در تابستان ۱۹۴۵، زمانی که بمب‌های اتمی بر هیروشیما و ناگازاکی فرود آمدند، جنگ برای ژاپن عملاً مدت‌ها بود که تمام شده بود. اقتصاد کشور فروپاشیده، نیروی دریایی تقریباً نابود شده و آسمان ژاپن عملاً در اختیار بمب‌افکن‌های آمریکایی بود. بسیاری از شهرهای بزرگ پیش از آن هم زیر موجی از بمباران‌های سنگین سوخته بودند. با این حال، رهبری سیاسی و نظامی ژاپن هنوز درباره تسلیم شدن اختلاف نظر داشت.

از اواخر سال ۱۹۴۴، فرماندهان ژاپنی می‌دانستند که توان صنعتی و نظامی آمریکا چندین برابر آن‌هاست. آمریکا هر ماه کشتی، هواپیما و سلاح‌هایی تولید می‌کرد که ژاپن حتی در رؤیا هم نمی‌توانست با آن رقابت کند. شکست‌های پیاپی در دریا و از دست رفتن جزایر مهم اقیانوس آرام نیز نشان می‌داد که جنگ به نقطه‌ای رسیده که بازگرداندنش تقریباً ناممکن است.

در سال ۱۹۴۵ بمباران شهرهای ژاپن شدت گرفت. فقط در یک شب در ماه مارس، حمله آتش‌زا (بمب‌های ناپالم) به توکیو ده‌ها هزار نفر را کشت و بخش بزرگی از شهر را به خاکستر تبدیل کرد. تا پیش از بمب اتم، بیش از شصت شهر ژاپن بارها بمباران شده بودند. در واقع بسیاری از مورخان معتقدند میزان تخریبی که این بمباران‌های متعارف ایجاد کردند از نظر مجموع، حتی از بمب اتم هم بیشتر بود.

با این حال در داخل دولت ژاپن یک بحث جدی جریان داشت. برخی مقام‌ها می‌دانستند که ادامه جنگ تنها ویرانی بیشتری به بار می‌آورد. آن‌ها تلاش می‌کردند راهی برای مذاکره پیدا کنند، حتی از طریق کشورهای واسطه. اما گروهی دیگر در ارتش معتقد بودند که باید جنگ را ادامه داد، شاید با وارد کردن تلفات سنگین به نیروهای آمریکایی در صورت حمله به خاک ژاپن بتوان شرایط بهتری برای صلح گرفت.

این نگاه تا حدی ریشه در فرهنگ نظامی آن زمان ژاپن داشت؛ فرهنگی که تسلیم شدن را ننگ می‌دانست. بسیاری از ژنرال‌ها معتقد بودند که حتی اگر شکست قطعی باشد، مقاومت شدید می‌تواند دشمن را مجبور به مصالحه کند. آن‌ها امیدوار بودند آمریکا از تلفات احتمالی حمله زمینی به ژاپن بترسد و شرایط نرم‌تری برای پایان جنگ بپذیرد.

اما واقعیت میدان جنگ چیز دیگری بود. محاصره دریایی باعث کمبود شدید غذا و سوخت شده بود و صنایع نظامی دیگر توان تولید سابق را نداشتند. بسیاری از فرماندهان می‌دانستند که ادامه جنگ تنها زمان خریدن است، نه تغییر نتیجه. با این حال ساختار قدرت در توکیو آن‌قدر پیچیده بود که رسیدن به یک تصمیم واحد بسیار دشوار شده بود. ساختار قدرت در ژاپن آنقدر برای گرفتن تصمیمی واقع‌نگرانه صبر کردند که دو بمب اتم، دو شهر مهم آنها را با خاک یکسان کرد و روند بازسازی را دهه‌ها به درازا کشاند. 

پس از پایان جنگ، بخشی از همان رهبران سیاسی و نظامی که بر ادامه جنگ پافشاری کرده بودند در دادگاه‌های بین‌المللی محاکمه شدند. برخی از آن‌ها به دلیل نقششان در آغاز و ادامه جنگ اعدام شدند. این دادگاه‌ها بعدها به نمادی از پاسخگویی رهبران در برابر تصمیم‌هایی تبدیل شد که میلیون‌ها انسان را درگیر جنگ کرده بود.

داستان روزهای آخر ژاپن در جنگ جهانی دوم یادآور یک واقعیت تلخ در تاریخ است: گاهی کشورها زمانی دست از جنگ می‌کشند که تقریباً همه چیز از دست رفته است. نه فقط به خاطر محاسبات نظامی، بلکه به دلیل غرور، اختلاف درون حکومت و امیدی که هرچند ضعیف، هنوز در ذهن برخی تصمیم‌گیران زنده مانده است.