این روز ها هرچه به گذشته و سرنوشت می اندیشم, چیزی جز تلاش های بی نتیجه و رقابت های بیهوده با برگزیدگان دستوری نمیبینم, انگار بیش از دو دهه از عمر خود را همیشه در بازی های از پیش باخته وارد شده ام و عاقبت به کوچکترین اهداف خودم هم نرسیده ام, اما همانطور که از قدیم میگویند, اسیاب به نوبت خواهد بود, بالاخره پس از سالها تلاش برای ابراز وجود در سیستمی که جایگاهی برای زاویه دارانش نداشت, انگار لطف خدا یا شاید هم طبیعت شامل حال میلیون ها انسان گشته, اکنون وقت درگیر بودن با زمستان و غصه خوردن برای شکوفه های سرما زده و گل های پژمرده نیست, اکنون باید برای بهاری اماده شد,که احتمالا قرار است قانون احتمالات را تغییر داده و پس از یک دور یخبندان طولانی, شکوفه های خوشبختی را در سینه ما جوانه بزند تا لااقل انها را به فرزندان خود هدیه کنیم, دیگر قرار نیست تنها فرد خوشبخت روستا صاحب باغی باشد که رابطه نزدیکتری با نمایندگان روستا دارد, بهاری که شاید تا قبل از ان همه چیز سیاه و تاریک باشد,ولی بعد از ان روشنی ایی همچون خورشید به ما نوید استقبال میدهد...