کوچه خلوت و دلباز محله با صداي قناري دلنشين شده بود. صداي قناري ها از تراس يکي از ساختمان هاي اين کوچه مي آمد. قناري ها در قفس جست و خيز مي کردند و آواز سر مي دادند. قفس آن ها در تراس بهم ريخته اي که پراز گلدان هاي خالي و گوني کود بود قرار داشت. گوشه اي از اين تراس بزرگ يک ميز و صندلي فلزي قرار داشت. پسري چاق و عينکي با موهاي فرفري روي صندلي لم داده بود و پاهايش را روي ميز دراز کرده بود. دست هاي اين پسر با تبلت ده اينچي اش کار مي کرد و با انگشت اشاره چپش صفحه را پايين مي کشيد. ـ کوروش... اينقدر رو اين صندلي وا نرو بيا اين آشغالا رو بذار دم در. پسر با بي حوصلگي دهان دره اي کرد و گفت:« الان که سر ظهره مامان. حسش نيست آشغال بندازم.» ـ ولي حسش هست از سر صبح تا الان پاي اون تبلتت باشي؟ دو روز ديگه معلم امتحان بگيره تبلت به جات جواب ميده؟ ـ مامان گير نده ديگه. من الان سر يه کار مهمي ام. به محض اينکه کوروش اين جمله را گفت، مادر به سمت تراس آمد و بالاي سرش ايستاد. ـ دلم مي خواد چرا براي تو بالا و پايين کردن اينستا و يوتيوب که توش فقط چرت و پرت ببيني کار مهمي بايد باشه؟ کوروش با شعف از جايش بلند شد و گفت:« باور کن کار مهميه. اينا رو نگاه کن. همه جا دارند در مورد سعيد فرهنگ حرف مي زنند. يه سري ويديو داره در موردش آپلود ميشه که فحش رو دارند مي کشند به کارگردان اون سريال آخري.» ـ درست حرف بزن ببينم چي ميگي. ـ قسمت آخر سريال زخم کهنه جنجال به پا کرده. تئوري بازا تو فضاي مجازي ميگن ممکنه صحنه قتل آخر کار واقعي باشه. ميگن خوب بازي کردن سعيد توي اون قسمت مشکوکه و واقعا حالش بد بوده. حرفاشون منو مي ترسونه. نکنه مرگ سعيد فرهنگ کار خودشون باشه؟ ـ يعني تو کل زندگيتو ول کردي و گذاشتي يه موضوع احمقانه ذهنت رو درگير کنه؟ شيطون رفته تو جلدت پسر! اينا مگه ميتونن آدمي مثل سعيد فرهنگ رو اينقدر راحت جلو چشم مردم بکشند؟ حرف ها مي زني ها... ـ همه جاي دنيا از اين اتفاقا افتاده مامان. تو سال 1993 براندون لي پسر بروس لي تو جريان يکي از فيلم هاش واقعي تير خورد. صحنه مرگش هم به صورت ضبط شده وجود داره. با اينکه سهل انگاري بوده ولي به نظر مياد ايراني ها از اينکه به موضوع اقرار کنند مي ترسند. آخه براي چي؟ ـ من که ازحرفات هيچي نفهميدم. تا ربع ساعت ديگه فرصت داري کارت رو تموم کني و بياي آشغالا رو ببري. وگرنه تا يه ماه تبلت رو از دستت مي گيرم. بعدا نگو که نگفتم. با رفتن مادر، کوروش دوباره روي صندلي لم داد. با لمس ايرپاد صدايش را روشن کرد و به يک قطعه موسيقي گوش سپرد. صفحه دايرکت را باز کرد تا ادامه صحبتش را با گروه دوستانش ادامه دهد. فريک دنس: چي شد کوروش؟ ياکوزا: چي شد يهو آنتنت رفت؟ کوروش کبير: چيزي نيست. مامانم کارم داشت. تام شلبي: حتما ازش اجازه گرفتي واسه چت کوچول؟ کوروش کبير: زر زر مفت به دودکش فن نيومده. پت بيتمن: شيييييره! ياکوزا: حالا چطور دست به سرش کردي؟ کوروش کبير: يه سري فکت علمي در مورد سهل انگاري تو سينما سرهم کردم. معمولا اگه رفرنس براش بيارم بي خيالم ميشه. امين ام: بابا دمت گرم... واجب شد بيشتر کتاب بخونيم. چرا سرت تو گوشيه؟ تحقيق مي کنم برا درسم خخخخخ... پت بيتمن: آباريکلا. اين جوري بهونه خوبي مياريم برا اسکرول. کوروش کبير: حالا اينا رو بي خيال. حالا اين چيزايي که راجب سعيد فرهنگ ميگن چقدر درسته؟ فريک دنس: تو چيکار داري به اون خدابيامرز. همين جوريش تنش تو قبر بندري مي رقصه حالا بياييم نبش قبرش هم بکنيم. ياکوزا: فريد هم راست ميگه ها... اين همه خودمون بدبختي داريم بايد نگران يکي ديگه هم باشيم. عشق و حال رو اون کرده، زندگي رو اون کرده باز ما داريم خودمون رو براش مي کشيم. کوروش کبير: مي خوام بهش فکر نکنم ولي بدجور رفته رو اعصابم. فکر مي کنم ماجراش سياسيه. پت بيتمن: داداشم... با رئيس جمهور عرق زديم يا دختر وزير رو برديم ديت؟ يه مشت بچه دبيرستاني سيبيلوييم که خير سرمون سال ديگه کنکور بايد بديم. ياکوزا: دهنت عيسي! کوروش کبير: قربون مرامتون ولي هنوز ناراحتم. از اون موقع يه حس اضطرابي بهم دست داده. انگار همه کار مهمم اين شده که بدونم واقعا چي شد. امين ام: وقتي عين دخترا حرف مي زني واقعا ميري رو شخمم. مرد که مرد. همه ميميرند. آخه کي واسه يه خرس گنده اي مثل سعيد فرهنگ اضطراب مي گيره مگه اينکه شما جز اون رنگين کماني ها باشي کسگم. کوروش کبير: دهنتو آب بکش استن حقير. ياکوزا: امين زدي تو خال. آقا کوروش دهنت سرويس. شما گي بودي ما نمي دونستيم. کوروش کبير: بريد گمشيد بابا. اصلا تقصير منه با شما هوچي ها دارم از دغدغه هام ميگم. سعيد فرهنگ رو ناحق کشتن اون وقت شما از کراش حرف مي زنين؟ پت بيتمن: به دل نگير کوروش. استريت بودنت به همه ثابت شده است. ولي يه جوري گفتي حس اضطراب دارم که باورمون شد. امين ام: اصلا تو حق نداري رو سعيد کراش بزني وگرنه از گروه کنسلي. کوروش کبير: لابد الناز راد خوبه با اون قيافه ماستش. تامي شلبي: سر تخته بشورن الناز راد رو با اون هيکلش. اينقدر لاغر و کوچولوئه آدم فکر مي کنه سوء تغذيه گرفته. کراش فقط سانيا مرداني با اون چشماي شهلاش و لب هاي درشتش. هميشه دوست داشتم يه بار با سعيد تو فيلم بخوابه. حيف که اينجا مميزي خورش ملسه. ياکوزا: سقفت رو ببر بالا تيلياردر. يه کلوم بگو با خودم بخوابه. تامي شلبي: نمي خوام... جق زدن بيشتر حال ميده. پت بيتمن: اون که زن نيست عسله. فقط اين مدت دماغش رو عمل کرد قيافش نچسب شد ولي هنوز بازيش خوبه. کوروش کبير: واقعا حيف همچين لعبتي نيست که تا الان ازدواج نکرده؟ تامي شلبي: خودم مي گيرمش. امين ام: گوه نخور قزميت. جاي مادرته حيوون. تامي شلبي: قبول داري که ميلف خوبيه؟ امين ام: اينو آره. کوروش کبير: بچه ها يه چي ميگم کرک و پرتون بريزه. همين الان جلو روم ماشين پليسا دارند چراغ ميزنن. پت بيتمن: بدبخت شديم. فهميدند کوروش گامبو هموسکشواله مي خوان ببرنش منطقه. ياکوزا: دهن گاله تو ببند عيسي. بعدشو بگو کوروش. کوروش کبير: واي آمبولانس اومد دم خونه مون. فکر کنم يکي از همسايه ها تو ساختمون رو مي خوان ببرن. امين ام: الان خودت کجايي؟ کوروش کبير: تو تراس خونمونم. به صورت زنده براتون گزارش مي کنم. فکر کنم مامان و بابام رفتن بيرون ببينن چه خبره. فعلا... ياکوزا: حتما خبرمون کن. کوروش از تراس وارد هال شد و دم در ورودي خانه ايستاد. نتوانست ببيند پدر و مادرش رفتند طبقه بالا يا پايين. همان جا ايستاد و منتظر ماند تا يکي از آن ها بيايد و خبري بدهد. خواهر کوچکش روي مبل خوابش برده بود و تلويزيون روشن مانده بود. کوروش تلويزيون را خاموش کرد، خواهرش را بلند کرد و روي تخت خودش گذاشت. وقتي از اتاق بيرون آمد پدر و مادرش وارد خانه شده بودند و روي مبل نشسته بودند. ـ چي شد؟ ـ آقاي رضايي رو که مي شناسي؟ ـ آره بابا همسايه بالايي مون بود. ـ اومدند بردنش. معلوم نيست چند روز اين طوري مونده بود. ـ مگه مرده؟ ـ فک نکنم. چشاش باز بود. فقط خرناس مي کشيد. ـ راستي حسن، خونه رو بوي گند برداشته بود. انگار فاضلاب نشت کرده باشه. ـ مرتيکه يابو حتما باز کشيد سنکوب کرد. توبه گرگ مرگه. ـ اصلا تقصير اين مدير ساختمونه که گذاشته اين يارو معتاده تو اين ساختمون بمونه. نميگه خانواده هم هستن تو اين ساختمون. ـ ايشالله صد سال سياه نبينيمش. کوروش با دقت به مکالمه پدر و مادرش گوش مي کرد. آقاي رضايي را مي شناخت. مي دانست که گريمور سينماست ولي بين اهالي ساختمان چيزي به جز يک معتاد شکست خورده نبود. همه از او متنفر بودند چون معتاد بود. سر همين اعتيادش همسرش را جان به لب کرده بود. پارسال بعد از يک دعواي پرسروصدا خانم رضايي وسايلش را جمع کرده بود و رفته بود. کوروش از جايش بلند شد و دوباره روي صندلي تراس نشست. ديگر تبلتش را در دست نگرفت. فقط سري چرخاند و با دهاني نيمه باز با دقت به خروج ماشين هاي پليس و اورژانس از کوچه شان نگاه کرد.
تاکسي زرد رنگي رو به روي بيمارستان ترمز کرد. ريحانه چادرش را مرتب کرد، آرام از تاکسي پياده شد و کرايه را پرداخت کرد. به او گوشزد کرده بودند که نبايد در سه ماه اول تند راه برود يا بدود. براي همين آرام آرام قدم برداشت. وارد سالن انتظار شد. مدت زيادي منتظر آسانسور شد و تا زماني که رسيد آرامش خودش را حفظ کرد. هنوز عصباني بود که چرا شادي هنوز به مدير نگفته که او حامله است و نياز به مرخصي دارد؟ درگير اين فکر ها و فحش دادن به شادي توي ذهنش بود که خودش را در مقابل در اتاق مدير يافت. در زد و وارد اتاق شد. خانم حکمت به همراه شادي داخل اتاق بودند. روي دوتا از صندلي ها زني ميانسال و پسري جوان با موهاي مرتب روبه روي مدير نشسته بودند که با ورود ريحانه همراه ديگران از جايشان بلند شدند. ـ سلام خانم ضيايي. ـ سلام خانم حکمت. خوب هستيد که؟ ـ ممنون. اجازه بده دوستان رو بهتون معرفي کنم. مهتاب کريمي و پسر برومندشون ايليا راد. ـ شما بايد خانواده خانم الناز راد باشيد. مهتاب آب دهاني قورت داد و گفت:« بله ما خانوادشيم. به ما گفتند قراره از اين به بعد بياد اينجا. دخترم که حالش خوب بود. چطور اين طور شده؟» مدير گفت:« نگران نباشيد. يه سري بررسي هايي لازمه که ايشون با خيال راحت از شوک اون ماجرا بياد بيرون.» ـ الهي که اون عوضي به زمين گرم بخوره. دخترم رو بي پدر گير آورده بيحياي وحشي تا تونسته کتکش زده. الهي بچه هاي خودت بي پدر بشن حرومي. ـ مامان تورو خدا نکن. خودم با بچه ها ميزنيم دهنشو سرويس مي کنيم. ـ تو نمي خواد کاري بکني. فقط درستو بخون خودتو درگير نکن. ـ تا اين جا که اومدم. بيش از اين ديگه چيه؟ مدير به ايليا اشاره کرد:« خانم کريمي مي تونيد ديگه راحت باشيد. ايليا جان دست مادر رو بگير با خودت ببر.» ايليا سرش را تکان داد. دست مادرش را گرفت و همراه خودش بيرون برد. همان طور که بيرون مي رفتند ريحانه مي شنيد که ايليا چطور به مادرش مي گفت بيا برويم به حساب من يک چيزي بخوريم. در نظر او ايليا نسبت به سن کمش بالغ بود. ـ خب خانم ضيايي. ماجراي شما رو شادي بهم گفت. تبريک ميگم بهت. مي دونم شرايط تون مشکله ولي حالا موردي پيش اومده که بايد گه گداري شما رو به زحمت بندازيم. گفتم اتاقتون رو هم عوض کنند و يه جاي بهتر بذارنش. از اين جهت خيالتون راحت باشه. ـ خيلي هم عالي. حالا موضوع اينه که چرا به من احتياج پيدا کرديد؟ شادي گفت:« مورد خانم راد تروماي مضاعف تشخيص داده شده. از روانشناسش هم اطلاعات لازم دريافت شده که ايشون از استرس بعد از حادثه رنج مي برد. به خانواده اش نگفتيم که وضعيت روحي روانيش چقدر خطرناکه چون ممکنه بترسند و نتونن درست به الناز کمک کنند.» ـ يعني وضع اينقدر پيچيده است؟ ـ متاسفانه بله. شدت فشار رواني منجر به فلج جسمي شده. نمي تونه راه بره و بايد رو ويلچر بشينه. با هيچ کس حرف نمي زنه. از سر و صداي بخش عمومي برآشفته ميشد براي همين اتاق جداگانه داره. ـ کار خيلي سختيه. ـ قطعا. شرايطي که از سر گذرونده واقعا دردناکه. نياز به تجربه شما وجود داره و اينکه مراقب روانکاو تازه وارد هم باشيد. يکم جوونه و ممکنه اون درک و تجربه رو براي اين مورد پيچيده نداشته باشه. ـ دلم مي خواد بهتون کمک کنم. ولي من با شرايطي که دارم برام سخته. ـ نگران نباشيد. تا جايي که از دستمون بربياد کمکتون مي کنيم. ريحانه آرام از جايش بلند شد و گفت:« با اجازه شما من برم به کارام برسم. به زودي مي بينمتون.» ريحانه از اتاق بيرون رفت. کمي راه نرفته بود که دختري جوان سر راهش سبز شد. آرايش کرده بود اما ظاهر جدي اي داشت. ـ سلام. من فرخي هستم کارمند جديد. ريحانه لبخندي زد و گفت:« سلام خوب هستيد؟ تعريف تونو خيلي شنيدم. واقعا خوشحالم که باهاتون ملاقات مي کنم» ـ مدتي اينجا نبوديد. ـ راستش اين مدت رو درگير مرخصي زايمان بودم. بهم گفتند بايد براي الناز راد اينجا باشم. اينقدر حالم گرفته شد که نمي تونم تو خونه بمونم که نگو. به هر حال توفيقي شد که با هم آشنا بشيم. شما کي اومديد اينجا؟ کارآموزيد؟ دختر هاج و واج به وراجي هاي ريحانه گوش مي کرد. قرار بود حسابي با کسي که جايش را تنگ کرده دعوا کند و بعد برود سراغ مدير از اينکه مورد مضحکه و بي اعتمادي قرار گرفته شکايت کند. فقط توانست در آن لحظه بگويد:« کارآموزم.» ـ پس خيلي عالي. موقعي که قد تو بودم استادم خيلي سختگير بود. منم بچه مثلا درسخون بودم فکر مي کردم بيشتر از اون سرم ميشه. اما کم کم فهميدم که اشتباه مي کردم. از اون روزا خيلي ميگذره ولي کاري کرد که حس کنم باز هم نمي فهمم. ـ خب. اين به من چه ربطي داشت؟ ريحانه رو به فرخي کرد و گفت:« مي خوام دستيارم بشي. خانم حکمت در موردت باهام صحبت کرد. اصلا احساس نکن که رقابتي با هم داريم. دو تا دوستيم که با هم کار مي کنيم و از همديگه ياد مي گيريم. اگه مي خواي با هم دوست باشيم مي توني بگي اسم کوچيکت چيه؟» دختر لبخندي زد و گفت:« ليلا هستم.» ـ خب... منم ريحانه ام. از آشناييتون خوشوقتم بانوي جوان. ناگهان ليلا چنان ذوقي کرد که ريحانه يک لحظه فکر کرد نل تبديل به جودي ابوت شده. ليلا در ادامه مسير شروع کرد به صحبت کردن و ريحانه با لذت گوش مي کرد. حالا از نظر او، ليلا دختر بي نظيري بود و مي دانست که حضورش مي توانست حسابي به او کمک شاياني کند.



