دهکده حسین آباد، همیشه مورد هجوم گرگهایی بود.
سالیان سال، گرگها فقط گوسفندانِ اهالی را می دریدند.
اهالی که شغلشان دامداری بود، از لحاظ اقتصادی ضعیف بودند. مردان حسین آباد، با شمارشی تلخ از تعداد تلفات بیدار میشدند. فقر، چون خوره، ریشههای ده را میجوید.
کار به جایی رسید که گرگها، پا از گلیم خود درازتر کردند. علاوه بر گوسفندان، خود مردم را هم می دریدند.
بزرگان به مشورت نشستند که چه کنیم؟
عده ای گفتن: باید از دِه برویم. عده ای گفتن: با این شرایط میسازیم راهی نداریم.
بزرگِ دِه که کاکا رستم بود گفت: باید بجنگیم و یکبار برای همیشه گرگ ها را از بین ببریم.
برخی مخالفت کردند و برخی موافق بودند.
بالاخره تصمیم گرفتند که با همان عده موافق، با گرگها مبارزه کنند
جنگ شروع شد.
اهالی موافق با نقشه خاصی شروع به جنگیدن با گرگها کردند و در همین حین، کاکا رستم هم توسط گرگها کشته شد. مردان حسین آباد، با انگیزهی انتقام از دستدادنِ بزرگشان، گرگها را نابود کردند.
و بالاخره پیروز شدند.
آرامش بعد از سالیان سال به دِه بازگشت.
...................................................................................



