ملکي روي ميزش داخل آزمايشگاه نشسته بود. محيط آزمايشگاه به قدري سرد بود که ملکي روي روپوشش کاپشن پوشيده بود. با اينکه از سرما مي لرزيد، با دقت پرونده ها را مي خواند و علائم را تحليل مي کرد. در آن لحظه آرزو داشت زود کارش را تمام کند و کمي از آفتاب صبحگاهي لذت ببرد. مدتي بود به تاريکي اجباري و نسبي آزمايشگاه خو گرفته بود که احساس کرد در اتاق باز شد و چشمانش بارقه اي از نور راهروي بيرون را لمس کرد. نزديک بود از اينکه تمرکزش بهم ريخته حالت تهوع بگيرد که صداي چندين قدم در فضاي پژواک ساز آزمايشگاه طنين انداز شد. سرش را پايين انداخت که بيش از اين اعصابش خرد نشود اما صداهاي آشنا و مهرباني او را ترغيب به بالا آوردن سرش کرد. ـ سلام آقاي ملکي احوال شما. ـ سلام. ـ ما رو که شناختي مشتي؟ ـ آره... باب اسفنجي و پاتريک. عماد و پرهام. عماد از خنده ريسه رفت و خسروي با اخمي گفت:« حتما شوخي مي کني ديگه؟» ـ دست خودم نيست. روزمو بايد داستان ترسناک بخونم. شب ها با بچه ام کارتون ببينم. همه اينا رو ترکيب کنم ميشيد شما دوتا که عين اجل معلق اومديد بالا سرم. عماد داشت اشک هايش را از خنده پاک مي کرد. از بس خنديده بود بدون توجه به فضا خودش را روي صندلي کناري ولو کرد و نفس هاي عميق کشيد. ـ ماشالله هزار ماشالله بخش سم شناسي روحيه شون بالاست. يخ ملکي کمي آب شد و لبخندي کمرنگ زد. ـ براي اينکه تو کار سم هستيم. از کشف تا توليد. ديگه جووناي امروزي هر چي عجيب و غريب باشه بهش مي گن سم. ما هم شما رو شناختيم که سم شناس شديم. خسروي شوخي اش گل کرد و گفت:« حالا جناب سم شناس، ميشه بگي تو ما چه سم هايي رو تشخيص مي دي؟» ـ شما وجودتون براي همه سمه آقايون دکتر. هيچ کس مثل شما پزشک ها نمي تونه يه نفر رو قانع کنه زنده بمونه يا بميره چون مردم هميشه بهتون نياز دارند. همين داروهايي که ميديد دست اين و اون، اگه زياد مصرف بشه سمه. با وجود شما ساقي مواد مخدر هم مي تونه بگه با شما همکاره. خسروي و عماد کمي از اين حرف تيز و رک ملکي تعجب کردند. عماد لبخندي زد و گفت:« تعريف جالبي بود. گفتيم و خنديديم اما بهتره که جدي باشيم.» ـ تو اين مدت شوخي نمي کردم. ـ دستور دکتر شهبازي که بهتون رسيده ان شالله؟ ملکي سري تکان داد و گفت:« بله. دستورشون رو دريافت کردم. مثل اينکه ازم خواسته بودند تا دوباره آخرين نتيجه سم شناسي رو براشون بفرستم.» ـ خب همين کار رو بکنيد. ـ من و تيمم قبلا اين کار رو کرديم. کارمون رو هم خيلي درست انجام داديم. ـ ظاهرا که اون قدر هماهنگي وجود نداشته که بشه کار راه انداخت. ـ چطور؟ خسروي لحن جدي به صدايش داد و گفت:« الان فيروز مرزوقي نزديک به محاکمه است و وکيل تسخيريش مدام پيغام و پسغام مي فرسته که موکلش بي گناهه. آزمايشگاه دايره جنايي وجود عنصر تاليوم رو توي فنجون هاي قهوه تاييد کرده در حالي که شعبه پزشکي قانوني هنوز اندرخم يه کوچه است.» ـ من که مطمئنم همه چي تحت کنترله. ـ پس چرا ما هنوز تو تشخيص تاليوم تو بدن سعيد هنوز عقبيم؟ ملکي پوزخندي زد و گفت:« به نظر مياد زياد از پيچيدگي کار ما خبر نداريد. آزمايش هاي سم شناسي بسيار دقيق انجام ميشه. پاي تجزيه و دسته بندي مواد شيميايي وسطه و به طور کلي زمان زيادي مي بره. الان هم خيلي عقب نيستيم. فقط ناچاريم زمان بيشتر بذاريم.» ـ شما اصلا متوجه هستيد که پرونده سعيد فرهنگ دست ماست؟ ـ پرونده آدم هاي ديگه هم دست ماست. اونا هم مشکل دارند. خسروي سکوت کرد و عماد به جاي او صحبت را ادامه داد:« پس تا الان چيزي هم مشخص شده؟» ـ قطعا... آزمايشات کامل نيست ولي بخش زياديش به نتيجه رسيده. الان مي تونيم با خيال راحت اعلام کنيم که سم رايجي با اثر سريع مثل ارگانوفسفره ها يا کاربامات توي مرگ دخيل نبوده. مي مونن احتمال فلزات سنگين که واقعا زمان بر هستند. مي بينيد چندين ماهه که طول کشيده اما هنوز وجود تاليوم تاييد نشده. ـ چي اينقدر اين فرايند رو پيچيده مي کنه؟ ـ يکيش که همين بروکراسي اداريه ولي از نظر علمي، فلزي مثل تاليوم که پتانسيل جمع کردن يون داره توانايي ايجاد پيوندهاي قوي با يون هاي مثبتي مثل پتاسيم که از يون هاي موثر توي سيستم عصبيه ايجاد مي کنه. پيوند يوني تو علم شيمي پيوند قوي ايه و جداسازي ترکيبات يوني اي که از اين طريق ساخته شدند به مراتب سخت تره. پيدا کردن اين عنصر بين اين همه ماده مثل پيدا کردن سوزن تو انبار کاهه چون تاثيرش آهسته تره و تو بدن پنهان ميشه. ـ اينو که هر بچه دبيرستاني مي دونه. ـ براي اينکه علم شيميه آقاي دکتر. نميشه انکارش کرد. خسروي پرسيد:« خب بالاخره يه جوري از هم جدا ميشن. اين بهونه نمي تونه ديرکردتون رو توجيه کنه.» ـ يه بهونه ديگه سم شناسي قانوني کار با بافت مرده است. شما فقط يه تيکه از عضو يا چند قطره مايعات مي بينيد. اما بررسي بافت مرده توي ميکروسکوپ مثل يه کارخونه پلمپ شده است که ماشين هاش هنوز روشن موندن. موقع مرگ بدن نمي تونه شرايط درونيش رو به درستي جمع و جور کنه. کار بدن همونجا متوقف ميشه و همه چي در هر حالتي هست حتي بلبشو بايد همون طور بمونه. اينو که ميگم واقعا از مرگ متنفر ميشم. مي تونيد که منظورمو بفهميد؟ عماد و خسروي سري تکان دادند. ملکي کاپشنش را از روي روپوشش درآورد و با نگاهي به تلفنش گفت:« فکر کنم حسابي گرمم شده. اووه چقدر تماس بي پاسخ داشتم. انگار متصدي آزمايشگاه يکي از بيمارستان ها کارم داشته.» ـ اگه مي خوايد تلفني حرف بزنيد ما ديگه مزاحم نشيم. ملکي بي توجه به رفتن آن ها دنباله حرفش را گرفت:« فکر کنم خودش زنگ زد.» و سپس گوشي را برداشت. ـ الو سلام. راه گم کردي؟ قيافه ملکي ناگهان جدي شد و با نگاهش به عماد و خسروي اشاره کرد تا همين جا بمانند. خودش هم مدام بله بله مي گفت و حرف هاي پشت تلفن را تاييد مي کرد. ـ حالا که کاراشو خودتون انجام داديد، نمونه ها رو به همين شعبه بفرستيد تا ضميمه پرونده کنيم. يه دنيا ممنون. خدا خيرتون بده. خدانگهدار. ـ چي شده؟ ـ مثل اينکه سعيد فرهنگ نظرکرده است. خبر دادند شروين رضايي دو روز قبل با علائم فلجي منتقل شده بود بيمارستان يکي از همکار ها. آزمايش ها ميگن توي ادرارش آثار تاليوم رو پيدا کردند. عماد با تعجب پرسيد:« اينکه خيلي خوبه. اما چرا رو سعيد شش ساعته عمل کرده رو شروين رضايي دو ماه؟» ـ به عوامل زيادي از جمله مقدار دوز بستگي داره. دوز شروين رضايي کم بوده و دوز سعيد بسيار زياد. اگر شروين زنده بمونه مي تونه بر عليه اش تموم بشه. ـ چطور مگه؟ ـ من فکر مي کنم که آقاي رضايي يه جور عمليات انتحاري انجام داده باشه. البته نظر منه و بايد بيشتر از خودش بپرسيم ولي اين اختلاف مقدار اصلا تصادفي نيست. خسروي نفسي کشيد:«واقعا آدم حيرون مي مونه از کاراي يه عده اي. بهتره ما بريم متصدع اوقات شديم. در مورد نمونه ها...» ـ نگران نباشيد آقاي دکتر. اول از همه نتايج رو به خود شما ارسال مي کنيم. عماد و پرهام از آزمايشگاه بيرون آمدند. آن ها که همين چند لحظه پيش مي خواستند طلبکارانه يقه ملکي را بگيرند حالا خوشحال بودند و اميدوار به اينکه راهي براي تبرئه فيروز و جواب به وکيل او پيدا کرده بودند: ـ کار خدا رو مي بيني پرهام. راست ميگن چاه کن هميشه ته چاهه. ـ از اينکه شروين اينجوري شد خيلي ناراحت شدم. ولي نمي دونم چرا بيشتر خوشحال شدم که اين بلا سرش اومد. ـ منم همين طور. فقط نميدونم با اين حالش چطور قراره محاکمه بشه. ـ من يه دوستي دارم وکيله. اون ميگه براي همچين کيس هايي مجازات حداکثري رو کاهش ميدن. به خصوص اگه به زور و تهديد مجبور به اين کار بشه. ـ عجب شانسي بهش رو کرد. ـ شايد هم زيادي باهوش بوده. بيا بهش فکر نکنيم. اين يه ساعت رو قهوه بخوريم مهمون من. ـ نگو تو رو خدا. بيا چاي بخوريم ديگه از قهوه مي ترسم. ـ نترس بابا. اون قهوه قجري بود ما قراره کافي ميکس نستله بزنيم. هر دو خنديدند و براي رفتن به بوفه مسيرشان را کج کردند. عماد روي يکي از صندلي هاي يک ميز دو نفره نشست و خسروي رفت تا براي کافي ميکس آبجوش بردارد. آهنگ آرامي در بوفه پخش شده بود اما عماد انگشت هايش را روي ميز مي چرخاند و مي رقصاند. توجه اش به حرکت دست هايش روي ميز جلب شد که مانند رقصنده اي هندي در مقابل خدايان بود. از آن رقص هايي که نشان از دفن کردن زن بيوه اي همراه شوهر مرده اش يا اعطاي يک قرباني براي خشنودي کسي بود. از خيلي وقت قبل شنيده بود که مرده ها غمگين اند. حالا احساس مي کرد که خيلي وقت است که مرده است. صداي زنگ تلفن به گوش رسيد و او را به دنيا برگرداند. ـ الو عماد؟ ـ الو سلام. حالت خوبه؟ ـ آره خوبم. تو انگار گرفته اي. طوري شده؟ ـ خودم که خوبم ولي اوضاع دور و برم خوش نمي گذره. ـ چرا؟ ـ خبر دادند گريمور سريال سعيد فرهنگ مشکوک به مسموميته. اگه جواب آزمايش سعيد هم همينو بگه قاتل اعلام ميشه. ـ واقعا؟ اين که خيلي عاليه. حداقل يکم الناز راد جرمش سبک تر ميشه. ـ خودت چه خبر؟ الناز راد رو ديدي؟ ـ آره ديدمش. اوضاعش اونقدري بهتر شده که از ويلچر بلند شه. مدت زيادي نياز داره که فقط احساس کنه جاش امنه. مادرش يکم کم تحمله و گاهي اوقات مي زنه زير گريه. بيچاره داداشش که بايد همه سختي رو ببينه و بازم ساکته. احساس مي کنم يکم دلگرمي نياز داره. يه دستيار زبر و زرنگ هم دارم که اسمش ليلاست. بيست و سه سالشه. سه سالي ازم کوچيک تره ولي جدي و پرتلاشه. چيزايي که حواسم بهشون نيست رو واقعا دقيق انجام ميده. خدا رو شکر داريم با هم کنار مياييم. ـ به نظرت زيادي اين تحقيقات خانوادگي نشده؟ من که تو پزشکي قانوني، تو داخل بخش رواني، عادل هم مسئول پرونده. ـ من که به زور خانم حکمت اومدم، پرونده هم دست اميري افتاده. مي موني خودت. عماد صدايش را آهسته تر کرد و گفت:« راستش از اينکه اينجام يکم ترسيده ام. اين پرونده اصلا به من ربطي نداشت. خودتم مي دوني که اين يه هفته رو به خاطر سر زدن به فاميلا تو فيروزکوه مرخصي بودم. من کارمند ساري ام ولي فرستادنم جايي که اصلا رسما بهش تعلق ندارم.» ـ چطور مگه؟ ـ يه حرف و حديث هاي قانوني شنيدم. ميگن سازمان ساري اصلا حق فرستادن نماينده به تهران رو نداره. ـ يعني ميگي حضورت غيرقانونيه؟ ـ مثل اينکه آره. با اينکه حکم رسمي از طرف معاون گرفتم ولي خيلي مي ترسم. بايد حداقل همون روز اول ردم مي کردند يا مي گرفتنم ولي اينجا زيادي سوت و کوره. نکنه مي خوان بلايي سرم بيارند؟ ريحانه خنديد و گفت:« پس خوشحال باش و از اين آرامش قبل از طوفان لذت ببر.» ـ شوخيت گرفته ريحانه؟ ممکنه برم زندان بعد تو مي خندي؟ اگه برم زندان بچت بي پدر ميشه اون وقت بايد با يه دست بچه بغل کني يه دست کمپوت بياري. ريحانه سکوت کرد. احساس کرد عماد موقع حرف زدن نفس نفس مي زند. سپس با همان صداي آرام هميشگي اش گفت:« گوش کن. همين که دارند با اين چيزاي پيش پا افتاده بازي مي کنند معلومه که بيشتر ترسيدند و کاري که مي کني درسته. اوني که کار درست رو انجام ميده که نبايد بترسه.» ـ اگه شوخي يهو جدي بشه. اون موقع ممکنه من بترسم. ـ تو عماد مني. در اينکه آدم درستکاري هستي شک ندارم. ولي سعي کن هوشمندتر باشي. ايمان دارم که داريم به حقيقت نزديکتر ميشيم. مي خوان که متوقف بشيم براي همين ما رو مي ترسونن. قول بده که مواظب خودت باشي. ما بهت نياز داريم. من بهت نياز دارم. عماد لبخندي زد. دست هايش روي ميز ثابت و بي حرکت ماند. سعي مي کرد با آستين هايش اشک هايش را پاک کند که چشمش به خسروي افتاد که به سمت او با سيني ليوان مي آمد. ـ ببين عزيزم من الان بايد قطع کنم. شب ميام بيشتر صحبت مي کنيم. مواظب خودت باش. ـ تو بيشتر. برات دعا مي کنم. ـ منم همين طور... خداحافظ.

زخم کهنه - قسمت نوزدهم
۱۴۹ بازدیدجمعه ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۵۹


