را گوشه اي متوقف کرد و به الناز رو کرد.

ـ اول به من بگو چرا صدات اين طور گرفته؟

ـ از بس جيغ زدم.

ـ چرا جيغ زدي؟

ـ سعيد لحظه آخر خورد زمين. بد هلش دادم مگه نه؟ 

رز از حرف هايي که الناز مي زد ترسيده بود. به نظرش حال الناز عادي نبود.

ـ براي چي مي خواي بدوني؟

الناز لبخند بر لب داشت اما چشم هايش اشک آلود بود. با بي خيالي سرخوشانه اي که رز کمتر از او ديده بود گفت:« قراره تو مهموني باشه. خودش بهم قول داد. اومد پيشم و گفت منم ميام مهموني. گفت بابت اينکه بد هلش دادم منو بخشيده. معطل نکن بايد بريم اونجا. نبايد زياد منتظرم بمونه.»

رز در اينکه دوباره ماشين را روشن کند ترديد داشت. حال الناز خوب نبود و در چند ساعت بدتر شده بود. آتشي به جان رز نشست و از خودش پرسيد آن مدتي که آنجا نبوده چه به سر الناز آمده که اين طور مانند ديوانه ها شده.

ـ مي خواي نريم مهموني؟ من يه بهونه اي ميارم و ميگم تو حالت بد شد.

الناز ناگهان بلند شد و گفت:« چرا نريم؟ من خيلي هم حالم خوبه!  سعيد تو خونه کاويان منتظرمونه. خودش بهم گفت. مي خوام باهاش حرف بزنم و بگم که متاسفم. من نبايد هلش مي دادم. نبايد بهش شليک مي کردم. چرا وايستادي؟ سريع برو!»

رز دوباره ماشين را روشن کرد و با سرعتي بيشتر حرکت کرد. ده دقيقه بعد ماشين راهش را به خانه مجلل کاويان پيدا کرد. رز ماشينش را نزديک يک ال نود پارک کرد. در را براي الناز باز کرد و بعد از پياده شدن دست الناز را گرفت تا پياده شود. درد دست الناز هنوز خوب نشده بود براي همين الناز صورتش را از درد درهم کرد.

ـ ببخشيد ولي من زياد فشار ندادم.

ـ مي دونم. خودش از قبل درد داشت.

ـ مي خواي يه سر بريم دکتر؟

ـ نه... بايد بريم. سعيد منتظرمه.

ـ الناز ... سعيد نمي تونه اونجا باشه. سعيد الان...

ـ من بهت ميگم هست. بيا بريم.

الناز بدون توجه به رز جلوتر رفت و رز با کمي مکث به دنبالش آمد. هر دو با هم وارد حياط شدند و توجه افراد حاضر در حياط را به خودشان جلب کردند. الناز لباس بلند و مشکي رنگي به تن کرده بود و اين باعث شد همه او را راحت تر بشناسند. الناز زير نگاه هاي سنگين افراد حاضر احساس عذاب مي کرد. اما با اين اميد که سعيد داخل منتظر اوست موقر و با اعتماد به نفس قدم برمي داشت. داخل خانه از حياط شلوغ تر و پر سر و صداتر بود. بچه ها کنار پله ها سرگرم بازي بودند و بزرگترهايشان در ديگر جاهاي خانه. همسر مرادي با همسر کاويان حرف مي زد و زيرچشمي حواسش به دو پسرش بود که يک وقت بچه هاي کاويان و ديگران بلايي بر سرشان نياورند. هر دو با ديدن الناز از جايشان بلند شدند و او را در آغوش گرفتند.

ـ سلام الناز جون. خوبي؟ خيلي خوشحال شدم وقتي ناصر گفت تو مياي مهموني.

ـ شما هميشه بهم لطف داريد.

ـ صدات چرا گرفته؟

ـ سرما خوردم.

ـ غصه پرونده رو نخوري ها. قراره آقاي مرادي کارهاي حقوقيش رو انجام بده. 

همسر کاويان نگاهي به همسر مرادي کرد و با لبخندي گفت:« واقعا خدا خيرش بده اگه اون نبود الان به جاي اين مهموني بايد درگير بيرون اوردن ناصر مي موندم. مريم جون بايد خيلي خوش شانس باشي که همچين مرد خوبي نصيبت شده.»

ـ جاي مونا خيلي خاليه.

ـ زنيکه پررو حسابي جوش آورده. مي خواستم بهش زنگ بزنم براي عرض تسليت. با کمال وقاحت ميگه من جواب کس و کار قاتل شوهرم رو هم نميدم. خوبه ازش جدا شده و براش يقه چاک مي کنه ازخودراضي خودخواه!

ـ يکم بهش حق بده. تازه عزادار شوهرش شده اونم چه شوهري. هر موقع حرف زنش مي شد ازش تعريف و تمجيد مي کرد. اي کاش جاي اون بودم.

ـ وا مگه مي خواي شوهرت بميره؟! شوهر تو که خيلي از سعيد خدابيامرز سرتره. واقعا خيلي ها آرزوشونه جاي تو باشن. دو تا پسر دوست داشتني، خونه و ماشين خوب، کسب و کار پرسود.

ـ حاضرم همه اينا رو بدم فقط حرف و حديث پشت سرم و شوهرم نباشه. نميخوام باور کنم ولي يواشکي شنيدم که سر و گوشش مي جنبه. از خودش که مي پرسم با خريد و مهموني من و بچه هام رو خر مي کنه. عاشقشم ولي ديگه ازش خسته شدم.

همسر مرادي سرش را پايين انداخت و الناز دستهايش را به هم ماليد و لب هايش را به هم گزيد. دلش نمي خواست بيش از اين از مرادي بشنود.

ـ من ميرم به بقيه برسم. شما راحت باشيد.

ـ کجا ميري؟ تازه مي خواستيم بيشتر با هم باشيم يکم بشين.

ـ منو مي بخشيد ولي الان مي خوام هوا بخورم.

همين که تصميم گرفت بيرون برود مرادي را در مقابل ديد. لبخند به لب داشت و پسر سه ساله اش را در آغوشش گرفته بود. 

ـ به به! خانم ها دور هم خوب خلوت کرديد. مريم جان، سرير ديگه خوابش گرفت. اوردمش پيشت. سلام خانم راد خيلي دير کرديد.

مريم جلو آمد و سرير را از دست مرادي گرفت. مرادي رو به الناز کرد و لبخندش را خورد. خودش را جمع و جور کرد و گفت:«مي بخشيد که جمع تون رو بهم ميزنم ولي يه کاري با خانم راد داشتم. يه سري مسائل کاري وجود داره که به کمک ايشون نياز دارم. مگه نه خانم راد؟»

الناز لب هايش را به هم فشار داد و سري تکان داد. احساس خاصي در چهره مريم حس نمي شد. در مقابل بچه را از مرادي تحويل گرفت و در حالي که او را در آغوش داشت روي مبل نشست و او را تکان داد تا بخوابد. مرادي جلوتر قدم برداشت و الناز به دنبال او از پله ها بالا رفتند تا به بالکن برسند. الناز سعي مي کرد آرام تر حرکت کند تا زودتر در چنگ مرادي نيفتد. مرادي به بالکن رسيد و به نرده هايش تکيه داد. الناز مي خواست راه را آرام کج کند و به پايين برود که با صداي مرادي ايستاد.

ـ همون جا وايستا. از جات تکون نخور.

مرادي جلو آمد، دست راست الناز را کشيد و با خودش به کنار بالکن آورد.

ـ يادمه بهت يه چيزي گفتم. نگفتم؟

الناز لبخند کمرنگي زد و گفت:« من هيچي يادم نمياد. ما حرفي نداشتيم.»

ـ اين قدر سريع يادت رفت؟ اشکال نداره. بذار يه کاري کنم يادت بياد. اينجوري...

ناگهان سيلي محکمي به صورت الناز خورد و او را روي کف بالکن انداخت. الناز صورتش را با دست چپش پوشاند و دوباره دندان هايش را روي هم گذاشت.

ـ اميدوارم يادت اومده باشه وقتي ظهر اومدم خونه ات، بهت گفتم اون لباس قرمزه رو بپوش. حرفمو گوش نکردي يا يکي ديگه بهت گفت؟

الناز کاري به جز ناله کردن نمي توانست بکند. در حالي که کم کم داشت دستش را از روي صورتش برمي داشت گفت:« چرا مي خواي اذيتم کني؟ مگه من چه بدي اي در حقت کردم که اين طور داري باهام رفتار مي کني؟»

ـ ميدوني... همون طور که گفتم هر عملي، عکس العملي داره. من يه چيزي بهت ميدم تو هم در ازاش يه چيزي به من ميدي. اين از مدت ها قبل شيوه تجارت بوده. اما بهتره بريم سر مطلب... سعيد فرهنگ کشته شده اونم به خاطر سربه هوايي تو و اينکه حواست نبوده چي دستت مي دادن. همه به خاطر اين موضوع داريم ضرر ميکنيم و اينا رو من از چشم تو مي بينم. همه مي خوان سر به تنت نباشه و تاوان خون بازيگر محبوب شون رو مي خوان. قصاص مي شدي دختر، قصاص!

مرادي جلوي الناز زانو زد و به او خيره شد. دستش را جلو آورد و گونه اش را نوازش کرد.

ـ ولي خب... تو از شانس خوبت منو داشتي. با هر کسي که مي تونست دستش بهت برسه مذاکره کردم. با وثيقه اي که جور کردم آزاد شدي و الان بيروني. مي توني دوباره کارت رو شروع کني و زندگي عالي اي داشته باشي ولي به يه شرط.

دهانش را کج کرد و دست را از گونه هاي الناز برداشت و به سينه هايش رساند.

ـ از اين به بعد معشوقه مني. منم عاشقت مي مونم اگه قول بدي به حرفام گوش بدي. حالاحالاها بايد کلي با هم تفريح کنيم. از تو چه پنهون، هميشه دوست داشتم يه زني با شکل و اندام تو به تورم بخوره. خيلي لاغر و کوچيک اندامي، معمولا همه مردها از اين خوششون نمياد چون دوست دارند همه چي رو با هم داشته باشند ولي من عاشقشم. حس اينکه مي تونم به مرور اين بدن رو بزرگش کنم و شکلش بدم واقعا بي نظيره. بيا ماه عسل مون رو همين حالا شروع کنيم. دوست دارم اول با يه بوسه از طرف تو شروع بشه. فکر مي کنم لب هاي شيريني داري.

هلال آخر ماه در آسمان مي درخشيد و ستاره ها دور آن را احاطه کرده بودند. الناز که تا چند لحظه پيش نگاهش به حرکت لب هاي مرادي بود به يک باره ديدگانش را به ستاره ها گره زد. ستاره ها سوسو مي زدند و براي الناز خبر از خطري مي دادند. الناز با نمايش آسماني آن ها جان گرفت. به هر زحمتي بود دست راستش را به نرده تکيه داد، بلند شد و لگدي به صورت مرادي زد.

ـ تو يه دروغگوي کثيفي! سعيد هنوز زنده است بعد تو داري سرم شيره مي مالي؟! من پيداش مي کنم و همه چي رو بهش ميگم.

الناز به سرعت از بالکن به طرف داخل دويد و مرادي را با کبودي اي که روي صورتش انداخته بود رها کرد. صورتش سرخ شده بود. دلش مي خواست دوباره گريه کند. سر مي چرخاند و به هر جمعي مي زد تا سعيد را ميان آنها بيابد. از بس که راه رفته بود و نتوانسته بود کسي مثل سعيد را پيدا کند تا بتواند حرف هايش را جلوي همه به او بزند خسته شد. روي مبل دو نفره اي به دور از چشم ديگران کنار پنجره اي بزرگ نشست. پشت پنجره ساکت و خلوت بود و با دو چراغ سفيد روشن شده بود. آن قسمت حياط جايي بود که کاويان ماشينش را آن جا پارک مي کرد و رويش روکش کشيده بود. ميان اين همه شلوغي، ساعت ها نگاه کردن به آن محدوده آرام و امن ارزشش را داشت. يک ساعت کامل از روي مبل جم نخورد و هر چه داخل آن محدوده سرو مي شد را برمي داشت. لحظه اي چشمانش خواب رفت و سرش را روي مبل گذاشته بود که صدايي به گوشش رسيد.

ـ سلام الناز.

الناز رويش را برگرداند تا صاحب صدا را پيدا کند. کاويان بود. دور خانه مي گشت و عده اي خانم و آقا به دنبال او. معلوم بود که حسابي مست کرده و بقيه به دنبالش آمده اند تا آبروريزي راه نيندازد. آب دهانش را قورت داد، دست راستش را به دسته مبل فشار داد و سعي کرد فقط به چشم هاي کاويان نگاه کند. 

ـ چطوري عزيزم؟ اوضاعت رو به راهه؟

ـ ممنون. خونه قشنگي داري.

ـ قابل تو رو نداره جونم. ديدي چه خاکي به سرمون شد؟

ـ من... من نمي دونم.

کاويان رو به جمعيت کرد و انگشتش را به طرف الناز نشان داد. لحنش بلند تر و عصبي تر شد و يقه ي الناز را محکم گرفت. نفس کاويان بوي همان نفس هاي مرادي را مي داد.

ـ همه اش تقصير همين کوچولوئه. حالا واسه من اسلحه واقعي مياري سر صحنه؟ کي به تو گفته بود اين کار رو بکني هوم؟ چرا مي خوايد آتيشم بزنيد؟

ـ من اسلحه اي نيوردم.

ـ پس کي بود که سعيد رو کشت؟ کي بود که يکي از معروف ترين بازيگراي سينما رو برد زير يه خروار خاک؟ بهم بگو کار کي بود الناز؟ 

ـ مگه سعيد مرده؟ چرا به من نگفتين سعيد رو کشتند؟

ـ ديگه داري چرت و پرت ميگي. تو هم مي برم پيشش تا حساب کار دستت بياد.

ناگهان کاويان يقه الناز را رها کرد و روي زمين هل داد. الناز هنوز درد داشت و اين بار از بيرون هم درد مي کشيد. سرش داشت گيج مي رفت و متوجه نبود چه در حال رخ دادن است اما همه از بيرون متوجه کتک خوردن الناز توسط کاويان شدند و عده اي به زور توانستند الناز را از زير لگدها و مشت هاي کاويان جدا کنند و او را بيرون ببرند. الناز حس کرد کسي او را از بين جمعيت گرفت و او را روي صندلي دراز کرد. در حالي که توقع داشت اين آدم سعيد باشد اما اشتباه مي کرد و اين بيشتر هراسانش کرد. به محض اينکه چهره نجات دهنده اش را ديد، خودش را جمع و جور کرد و روي مبل نشست.

ـ اي لعنت به اين مهموني. صاحب مراسم ديگه اين طور چت مست کنه واي به حال بقيه. خودت حالت خوبه؟

ـ شما آقاي برزين هستيد؟

ـ آره خودم هستم.

ـ اينجا چي کار مي کنيد؟

ـ کاويان دعوتمون کرد. مي گفت کارم داره منم به شرطي اومدم که امير عزتي نياد. 

ـ از سعيد خبر داريد؟ مي دونين حالش چطوره؟

ـ ببين... ميدونم که تو اين جريان آسيب ديدي. نقش سختي رو داشتي ولي بالاخره کار اون فيروز نامرد بود. چرا تو و کاويان جوري برخورد مي کنيد که قضيه يه چيز ديگه است؟

الناز هاج و واج به بابک نگاه مي کرد. بعد از مکثي طولاني گفت:« آقاي کاويان هر چي بگه درسته. همه درست ميگن. شما هم درست ميگي. فقط بگو سعيد کجاست؟ چرا نيومد که جلوي کاويان رو بگيره؟»

ـ ببخشيد حالت خوبه؟

ـ فقط بهم بگو الان کجاست؟

بابک نفسي تازه کرد، سرش را پايين انداخت و با بغض سر حرف را باز کرد:« بعد از اون اتفاق، منتقل شد تهران. ساعت يازده صبح مونا بهمون زنگ زد که داره ميره پزشکي قانوني براي شناسايي و تحويل. برادرها و خواهر سعيد هم همراهمون بودند. جنازه رو تحويل گرفتيم. هر اسمي مي تونستي روش بذاري به جز سعيد. صورتش شده بود عين گچ، از بيني و دهنش مثل آبشار خون اومده بود. اينقدر خونمردگي رو تنش بود که آدم ازش مي ترسيد. يادم نميره وقتي دستمو گذاشتم زير سرش چطور رو دستم خون مي ريخت. دو روز بعد خاکش کرديم. خدا مي دونه تو کل خاکسپاري چندبار مرديم و زنده شديم. وقتي جنازه رفت پايين و روش خاک ريختن، يه باري از رو دوشمون برداشته شد. از رفتنش ناراحت بوديم ولي انگار واقعا آرامش پيدا کرده بوديم. خواهش مي کنم شما هم يه سر بريد سر خاکش. حتما آروم ميشيد.»

بابک سرش را بالا آورد و ناگهان با صداي بلندش الناز را به خودش آورد. بابک اشاره کرد که از بيني الناز خون مي آيد. الناز جيغ کوتاهي کشيد و بابک سعي کرد او را آرام کند.

ـ اصلا نترس. فقط يکم دماغت خون اومده و لبت پاره شده. بذار خانمم رو خبر کنم که با هم بريد صورتت رو بشوري. جايي نري همين جا باش.

کمي بعد بابک به همراه همسرش آمد. همسر بابک دست الناز را گرفت و دوباره الناز احساس درد کرد.

ـ چي شد يهو؟ دستت دردگرفت؟

ـ فکر کنم آره.

ـ احتمالا شکسته. الهي دستش بشکنه که اين طوري کتکت زد.

ـ چيزي نيست. خوبم.

ـ رسيديم. مي خواي باهات بيام؟

ـ نه خودم تنها ميرم. يه دست سالم دارم که باهاش صورتم رو بشورم. بعدش ميرم خونه تا اين جا خيلي لطف کرديد.

الناز در را پشت سرش بست و مقابل روشويي ايستاد. حمام نور کورکننده اي داشت. همين که الناز خودش را در آينه ديد، تمام حرف هاي بابک انگار در مورد او متجلي شد. صورت سفيد، بيني و دهان خون آلود. به شير آب دست نزد. روي چارپايه نشست و دامنش را بالا کشيد. جاي پاي کاويان آن قدر سنگين بود که روي بدنش جاي کبودي انداخته بود. نفسش بند آمد، داشت بيشتر مي ترسيد و دلش مي خواست دوباره بلند جيغ بزند اما صدايش گرفته بود. هر چه جيغ داشت را صبح بر سر مرادي زده بود. چشم هايش سياهي مي رفت. مطمئن بود که همين امشب سعيد مي آيد و او را با خودش مي برد. ديگه قدرت تحمل اين همه درد را نداشت، همين که خواست از چارپايه بلند شود، سکندري خورد و با سر به زمين سراميکي حمام افتاد. کاملا  احساس فلجي مي کرد. تبسم کوچکي کرد و چشمانش را بست.

در اداره آگاهي، عادل، رضا و احمد دور هم نشسته بودند و قرار بود فرزاد مغربي را ملاقات کنند. عادل نگاهي به ساعت روي ديوار کرد و گفت:« الان ساعت هشت و نيم شبه. فرزاد هم طبق معمول دير مي کنه براي همين آقا رضا  بهم بگو تو بازبيني مدارک چي فهميديد؟»

ـ همون طور که من و احمد بررسي کرديم، تو آلبوم به جز يه سري خانوادگي و کاري يه سري عکس از آقاي خبيري و خانم سانيا مرداني به دستمون رسيد. جايي که عکس ها چاپ شده بودند، يکي از مغازه هاي فتوکپي توي استانبول بود. تنها مغازه اي که هر بار سعيد به ترکيه مي رفته، عکس هاش رو اونجا چاپ مي کرده.

ـ پس عکس اون دختربچه چي؟

ـ ظاهرا تو ايران خودش دستگاه چاپ داشته. آرم خاصي نداشت اما پشت عکس نوشته بود يلدا. به نظر مياد اسم اين دخترکوچولوي ناز يلدا باشه. پس زمينه عکس چيزي شبيه به حياط يه مهدکودک يا يه باغ بايد باشه.

ـ بقيه سرنخ ها چي برامون داشتن؟

احمد صدايش را صاف کرد و گفت:«فنجون هاي قهوه وارد آزمايشگاه شدند و به ما خبر دادند که وجود عنصر تاليوم داخل فنجون ها تاييد شده. اگه قهوه ها آلوده باشند، آقاي سپهر قدياني از مظنونين قدرتمند پرونده به حساب مياد.»

عادل اخم هايش را درهم کرد و گفت:«پس چرا سازمان پزشکي قانوني اين موضوع رو رد کرده؟»

ـ بهمون خبر دادند که اثبات فلزات سنگين در بافت انساني نياز به آزمايش هاي بيشتر داره اما تا الان احتمال وجود سم هاي ديگه رد شده.

ـ شما يکم به جاي اينکه حواستون به کتاب خوندن باشه به کارتون مي رسيديد تو الان اين طور با ترديد جوابمو نمي دادي.

رضا خنده اي کرد و گفت:« ما رو ببخشيد. اين کتاب هاي مرحوم سعيد واقعا عالي و خوش فونت نوشته شدند. يه نگاه بهشون بندازيد کلي کنارشون حاشيه نويسي کرده. يه سري هاش واقعا خنده دارند.» احمد يک شکلات برداشت و گفت:« رضا راست مي گه. کتاب ژوليوس سزار که دستم بود، تو يکي از صفحه هاي آخر خيلي خوش خط اين جمله رو نوشته. تير ماه 1403 تمومش کردم يادم باشه اين رو بدم به بئاتريس. فقط بدونم اين بئاتريس مرموز کيه که هر چند وقت يه بار اسمش رو گوشه کنارا نوشته.»

ـ گفتي بئاتريس؟ بده کتاب رو منم ببينم.

عادل يخش آب شد و با کنجکاوي عجيبي کتاب را آن ور و اين ور کرد. اسم شکسپير را خواند و گفت:« احتمالا راز بايد پيش شکسپير باشه. اينترنت دم دستتون هست؟»

در اتاق باز شد و فرزاد مغربي جلو آمد و با همه دست داد. 

ـ دير کردي آقا فرزاد، نکنه داشتي اچ بي او هک مي کردي؟

ـ در خدمت خانواده بودم. امروز بردمشون پيک نيک. خب ببينيم چي کار مي تونم براتون بکنم. اميدوارم چيپس و پفکم يادتون نرفته باشه.

عادل لبخندي زد و لپ تاپ سعيد را به طرف فرزاد هل داد.

ـ معرفي مي کنم. لپ تاپ آقاي فرهنگ.

ـ عجب لپ تاپي هم داشته. کارت گرافيکش براي گيمينگ معرکه است. رم هم حداکثر 16 گيگ بايد باشه.

ـ بازش کن ببينيم داخلش چيه؟

فرزاد لپ تاپ را باز کرد. بقيه دور او حلقه زدند تا کار او را ببينند.

ـ مثل اينکه همين جا با رمز روبه رو شديم. معمولا اين جور رمز ها رو ساده مينويسند که زياد دردسر درست نکنه. بفرماييد وارد دسکتاپ ميشيم.

ـ ببين عکسي فيلمي چيزي نداره بريزيم رو فلش؟

ـ از اين چيزا که زياد داره. يه درايو کامل فقط فيلم داره هر کدوم 1080 کيفيت  شونه. آهنگ هم زياد گوش ميده و البته يه فولدر داره پر از پروژه هاي فتوشاپ و پريمير.

ـ به چه درد بازيگري مي خوره؟

ـ به درد عکاسي و فيلمبرداري مي خوره. کلي عکس حرفه اي داره که بيشترشون خانوادگي هستند. عروسي ها، مهموني ها، حموم زايمان از همه چي عکس داره.

ـ يه درايو ديگه رو باز کن.

به محض اينکه فرزاد ماوس را به طرف درايو ديگري برد با اخطار روبه رو شد.

ـ رمزگذاري شده. اجازه ورود نميده.

ـ سعي کن بازش کني.

ـ بايد صبر کنيد. پردازشش طول مي کشه.

همه چيزي حدود نيم ساعت صبر کردند اما فرزاد نتوانست رمز را کشف کند. 

ـ بالاخره چي شد؟

ـ رمز خيلي قويه.

ـ يعني چي؟

ـ يعني اينکه بايد سعيد فرهنگ رو نبش قبر کنيم يا پيامک بزنيم به ديار باقي و ازش بپرسيم ببخشيد رمز درايو کامپيوترتون چي بود؟ اين يارو پوشه فيلم پورن رو رمزگذاري نکرده بعد اومده يه درايو رو همين طوري رمزگذاري کرده. با اين حال همه محتويات در دسترس رو براتون مي ريزم توي هارد.

ـ به عنوان يه سلبريتي زيادي باهوش بود. واقعا در گرانبهايي از دست رفت.

ـ تا لپ تاپ بازه بياييد به اينترنت وصل شيم ببينيم اين بئاتريس کيه.

فرزاد نام بئاتريس را نوشت و گفت:« تا اينجا يه اسم دخترونه غربي ه. اسم يکي از شخصيت هاي کتاب کمدي الهي که دانته آليگيري نوشته. معنيش ميشه کسي که سعادت ابدي دارد.»

ـ خب حالا بذار اسمش رو بذار کنار شکسپير.

ـ خب... اسم يکي از شخصيت هاي نمايشنامه کمدي هياهوي بسيار براي هيچ هست. برادرزاده لئوناتو و دخترعموي هيرو.

ـ اسم جالبي بايد باشه.

سرباز وظيفه اي در زد و وارد شد. 

ـ عذر مي خوام جناب سروان. از کلانتري محلي به من خبر دادند بهتون بگم اتفاقي افتاده.

ـ چيزي شده؟

ـ مهموني کارگردان معروف آقاي کاويان بهم ريخته. گزارش دادند که يه نفر توي حموم خونه بيهوش شده و همه رو دوباره بازداشت کردند.

ـ کي اين بار رو به موت شده؟

ـ الناز راد. کتک خورده و با دست شکسته توي حموم پيداش کردند. هنوز زنده است و منتقل شده به بيمارستان. دوباره همه رو دستگير کردند.

عادل تشکر کرد و سرباز را مرخص کرد. رو به رضا کرد و گفت:« مثل اينکه دوباره کارمون دراومد. رضا جان زنگ بزن به اميري که براي صبح دوباره از اين فاسدها بازجويي کنيم. آمار الناز راد زير نظرتون باشه و حتما فردا بهم اطلاع بديد. شب بخير همگي. به اميد ديدار تا فردا.»