بخش یکم: اعدامی که هرگز رخ نداد
سنپترزبورگ، ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹. ساعت ۸ بامداد. دما: ۲۹- درجه سانتیگراد.
جوانی در حیاطِ یخزدهٔ میدانِ سمیونوفسکی ایستاده، چشمبند بر صورت بستهاند و دستانش را از پشت به هم تاب دادهاند. گرداگردش، طبلها نوای مرگ میکوبند. او شمارهٔ هفتم در صفِ زندانیان است و جایی در ذهنش، همان ذهنی که روزی چاقوی تشریحگرِ شرایطِ انسانی خواهد شد و حقیقت را چونان گوشت از تنِ دروغ خواهد بُرید، آخرین ضربانهای قلبش را میشمارد.
فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی بیستوهشت ساله است. او را پیش از این به عنوان آیندهٔ ادبیات روسیه ستودهاند. سه دقیقه دیگر، جوخهٔ اعدام او را هدف خواهد گرفت.
چشمبند بر چشمانش زبری میکشد. فرمانها را در هوای بلورین میشنود که فریاد میزنند. سربازان تفنگهایشان را بالا میآورند. او میاندیشد، آدمی در واپسین ثانیههایش به چه میاندیشد؟ بعدها، دربارهاش خواهد نوشت. هر اتمِ آن صبح یخزده را در جانِ شخصیتهایی خواهد ریخت که به نیستیِ خود خیره میشوند. راسکولنیکف این را حس خواهد کرد. شاهزاده میشکین این آگاهی را با خود حمل خواهد کرد. هر کلامِ مردِ زیرزمینی در سایهٔ همین لحظه نوشته خواهد شد.
اما تفنگها شلیک نمیکنند.
قاصدی با اسب به میدان میتازد و کاغذی سپید را تکان میدهد. طبلها خاموش میشوند. زندانیان را میگشایند. تزار، در نمایشی روانشناختی چنان بیرحمانه که تنها از ذهنی برمیآمد که سرشت انسان را چون سلاحی میشناخت، حکمشان را به تبعید در سیبری تخفیف داده است.
داستایفسکی زندگیاش را بازپس گرفته است.
اما حقیقتی اینجاست که در کتابهای تاریخ نمینویسند: مردی که از آن میدان پايین آمد، همان کسی نبود که به بالایش برده بودند. چیزی در آن سرما مرد. یا بهتر بگوییم، چیزی زاده شد. نوعی آگاهیِ تازه. دیدگاهی از هستیِ انسان چنان خام، چنان بیپروا، چنان وحشتناکاً صادقانه که بعدها ذهنِ نیچه، فروید، کامو، و هر اندیشمندِ بزرگِ قرن بیستم را تسخیر کرد.
داستایفسکیِ کهن، سوسیالیستِ احساساتی، محبوبِ اهل قلم، مؤمن به پیشرفتِ عقلانی، در آن چوبهٔ دار یخ زد و مرد. آنچه چهار سال بعد از اردوگاهِ کیفریِ سیبری سر برآورد، چیزی دیگر بود.
پیامبری. دیوانهای. شاعرِ زیرزمین.
---
بخش دوم: چگونگیِ پرورشِ یک بینا، ترومای کودکی و تخمهای تاریکی
برای فهمیدنِ آنچه داستایفسکی شد، نخست باید بدانیم چه چیزی او را ساخت. و چگونگیِ ساخته شدنِ فئودور میخائیلوویچ کمتر به زندگینامهای ادبی میمانَد و بیشتر به پروندهٔ یک مطالعهٔ بالینیِ بهغایت آزارنده.
در مسکو، ۱۸۲۱، دومین فرزند از هفت فرزند به دنیا آمد. فئودورِ خردسال در جهانی از افراطهای بنیادین زندگی میکرد. پدرش، میخائیل، پزشکی نظامی با لقبی اشرافی بود، مردی که رعیت داشت و با آنان رفتاری داشت که مرزهای بیرحمیِ بالینی را لمس میکرد. مادرش، ماریا، زنی مهربان و پرهیزگار بود که پسرش را با مسیحیتی کهنهآشنا آشنا کرد، مسیحیتی که بعدها چون شبحی تسخیرناپذیر در رمانهایش پرسه میزد.
اما آنچه بر او نقش بست، خشونت بود. ژرف. همیشگی.
بر پایهٔ منابع زندگینامهای، داستایفسکیِ خردسال شاهد چیزی بود که هیچ کودکی نباید ببیند: تجاوز به دخترکی رعیت در ملک پدرش. این لحظه، این گسستِ وصفناپذیر از معصومیت، چون گلولهای در روانش نشست که هرگز بیرون نیامد. در کنارش، تشنجهای صرع میآمد که تا پایان عمر عذابش داد، آن حملات «مقدسی» که بعدها چونان مکاشفهای وجدآمیز وصفشان کرد، لحظهای از آگاهیِ برین که به بهای فروپاشیِ تن خریداری میشد.
آنگاه مرگها رسیدند.
۱۸۳۷: مادر بر اثر بیماریِ سل درمیگذرد. فئودور پانزده ساله است. همان سال، بتِ ادبیاش، الکساندر پوشکین، در دوئلی کشته میشود. مرگِ شاعر چنان بر او اثر میگذارد که فراتر از تحسینی صرفاً ادبی مینماید. پوشکین برای او نمایندهٔ امکان نبوغ روسی بود، هنر به مثابه نیرویی فرازمانی. اگر پوشکین میتوانست بمیرد، دیگر امنیت برای کسی معنا داشت؟
۱۸۳۹: پدرش میمیرد. و اینجا داستان به ورطهای از وحشتِ گوتیک میغلتد که خودِ داستایفسکی میتوانست آفریده باشد. روایت رسمی: سکتهٔ قلبی. شایعهای که تا پایان عمر در پی داستایفسکی بود، در کابوسهایش ریشه میدوانید و نهایتاً به صفحات برادران کارامازوف راه یافت: پدرش به دست رعیتهای خود کشته شد. تا سر حد مرگ کتکش زدند. انتقامی برای خشمهای مستانه و بیرحمیِ نظاممندش.
آیا حقیقت داشت؟ محققان در آن بحث میکنند. اما آنچه اهمیت دارد این است که داستایفسکی "باور" داشت. یا دستِکم، این امکان که پدرکشی در جهان رخ دهد، وارد جریان خونِ روانیِ او شد و هرگز ترکش نکرد. قتل فئودور پاولوویچ کارامازوف به دست یکی از پسرانش نه صرفاً یک پیشبردِ داستانی، که التیامِ ترومایی است که در مزارع ملک پدرش آغاز شده بود.
داستایفسکیِ جوان را به آکادمی مهندسی نظامی سنپترزبورگ فرستادند، سرنوشتی که پدر برگزیده بود و پسر با آن ملالِ جانکاهی که تنها کسانی میفهمند که به حرفهای عملی واداشته شدهاند، تحملش کرد. فارغالتحصیل شد، خدمت کرد، به محض امکان استعفا داد. تحصیلاتِ راستینِ او جای دیگری روی میداد: در صفحات بالزاک، که ترجمهاش میکرد؛ در داستانهای گوگول، که میپرستیدش؛ در حلقههای پرشور ادبی پایتخت، جایی که با اندیشهها چون مسکّری رفتار میشد و با سیاست چونان ورزشی خونی.
---
بخش سوم: بیچارگان و شیرِ ادبی، ظهور و سقوط یک نابغه
وقتی "بیچارگان" در ۱۸۴۶ منتشر شد، چون بمبی در جهانِ خفتهٔ ادبیات روسیه منفجر گشت.
داستان خود به معیارهای بعدی داستایفسکی تقریباً سادهلوحانه مینماید. رمانی نامهنگارانه دربارهٔ منشیِ فقیرِ رونویس و دخترکی که از دور دوستش دارد، هر دو خردشده زیر بار فقر و حقارتهایش. اما آنچه انقلابیاش کرد، صدای آن بود. داستایفسکی کاری کرده بود بیسابقه: به درونِ آگاهیِ موجودی کاملاً حقیر رخنه کرده بود و در آنجا جهانی از رنج، غرور، و خودآگاهیِ درمانده یافته بود.
بلینسکی، قدرتمندترین داور ادبی روزگارش، بیدرنگ این را دریافت. وقتی نکراسوف نیمهشب نسخهٔ خطی را نزدش برد و فریاد زد «گوگولِ تازهای ظهور کرده!»، بلینسکی با تردید پاسخ داد: «نزد تو که گوگولها چون قارچ میرویند!». اما ساعتی بعد، خواستار دیدار با نویسنده بود.
وقتی داستایفسکیِ جوان به آپارتمان بلینسکی رسید، منتقد عملاً بر سرش فریاد زد: «آیا تو خود، خودت میدانی چه نوشتهای! ... به ذاتِ مسأله دست یافتهای، بیدرنگ به مهمترین نکته اشاره کردهای. ما منتقدان و روزنامهنگاران فقط استدلال میکنیم، میکوشیم در کلمات بگنجانیم، اما تو، هنرمند، با یک ضربه، در تصویری، عینِ حقیقت را آشکار میکنی.»
داستایفسکی بعدها این را شادترین لحظهٔ زندگیاش خواند.
دوامی نیاورد.
همان حساسیتی که او را قادر میساخت به ژرفاهای آدمی راه یابد، در موقعیتهای اجتماعی غیرقابلتحملش میکرد. خجالتیِ جانفرسا بود، با غروری بیمارگونه، و هر نیشی را چون زخمی مهلک تعبیر میکرد. وقتی تورگنیف و نکراسوف به تکبرش طعنه زدند. لقب «شوالیهٔ رقتانگیز» را پس از دنکیشوت بر او نهادند. آن دوستیها به دشمنیهای مادامالعمر تباهید. داستایفسکی هرگز فراموش نکرد. هرگز نبخشید. سالها بعد، تورگنیف را در صفحات "جنزدگان" تکهپاره کرد، بدلش به نویسندهٔ پوک و اروپازدهای به نام کارمازینوف، کاریکاتوری چنان بیرحمانه که خواندنش هنوز میآزارد.
اما بدتر در راه بود. بسیار بدتر.
---
بخش چهارم: حلقهٔ پتراشفسکی و تئاتر مرگ
حلقهٔ پتراشفسکی، با هیچ معیار معقولی، سازمانی انقلابی نبود. جمعی از جوانان روشنفکر که گرد میآمدند تا دربارهٔ فوریه، سوسیالیسم، و لغو رعیتداری بحث کنند. در جوّ هراسآلود روسیهٔ نیکلایِ یکم، بیگمان خطرناک. اما اینان اهل سخن بودند، نه توطئه. رؤیابین بودند، نه توطئهگر.
اهمیتی نداشت.
در آوریل ۱۸۴۹، داستایفسکی را همراه دیگر اعضا دستگیر کردند. سپس هشت ماه در دژِ پتروپاولوفسک زندانی بود، که در آن فقط اجازه خواندن "عهد جدید" داشت. کتابی که در سیبری تنها همدمِ فکریاش شد و بنیادِ هر آنچه بعدها نوشت.
آنگاه ۲۲ دسامبر رسید. میدانِ یخزده. چشمبند. تفنگهای آماده.
اعدامِ ساختگی برای آن طراحی شده بود که زندانیان را از پای درآورد، روانشان را بشکند، و چنین هم کرد. اما به گونهای شکست که تزار هرگز نمیتوانست پیشبینی کند. تا پایان عمر، داستایفسکی در خود آگاهیِ آن را حمل میکرد که نابودیِ مطلق چه معنایی دارد و در آخرین لحظه ممکن بازکشیده شدن.
در "ابله"، شاهزاده میشکین اندیشههای مردی را وصف میکند که چشم به راه اعدام است:
«شاید راه بهتری هم باشد؟ چه فکر میکنی؟ تو چگونه تحملش میکنی؟ ... بزرگترین و بدترین رنج شاید در عذاب بدنی نباشد، بلکه در این یقین باشد که یک ساعت دیگر، و آنگاه ده دقیقه دیگر، و آنگاه نیم دقیقه دیگر، و آنگاه همین حالا، همین لحظه روح از بدن جدا خواهد شد و آدمی دیگر آدمی نخواهد بود، و اینکه این یقین است؛ مهم همین یقین است.»
این خیالپردازی نیست. این خاطره است.
چهار سالی که در پی آمد، در اردوگاهِ کیفریِ امسک، آنچه اعدام ساختگی آغاز کرده بود به کمال رساند. داستایفسکی را به جهانی از قاتلان، متجاوزان، و تبهکاران عادی افکندند مردانی که با قوانینی زندگی میکردند چنان بیگانه با پیشینهٔ روشنفکریاش که گویی از گونهای دیگر بودند. روی تختهای بیپوشش میخفت. از نوشتن منع شده بود. مردان را میدید که دیوانه میشدند، میمردند، هر آنچه زندگیِ آدمی را آدمی میکند از دست میدادند.
و خود را میدید که تغییر میکند.
کشفِ بزرگ آن سالها، مکاشفهای که قدرتِ تمام رمانهای پسینش را تأمین کرد، این بود: هیچ ورطهای چنان ژرف نیست که تواناییِ نور را در روحِ آدمی خاموش کند. در میان تبعیدیان، ژرفای شر را یافت، آری. اما همچنین جرقههای غافلگیرکنندهٔ فیض را، درخششهایی از انسانیت را که از تمام باورهای اصلاحطلبان و عقلگرایان دربارهٔ سرشتِ آدمی فراتر میرفت.
خاطرات خانهی مردگان، گزارشِ داستانیاش از سالهای زندان، یکی از شگفتانگیزترین اسناد در تمام ادبیات باقی مانده. نه بدان سبب که وحشتهای نظام را برملا میکند (هرچند میکند)، بلکه بدان سبب که بر یافتنِ امرِ قدسی حتی در دوزخیان پای میفشارد.
---
بخش پنجم: فلسفهٔ زیرزمین: آزادی، خشم، و انسانِ نامعقول
پس از سیبری، پس از تبعید، پس از مرگِ همسرِ نخست و فروپاشیِ آرمانگراییِ نخستینش، داستایفسکی کتابی نوشت که همه چیز را دگرگون کرد.
"یادداشتهای زیرزمین" (۱۸۶۴) رمانی است بی شباهت به معنای مرسوم. فریادی است. مانیفستی است. اعلامِ جنگی است علیه هر آنچه روشنگری دربارهٔ سرشت آدمی باور داشت.
مردِ زیرزمینی، چهل ساله، کینهتوز، بیش از حد آگاه، فلجشده به دستِ هوشِ خود، در «گوشه»اش مینشیند و تکگویی را آغاز میکند که دو قرن فلسفهٔ غرب را منفجر میسازد. در برابرِ خودگرایانِ عقلانی که باور دارند آدمیان به سودِ خود عمل میکنند، او پافشاری میکند که آدمیان بر "ضدِّ" سودِ خود عمل میکنند، دقیقاً برای آنکه به خود و جهان ثابت کنند آزادند. در برابرِ آرمانشهرگرایانی که رؤیای قصرِ بلورین دارند، جایی که همه خوشبخت و عقلانیاند، او زبان درآوردن به تمام آن بنای زیبا را تصور میکند.
«قبول دارم که دو تا دو چهار میشود، چیزِ عالیای است، اما اگر بخواهیم حقِ هر چیز را ادا کنیم، اینکه دو تا دو پنج شود هم گاهی چیزِ بسیار دلپذیری است.»
این نامعقولگراییِ محض نیست. بمبی فلسفی است. داستایفسکی دیده بود عقلِ محض به کجا میکشاند؛ به میدانِ یخزده، به اردوگاهِ کار، به تقلیلِ آدمیان به «کلاویههای پیانو»یی که هر کس با نظریهای میتواند بنوازدشان. غربگرایان و سوسیالیستها را دیده بود که بهشت را وعده میدهند و زنجیر را پیشکش.
مردِ زیرزمینی انتقام اوست. و هشدار او.
آنچه مردِ زیرزمینی درمییابد، آنچه سازندگانِ قصرِ بلورین هرگز درنخواهند یافت، این است که آدمیان به رنج "نیاز" دارند. به هرجومرج نیاز دارند. به آزادیای نیاز دارند که بتوانند خود را نابود کنند. «تمامیِ کارِ آدمی گویی عبارت است از اینکه هر دم به خود ثابت کند آدمی است، نه کلاویهی پیانو.»
این همان مضمونی است که در همهٔ آثار پسین جاری خواهد شد: آزمونِ ارادهکشندهٔ راسکولنیکف؛ فرورفتنِ سردِ استاوروگین در نیستیگرایی؛ عصیانِ ایوان کارامازوف در برابر خدایی که رنج را روا میدارد. شخصیتهای داستایفسکی نه فقط آدمیان که آزمایشهای فلسفیاند، هر یک ایدهای را تا نتیجهٔ منطقیاش پیش میبرند، هر یک کشف میکنند که ایدهها پیامدهایی دارند که میتوانند بکشند.
---
بخش ششم: رمانهای بزرگ؛ خون، اندیشه، و ریختِ جان
جنایت و مکافات (۱۸۶۶)
فقرِ سنپترزبورگ. جوانی با نظریهای. پیرزنی که جمجمهاش تبر را انتظار میکشد.
راسکولنیکف باور دارد که او استثنایی است. باور دارد که برخی مردان، ناپلئونها، آنان که به راستی بزرگند، فراتر از اخلاق میایستند. حق دارند هر قانونی را در راه هدفِ والاتر بشکنند. این نظریه را بر پیرزن رباخواری میآزماید که مرگش، چنان که خود را قانع کرده، به سودِ بشر خواهد بود.
آنچه در پی میآید، داستانِ کارآگاهی نیست (قاتل را از همان آغاز میشناسیم)، که تریلری "روانشناختی" است با فشاری غیرقابلتحمل. مکافاتِ راسکولنیکف، اردوگاهِ کاری نیست که در پایانِ رمان در انتظارش است؛ "آگاهی" از آن چیزی است که کرده، دریافتنِ تدریجیِ این حقیقت که او ناپلئون نیست، قاتلی بیش نیست، و نظریهاش او را زندهزنده خورده است.
نبوغِ رمان در امتناع از پاسخهای آسان است. سونیا، روسپیای که رستگاریِ راسکولنیکف میشود، رنجِ خود را با قداستی حمل میکند که نزدیک به غیرقابلتحمل است. پورفیری، بازپرسی که با راسکولنیکف چون گربه با موش بازی میکند، گویی قاتل را بهتر از خودِ او میفهمد. و صحنهٔ پایانی، راسکولنیکف زانو زده در میدان، بوسه زدن بر زمینی که آلودهاش کرده، نه راهحل که "امکانِ" راهحل را پیش مینهد، امیدی که باید با رنج خرید.
جنایت و مکافات داستایفسکی را نامدار کرد. مهمتر آنکه، او را توانگر کرد. هرچند نه برای مدتی طولانی. اعتیادِ قمارش بهسرعت آن را نیز بلعید.
ابله (۱۸۶۹)
پس از تاریکیِ راسکولنیکف، داستایفسکی به چیزی شاید دشوارتر دست زد: ترسیمِ مردی به تمامی نیک.
شاهزاده میشکین از آسایشگاهی در سوئیس به روسیه بازمیگردد. معصوم، صرعی، ناتوان از بازیهای اجتماعی که تعاملِ عادیِ آدمیان را شکل میدهد. او مسیحگونِ داستایفسکی است، مردی که مهرش چنان بنیادین است که در چشمِ پیرامونیان دیوانگی مینماید.
سطرِ مشهورِ رمان، «زیبایی جهان را نجات خواهد داد» را میشکین بر زبان میآورد، و در طول سدهها چون پیشگویی طنین افکنده است. اما در متن، بسیار مبهمتر است. آن زیبایی که ناستاسیا فیلیپوونا را نابود میکند، روگوژین را به قتل میکشاند، و خودِ میشکین را در پایانِ رمان شکسته و به آسایشگاه بازپس میفرستد، نجات از کدام نوع است؟
ابله دردناکترین رمان داستایفسکی است زیرا دشوارترین پرسش را میپرسد: اگر نیکیِ محض هم نمیتواند ما را نجات دهد، پس چه میتواند؟
جنزدگان (۱۸۷۲)
سیاسیترین رمانِ بزرگ، و هراسانگیزترین در پیشگوییهایش.
داستایفسکی جنزدگان را در واکنش به رویدادی واقعی نوشت: قتلِ دانشجویی به دستِ سرگئی نچایفِ انقلابی، که باور داشت هر وسیلهای در راهِ هدفِ انقلابی موجه است. اما رمان از مناسبتِ بیواسطه فراتر میرود و به چیزی بزرگتر بدل میشود: کالبدشکافیِ نیستیگرایی، چشماندازی از آنچه رخ میدهد وقتی روشنفکران خود را قانع میکنند که اخلاق، خرافهای بورژوایی است.
استاوروگین قلبِ تاریکِ رمان است. زیبا، اشرافی، به تمامی تهی. همه چیز را آزموده: هرزگی، جنایت، حتی نیکی. هیچ چیز به او دست نمیدهد. هیچ چیز خلأ را پر نمیکند. گرداگردش، انقلابیون نقشه میکشند و دسیسه میچینند، قانع که جهانی نو میسازند حال آنکه تنها ویرانی میگسترانند.
اوجِ رمان، آتش، قتل، خودکشیها، چون پیشگوییِ انقلابِ روسیه، چهل سال پیش از وقوعش خوانده میشود. داستایفسکی دید که پرستشِ ایدهها به کجا میکشاند. کوشید هشدارمان دهد.
نشنیدیم.
برادران کارامازوف (۱۸۸۰)
شاهکار. جمعبندی. رمانی که داستایفسکی هر آنچه آموخته بود، هر آنچه باور داشت، هر آنچه میهراسید در آن ریخت.
چهار برادر: دمیتری، شهوتپرست، که میان هوس و رستگاری دریده میشود؛ ایوان، روشنفکر، که نمیتواند به خدایی باور آورد که رنجِ کودکان را روا میدارد؛ آلیوشا، راهبِ نوآموز، که میکوشد مهر را آنگونه زندگی کند که ایوان نمیتواند یافت؛ و اسمردیاکوف، حرامزاده، که ایدههایی را به عمل درمیآورد که دیگران فقط میاندیشند.
صحنهٔ مرکزی، گفتوگوی ایوان با شیطان، که در اتاقش به شکل جنتلمنی ژنده با شوخطبعی ظاهر میشود، یکی از بزرگترین چیزهایی است که تا کنون نوشته شده. ایوان خدا را رد کرده، اما خدا او را رد نمیکند. شیطانی که به دیدارش میآید وسوسهگری بیرونی نیست، صدایی از درون است، نتیجهٔ منطقیِ استدلالهای خودش، تاریکیای که وقتی نورِ ایمان خاموش میشود فرامیرسد.
و آنگاه پدر زوسیما ست، که تعالیمش دربارهٔ مهر و بخشایش و مسئولیتی که همه در برابر همه و همه چیز داریم، وزنهٔ تعادلِ رمان را در برابر عصیانِ ایوان برپا میدارد. «دوزخ،» زوسیما میگوید، «رنجِ ناتوانی از دوست داشتن است.»
رمان آنجا پایان مییابد که باید: با تشییعی، محاکمهای، و گروهی پسرک که به سخنان آلیوشا دربارهٔ مهر و خاطره و امیدِ رستاخیز گوش میسپارند. پایانی نیست که چیزی را حل کند. چگونه میتوانست؟ پایانی است که تنها پاسخی را پیش مینهد که داستایفسکی هرگز یافت: همه در برابر یکدیگر مسئولیم، و مهر تنها نیرویی است که توانِ تحملِ این مسئولیت را دارد.
---
بخش هفتم: قمارباز و زنی که نجاتش داد
میان شاهکارها، آشوب بود.
داستایفسکی، با هر معیاری، قماربازی فاجعهبار بود. همه چیز را سر میزهای رولت "Wiesbaden" و "Baden-Baden" میباخت، آنگاه به دوستان تلگراف میزد پول بفرستند، و آن را هم میباخت. قمارباز را در یأس و عجلهای جانفرسا نوشت تا بدهیهایش را بپردازد. آن را به دختری تندنویس در بیستوشش روز املا کرد، با شتابی که مردی کمتر از او را میکشت.
آن تندنویس آنا اسنیتکینا بود. بیست سال داشت. او چهلوهفت ساله، بیوه، صرعی، غرق در بدهی، و قانع که زندگیاش به پایان رسیده.
در ۱۸۶۷ ازدواج کردند.
آنا نجاتش داد. نه استعاری، بلکه به معنای واقعی. داراییاش را مدیریت کرد، با طلبکارانش چانه زد، چهار فرزند برایش زد، و شرایطی فراهم آورد که بتواند بنویسد. وقتی پولشان را در رولت میباخت (و بارها باخت)، جواهراتش را میفروخت تا قبضها را بپردازد. وقتی صرع به سراغش میآمد، او را در میان تشنجها در آغوش میگرفت. وقتی مرد، باقی عمر را به حفظ میراثش اختصاص داد.
بی آنا، برادران کارامازوف نبود. جنزدگان نبود. ابله نبود. رمانهایی که جهان را دگرگون کردند، داستایفسکی نوشت، آری، اما زنی آنها را ممکن کرد که به او باور داشت وقتی خود به خویش باور نداشت.
---
بخش هشتم: تشنجِ صرع به مثابه مکاشفه
نمیتوان داستایفسکی را بی صرعاش فهمید.
تشنجها بیهشدار میآمدند. بر زمینش میزدند، تنش را میپیچاندند، خسته و شرمسار رهایش میکردند. در قرن نوزدهم، صرع هنوز با دیوانگی، با انحطاط، با چیزی شرمآور که باید پنهانش کرد، همراه بود.
اما داستایفسکی در رنجاش چیزی عجیب یافت: گونهای برکت.
لحظاتی پیش از تشنج، آنچه را «اورا وجدآمیز» میخواند تجربه میکرد. حسی از هماهنگیِ مطلق، از تماس با امرِ قدسی، از توقفِ زمان و گشایشِ ابدیت. در ابله، شاهزاده میشکین وصفش میکند:
«در آن لحظه ... ناگهان به گونهای آن سخنِ شگفت را دریافتم که دیگر زمانی نخواهد بود. بیگمان ... این همان لحظهای است که آب از کوزهٔ محمود نریخت، هرچند پیامبرِ صرعی فرصت یافت تا تمام سراهای خدا را بنگرد.»
این عرفانبافیِ محض نیست. این مردی است که میکوشد تجربهای را معنا کند که از معنا میگریزد، میکوشد در آشوبِ عصبشناختیای که هر از گاه آگاهیاش را نابود میکرد معنایی بیابد. و از این کشاکش، چیزی شگفت زاده شد: دیدگاهی از هستیِ آدمی به مثابه چیزی با افراطهای بنیادین، پاندولی که میان وجد و نومیدی نوسان میکند، حالتی که در آن والاترین لحظات به بهای پستترینها خریداری میشود.
شخصیتهای داستایفسکی این حالت را سهیماند.شورِ قاتلانه و پسافروپاشیِ راسکولنیکف. تهیبودگیِ سردِ استاوروگین و لحظاتِ هراسانگیزِ بصیرتش. عصیانِ فکریِ ایوان و فروپاشیاش. همه صرعیهای جانند، گرفتار و رها، دستیازنده به خدا و فروغلطنده در ورطه.
---
بخش نهم: پیامبرِ مدرنیته، زندگیِ پس از مرگِ داستایفسکی
داستایفسکی در ۹ فوریه ۱۸۸۱، بر اثر خونریزی ریوی که با آمفیزم و تشنج پیچیده شد، درگذشت. پنجاهونه ساله بود. سی هزار نفر در تشییعاش شرکت کردند. گواهِ آنکه چگونه خود را از محکومیِ تبعید به پیامبریِ ملی دگرگون ساخته بود.
اما زندگیِ راستیناش تازه آغاز شده بود.
نیچه در دههٔ ۱۸۸۰ داستایفسکی را کشف کرد و در او همدردی یافت. روانشناسی که میفهمید اخلاق دادهشده نیست که ساخته میشود، و جانِ آدمی میدانِ جنگی است که در آن خدایان و دیوان برای برتری میجنگند. «داستایفسکی،» نیچه نوشت، «تنها روانشناسی بود که از او چیزی برای آموختن داشتم.»
فروید در داستایفسکی مطالعهٔ موردیِ هر آنچه دربارهٔ ذهن آدمی باور داشت یافت: عقدهٔ ادیپ، غریزهٔ مرگ، کشاکشِ تمدن و ناخرسندیهایش. مقالهاش «داستایفسکی و پدرکشی» کارِ نویسنده را چون ناخودآگاهِ جمعیِ عیانشده میخواند.
کامو در داستایفسکی تشخیصدهندهٔ بزرگِ پوچی را دید. نویسندهای که پیش از همه فهمید مرگِ خدا بشر را به ورطهٔ خیره کرده است. اقتباسش از جنزدگان برای صحنه، ادای احترامی بود به پیامبری که هشدارهایش را جدی نگرفتند.
و رماننویسان؟ فاکنر، همینگوی، وولف، کافکا، هسه، مان، همگی از چشمهٔ داستایفسکی نوشیدند. تأثیرش چنان گسترده، چنان ژرف در تاروپود ادبیات مدرن تنیده که دیگر به سختی متوجهاش میشویم. او هوایی است که تنفس میکنیم.
بخش دهم: پرسشهای جاودان:چرا داستایفسکی هنوز اهمیت دارد؟
چرا در قرن بیستویکم داستایفسکی بخوانیم؟ چرا خود را در معرضِ صفحاتِ بیپایانش، شخصیتهای هیستریکش، وسواسهای الهیاتیاش، تاریکیِ روسیاش قرار دهیم؟
زیرا او پرسشهایی را پرسید که هنوز در پی پاسخشان هستیم.
در جهانی بیخدا، آزادی چه معنایی دارد؟ آیا اخلاق میتواند از مرگِ بنیادِ الهیاش جان به در برد؟ چرا آدمیان خوشبختی را رها میکنند و رنج را برمیگزینند، نظم را رها میکنند و هرجومرج را، ساختن را رها میکنند و ویرانی را؟ آیا مهری هست چنان توانا که وحشتهایی را که بر هم روا میداریم بازخرید کند؟
داستایفسکی پاسخی نمیدهد. کارِ پیامبران این نیست. آنچه او پیشکش میکند، چیزی است کمیابتر و ارزشمندتر: یقین به اینکه این پرسشها اهمیت دارند، که گریزی از آنها نیست، که اگر میخواهیم چون آدمیان زندگی کنیم و نه چون کلاویههای پیانو، باید با آنها روبهرو شویم.
شخصیتهایش شخصیت نیستند. خودِ مایند. غرورِ راسکولنیکف، عصیانِ ایوان، هوسِ دمیتری، شوقِ آلیوشا به فراز—اینها صفاتِ آدمیانِ خیالی نیست. اینها وجوهِ جانِ آدمیاند، و جان، داستایفسکی تأکید میکند، میدانِ جنگ است.
استدلالِ بازپرسِ بزرگ، که بشر تابِ آزادی را ندارد، که معجزه و راز و مرجعیت را به سنگینیِ هراسانگیزِ انتخاب ترجیح میدهد، ابطال نشده. هر جنبشِ توتالیتر، هر دستکاریِ تودهای، هر تسلیمِ قضاوتِ فردی به آسایشِ جمع، تأییدش کرده است.
اما داستایفسکی نمیگذارد بازپرسِ بزرگ حرفِ آخر را بزند. آن حرف از آنِ آلیوشاست، که برادرش ایوان را میبوسد چنان که مسیح بازپرس را بوسید نه برای داوری، نه برای استدلال، که از سرِ مهر.
«اگر میخواهی به درونِ جانِ آدمی راه یابی و انسانی را بشناسی، زحمتِ تحلیلِ شیوههای خاموشیاش، سخنگفتناش، گریستناش، یا شوریدگیاش به ایدههای والا را به خود نده؛ اگر تماشای خندیدنش کنی، نتیجهٔ بهتری میگیری. اگر خوب میخندد، آدم خوبی است.»
این را مردی نوشت که تاریکترین رمانهای تاریخ ادبیات غرب را آفرید. این را پیامبرِ زیرزمین گفت، شاعرِ رنج، صرعی که به ورطه خیره شد و روی نگرداند.
داستایفسکی به نور باور داشت زیرا در تاریکی زیسته بود. به خدا باور داشت زیرا نومیدی را چشیده بود. به مهر باور داشت زیرا دیده بود بیمهری چه میکند.
و در پایان، از این روست که میخوانیمش. نه برای پاسخ. نه برای تسلی. که برای همنشینی با مردی که به بدترینِ آنچه جهان پیشکش میکند نگریست و باز دلایلی برای امید یافت. نه امیدِ ارزان. نه امیدِ آسان. که امیدی خریداریشده به بهایِ ممکنِ والا. امیدِ کسی که به میدانِ یخزده رفته، چشمبند را بر چشمانش حس کرده، و در انتظارِ گلولههایی نشسته که هرگز نیامدند.
آن تفنگها در آن بامدادِ ۱۸۴۹ شلیک نکردند. در عوض، نویسندهای به ما دادند که به ما خواهد آموخت آدمی بودن چه معنایی دارد.
«خورشید را میبینم،» داستایفسکی نوشت، «اما اگر خورشید را نبینم هم، میدانم که هست. و دانستن اینکه خورشید آنجاست، این یعنی زیستن.»
پایانواژه: مردی که زیست
بر بستر مرگ، داستایفسکی عهد جدیدی را خواست که همسرانِ دکابریستها در راه سیبری به او داده بودند. آن را به رسم همیشه، برای یافتن راهنما بهتصادف گشود.
همسرش آنا بند را بلند خواند:
«عیسی در پاسخ به او گفت: اکنون چنین کن، زیرا شایسته است که ما بدینسان تمامیِ پارسایی را به جای آوریم.»
«آنا گوش کن،» زمزمه کرد. «از مرگ نمیترسم.»
آن شب مرد، در میان فرزندانش، همسرش، کتابهایش.
خورشید هنوز آنجا بود. همیشه بود.
«جهان را زیبایی نجات خواهد داد.»
— فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی



