آفتاب در حال تابيدن بود. اميري مي توانست اشعه اش را پشت گردنش احساس کند. اما او بي توجه به اين تابش شديد در حال مرتب کردن گزارش هاي پرونده ها بود. زودتر از وقت اداري آمده بود تا حداقل مدتي به دور از صداي زنگ تلفن و هياهوي مردم در وقت اداري آرامش داشته باشد. صداي تق تق در زياد غافلگيرش نکرد. مي دانست چه کسي پشت در ايستاده. دستگيره در را باز کرد و احمد با سيني صبحانه وارد اتاق شد. ـ به به... ببين مامان چي برامون گذاشته! خاگينه داريم مخصوص آقا محمد. نون بربري رو هم از نونوايي دم کلانتري گرفتم ديگه چه شود! ـ ديديش حتما تشکر کن از طرفم. مي دوني که خيلي وقت نمي کنم بهش سر بزنم. ـ از کم لطفيته ديگه. يه شب خودت و خانم بچه ها بياييد يه سري به ما بزنيد. ـ رضا و عادل نيومدند؟ ـ آخه کي غير من و تو قبل از وقت اداري مياد اينجا؟ فعلا فقط من و توييم و تا بقيه نيستند مي تونيم سر همديگه رو بخوريم. بيا صبحانه رو بزنيم به رگ. محمد تکه اي از نان را با دست کند و با همان نان تخم مرغ را لاي آن لقمه کرد. وقتي ديد که احمد با قاشق دارد تخم مرغ تکه مي کند. ابرو بالا انداخت وگفت:« حواستون هست که ماهيتابه رو قاشق مي زني خش برمي داره؟» ـ خب برداره.  ـ فکر کنم يادت باشه مامان روي وسايل آشپزخونه اش حسابي حساسه. ـ شما هم اگه در مورد پرونده از اين حساسيت ها داشتي الان شرلوک هولمز بودي. محمد خنديد و گفت:« مگه الان چي ام؟ جفري اپستينم؟» ـ نمي خوام سر صبحي برم رو اعصابت. من به عنوان برادر يا همکار درک مي کنم و مي پذيرم تو تحت شرايطي هستي که بايد سياست به خرج بدي. اما ذهن من مثل خيلي هاي ديگه تقريبا ساده است. دوست دارم با کسي مثل من صاف و ساده برخورد شه. گاهي شفافيت داشتن با توده موثره. ـ خوبه که مي پذيري ساده اي. قدم خوبيه براي پذيرش احمق بودن. ـ مسخره ام مي کني؟ ـ به هيچ وجه. بالاخره کاريه که شده. ـ ديگه داره بهم بر مي خوره. ـ اينم از قدم بعدي. فکر کنم مستعد ياد گرفتن باشي. ـ ياد گرفتن چي؟ ـ مشکوک موندن به قدرت. قدرت اگه شفاف باشه زود از بين ميره. حفظ قدرت يعني اصالت دادن شک به قدرت. قدرت لذت مي بره از اينکه بهش شک کني چون وقتي به سمتش حمله ور شي اون موقع است که مجازات کردنت بهش مزه ميده. يه قانون الهي که مي تونه بسته به صاحب قدرت زميني بشه. ـ بدم مياد وقتي کار خلاف خودت رو با سنت الهي مي شوري. ـ من اين کار رو نمي کنم. با ايمان نيستم ولي باور دارم که راه و رسم زندگيم رو از خدا دارم. قدرت نياز به شناخته شدن داره. بايد براي شناختنش بهش نزديک شد. ـ اصلا هم مهم نيست طرف مقابلت اون قدر بد باشه که آلوده ات کنه. معصومين 14 نفر بودند که سيزده تاشون شهيدند يکي شون هم غايبه. ولي ما که معصوم نيستيم. اميري سکوت کرد. احمد فکر مي کرد حرفش کارگر افتاده و حتما برادرش را متنبه مي کند. اما اميري زهرخندي زد و ادامه داد:« بيچاره! قدرت الان منم. اون ها هر چه قدر تو دنياي خودشون قدرتمند باشند براي بقاشون بايد به من ايمان بيارن. هر کي که به قدرت من شک کنه حتما جزاشو مي بينه. کاويان و مرادي شک کردند که الان تو بازداشتند. خبيري و رئيسي هنوز پيروان خوبي هستند. مشرک شدنشون هم ناراحتم نمي کنه و منتظرم.» ـ يقين دارم که تو ديوونه اي. ـ فقط باهات راحتم. مثل گذشته از ترسوندنت خوشم مياد. ـ اين الان درس سياست بود؟ ـ درس خداشناسي بود. با خدا باش تا خدايي بشي. ـ پس چرا اون روز جوري حرف مي زدي که دلم برات بسوزه و باور کنم از فشار بالادستي مجبور به اين کار شدي؟ ـ استرس براي کسي که مي خواد ابهتش رو حفظ کنه سمه. همه احساس دارند. يه روز که رهبري کردي مي فهمي هميشه کسي وجود داره که بتوني با گذاشتن احساساتت روي دوش اون کنترلش کني. بالادستي ها منو دارند منم کسايي رو دارم که يکيش اون روز تو بودي و اين چرخه ادامه داره. احمد هر چه سعي مي کرد نمي توانست حرف هاي کسي را درک کند که سال ها با او زندگي کرده بود. باور نمي کرد مودب ترين و خانواده دوست ترين عضو خانواده اش در محيط کارش آدم ديگري است که دوست دارد فانتزي هاي بهره طلبانه اش را روي زيردست هايش پياده کند. تازه فهميده بود عجب بدشانسي اي آورده که با برادرش همکار شده است. در يک چشم به هم زدن وقت اداري شروع شد و صداي هياهوي مردم بالا رفت. تلفن همراه احمد تک زنگي داد و احمد با باز کردنش متوجه پيام عادل شد. ـ عادل بهم پيام داده. ميگه ليست مظنونين آماده است تا تحويل دادگستري ساري بديم. بايد برم کمکش. صبحانه خوبي بود خودم وسايل رو مي برم. ـ نوش جان. موفق باشي. ساعت ها از رفتن احمد رفت و اميري با کلي مراجعه از سمت مردم اين ساعت ها را گذراند. اين روزها بيشتر دوست داشت که به ديگران رسيدگي کند تا کمتر به پيچيدگي پرونده سعيد فرهنگ فکر کند. جر و بحث هاي دو شاکي دعوا بر سر پارکينگ سرش را به درد مي آورد، گريه هاي زني که شوهرش نزديک حکم اعدامش بود قلبش را. اما کل وجودش هر بار که از سعيد حرفي به ميان مي آمد تمام وجودش را مي سوزاند و دوباره آبي رويش ريخته مي شد تا بيشتر درد بکشد و دوباره بسوزد. احمد حق داشت. نفس کشيدن کنار اين انسان ها آلوده اش کرده بود. ـ جناب سروان، يه آقايي تشريف آوردند مي خوان با شما صحبت کنند. ـ از اون کت و شلواري ها که نيست؟ ـ نه. ولي ميگه پيگير فيروز شده. اسمش رسول رسوليه. اميري کمي مکث کرد. يادش آمد اين اسم بسيار شبيه يک مجرم است که سال ها پيش دستگير شده بود. آن موقع جوان بود وقتي رسول گرگ به اتهام دزدي از چندين زن محاکمه شده بود. ده سال حبس داشت اما بعد از پنج سال بقيه حبس را به او بخشيدند. خيلي دوست داشت ببيند آن جوان سابق حالا چه شکلي شده. لبخندي زد و گفت:« اجازه بده بياد تو.» رسول وارد اتاق اميري شد و نگاه اميري را هم به خودش معطوف کرد. لباس هايش قديمي اما تميز بودند. سرش کم مو شده بود و پيشاني اش چروک شده بود. پلک چشمهاي درشتش افتاده و چشمان پربارقه اش را ريزتر کرده بود. صورتش از آفتاب سوخته بود اما چهره اش آرام تر شده بود. نسبت به قبل عوض شده بود. آن زمان آن قدر اعتمادبه نفس داشت که به همه ديد بالا به پايين داشت. حالا با اين که صاف ايستاده بود اما اميري نمي توانست آن حس غرور گذشته را در او ببيند. ـ سلام جناب سروان. ـ سلام بفرماييد. ـ خدمت رسيدم براي پرونده رفيق مون فيروز مرزوقي. ـ از کجا مي شناسيش؟ ـ تو ساري حق برادري گردنم داره. ـ حتما تو ساري هم خلاف کردي. ـ چهار سال پيش اومده بودم ساري قهوه خونه رفيقم. همه رو که جمع کردن منم افتادم بازداشتگاه. اونجا با فيروز رفيق شدم. ـ خودش احيانا کس و کار نداشت که تو رو فرستاده اند پيگير کارش باشي؟ ـ ناغافل دستگير شد. پدر و مادر نداشت که بيفتند دنبال کارش. ـ داداشش کجاست؟ حتما خبر داري. ـ دارم. ولي به شما نميگم. اميري ابروهايش را درهم کشيد:« چرا اون وقت؟ خبر داري که يکي از متهم هاي پرونده سعيد فرهنگه بعد بهش پناه ميدي؟ مي دوني که چه جرم سنگيني داره.» ـ براي همين اومدم که از طرفش حرف بزنم. فراز بي گناهه. فکر نکنيد خودش ترسو بود که نيومد. من ازش خواستم که نياد. ـ فکر مي کني اونقدر آدم مهمي هستي که به حرف تو از فراز ميگذرم؟ ـ بله هستم. من خود فرازم. ـ از آدمي مثل تو راست گفتن بعيده. ـ راستش رو گفتم که پنج سال حبس کشيدم. من دزد بودم و چاقو تو دستم مثل موم نرم بود. حالا کارگرم. وسايلم تو دستم سنگينه ولي خوشحالم که تا الان چاييم گرم بوده نونم نرم. فراز به گردنم حق داره. مستاجرمه و منم براش مرام ميذارم. ـ خوب حرف مي زني. ـ تو زندون وکيل بند بودم. اميري دوباره به رسول نگاه کرد و لب هايش را به هم فشار داد. ـ خب... اگه مي خواي دستم به فراز نرسه جاش حرف بزن. حرف درست بزن که بتونم نجاتش بدم. همه چيز به راستگوييت بستگي داره. دروغي تو کارت باشه براي تو و فراز بد تموم ميشه.  ـ براي همين اومدم. ـ پس بگو. ـ فراز همه چي رو بهم گفته. يه ماه قبل از اينکه اين سعيد فرهنگ عمرش رو بده به شما براي يه زني توي يکي از خونه هاي ساري به اسم سيما لباسشويي تعمير مي کرده. چند شب قبل ازحادثه کاشف به عمل مياد که خانم مي خواد داستان کنه براي همين موقع رفتن فراز رو بيهوش مي کنه. فراز بيچاره ساعت پنج تو همون خونه به هوش مياد و متوجه ميشه که موتورش از دستش رفته. اون موقع خيلي ترسيده بود. چاره اي جز اين نداشت که خودش رو به تهران برسونه. ـ نميدونه کي بيهوشش کرده؟ ـ نه درست. ولي ميدونه که غير سيما يه مرد ديگه هم بود. قيافه اش رو درست يادش نيست. فقط مي دونه هيکلي و ريش دار بود. مطمئنه که سيما اون رو مي شناخت. چند باري ديده بودش ولي توجه زيادي بهش نکرده بود. اميري مکثي کرد و گفت:« حرفات خوب بود. سرنخ خوبي به دست مون رسيد و بابتش ازتون تشکر مي کنم. ولي ازتون خواهشي دارم. دفعه بعدي که اومديد فراز رو با خودت بيار. حتما بايد بياد که يه چيزايي رو بدونه.» ـ چرا؟ که دستگيرش کنيد؟ ـ هاله بهش نياز داره. بايد پيشش بمونه. ـ مگه چي شده؟ ـ خبر دادند که حالش بد شده. الان تو بيمارستان بستري شده. ـ واقعا؟ الان چطوره؟ ـ هنوز زنده است. شرايطش بهتر ميشه اگه خانواده اش هم همراهش باشند. رسول به فکر فرو رفت. اميري احساس مي کرد که رسول در دادن خبر مردد مانده. همه چيز به اعتماد رسول به حرف هايش بستگي داشت. بنابراين پيش دستي کرد و گفت:« مطمئنم نگرانيد. ماجراهاي ترسناکي براي خانواده مرزوقي اتفاق افتاده ولي خواهش مي کنم اعتماد کنيد. به خاطر هاله که شده به ما اعتماد داشته باشيد. تا فردا مهلت داريد که به پيشنهادم فکر کنيد. مي تونيد الان تشريف ببريد ولي هاله رو از ياد نبريد. اين طوري بهتره.» رسول هنوز ترديد داشت. انگار آب سردي رويش ريخته بودند. هر کاري مي توانست بکند جز اعتماد به افسر پليسي که معلوم نيست خودش طعمه اي نباشد براي شکار عزيز ترين دوستش. امر سنگيني بود و براي اينکه کمي سنگيني از روي دوشش برداشته شود لبخندي زد. چهره آرامي به خودش گرفت و با تشکر از اينکه وقت ارزشمندش را در اختيارش گذاشته خداحافظي کرد و خواست از اتاق برود. اميري لبخندش پررنگ تر شد. خوشحال بود که بعد از مدت ها يک آشناي قديمي را از نزديک مي بيند.