در روایت‌های رایج دربارهٔ انقلاب ۵۷، خیلی وقت‌ها چپ‌ها تبدیل می‌شوند به متهم ردیف اول. انگار تاریخ یک دادگاه ساده است و باید یک نفر را مقصر اعلام کرد تا خیالمان راحت شود. اما تاریخ معمولاً شبیه یک سیستم پیچیده است، نه یک معادلهٔ تک‌مجهولی. وقتی می‌پرسیم «چپ‌ها چه کردند؟» یک سؤال دیگر هم باید پرسیده شود: راست‌ها کجا بودند؟ در ایرانِ پیش از انقلاب اساساً یک مشکل مفهومی وجود داشت. چیزی که به آن «راست» گفته می‌شود در علوم سیاسی معمولاً به جریان‌هایی اشاره دارد که از بازار آزاد، مالکیت خصوصی، نهادهای مدنی و در بسیاری موارد پارلمان و قانون اساسی دفاع می‌کنند. اما در ایرانِ پهلوی، فضای سیاسی آن‌قدر بسته بود که چنین راستِ سیاسی مستقلی تقریباً شکل نگرفت. احزاب واقعی وجود نداشتند، رقابت سیاسی آزاد نبود، و حتی در سایه‌ی سیاست‌های چپ‌گرایانه‌ی آخرین شاه در بازار، محافظه‌کاران طرفدار بازار هم بیشتر در حاشیهٔ قدرت بودند تا در متن آن. نتیجه این شد که چیزی که در عمل وجود داشت بیشتر «رعیتِ شاه بودن» در فضایی غیردموکراتیک بود تا یک راست‌گرایی سیاسی واقعی.  از نظر اقتصادی، ایران دهه‌های ۴۰ و ۵۰ خورشیدی حتی کاملاً راست‌گرایانه هم نبود. دولت نقش بسیار بزرگی در اقتصاد داشت؛ نفت در اختیار دولت بود، بخش بزرگی از سرمایه‌گذاری‌ها دولتی بود، و پروژه‌های عظیم توسعه از بالا طراحی می‌شدند. این مدل بیشتر شبیه «دولت توسعه‌گرا» بود تا یک اقتصاد بازار. در چنین سیستمی، طبقهٔ تجاری و بخش خصوصی هم قدرت سیاسی مستقلی نداشتند که بتوانند یک جریان راستِ مدنی و سازمان‌یافته بسازند.  از نظر سیاسی هم کسانی که می‌توانستند نقش یک راست دموکراتیک را بازی کنند، یا حذف شدند یا اجازهٔ فعالیت پیدا نکردند. نمونهٔ مشهورش جریان‌های ملی‌گرا و لیبرال بودند که بعد از کودتای ۱۳۳۲ به‌شدت محدود شدند. وقتی یک جامعه کانال‌های قانونی و میانه‌رو برای اعتراض و اصلاح نداشته باشد، میدان برای نیروهای رادیکال بازتر می‌شود. این یک قاعدهٔ تقریباً تکرارشونده در تاریخ است: وقتی مرکز حذف شود، حاشیه‌ها بلندتر دیده می‌شوند. 

در کنار نبود راست سیاسی، بازار به عنوان نماد راستگرایی اقتصادی خیلی زود به جرگه‌ی حامیان آیت‌الله خمینی اضافه شده بود و حتی هزینه‌های زندگی او در عراق و فرانسه را تقبل می‌کرد. وقتی اعتصابات گسترده آغاز شد، همین بازاری‌های متمول بودند که هزینه‌های زندگی کارگرانی که اعتصاب کرده بودند را پرداخت می‌کردند تا شرایط به حالت طبیعی برنگردد.  در چنین فضایی، نیروهای کمونیست و اسلام‌گرا توانستند در دانشگاه‌ها، روشنفکری و فضای اعتراضی فعال‌تر شوند و صداهای راست‌ها و چپ‌های میانه را نیز به اسم وسط‌بازی سرکوب کنند تا این گروه‌ها غایبان بزرگ صحنه در لحظه‌ی فرار شاه باشند؛ جریان‌هایی که اگر امکان سازمان‌یابی داشت شاید می‌توانست بخشی از انرژی اعتراض را در قالب اصلاحات سیاسی هدایت کند. به زبان ساده، مسئله فقط این نیست که چه کسانی انقلاب کردند؛ مسئله این است که چه کسانی اجازهٔ وجود نداشتند. وقتی ساختار سیاسی اجازهٔ شکل‌گیری احزاب، رسانه‌های آزاد و رقابت واقعی را نمی‌دهد، جامعه ناخواسته به سمت انفجار می‌رود. در چنین شرایطی، سرزنش یک گروه خاص بیشتر شبیه ساده‌سازی تاریخ است تا تحلیل آن.