حياط اداره پليس هميشه شلوغ است. حتي اگر اتفاق هاي عجيب و محيرالعقول شهر را به لرزه دربياورند براي اينکه مردم کارهاي حقوقي و کيفري شان را انجام دهند هميشه شلوغي متعادل است. محمد پژويش را از در نگهباني رد کرد و در گوشه اي از پارکينگ کنار ديوار پارک کرد. کت و شلوار قهوه اي خاکستري اش زير نور آفتاب مي درخشيد و موهايش مرتب بود. به محض اينکه از ميان جمعيت منتظر عبور کرد و وارد ساختمان شد، قدم هاي کوتاه و محتاطش را به اتاق عادل رساند. جايي که عادل به همراه احمد و رضا منتظر او بودند. نفس عميقي کشيد، در زد و وارد شد. سه نفر حاضر به احترام محمد بلند شدند و سلام و احوال پرسي کردند. عادل از پشت ميز بلند شد تا محمد به جاي او بنشيند و خودش کنار رضا نشست. ـ ظاهرا ديشب خبر زياد داشتيم. دوباره گروه فيلم آقاي کاويان جنجال به پا کردند و الناز راد تو بيمارستان بستري شده. الان اوضاع در چه حاله؟ عادل صدايش را صاف کرد و گفت:« قربان، متاسفانه همون هايي که با قيد وثيقه و ريش گرو گذاشتن آزاد شدند با سودش برگشتند بازداشتگاه. خيلي هاشون رو رفع اتهام کرديم و با تعهد آزاد کرديم. حالا اين اسامي تحت نظر هستند. آقاي کاويان و همسرشون، آقاي مرادي، سپهر قدياني و برخي از افرادي که توي تدارک تشريفات اين مهموني مثل مشروبات الکلي و مواد مخدرکمک کردند.» ـ سپهر قدياني برا چي؟ ـ براي اينکه يه سري سوال ازشون بپرسيم. مدارک قوي وجود داره که ايشون رو مظنون مي کنه. ـ خيلي خوب. خانم راد حالشون چطوره؟ احمد گفت:« خيلي حالشون مساعد نيست. به خاطر مو برداشتن استخوان ساعد دست راست بستري شده ولي معاينات روانپزشکي تاييد مي کنند که ايشون دچار اختلالات رواني شديد هستند و بايد بقيه مدت رو در بخش روانپزشکي بگذرونند.» اميري سرش را پايين انداخت و بعد از کمي مکث گفت:« حالا با توجه به اينکه آزادي مشروط اين ها نقض شده ديگه راهي براي آزاد کردن شون باقي نمي مونه و ناچاريم که تا زمان دادگاه بدوي ساري نگه شون داريم. ستوان ها... شما مي تونيد بريد و به بازجويي مجددشون برسيد. گزارش تون رو هم برام بفرستيد.» رضا و احمد از اتاق بيرون رفتند و اميري به همراه عادل تنها ماند. عادل به طرف فلاسک چاي روي ميز اشاره کرد و پرسيد:« چاي مي خوري بريزم؟» ـ مگه ساعت چنده؟ ـ نزديک نه... وقت خوبيه براي چاي خوردن. محمد سرش را به نشانه تاييد تکان داد و عادل يکي از استکان هاي روي سيني را برايش پر کرد. محمد دستش را جلو آورد و استکان و نعلبکي را از دست عادل گرفت و بعد از اين که آن ها را روي ميز گذاشت استکان را برداشت و کمي سر کشيد. چاي داغ بود و محمد از آن کمي احساس سوختگي کرد. ـ واقعا چايي تازه دم تو اين موقعيت مي چسبه. ممنونم. ـ بله درسته آقاي اميري. ولي دادرسي به موقع هم لذتش کم از خوردن چاي تازه دم نداره. قبول داري که رسيدگي زودهنگام به درد مردم خيلي بهتر و لذت بخش تره؟ محمد خنده اش را خورد و متعجب به عادل نگاه کرد:« شما بهتر نبود يه جواب درخور جواب من مي دادي به جاي اينکه از فرصت استفاده کني تا حرفاي خودت رو بزني؟» ـ من حرف بدي نمي زنم. اين حرفيه که هر انسان جوياي حقيقت و عدالت ميزنه. هنوز هم بابت اينکه کلي همه رو سر دووندي و اطلاعات جعلي به رسانه ها دادي تا به يه سري ها پشت گرمي بدي ناراحتم. ـ بايد زمان مي خريدم تا بتونيم به يه جاهايي برسيم. ـ به چي رسيديم آقاي اميري؟ همه چي روبه روي ما بود. ما فقط گذاشتيم از دستمون در برن. الان خوشحالي که دوباره اين هرزه ها خودشون يه آتو دادن دستت که ديگه به بالادستي ها جواب پس ندي؟ محمد هنوز خونسردي اش را حفظ کرده بود. با همان آرامش و غرور در حالي که چاي روي ميز داشت سرد مي شد گفت:« آره خوشحالم. من چاره اي جز انجام دستورات اونا ندارم. اونا دستور ميدن و منم ميگم چشم. اين مرادي رو مي بيني، روزاي اول مدام تلفن مي زد و سفارش و امورات اربابش رو ازم مي خواست. کلي سند آماده به تعداد بازداشت شده ها داشت که اون قدر ارزش داشتند که تا مدتي، حداقل تا روز دادگاه آزاد نگه شون مي داشت. قبول کردن خواسته شون دردسري نداشت. مطمئنم يکي تو ساختار پليس پيدا مي شد که بابتش تشويقم کنه برا همين انجامش دادم.» ـ مگه کي ان که اينقدر ازشون ترسيدي؟ زندگيت دست شونه يا حقوقت رو بالا بردند؟ حيف تو نيست که آبرو و اعتبارت به عنوان پليس و کاراگاه خبره زير سوال بره؟ تو که اين طوري نبودي محمد. چرا يه کارايي مي کني که ديگه هيچ کس نشناستت؟ اميري نفسش را حبس کرد و سعي مي کرد حرف هاي عادل را با گوش هايش قورت دهد. صورتش سرخ شده بود اما جلوي باز شدن دهانش را مي گرفت. سرش را پايين انداخت و از روي ميز عادل بلند شد. ـ ببين من بايد برم. حواست باشه که بازجويي ها دقيق باشه. چايي رو نتونستم بخورم ببخشيد. ـ همين طوري نرو... بايد بگي چرا داري اينطوري مشکل درست مي کني. محمد دستش را به طرف دستگيره در برد و بعد گرفتن آن زير لب جواب داد:«نميتونم بهت بگم عادل... دوست ندارم بيشتر از اين سوال کني.» ـ پس همين حالا تکليف منو روشن کن. محمد سرش را برگرداند و رو به عادل پرسيد:«دقيقا از چه نظر؟» ـ من نمي تونم با اين شيوه مزخرف تو کار کنم. مي خوام مستقل عمل کنم. ـ اون وقت چطوري؟ ـ من مي دونم که کي رو بايد بگيريم. اينا همه مهره اند. طرف حساب ما با گنده ايناست که تو وقت مناسب اينا رو کوک مي کنه تا کاراي کثيفش رو انجام بدن. بايد با اصل درگيري مشکل مون رو حل کنيم نه اين گدا کوتوله ها. تا اربابشون هست اينا تو منطقه امن تا ابد مي مونن و دست هيچ کس بهشون نمي رسه. گيرم دادگاهي بشن و حکم بخورند. خدا مي دونه وکلاشون چقدر حرکت مي زنند تا مدتش رو کم کنند يا اصلا حذف کنند. ـ خيلي منطقيه. آدم هاي مشهور و قدرتمند هميشه توي منطقه امن اقبال مردمي اند. دست مون به يکي شون بخوره باز يه خيل طرفدار از همين مردم خواهان عدالت پيدا ميشه که ضد عدالت رو برآورده کنند. ـ محمد... چند تا سعيد فرهنگ بايد بميرند؟ چند تا الناز راد بلا سرشون بياد تا متوجه شيم اينا برا مملکت ضرر دارند؟! بذار اين بار گنده هاشون رو بياريم سر ميز. ضعيف تر از اينن که بخوان براي من و تو تصميم بگيرند. ـ مثلا کي؟ ـ مثلا خبيري. آمارش رو با بچه ها گرفتيم. با کلي دليل و شاهد مي تونيم متهمش کنيم. کلي دشمن توي صنف سينما داره چون فاز مذهبي و اخلاقي برمي داره اما من مطمئنم که فاسده. ارتباط سعيد، کاويان، امير و خانم راد با اين آقا هم کاملا تاييد کننده اينکه همه چي زير نظر اونه هست. ـ مرادي رو يادت رفت. ـ مرادي رو درست نمي دونم. ـ مي خواي من بهت بگم مرادي به کي وصله؟ عادل نگاهي از استيصال به محمد انداخت و با شک پرسيد:«حتما به خبيري ديگه...» محمد پفي کرد و روي صندلي مقابل نشست. دوباره براي خودش چاي ريخت. نگاه نافذش را به چشمان عادل انداخت وگفت:« فرضيه ات خوبه. متاسفم که روياهات رو خراب مي کنم ولي مرادي فرق مي کنه. فکر مي کنم که اون مرد شيک و لاغر با ابروهاي صاف از طرف فرد ديگه اي با من تماس گرفته بود. مرد مشهور و مطرح سينمايي آقاي شهرام رئيسي.» ـ رئيسي؟! همون رقيب خبيري؟ ـ بله. همون رقيب خبيري. ـ باور نمي کنم. منظورت چيه؟ رئيسي مگه قدرت خاصي داره؟ ـ بله داره. کلي رفيق هم آرمان و هم پيمان که حاضرن کف پاشو ببوسن و توي مهموني هاش عر بزنن و برقصن. کاويان کار زخم کهنه رو خيلي پيچيده کرد. مثل يه سري از سينماگرا تو همه جاي دنيا سعي کرد دو قطب از بيخ متفاوت رو کنار هم قرار بده به بهونه آشتي کنون و اتحاد حيوانات جنگل. غافل از اينکه ذات حيوون وحشي درنده است. دو تا شير تو قفس که طبق غريزه شون گردن آهو ها رو مي شکنند. يکي از اينا سعيد فرهنگ. اين آدم هاي به قول تو گدا کوتوله چنگ و دندون هاي اين دو تان. اول بايد اينا رو شکست عادل. محمد کمي از چاي که ولرم شده بود نوشيد و ادامه داد:«حالا که همه با هم گير افتادند مي تونيم يه توجيهي براي نگه داشتنشون داشته باشيم. ولي اين دو تا شير دوباره چنگ و دندون درميارن و ميان سراغ مون. هنوز هم زير ذره بينيم و به قول معروف زمستون تو راهه. بايد تو گروه باشي. تحملش سخته ولي همه مون رو نجات ميده. خواهش مي کنم.» عادل ابروهايش را توي هم کرده بود. خشم اينکه بايد چشمانش را مي بست و ديگران هر کاري مي خواستند مي کردند به او اجازه پذيرش درخواست اميري را نمي داد. فقط توانست سرش را از ناراحتي تکان دهد، رو به اميري کند و بپرسد:« آخه براي چي؟» ـ هنوز نميدونم... خودمم نمي دونم چرا. شايد تو بتوني کمکم کني. عادل لبخند کمرنگي زد تا دنياي درونش را آرام کند. به چشمان اميري نگاه کرد و گفت:« پس چرا پرونده ام رو از چنگم درآوردي؟ اين از اولش کار من بود و خودتم همين الان بهش اعتراف کردي. اگه قرار بود تهديدي باشه بايد براي من مي بود نه تو يا کس ديگه. ببخشيد که اين حرف رو ميزنم ولي تو هيچ کارکردي اينجا نداري.» اميري آب دهانش را قورت داد. در حالي که خميده به حرف هاي عادل گوش مي داد خودش را روي صندلي کمي عقب و جلو کرد. سرش را بالا آورد و به چشمان عادل که قيافه خشمناک و حق به جانب داشت نگريست. ـ تو خانواده داري؟ ـ اين سوالا چيه؟ معلومه که دارم. ـ دونه دونه شون رو برام ليست کن. ـ پدر و مادرم، خواهرم ريحانه و شوهرش عماد. ـ برام توصيفشون کن. ـ ريحانه ارشد روانشناسي داره. سه ماهه که بارداره و کم کم بايد دنبال تعيين جنسيت بچه باشه. عماد پزشک سازمان پزشکي قانونيه و آدم محترميه. پدر و مادرم بازنشسته اند و دارند توي فيروزکوه زندگي مي کنند. ـ زن و بچه چي؟ داري؟ ـ نه ندارم... اينا اصلا به تو چه ربطي داشت من نمي دونم. ـ منم خانواده دارم. اسم خانمم ساراست. براي يه مزون لباس عروس مي دوزه و کاراي گلدوزيشم انجام ميده. هر شب که مي رفتم خونه از اينکه منجوق و پولک هاش روي فرش خونه مي ريزه ايراد مي گرفتم و اونم با يه شرمندگي اي مي گفت بچه ها منجوق ها رو اين ور و اون ور مي ريزند. از وقتي اين پرونده اومده دستم جون دوباره مي گيرم وقتي مي بينم هنوز منجوق ها و روبان ها روي زمين موندند. دو تا بچه دارم. مازيار و سوگل. مازيار کلاس اوله و سوگل کلاس سوم. با ذوق چادري که مامانش براش دوخته رو نشونم ميده و ميگه مي خواد برا جشن تکليف سرش کنه. دخترم فقط يه سال از هاله کوچيک تره. اونم حق زندگي و خوشحالي داره. ـ هاله کيه؟ دهان محمد باز مانده بود. مي دانست اين بار بي احتياطي کرده. نبايد عادل را بيشتر از اين با خودش دشمن مي کرد. ـ دختر فيروز... ده سالشه. خيلي خوشگله. ـ تو کي دختر فيروز رو ديدي؟ ـ اون موقعي که منتقلش کردند تهران. ـ براي چي؟ محمد لبش را گزيد. در حرف زدن ترديد داشت. در مقابل عادل احساس شرم و ضعف مي کرد. ـ اگه قول بدي تو گروه بموني منم بهت ميگم چرا. قول بده که مي موني. ـ ممکنه هم نمونم. ـ مرد باش و بمون. اگه قراره محکم باشم تو هم محکم باش. مرد نيستي اگه به غرورم خيانت کني و خردش کني. سپس از صندلي بلند شد. بريده بريده و با بغضي فرو خورده ادامه داد:« مي خواي بدوني چطور فيروز رو موندگار کردم؟ جوابش خيلي ساده است. جون دخترش هاله... ازم خواستند يه نامه بزنم به کلانتري شهر و ازشون بخوام هاله رو منتقل کنند تهران. فيروز هنوز نمي دونه. به زودي بايد بپذيره که قاتل سعيد فرهنگه و بره بالاي دار. در ازاش دخترش آزاد ميشه. برادرش از تحت تعقيب بودن درمياد.» ـ پس مي خواي سر يه خانواده بدبخت رو کلاه بذاري که جرم اون عوضي ها رو سبک کني؟ تو خيلي رذلي. خيلي حيووني! از اتاق من برو بيرون! اميري که توقع چنين واکنشي را از عادل بعيد نمي ديد گفت:«باشه ميرم. حالا قول بده که مي موني. گروه رو خراب نکن.» ـ فکر کردي خودم رو آلوده کاراي کثيف تو مي کنم؟ اين حرف تو مصمم ترم کرد که ديگه ريخت تو رو نبينم و نذارم از صد کيلومتري اتاقم رد شي. بهت لطف مي کنم که مي مونم چون پاي مردونگي کشيدي وسط و منم پا پس نمي کشم اما تاکيد مي کنم. ديگه تو رئيس من نيستي. سپس عادل پشت ميزش نشست و گفت:« حالا از اينجا برو. پاي حرفم مي مونم و تو گروه هستم. احمد و رضا هم مال تو ولي تو هيچ برتري اي در قبال من نداري.» اميري نفسي کشيد و زيرچشمي عادل را که سرش را روي ميز تکيه داده بود تا او را نبيند را نگريست. تا حدي احساس آرامش خاطر کرد اما دوباره نگران شد. فقط مي دانست جاي اين نگراني داخل اتاق عادل نيست براي همين دستگيره را گرفت و از اتاق بيرون آمد.
در آن طرف ساختمان، جايي که بازجويي ها انجام مي شد. احمد و رضا کنار هم ايستاده بودند و از پشت ديوار منتظر ورود سپهر قدياني به اتاق بازجويي بودند. ـ رضا مي خواي تو ازش بازجويي کني؟ رضا با چهره اي گيج و منگ با اکراه گفت:«اين يکي رو بيخيال شو. با مرادي سر و کله زدن برا هفت پشتم بس بود. فکر مي کنم دارم از دستش ديوونه ميشم.» ـ اين اواخواهري ها چيه ميگي؟ ـ تا حالا نديدم يه نفر اين طور با مخم ور بره. احمد دارم رواني ميشم. چرا من ؟ ـ مي دونم آدم مرموزنماييه. تو هم احساساتي و مهربوني زود تحت تاثير قرار گرفتي. ـ چيزي بيشتر از ايناست احمد. خيلي بيشتر. ناگهان سپهر قدياني به همراه يک سرباز وظيفه روبه روي آن ها قرار گرفت. سرباز سپهر را راهنمايي کرد تا روي صندلي بنشيند و بعد خودش در را بست. احمد رو به رضا کرد و گفت:«پس من باهاش صحبت مي کنم. تو استراحت کن.» احمد نفس عميقي کشيد و سعي کرد با اقتدار به نظر برسد. قيافه جدي به خود گرفت و با خود گفت:«يادت نره پوکرفيس باشي!» اين ذکر را مدام تکرار کرد تا اينکه روي صندلي رو به روي سپهر نشست. ـ سلام آقاي قدياني. ـ سلام جناب سروان خسته نباشيد. ـ من سروان نيستم عزيز. ستوان هستم. ـ به من گفتند قراره ازم سوال بپرسند. ـ اشتباه نگفتند. ـ پس يعني قرار نيست محاکمه بشم؟ احمد چشمانش را ريز کرد و گفت:« در شرف محاکمه هستيد. دادگاه بدوي چند هفته ديگه تو ساري برگزار ميشه و هر دو شهر بايد مظنونين رو معرفي کنند. اگه درست به سوالات پاسخ بديد مي تونيدجايگاه خودتونو از متهم به شاهد بهبود بديد.» ـ آقا باور کنيد من بي گناهم. ـ پس با جواب به اولين سوالم شروع مي کنيم. چي شد که دستيار شروين رضايي شديد؟ ـ خب... من هنرجوي گريموري ايشون بودم. بيشتر اوقات منو همراه خودش مي برد سر فيلمبرداري هاي مختلف. ـ کي و کجا با هم آشنا شديد؟ ـ تو کافه برادرم مي اومد کتاب مي خوند و چاي و قهوه مي خورد. دوست داشتم گريمور بشم براي همين افتخار داشتم پيش ايشون شاگردي کردم. ـ برادرت کافه داره؟ ـ بله... من براش کار مي کنم و سفارش مردم رو تحويل مي گيرم. ـ گريموري که خيلي پردرآمده چرا هنوز گارسوني؟ ـ گريموري حرفه است. شغل ثابتي نيست و منم امنيت شغلي برام مهمه. ـ خوبه. پس قهوه ها رو هم از کافه برادرت آورده بودي؟ ـ بله آقا... از برند هاي خوبش هم آورده بودم. موقع آفيش به عوامل به خصوص بازيگرا مي داديم. هم فال بود و هم تماشا. بين خودمون باشه تبليغ کافه مون هم بود. کلي آدم مشهور به اين واسطه جذب کافه شده بودند برامون سود داشت. احمد لبخندي زد وگفت:« پس خيلي بايد براي کسب و کارتون بد باشه اگه بگم شما يکي از مظنونين بالقوه قتل آقاي سعيد فرهنگ هستيد.» ـ چي؟ من؟ تو رو خدا اين وصله ها رو به من نچسبونيد. برا من و خانواده ام بد ميشه. ـ فعلا که شده آقاي قدياني. ما فنجون هاي قهوه تون رو بررسي کرديم. فلز تاليوم از توي قهوه هاتون کشف شد. سپهر با تعجب پرسيد:« فلز تاليوم ديگه چه صيغه ايه؟» ـ از اونجا که حق سوال کردن نداري ولي بهت جواب ميدم. يه فلز سنگين تاييد شده جدول مندليف. ارزش زياد داره ولي ارزش غذايي نداره. فقط چند ميلي گرم از اون فلز کافيه روي سيستم عصبي تاثير بذاره و کارکردش رو مختل کنه. در نتيجه کسي که اين رو مصرف مي کنه به مرور فلج ميشه. ـ به من گفته بودن که آقا سعيد رو گلوله کشته بود. ـ اما اين چيزيه که از قهوه هاي شما کشف شده. جوابي براش داري؟ ـ بله که دارم. من اين قهوه ها رو با دست خودم دم کردم و به همه دادم. هيچ کس هم تا الان بابتش فلج نشده. اگه مي خوايد متهمم کنيد باشه ولي من آبروي خودم رو با اين کارا نمي برم. ـ کجا معمولا دم مي کردي؟ ـ تو اتاق گريم که جاي اين چيزا نيست. مي بردم آبدارخونه خوابگاه. قبلش از مواد دستامو مي شستم چون داداشم هميشه ميگه موقع سرو و آماده کردن غذاهاي کافي شاپ بايد دست ها تميز باشه. به زور سازمان بهداشت هم شده انجام مي داديم. ـ پس قبول داري که غذا نبايد آلوده باشه. ـ بله جناب. ـ شروين چيزي مي گفت با خودت بياري؟ ـ بيشتر وسايل ها با خود شروين بود. من وسايل ها رو تميز مي کردم، مواد درست مي کردم و توي يه سري کارا با هم همفکري مي کرديم. روزي دوبار قهوه درست مي کردم و ساعتش بستگي به وقت آزادم داشت. ـ اون لحظه اي که سعيد تو اتاق گريم بود تو کجا بودي؟ ـ بيرون بودم. بچه ها مي خواستند شب رو جشن بگيرند با چند تا از عوامل شهر رو گشتيم و به تعداد پيتزا خريديم. من اومدم آقاي فرهنگ هنوز نرفته بود. ـ پس به نظر تو اون شب شروين با سعيد تنها بوده؟ ـ ظاهرا آره... يعني مي خواين بگين آقاي رضايي دستي تو کار داره؟ ـ به اونم مي رسيم. خبري ازش نداري؟ ـ مدتيه که بي خبرم. تلفنم رو جواب نميده. مي ترسم اتفاقي افتاده باشه. احمد به فکر فرو رفت، رو به سپهر کرد و با لبخند گفت:«متشکرم از همکاري صميمانه تون. اين برگه بازجويي خدمت شما. تموم اظهاراتتون رو توش بنويسيد و روي ميز بذاريد. مي تونيد به کارتون برسيد. خدانگهدارتون.»



