هشت صبح زنگ ساعت روي ميز کشويي کنار تخت را به صدا در آورد. چشم و گوش امير هنوز براي اينکه بخواهد صداي آن را بشنود سنگين بود. به زحمت چشم هايش را کمي باز کرد و رويش را به طرف پنجره کرد. پنجره مدتي بود که باز مانده بود و سوز سرماي اتاق بيني اش را بي حس کرده بود. پتو را از روي خودش کنار زد. سرماي اتاق بدنش را مي لرزاند. دستش را جلو برد و بالاخره بعد از کلي تقلا با سرماي پاييزي و تخت خواب گرم، ساعتش را خاموش کرد و از روي تخت بلند شد. دمپايي هاي کنار تخت را پايش کرد و آرام آرام به طرف حمام رفت براي اينکه دوش بگيرد. وارد حمام شد و نگاهش به آينه روشويي افتاد. مدتي بود که ريش هايش را اصلاح نکرده بود و موهايش روي چشم هايش افتاده بودند. دستي به ريش هايش کشيد و قفسه زير روشويي را باز کرد. مي خواست کف اصلاح را از آن جا بيرون بکشد و ريشش را بزند. همين که در را باز کرد دوباره دودلي به سراغش آمد. نگاهش دوباره به آينه دوخته مي شد و دوباره در قفسه را مي بست. مثل دفعه هاي قبل فقط آبي به سر و صورتش زد و بي خيال دوش گرفتن شد. از حمام بيرون زد و به آشپزخانه رفت. دو تخم مرغ از داخل يخچال بيرون آورد و براي خودش نيمرو درست کرد. روي ميز ناهارخوري نشست و همه را به تنهايي خورد. اين روزها خيلي احساس تنهايي مي کرد. براي اولين بار داشت به اين نتيجه مي رسيد که چقدر به وجود يک زن در کنارش نياز دارد. با خودش فکر کرد که اگر اين کابوس تمام شود، حتما ازدواج مي کند. کدام زن توي اين دوره و زمانه هم اهل زندگي بود و هم دنياي کاري او را مي فهميد؟ بازيگر يا هنرپيشه مجرد که زياد پيدا مي شد اما اگر اهل زندگي دائمي بودند که هنرپيشه نمي شدند. آدم هاي معمولي بيشتر بودند و اگر به خيلي هايشان مي گفت تهيه کننده سينماست حتما بدون معطلي به او جواب مثبت مي دادند. اما تهيه کنندگي روابطي داشت که ساده ترين زن ها را تحت فشار مي گذاشت. دوست نداشت با زن آينده اش به خاطر شغلش اختلاف داشته باشد. بهتر بود همسرش مثل خودش تهيه کننده بود اما سخت پيش مي آمد که زني تهيه کننده باشد و مجرد باشد.  امير در حالي که به اين چيزها فکر مي کرد خودش هم خنده اش مي گرفت. آدم از سر بيکاري به چه چيزها که فکر نمي کند. اما به اينکه حتما بايد همسري درخور داشته باشد تا زندگي اش شادتر شود مطمئن بود. تصنيف ايرج از فيلم گنج قارون که روي موبايلش پخش کرده بود حرفش را تاييد مي کرد. محو صداي زيباي تصنيف شده بود که پخش قطع شد و به جايش زنگ تلفن به صدا درآمد. عليخاني بود. ـ الو؟ ـ سلام آقاي عزتي. صبح عالي متعالي. ـ مرسي. چيزي شده؟ ـ چيز مهمي نيست. قرارتو خواستم با آقاي خبيري يادآوري کنم. ـ چيز ديگه اي نگفت؟ ـ نه بابا... همون آدم عبوس هميشگي نشسته تو دفترش. منم دارم به خانمي ها سرکشي مي کنم. منتظرت هستم. ـ اين بار يه لطفي بهم بکن. ماشينم تو پارکينگ پنچره. فرصت نکردم زاپاس براش بگيرم. اگه بياي دنبالم خيلي خوب ميشه. ـ نوکر امير آقا هم هستم. تا آماده شي من سه سوته رسيدم. امير تلفن را قطع کرد و ظرف هايش را روي سينک گذاشت. به اتاق خوابش برگشت و از کمد بلوز مشکي اش را برداشت. بلوزش را پوشيد و بدون معطلي کت و شلوار مشکي اش را برداشت. ديگر رغبتي به لباس هاي ديگر نداشت. کار آماده شدنش را سريع تر کرده بود اما به قيمت يک عزاداري طولاني. هر چه سعي مي کرد دست و دلش به پوشيدن لباس هاي ديگرش نمي رفت. کابوس هنوز ادامه داشت. سه ماه از حادثه گذشته. چهار پنج روزي هم بود که همکارهايش را دوباره به بهانه اي گرفته بودند و حالا شروين داشت روي تخت بيمارستان با مرگ مي جنگيد. تمام اين سه ماه براي امير ادامه همان روز نحس بود و اصلا روز بعدي در کار نبود. رو به روي آينه قدي اتاق ايستاد. شانه اش را برداشت و موهايش را به طرف راست شانه کرد تا از روي صورتش کنار بروند. با آن موها و ريش هايش مانند درويش هاي از دنيا بريده به نظر مي رسيد. بايد انتظار اينکه هر کس او را ديد، از جانب خودش اظهار نظري کند را مي داشت. با صداي آيفون خانه متوجه شد عليخاني پشت در آمده. تندي چراغ ها را خاموش کرد و از خانه بيرون زد. عليخاني در ماشين 206 قرمزش نشسته بود و با آهنگ بيس دار سيستمي اش سرش را تکان مي داد. چشمش که به خروج امير از در حياط افتاد، ضبطش را کم کرد و از ماشين پياده شد. به طرف امير آمد و او را در آغوش گرفت. ـ سلام مجدد. چه خوش تيپ شدي! ـ هميشه خوش تيپ بودم. يادت نمياد؟ ـ بيشتر خرتيپ شدي. خبيري ناراحت ميشه اين ريختي ببينتت. ـ فعلا بيا سوار شيم بعدا دعوات مي کنم. عليخاني و امير سوار ماشين شدند و عليخاني استارت حرکت را زد. ماشين از خيابان فرعي بيرون آمد و به خيابان اصلي رسيد. عليخاني صداي ضبط ماشين را بلندتر کرد و شروع کرد به همخواني با آهنگ هايش. ـ يکم کمش کن. اعصاب اين آهنگ ها رو ندارم. ـ برو بابا... درسته بدبخت شديم، ممکنه از اين هم بدبخت تر بشيم ولي نميشه روحيه مون رو بذاريم دم طاقچه قفل بزنيم که. يه نگاه به خودت انداختي اصلا؟ ـ آره. همين تازه تو آينه خودمو نگاه کردم. ـ منو خر نکن مستر عزتي! تو بيشتر از سه تيغ رو صورتت تحمل نمي کردي حالا ريش و موهات قد مال خاخام هاي يهودي شده. نميگي الان منشي خبيري تو رو اين جوري ببينه ديگه بهت رو نميده؟ ـ اصلا بهش توجه نمي کردم. از لباي پروتزيش خوشم نمياد. عليخاني لبخندي موذيانه زد و گفت:« اوه اوه اوه... مثل اينکه مستر يه فکرايي تو سرشه. من ميگم اين يه مدت که آروم شده بودي چي تو سرت مي گذشت. چه دقت مي کني به خانم ها! نکنه يکي رو مي خواي شب رو باهاش سحر کني؟» امير لبخندي زد، سرش را پايين انداخت و گفت:« يه شب نه، هزار شب. غربيه که نيستي. تصميم گرفتم منم برم قاطي مرغا. مي خوام ازدواج کنم.» ـ به به. بذار ببوسمت. چه زود بزرگ شدي پسر. بالاخره مي خواد با پاي خودش بره تو قلعه ازدواج. اونايي که بيرونشن ميخوان برن تو، اونايي که داخلشن مي خوان ازش بزنن بيرون. مطمئني بعدا پشيمون نميشي؟ ـ بعد اين همه سال مجردي و کار بالاخره وقتش رو پيدا کردم بهش فکر کنم. تو رو خدا تو ذوقم نزن. ـ حالا کسي رو هم مد نظر داري؟ ـ راستش نه. از هنرپيشه ها خوشم نمياد. با اين شغلي که من دارم زن معمولي هم نمي تونم بگيرم. مرادي و زنش رو که ديدم متوجهش شدم. اوضاع قمر در عقربي توي طالعمه مگه نه؟ عليخاني کمي فکر کرد و گفت:« خب يکي رو بگير ترکيبي باشه.» ـ مسخره ام مي کني؟ ـ چرا مسخره ات کنم؟ با هنرپيشه که حال نمي کني، زن معمولي هم نمي توني نگه داري. يکي رو بگير که هم تو کار سينما باشه هم وجهه اش معمولي باشه. مثل عوامل پشت صحنه. اين قدر دختر خوب و سرحال بين شون هست که آدم حظ مي کنه. مثلا يکي مثل... عليخاني حرفش را نيمه تمام گذاشت و دوباره به امير نگاه کرد. با دقت چهره اش را برانداز کرد و سپس خنديد. ـ چي شد حرفت رو نصفه گذاشتي؟ ـ راستش فکر کردم خودم يکي رو بهت معرفي کنم. قيافه تو ديدم بيخيالش شدم. ـ تو حالا بهم بگو. چونه زدنش با من.  ـ عمرا اگه بهت بگم. ـ بگو ديگه دارم مي ميرم از کنجکاوي. ـ خدا بيامرزه آقاي عزتي رو! فکر زن گرفتن داره ديوونه اش مي کنه. مي خوام خودت حدس بزني که حوصله ام تو مسير سر نره. راهنماييت هم اينه که از همين سريال آخريمون بود. ـ قبلا ديدمش؟ ـ آره ديديش. ـ فريبا طراح لباسه؟ ـ چشاتو درويش کن شوهر و بچه داره.کارش اين نيست برو بالاتر. ـ دستيار تدوين مارال. اونم خوشگله. ـ نه اون که... ـ پس کي؟ مي زنم تو دهنت ها... حوصله ام سر رفت. ـ خيلي خوب بابا پشت فرمونم. خانم کيانيه. رز کياني. ـ همون دستيار ناصر؟ ـ آره. دختر جذاب و مهربونيه. خيلي اکتيو و کاريه به سليقه ات هم مي خوره. امير پفي کرد و با تعجب گفت:« اون دختره کولي رو ميگي؟ احترام بزرگ ترحاليش نميشه. سر فيلمبرداري من و کاويان براش هيچي نبوديم از بس که پررو و مغروره. حالا من بيارمش تو خونه ام؟ حرف هايي مي زني.» ـ خير سرش نيمچه کارگردانه. بايد از اين صلابت ها داشته باشه. ولي بد نيست بهش فکر کني. دختر زرنگ و آينده داريه. اگه شوهرش بشي خيالت راحت باشه که پادشاه بعدي سينما تويي و اونم ميشه ملکه ات. ـ ديگه خيلي داري غلو مي کني. ـ بهش فکر کن. مثل اينکه رسيديم. عليخاني روبه روي در پارکينگ ساختمان ايستاد و به مسئول پارکينگ اشاره داد تا مانع را باز کند. با باز شدن مانع، ماشين وارد پارکينگ شد و بعد از اينکه مدت زيادي را دنبال جاي پارک گشتند، بالاخره از ماشين پياده شدند تا با هم به طرف دفتر خبيري که در يکي از واحد هاي اين ساختمان بود برسند.  دفتر از بخور داخل محوطه نم گرفته بود. بوي خوشبوکننده جوري به فرد حاضر در آن جا القا مي کرد که انگار وارد باغ گل رز شده. اما چشم فقط دکور چشم نواز تابلوگونه و زمين تميز را مي ديد. امير در ورودي را باز کرد و چشمش به ميز منشي روبه رويش خورد. امير و عليخاني وارد شدند و به طرف ميز منشي حرکت کردند. ـ سلام. قراره با آقاي خبيري جلسه داشته باشيم. ـ سلام آقاي عزتي. آقاي خبيري منتظرتون هستند. تشريف بياريد. ـ ممنونم. امير و عليخاني در اتاق کار را زدند و با اجازه خبيري و قدم هايي آرام وارد شدند. داخل اتاق خبيري به همراه پسرش مرتضي و نماينده يکي از اسپانسر ها نشسته بود. امير سلامي کرد. مرتضي و مرد مهمان براي آن دو بلند شدند و سلام و احوالپرسي گرم تر شد. به محض اينکه امير و عليخاني هم به جمع نشسته پيوستند. خبيري شروع به صحبت با نماينده کرد:« خدا رو شکر که تا الان شرمنده شما نشديم. درسته که تو شرايط سختي هستيم ولي تلاشمون رو کرديم تا زحمات شما ضايع نشه.» ـ حرف شما متين. بابتش هم حسابي از شما قدردانيم اما تبعات اين حادثه در آينده نگران کننده است. هر کدوم از ما اسپانسرها به خاطر اين سهل انگاري درگير شديم. اين مي تونه توي آينده کاري ما با شما تاثير بذاره. ـ اون وقت به چه صورت؟ ـ اگه يادتون باشه اين ما بوديم که با شما توي تامين مالي فيلم همکاري کرديم به اين شرط که تبليغي براي ما باشه. مرگ سعيد فرهنگ شرايط رو خدشه دار کرده و اين روي آبروي حرفه اي ما موثره. ـ نگران چيزي نباشيد. هيچ آسيبي به وجهه شما نخواهد رسيد. شما مي تونيد با خيال راحت کارتون رو انجام بديد. کارهاي زيادي در آينده مي تونيم با هم انجام بديم. ما هم به زودي مشکلاتمون حل ميشه. نماينده و خبيري از روي صندلي بلند شدند و با هم دست دادند. ـ بسيار خب. بهتون اين اطمينان رو ميدم که از جانب ما قراردادهاي بعدي فسق نميشه. با اجازه بايد از محضرتون مرخص بشم. خدانگهدارتون. نماينده براي بيرون رفتن به طرف در رفت و عليخاني به دنبال او براي بدرقه مهمان. مرتضي نگاهي به امير که روبه رويش نشسته بود کرد و بعد به خبيري. خبيري رو به امير کرد و گفت:« کم پيدا بودي. تعريف کن.» ـ مدتي استراحت مي کردم. بعد از چهار سال استراحت مزه ديگه اي داره. ـ خوبه... ماجراي اين شروين رضايي چيه؟ ـ راستش دقيقا خبر ندارم. عليخاني يکي دوبار فقط با زنش حرف زده. ميگن که وضعش وخيمه. الان تو آي سي يو بستريه. ـ يعني تو کماست؟ چطوري اين طور شد؟ ـ دکترها ميگن از مسموميت رفته تو کما. احتمالا اوردوز کرده. کسي فعلا نميگه علت مسموميت چي بوده. مرتضي پرسيد:« اين مسموميت تاثيري که رو بدتر شدن ماجرا نداره؟» ـ درست معلوم نيست. از اين جهت که لب مرزيم. دکترها هم براي هرکسي اسرار بيمار رو فاش نمي کنند. بهتره فقط خوش بين باشيم و اميدوار. خبيري بعد از کمي مکث گفت:« حق با توئه امير. بهتره که امروز ظهر يه سر بريم ملاقاتش. اين جوري بهش احترام ميذاريم و نشون ميده که ما هم از اين اتفاق متاثريم. اينقدر اوضاع پيچيده شده که بي اعتنايي اصلا به نفع مون نيست.» ـ منم موافقم. مرادي و کاويان در چه حالند؟ ـ اسم اين بي لياقت ها رو نيار. اين همه براشون ريش گرو گذاشتيم و خودمون رو جلوي رقيب کوچيک کرديم تا لااقل سينما رو از اين رسوايي نجات بديم، آخرش بي چشم و رو ها آزادي مشروط رو نقض کردند. رئيس پرونده حالا با پررويي مي خواد تا جلسه اول دادگاه نگهشون داره. خوب کردي که نرفتي وگرنه به تو هم بايستي فحش مي دادم. مرتضي لبخندي زد و گفت:« واقعا خوش شانسي که دستگير نشدي.» ـ خوش شانس نبودم. بابک اونجا دعوت بود براي همين کاويان دعوتم نکرد. ـ بابک برزين رو ميگي؟ واقعا حيف بازي خوبش نيست که با رئيسي مي پره؟ خبيري گفت:« زوري که نيست پسر جان. اين يکي دو باري هم که براي ما بازي کرد واقعا کارش خوب بود. خدا پشت و پناهش باشه. اونم بازيگر خوبيه. با اين حال بايد همه به اين نتيجه رسيده باشيم که ديگه همکاري در سطح کلان با رئيسي به نفعمون نيست. همه تون شاهد بوديد که چقدر با کاويان صحبت کرديم ولي گوشش بدهکار نبود. حالا که اوضاع شده اوني که نبايد مي شد.» مرتضي جواب داد:« جسارت منو ببخشيد. فکر مي کنم کار ده سال پيش زياده روي بود و جامعه سينمايي رو دوقطبي کرد. کاويان نيت بدي نداشت و فقط دوست داشت کمک کنه. شما فکر نمي کنيد که گذشته ها گذشته؟» خبيري نگاهي به امير انداخت. مکثي کرد تا ناگهان عصبي نشود. سپس رو به مرتضي کرد ولي مرتضي مي تونست خشم پدرش را از صورتش بخواند. ـ سوال خوبي بود... جواب بهترش هم اينه که ما هم حق آزادي بيان و ابراز عقيده داشتيم. امثال رئيسي و دار و دسته اش هر غلطي مي کردند، هر حرفي دلشون مي خواست مي زدند چون حزب چپ تو اين مملکت پشتشون بود. هر موقع تو اين مملکت قرار بود رئيس جمهور انتخاب کنند حزب مي اومد اينا رو جلو مردم رديف مي کرد که تبليغ کانديداي خودشون رو بکنند. ما چي کار کرديم؟ فقط رفتيم عيادت کسي که رئيس جمهور منتخب اينا و کابينه اش چندين بار خودشون اومده بودند عيادتش. ما که رفتيم شديم عامل چنددستگي و ارتجاع و به ما گفتن حکومتي وصل به نظام. امير خودت شاهد بودي چطور تو جشنواره ها شده بوديم گاو پيشوني سفيد و هر کي از اونا به ما مي رسيد يه تيکه اي به ما مي انداخت. امير سري تکان داد و گفت:« بله يادمه. خوب يادمه هشت سال پيش تو يکي از جشنواره ها اون مجري بي حيا چطور سعيد رو مضحکه همه کرد. زودتر از اينکه برنده رو اعلام کنه به همه گفت که سعيد بازنده است و همه هرهر خنديدند. دلم خنک شد وقتي شنيدم الان از کشور فراري شده و با اپوزوسيون دستش تو يه کاسه بود. واقعا خوشحال کننده بود.» لحن خبيري کمي آرام تر شد و ادامه داد:« اين آدم ها هميشه کج فهم بودند و مايه شرمساري. البته ارتباطمون کاملا با هم قطع نشده. آدم هاي ميانه رويي هم هستند که واسطه بين ما باشند. سهم اعظم سينماي ايران نصيب حزب باده. نه اين وري ان و نه اون وري. اومده اند خوش بگذرونند و مسلما دور و بر رئيسي زياد مي چرخند. اما من و رئيسي رسالت خودمون رو داريم. اين نشون ميده که سينما با وجود ماست که قوام داره. هر دومون سينماگرا رو سرگرم مي کنيم که اونا مردم رو سرگرم کنند. اوايل بلد نبوديم ولي به مرور بازي رو ياد گرفتيم و حالا جايگاه خوبي داريم.» صداي تق تق در به گوش همه رسيد و زني وارد شد. مانتوي سياه و سفيد و شال خاکستري براق و پررنگي پوشيده بود و عينکش به صورتش و چشم هاي آبي اش وجهه جدي و حرفه اي داده بود. ـ سلام. با من تماس گرفته بوديد که خدمت برسم. ـ سلام خانم کياني، درسته همين طوره. بفرماييد بشينيد. رز با غروري خانمانه روي صندلي کنار ديوار روبه روي خبيري با فاصله يک متري نشست. حرف هاي عليخاني باعث شد امير اين بار خيلي با دقت به اين زن توجه کند. صورت بانمکي داشت و همه چيزش زيبايي طبيعي داشت. از همه زيباتر چشمهاي آبي اش بود که پشت عينک فريم مستطيلي اش گيرايي داشتند. نه خيلي لاغر بود و نه خيلي چاق. اندام مناسبي داشت و مشخص بود در لباس پوشيدن با سليقه است. ـ مي خواستم ازتون درباره الناز راد بپرسم. چون شما بيشتر بهش نزديک تريد بهترين کسي بوديد که سراغ داشتم. ـ شرايط خوبي که متاسفانه نداره. به علت فشار رواني اين مدت تحت درمانه. مرتب بهش سر ميزنم. تا الان روند داره خوب پيش ميره. ـ خانواده اش چي؟ ـ قصد شکايت از کاويان رو دارند. به شدت  از موضوع عصباني اند. خبيري مکثي کرد و گفت:« بهشون حق ميدم. فقط يه حيوون بي عقل و شعور مي تونه همچين کار زشتي رو اونم جلوي جمع انجام بده. سلام منو به خانواده شون برسونيد و بگيد اگر کمکي از ما برمياد، دريغ نمي کنيم.» ـ متشکرم. حتما بهشون اطلاع ميدم. امير بلافاصله پرسيد:« راستي خانم کياني... مي خوايم براي ظهر بريم عيادت آقاي رضايي. مي خواستم بپرسم آيا مايل هستيد که همراه ما باشيد؟» ـ جدا؟ چرا که نه. بله همراهتون ميام. ـ ماشين داريد يا بگم براتون تهيه کنند؟ رز لبخندي ناباورانه زد و گفت:« وسيله هست.» خبيري نيشخندي زد و نگاهي به اين دو نفر انداخت. سپس نگاهي به مرتضي کرد و مرتضي هم از اين ماجرا خنده آرامي کرد. خبيري صدايش را صاف کرد و گفت:« خب جلسه ما همين جا به پايان مي رسه. مي تونيد بريد. ساعت ده منتظرتون هستم براي اينکه آماده بشيم براي عيادت. تا اون موقع فعلا بايد به کارامون برسيم.» امير و رز از اتاق بيرون رفتند. مرتضي هم خواست بيرون برود که با صداي خبيري  متوقف شد. ـ مرتضي تو بمون. بايد راجب مسئله اي با هم صحبت کنيم. مرتضي سرش را خم کرد. آرام قدم برداشت و رو به روي پدرش کنار پنجره ايستاد. ـ تا ايستادي از قهوه ساز دو تا قهوه بريز با هم بخوريم. مرتضي به طرف قهوه ساز رفت و دکمه اش را فشار داد. دو فنجان کنار دستش را پر کرد و با سيني به پدرش تعارف کرد. سپس سيني را روي ميز گذاشت و خودش فنجانش را برداشت. ـ بابا...کار اشتباهي کردم که اون سوال رو پرسيدم؟ ـ سوالي نبود که من ازش خوشم بياد. ولي نه اشتباه نکردي. ـ چه کاري از دستم برمياد؟ ـ سه روز ديگه مي خوام يه مهموني برگزار کنم. يه سري اسپانسر مي خوان با کارگردان ها و تهيه کننده ها مذاکره کنند براي برنامه هاشون منم پيشنهاد دادم که مي تونيم تو خونه ما يه گپ و گفت دوستانه داشته باشيم. تو همين حين برنامه هاي تفريحي هم براي دوستان سانتي مانتال داريم. بهت گفتم که از همين حالا تدارکش رو ببينيم و چيزي کم و کسر نباشه. ـ رو چشمم. حتما تدارکات رو زير نظر مي گيرم. ليست مهمونا آماده شده؟ ـ به منشي گفتم آماده کنه. شهرام رئيسي هم مي خوام دعوت کنم. ـ بعد از اون همه بي احترامي اي که بهتون کرد؟ ـ اونم کارگردانه. حق جذب اسپانسر رو داره. کاري مي کنم اينقدر عرصه بهش تنگ شه که تا عمر داره يادش نره. قهر و دعوا مال بچه هاست. ـ اسپانسرها چي؟ ـ يه چندتايي اعلام آمادگي کردند که وکيل ها و نماينده هاشون رو بفرستند. اينم ليستشون. مرتضي ليست را از دست خبيري گرفت و خواند:«  غفوري نماينده هلدينگ فتحي، مفاخري مدير اجرايي شرکت اديب... خب اينا که آشنا هستند. اين اسم آخر رو نميشناسم.» ـ اسمش هيربد ضياييه. نماينده شرکت مهرگستر. مديرعاملش خسرو ضيايي رو مي شناسم. از بازاري هاي سرشناس که حالا تو کار صادرات و وارداته. از تاجرهاي به نام لوازم خانگيه. اولش براي اينکه قبول کنه دودل بود. با کلي رايزني راضي شون کرديم که توي تهيه فيلم هم نقش داشته باشند. ايشون هم آقاي ضيايي رو به عنوان نماينده معرفي کردند. ـ فاميلي شون هم شبيه همه. ـ نسبت دوري با ضيايي بزرگ داره. مدتي به عنوان وکيل براش کار کرده و شخص معتمدشه. در موردش هم دادم تحقيق کنند. معلومه که هر چي خسرو ازش تعريف کرده درسته. فقط خيلي علاقه دارم که با اين آقا ملاقات کنم و از نزديک ببينمش. مرتضي قهوه اش را تمام کرد و روي ميز گذاشت. از جايش بلند شد و گفت:« بهتره که هر چه سريع تر به سور و سات اين شب هيجان انگيز برسيم. اگه کاري نداريد من ميرم. براي رفتن به بيمارستان مي بينمتون.» خبيري به مرتضي اجازه خروج داد. مرتضي رفت و خبيري احساس کرد از اينکه زياد نشسته خسته شد. از صندلي اش بلند شدو روبه روي پنجره ايستاد. بيرون پر از ماشين بود و مردم در حال حرکت بودند. تنها کاري که خبيري در آن لحظه کرد نظاره کردن اين رفت و آمدها و نوشيدن قهوه داغ بود. ساعت ده شد و جمعيت در پارکينگ ايستاده بودند تا خبيري هم به پارکينگ برسد. با ورود خبيري، همه قدمي جلو آمدند تا گوش به فرمان خبيري باشند. ـ خيلي خب دوستان. بهتره زياد جلب توجه نکنيم. آقاي عليخاني، اگه امکان داره ماشينت رو در خدمت من و پسرم بذار. خانم کياني، شما هم آقايون عليخاني و عزتي رو با خودتون بياريد. ـ ببخشيد... مگه آقاي عزتي ماشين ندارند؟ عليخاني گفت:« اين حرف ها چيه آقاي خبيري؟ خودم راننده شما ميشم. يکم اين ماشين ادا داره ممکنه اذيتتون کنه. خدمت خانم کياني عرض کنم که ماشين آقاي عزتي پنچر شده و تو دست تعميره.» خبيري لبخندي زد و گفت:« مانعي نيست. خانم کياني اين بار لطفي کنيد و بذاريد آقاي عزتي سوار ماشينتون بشن.» رز در حالي که به امير نگاهي اندرسفيه مي کرد گفت:«هر چي شما بگيد آقاي خبيري.» ـ خب بهتره عجله کنيم. آقا مرتضي تشريف بياريد جلو که با هم بريم. شما هم دنبال ما باشيد و گممون نکنيد. عليخاني ماشين را روشن کرد و با سرعت مناسب از پارکينگ بيرون زد. رز بدون توجه به امير به سمت ماشين خودش رفت و پشت فرمانش نشست. امير روي صندلي جلو کنار دست رز نشست. ماشين رز به دنبال ماشين عليخاني از پارکينگ بيرون آمد و در مسير حرکت قرار گرفت. ـ شما سوار پرايد مي شيد؟ ـ مشکلي داريد؟ ـ نه... اتفاقا خيلي خوبه. آخرين باري که پرايد داشتم هفت سال پيش بود. بعدش چيني خريدم. الان لندکروز دارم. ـ ببخشيد من خيلي اين چيزا رو نمي شناسم. ـ اشکالي نداره. منظوري نداشتم. فقط يه سوال... شما نمي خوايد ماشينتون رو عوض کنيد؟ رز خنديد و گفت:« اينکه ماشين من نيست ماشين پدرمه. من هنوز ماشين ندارم.» ـ ولي فکر کنم پولشو داشته باشي. ـ آره دارم... خيلي اهل رانندگي و دور دور نيستم. قراره همين روزها باهاش خونه بخرم و مستقل بشم. بعدا هم مي تونم ماشين بخرم. ـ چرا مي خواي مستقل بشي؟ ـ خب مدت زيادي با خانواده زندگي کردم. فکر مي کنم يه روز بايد خودم و شلوغي هاي کاريم رو از خونه پدري دور کنم. ـ تنهايي اذيتت نمي کنه؟ ـ بالاخره که بهش عادت مي کنم. باهاشون هم قبلا صحبت کردم اونا هم قبول کردند که برم و ازشون جدا شم. امير مکثي کرد. بايد رز را منصرف مي کرد. ـ سينما اينقدر ارزش نداره که به خاطرش از خانواده ات بخواي جدا زندگي کني. اونا هم دل دارند. دوست دارند دخترشون رو ببينند و باهاش در ارتباط باشند. ـ حرف هايي مي زنيد آقاي عزتي! باهاشون که قهر نيستم فقط ميخوام جدا زندگي کنم. ـ بيراه هم نميگم. معمولا تو سينما اين جور خونه ها يه معني ديگه اي دارند. به اسم استقلال و به کام مردهايي که مدام تو خونه ها به اسم دوست رفت و آمد مي کنند و ممکنه کارهايي کنند که اصلا در شان اون خانم نيست. ـ اين چه حرفيه؟  ـ مسخره است ولي زياد پيش اومده. رز کمي فکر کرد و گفت:« انگار شما خيلي هم بيراه نميگيد آقاي عزتي. قبل از اينکه الناز بستري شه، مرادي يهو ناغافل اومد خونه الناز. انگار نه انگار که اون بيچاره مهمون داشت يا مي خواست راحت باشه.» ـ جدي ميگي؟ نمي دوني بعدش چي شد؟ ـ نه درست... من زود رفتم چون مادرم مدام زنگ مي زد. مجبور شدم برگردم. امير سکوت کرد و ديگر حرف نزد. رز ديگر چيزي نگفت و فقط به رانندگي ادامه داد.  عليخاني و خبيري ها زودتر به بيمارستان رسيده بودند و منتظر مانده بودند که امير و رز هم به آنها ملحق شوند. مرتضي از فرصت استفاده کرد و سر صحبت را با عليخاني باز کرد:« تو جلسه خيلي توجهم به امير جلب شد. خبري شده که ما نمي دونيم؟» ـ والا من خيلي نمي دونم. اينم بعضي اوقات ميزنه به سرش. ـ به گمانم آقاي عزتي تا خانم کياني رو ديد دل از کف داد. يه دونه بچه مثبت و چشم پاک داشتيم که اونم پريد. ـ فکر کنم قصدش ازدواجه. صبح که با هم بوديم بهم گفت مي خواد زن بگيره. ـ بعد از اين همه بدبختي يه عروسي هم دعوت بشيم واقعا مي چسبه. خبيري حرف هاي آن دو را گوش مي کرد و مي خنديد. به جمع شان پيوست و گفت:« آقاي عليخاني. شما به امير نزديک تري. کمکش کن سر و سامون بگيره که يه خورده حال و هواش هم عوض شه. معلومه هنوز عزادار سعيد مونده» ـ سعي مو مي کنم. بعد از مرگ سعيد واقعا به يه روحيه عوض کردن نياز داره. پرايد رز هم به بيمارستان رسيد و امير و رز به آن ها پيوستند. همه در کنار هم بودند و به رهبري عليخاني وارد ساختمان شدند تا به بخش آي سي يو برسند. پشت در بخش آي سي يو خواهر و همسر شروين روي صندلي هاي انتظار نشسته بودند و همسرش با ديدن خبيري از جايش بلند شد و به همه سلام کرد. رز جلو آمد و او را در آغوش گرفت. ـ وقتي خبرش رو شنيديم وظيفه خودمون دونستيم بيايم خدمتتون. ـ ازتون ممنونم. نظر لطف شماست. ـ الان حالش چطوره؟ زن بيچاره با شنيدن اين جمله بغضش ترکيد و در آغوش رز گريه اش گرفت. خواهر شروين جلو آمد و گفت:«خيلي تفاوتي نکرده. هنوز وضعيتش ناپايداره. کليه هاش دياليزي شدند. درجه هوشياريش هم کم شده.» ـ اجازه داريم که ملاقاتشون کنيم؟ ـ ميگن فقط هر بار يه نفر مي تونه از پشت شيشه ببينتش و بعدش زود بره.  خبيري رو به جمعيت کرد و گفت:« اول من مي خوام برم. شما همين جا باشيد تا کار من تموم بشه. بعدا اگه مايل بوديد بياييد. خانم رضايي، اجازه هست که برم؟» ـ بله بفرماييد. شما صاحب اختياريد. خبيري لبخندي زد و در بخش را باز کرد تا وارد شود. امير به رز زيرچشمي نگاه کرد که داشت همسر شروين را دلداري مي داد. هنوز ترديد داشت که برود جلو و درباره چيزي که در مورد او فکر مي کند صحبت کند. ناگهان عليخاني بغل گوش چپش ايستاد و آهسته گفت:« مي دونم چي تو سرته. برو جلو...» ـ من مي ترسم. اگه نه بگه... مرتضي سمت راست امير ايستاد و گفت:«نه نمي گه. تو يه کاره ازش نخواه. آروم آروم آماده اش کن.» ـ چه طوري؟ ـ فعلا با يه قرار ناهار شروع کن. اينجوري نشون ميدي که اون برات مهمه. ـ کجا ببرمش؟ لازمه ببرمش رستوران؟ مگه کافي شاپ چشه؟ ـ بايد ببريش رستوران. بهش ثابت مي کني که قصدت يه ديت ساده با دوست دخترت نيست. غذاشم مهم نيست. هر چي غذا خوشمزه تر باشه بيشتر پا ميده. اين به سليقه اته. ـ خب بعدش؟ فقط ناهار بخوريم و برگرديم خونه؟ ـ نه... اينجا غذا بهونه است براي اينکه از خودت بگي و اينکه چه شخصيتي هستي. حالا درساتو ياد گرفتي؟ ـ فکر کنم. حالا چطور برم جلو؟ ـ خيلي محترمانه مياي جلو و تقاضا مي کني که بعد از ملاقات ناهار رو با هم باشيد همين والسلام. فقط خيلي تابلو نکن يکم ببرش دورتر. امير آب دهانش را قورت داد و گفت:« پس من ميرم جلو... برام دعا کنيد.» عليخاني نيشخندي زد و در حالي که با مرتضي محاوره امير و رز را در گوشه اي تماشا مي کرد، در گوش مرتضي گفت:« فکر کنم کارش رو داره خوب انجام ميده!» در بخش آي سي يو، خبيري پشت شيشه اتاق شروين ايستاده بود و به او نگاه مي کرد. دستگاه هاي زيادي به او وصل بود. لوله بزرگي در دهانش گذاشته بودند و با کپسول اکسيژن نفس مي کشيد. موهاي بلند او دورش افتاده بودند و خبيري زياد نمي توانست چهره اش را ببيند. دلش مي خواست وارد شود و حرف هايش را رو در رو بزند. مدت زيادي از وقتش را به سکوت گذراند تا بتواند خوب حرف بزند. نفسي کشيد و شروع کرد به حرف زدن. ـ راهم نميدن بيام تو. از همين جا حرفم رو مي زنم و کسي نيست که بخواد قضاوتم کنه. تو رو که اين جوري مي بينم دلم مي خواست سعيد رو اونطوري ببينم. دلم مي خواست اون الان جاي تو روي تخت افتاده بود و از روي اون خط هاي روي اون مانيتور مي فهميدم که هنوز زنده است و داره نفس مي کشه. پسره ي بي وفا زود رفت. آخرين صحنه اي که الان مي شناسم سنگ قبرشه ولي تو هنوز زنده اي. زنده موندنت داره منو مي کشه. خبيري رويش را از شروين برگرداند. وقتي او را مي ديد، از درون احساس انزجار مي کرد. روي زمين چمباتمه زد و کمرش را به ديوار تکيه داد. ـ آرزو مي کنم بميري و به خاطر خيانتت عذاب بشي. اومدنم به اينجا يه گناه در حق سعيده و يه دروغ به خودم که تو براي من کار مي کردي ولي براي نوچه رئيسي پارس مي کردي. بهت قول ميدم اوني که بهت دستور داد اين بلا رو سر من بياره پيدا مي کنم و تيکه تيکه اش مي کنم. پرستاري به تمام ملاقات کنندگان اعلام کرد که وقت ملاقات تمام شده و همه بايد بروند. خبيري که تازه نشسته بود، از اينکه وقت اين قدر زود تمام شد غافلگير شد. به سرعت بلند شد و حرف پرستار را تاييد کرد. خبيري به شيشه نزديک شد و تصميم گرفت حرف آخر را بزند. ـ با همه اينها ازت ممنونم. حالا شما هم با من تو يه سفره ايد. کار بزرگي کردي که رئيسي رو هم توي دام من انداختي. خبيري با اينکه صورتش سرخ شده بود و چشم هايش از اشک مي سوختند، بعد از اين حرف لبخندي زد و آرام از بخش بيرون آمد. اين ملاقات واقعا به او آرامش داد.