چه بگویم به تو؟ آخر تو جهانم شدهای
تو به مابین قفسها، پر و بالم شدهای
مَنِ مغرور نشد پیشِ خدا سجده کنم
تو ولی در دلِ من قبلهی عالم شدهای
کمرت بین دو دستان خدا طرح گرفت
همهشبْ علّت انگشت به دهانم شدهای
چه هلــالـی شدهای ماهِ تراشیدهی من
همه رفتند و خودت ماهِ به طاقم شدهای
دَرِ هر خانه و میخانه تو را داد زدم
نکند... لال شوم، ناشنوا هم شدهای
چه بگویم به تو مقصود نمازهای شبم
خودِ دنیا که نشد، مزدِ معادم شدهای
لب خندان مرا، گریهی بیوقفه درید
نفسی حبس درین سینه و ماتم شدهای
همهام پیش تو یک تجربه یا خاطره شد
تو ولی تیشه به بنیادِ روانم شدهای
دو سه روزیست که من وارد پیری شدهام
وَ تو آن چین و چروکِ به لبانم شدهای
همه امیالِ جوانیِ مرا خاک کنید
رمقم رفته و اکنون عذابم شدهای
تو که گفتی سرِ معصوم به بالا نرود
به کدامین گناه... چوبهی دارم شدهای
به دو لبهای تو صد میوه معلق شده بود
تو خودت شربت بر رویِ مزارم شدهای
دَمِ عید است، خودت را به کنارم برسان
بِگُذار تا که بدانند بهارم شدهای
بغلم کن؛ تو تنت منشأِ هرحالِ خوشاست
بگذار تا که ببینید شفایم شدهای
متعجّب شده بودند که شاعر شدهام...
همهاش بابت اینست که ماهم شدهای



