سکوت راهروي سرد و نيمه تاريک آي سي يو با صداي مانيتورهاي داخلش ملودي غريبي ايجاد کرده بود. شروين خودش را ناگهان در گوشه اين راهروي ترسناک يافت. صداهاي اطرافش را به مانند خش خش مي شنيد. نمي توانست درک کند که چرا اينجا گير افتاده. دور و اطرافش را نگاه مي کرد و نمي توانست چيزي به جز مه گرفتگي ببيند. همه چيز را تار مي ديد. دوست داشت فکر کند که بعد از حمله قلبي شب گذشته الان روي تختش بيدار شده و الان به سقف نگاه مي کند. فضاي ديدش به قدري تار بود که تصور مي کرد چيزي را که طاقباز به آن خيره شده حتما سقف يک اتاق گچي خاکستري رنگي است. به زحمت دستش را به طرف سقف گرفت.توقع داشت که حتما مي تواند سقف باشد و دستش حتما به آن نمي رسد. اما در کمال ناباوري دستش به سقف رسيد. چه اتفاقي افتاده بود که اينقدر به سقف نزديک شده؟ دستش را حرکت داد تا مطمئن شود حتما سقف است ولي حرکت دستش، شيء را مانند دودي تکان داد و اين سمت و آن سمت برد. همه چيز در درون شروين طوفاني شد. احساس مي کرد دارد بخار مي شود. دهانش را باز کرد تا فرياد بکشد اما نمي توانست صداي خودش را بشنود. چه اتفاقي افتاده بود؟ طولي نکشيد که شروين در اين کوير پر از صداي خش خش صدايي شنيد. ـ منو صدا کردي؟ الان ميام... الان ميام. شروين احساس کرد ديگر از سقف روبه رويش خبري نيست و حالا همه چيز واضح شده بود. متوجه شد که در جايي شبيه به بيمارستان است. چيزي که روبه رويش مي ديد، يک تخت ديگر با تمام تجهيزات دور و اطرافش بود و پيرمردي که دور آن تخت مي گشت و تسبيح مي زد. نگاه پيرمرد به شروين گره خورد و پيرمرد لبخند زد. ـ بيدار شدي پسرم؟ شب بخير. ـ شما کي هستيد؟ ـ ابراهيم قدوسي. ديگه داشت از تنهايي حوصله ام سر مي رفت. ـ اينجا چي کار مي کنيد؟ ـ نمي بيني؟ دارم تسبيح مي گم. ـ براي چي؟ پيرمرد مقابل تخت روبه روي شروين ايستاد و با لبخند و اشاره انگشتش به طرف تخت گفت:«براي اين.» شروين بدون اينکه از تختش بيرون بيايد توانست ابراهيم قدوسي را از روي تخت ببيند. خش ممتد و بدون توقف اطراف جسم پيرمرد بلندتر بود. ـ فکر کنم بايد الان مرده باشم. خدا رو شکر پسرم لحظه آخر اومد و برام ذکر گفت. مي بيني چطور آروم خوابيده ام. تو اسمت چيه؟ شروين مات و مبهوت مانده بود. مي خواست فرياد بزند. پشت سرش را نگاه کرد و خودش را ديد. فهميد که مدت ها روي خودش نشسته. اين شروين را نمي توانست بشناسد. اين آن شرويني نبود که آخرين بار ديده بود يا به خاطر داشت. اين شروين فقط دو لوله به بيني و دهانش وصل شده بود. خواست عقب برود و از تخت پايين بيايد اما همين که چرخيد و به زير پاهاي شروين رسيد سر و کمرش با چيزي شبيه ديوار برخورد کرد و او را روي تخت نگه داشت. دست برد تا ملافه اش را محکم بگيرد ولي دستش از روي ملافه رد شد. ترسش بيشتر شد و دوباره احساس کرد دارد بخار مي شود. ـ نترس پسر جون. منم وقتي اين طوري شدم يکم هول برم داشت. الان راحت شدم. ـ من نمي تونم بلند شم. اين جا چه خبره؟ ـ آروم باش... تو فقط از جسمت جدا شدي. اصلا ترس نداره. شروين خشمگين شد و گفت:« يعني چي که ترس نداره؟! من نمي خوام الان بميرم. نمي خوام بميرم!» ـ مي فهممت آقا شروين. بالاخره تو هم وضعت بد بود. بهتر از اين که نمي شد. ـ به شما چه آقا؟ اصلا تو اسممو از کجا فهميدي؟ ابراهيم خنديد و گفت:« آقا رو باش... من حتي مي دونم واسه چي اينجايي. هفته پيش از تو خونه ات آوردنت اينجا. دکترها مي گفتند مسموم شدي و وضعت خرابه. خدا وکيلي مگه تو کارگري چيزي بودي که اين قدر فلز توي بدنت بود؟» ـ تو واسه چي اينجايي؟ ـ يه ماه پيش تو مغازه سکته مغزي کردم. يه ماهي تو کما بودم حالا از هر بيداري بيدارترم. حدس مي زنم فردا به خانواده ام خبر بدن. از حالا مي تونم ببينم رحيم قصاب داره برام قبر مي کنه. خدا خيرش بده. خدا بچه هاشو براش نگه داره. حالا که شما ظاهرا داري جان به جان آفرين تسليم مي کني. ـ نه... من نمي خوام الان بميرم. من بايد زنده بمونم! من مثل شما چيزي نمي بينم. ـ فقط چشماتو ببند. خودت مي بيني. شروين با ناباوري چشم هايش را بست. نتوانست مانند ابراهيم آينده اش را ببيند. اما يک چيز را توانست ببيند. همان شب ماه مهر، سعيد دوباره روي صندلي گريم نشسته و دورش پتو انداخته. خودش دوباره جلو مي رود و به او قهوه تعارف مي کند. سعيد برمي دارد و جرعه اي مي نوشد. از اين جا به بعد ديگر مثل آن شب نيست. سعيد قهوه را مي خورد و شروين انگار جرقه اي درونش مي بيند. سعيد جرعه جرعه مي نوشد و اين جرقه به مرور مي شود آتشي که تمام اعضاي بدنش را دارد تبديل به خون کف آلودي مي کند. شروين با هر جرعه اي که سعيد مي خورد بيشترآتش مي گيرد. سعيد با صندلي مي چرخد و روي ميز چيزي مي نويسد. دوباره فنجان را نزديک مي آورد تا همه قهوه اش را بخورد. شروين جلو مي آيد تا بيشتر از اين درد نکشد. فرياد مي زند:« بسه ديگه... نخور!» چشم هاي شروين باز شد و دوباره ابراهيم را در مقابلش ديد. داشت از ترس مي مرد. پيرمرد لبخند زد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد. ـ پس علت مسموم شدنت اين بود. جوون مردم رو مسموم کردي خودتم باهاش خوردي. ظلمي بهت کرده بود؟ حقي ازت ضايع کرده بود؟ يا چون يه چندبار باهات دعوا کرده بود کشتيش؟ ـ چرا بايد به خاطر دعوا آدم بکشم؟ ـ پس گناهش چي بود؟ ـ نميدونم... به خدا نمي دونم... من فقط براش شکر ريختم. پيرمرد اخم کرد و گفت:« از چشمم بدجور افتادي. اي کاش زودتر بيان ببرنم ريخت کثيف تو رو نبينم.» ابراهيم چشمانش را بست تا شروين را نبيند. دست به سينه ايستاد و عقب عقب رفت تا بوي تعفن شروين را حس نکند. شروين احساس درد مي کرد و هر بار ابراهيم قدمي به عقب مي گذاشت دردش بدتر مي شد. درد به جايي رسيد که فريادي کشيد و ابراهيم را همان جا نگه داشت. ناگهان از در بسته مردي نسبتا جوان وارد اتاق شد و کنار ابراهيم ايستاد. شروين همان صداي آشناي چند لحظه پيش را از اين مرد احساس کرد. ـ آقا ابراهيم اين کارا چيه؟ شما ديگه چرا؟ ـ فهميدم چيکار کرده خواستم يکم اذيتش کنم. اين جور روح ها از تف سگ هم کمترند. حتما شما مي دوني چيکار کرده؟ ـ خبرش کل کائنات رو پر کرده. از اين جا به بعدش کار منه. شما بايد بريد بيرون. ـ يعني ديگه وقتشه؟ مرد سري تکان داد و با لبخندي گفت:« بله وقتشه. مي تونيد از اين جا بزنيد بيرون.» پيرمر ناگهان احساس شعف کرد و شروين توانست حس او را دريافت کند اما اين حس زياد طول نکشيد و دوباره درد به جانش آمد. احساس کسي را داشت که قطار از رويش رد شده بود. ابراهيم با خوشحالي از اتاق بيرون رفت و شروين با آن مرد جوان تنها ماند. مرد چاق ولي قدبلند بود. ريش پروفسوري گذاشته بود اما سرش کچل بود. شروين ناخودآگاه با ديدن چنين مردي خنده اش گرفت. ـ چيز خنده داري بود؟ ـ نه اصلا. ـ ولش کن مهم نيست. نمي دوني چقدر منتظر بودم تا ببينمت. چند ساعت منتظر موندم تا بيدار شي و با هم صحبت کنيم. ـ شما تازه بيدار شديد؟ ـ نه خيلي... از سه سال پيش تا الان نخوابيده ام. ـ منظورت چيه؟ مرد نگاهي اندرسفيه انداخت:« يعني اينکه از خيلي سال قبل مرده ام. تا الان ميشه سه سال و هفت روز.» ـ شما مرده اي؟ يعني منم مرده ام؟ ـ هول ورت نداره شروين. اون مانيتور رو نگاه کن. هنوز علائم حياتي داري. روح يه آدم فوت شده ازش خيلي کارا برمياد. تو همون شروين زميني هستي براي همين نتونستي خاکسپاري آينده تو ببيني. تو فقط مي توني به گذشته و حال اشراف داشته باشي. شرط مي بندم که اسمم رو هم نمي دوني. ـ معلومه که نمي دونم! بهم ميگي اسمت چيه؟ ـ اسمم عليرضاست. عليرضا فروزش. زندگي خوبي داشتم ولي مرگم خيلي جالب نبود. مثل هميشه داشتم رانندگي مي کردم. من آدم قانون مندي بودم ولي اون روز يه ماشيني با سرعت اومد و محکم زد به سپر پشت ماشينم. چراغ بلافاصله سبز شد و منم از ترس سرعتمو بردم بالا. من گاز مي دادم، اونم گاز مي داد. يه رالي باحال تو خيابون داشتيم. نمي دونم چي شد که ماشين رو زمين ليز خورد و خوردم به تير چراغ برق. خودم و ماشين با هم مچاله شديم. بعدشم که ديگه مي دوني. آيا زياد حرف زدم؟ شروين هاج و واج مانده بود و به حرف هاي عليرضا گوش مي کرد. ـ ببخشيد... مثل اينکه بايد برم سر اصل مطلب. ازت مي خوام با هم بريم يه جاهايي. ـ کجا؟ ـ بعد از اين همه وقت فکر مي کنم يه چيزي توي ماجراي من حل نشده. مدام از خودم مي پرسم چرا بايد همچين مرگي نصيبم مي شد. يکي بهم گفت که کليد حل ماجرا دست توئه. بايد بهم کمک کني تا بفهمم چرا اون طوري مردم. ـ چه کمکي؟ من که اصلا تو عمرم يه بار هم نديدمت. ـ منم نمي شناسمت. ولي مطمئنم که تو مي توني کمک کني. من و تو يه دوست مشترک داريم. بهم گفتن اومده سمت ما ولي من هر چي گشتم نتونستم ببينمش. گفتند نمي تونم ببينمش. ديگه اعصابم داشت به هم مي ريخت. داد زدم خدايا چرا اين طور سرگردون موندم. ناسلامتي منم بنده ات بودم. خيلي دعا کردم تا آخر نشوني تو رو بهم دادند. ناچاري بهم کمک کني. شروين بيشتر عصبي شد و گفت:« من ناچار نيستم بهت کمک کنم. تو اصلا کي هستي که من اينجا و بدبختي هامو ول کنم و بيام باهات که دنبال دوستت يا هر کس ديگه بيفتي. ديگه رفتي اون دنيا هر جا هستي بمون. چرا مثل سرگردونايي؟» عليرضا مکثي کرد و جواب داد:« شايد اين تو باشي که کمک بخواي. دستت رو بده به من.» ـ که چي بشه؟ ـ از روي تخت بلندت کنم. اون وقت منظورمو مي فهمي. عليرضا جلو آمد، بازوي شروين را گرفت و از روي تخت بلند کرد. شروين خوشحال شد از اين که از شر چهارديواري نامرئي خفه کننده اطراف تختش راحت شده بود. رويش را به طرف جسمش کرد. هنوز بي حرکت و بي حس مانده بود. بخش زيادي از موهايش ريخته بود و از بخشي از ريش و سبيلش خبري نبود. از وقتي عليرضا دستش را در دست داشت مي توانست کمي حال و روز جسم را هم درک کند. ـ انگار اوضاعم خيلي خوب نيست. ـ غصه نخور. در هر صورت خوبه. ببين چه آروم شدي! ـ ممنون از اينکه بلندم کردي. ـ دنبالم بيا بايد بريم جايي. عليرضا و شروين از راهروي تاريک عبور کردند و از سالن آي سي يو بيرون زدند. کمتر از ثانيه اي آن دو نفر از بيمارستان هم بيرون زده بودند. جمعيت زيادي در حياط بيمارستان روي زمين و داخل چادر ها و ماشين ها خواب بودند. ـ اينجا چقدر شلوغه. ـ همراه مريض هان. خيلي هاشون از شهر هاي ديگه ميان چون جايي ندارند توي همين چادر ها و ماشين ها مي خوابن. ـ خب الان چه کار داريم. ـ کار که زياده ولي بيا اول بريم همون جايي که قراره بريم. قول بده وقتي داريم از جايي به جاي ديگه ميريم دستمو ول نکني. وگرنه ممکنه سرگردون بشي. حواست رو جمع کن. شروين تاييد کرد که دست عليرضا را به هيچ عنوان ول نمي کند. عليرضا دست شروين را گرفت و چشم هايش را بست. شروين هم به پيروي از او چشم هايش را بست. ناگهان شب تاريک تبديل شد به ظهر نيمه آفتابي. شروين چشم هايش را باز کرد و خودش را ميان سنگ قبرهاي قبرستان يافت. ـ کجا منو آوردي؟ ـ اينجا روز دفن سعيد فرهنگه. مي خوام ببينمش. ـ تو سعيد رو از کجا مي شناسي؟ ـ زکي... سال ها رفيقم بود. اين آخرها که زنده بودم خيلي هوامو داشت. نمي دونم تو اين سه سال چه شکلي شده. برم بهش سر بزنم شايد اونجا محلم بده. ـ منم سعيد رو مي شناسم. ـ ميدونم. بعد هم مسمومش کردي و با همون حال خرابش گذاشتي بره. ـ من تقصيري نداشتم. عليرضا که تا چند وقت پيش به طرف مراسم خاکسپاري مي رفت، سرش را برگرداند و با عصبانيت به چشم هاي شروين خيره شد. ـ چرا داشتي! تو بودي که به اون تدارکاتي گفتي که لاي شکرها برات هروئين بريزه. همون پسره بيست ساله که لاغرمردني و چشم رنگي بود. تو هنوز معتاد بودي ولي وقتي سعيد ازت شکر خواست افتادي تو رودربايستي. نميخواستي کسي بفهمه هنوز معتادي براي همين براش شکر ريختي. چرا بهش نگفتي؟ ازش ترسيدي؟ شروين گريه مي کرد. ميان هق هق هايش جواب داد:« از حرفش ترسيدم. اون منو يه آدم موفق مي ديد. شکر رو براش ريختم ولي براي خودمم ريختم. قرار نبود که بفهمه که تو شکر هروئين ريختم.» ـ به کاهدون زده بودي بدبخت. اون پسره جاي هروئين نمک تاليوم ريخته بود. مثل اينکه نتونست برات مواد جور کنه تصميم گرفت بکشدت. ـ يعني اون پسره تدارکاتي اين رو ريخت تو شکردون؟ ـ نديدي موهات ريخته بود؟ از اثرات سمي بلندمدت اين فلزه. عليرضا راهش را کشيد و رفت. شروين دنبالش رفت و گفت:«پس چرا اينجا تنهام ميذاري؟ من تنهايي مي ترسم.» ـ من بايد تنها سعيد رو ببينم. ممکنه تو رو ببينه ديگه منو هم نخواد. ـ بذار منم ببينمش. بهش توضيح ميدم. ـ به من گفتي ديگه. خودم بهش ميگم. مي موني همين جا جم نمي خوري. عليرضا کم کم دور شد. شروين احساس کرد عليرضا زيادي آرام راه مي رود. نمي توانست تنها بماند به همين دليل کورمال کورمال به دنبال عليرضا رفت. عليرضا آرام حرکت مي کرد ولي تقلايش براي رسيدن به مراسم سعيد مثل کسي بود که دارد ميدود. به مراسم خاکسپاري که رسيدند. شروين ميان جمعيت زيادي از مردم قرار گرفت. هر چه سعي مي کرد راهش را از ميان آن همه آدم باز کند نمي توانست. شانه هاي مردي را گرفت و سعي کرد از روي او بالا برود. حالا راحت مي توانست همه را از بالا ببيند. اما عليرضا انگار توانسته بود جمعيت انبوه را رد کند و کنار قبر بايستد. شروين خجالت زده شد وقتي از درون صداي عليرضا را شنيد. ـ خسته نباشي تازه وارد! همون جا بمون! بعضي از کساني که دور قبر حلقه زده بودند را مي شناخت. بابک برزين گوشه اي ايستاده بود و در آغوش فردي ديگر مي گريست. خبيري ميان جمعيت ايستاده بود. دست هايش را روي صورتش گذاشته بود و انگار قصد نداشت جلو بيايد. نيک منش هم در دوردست دست به سينه ايستاده بود و با عينک دوديش ور مي رفت. مونا از بس گريه کرده بود روي دست زني بيهوش شده بود. دختر نوجواني کنار آن زن زيرچشمي به قبر نگاه مي کرد و جلوي گريه کردنش را مي گرفت. مردي که به نظر مي رسيد برادرش باشد داخل قبر رفته بود و سنگ لحد را مي چيد. کارش که تمام شد، گرد و خاک لباسش را تکاند و به قبرکن گفت که سريع خاک بريزند روي قبر. ـ اون زنه سمانه خواهر سعيده. اون دختره کنارش هم دخترش هلناست. ـ تونستي سعيد رو پيدا کني؟ ـ نه... هر چي گشتم نتونستم پيداش کنم. آب شده رو زمين. سعيد از ميان جمعيت آفتابي شد. همان لباس هاي شب حادثه را به تن داشت و با اندوه به دور و اطرافش نگاه مي کرد. عليرضا از آن بالا فرياد زد تا سعيد به آن ها توجه کند. اما سعيد بي توجه به ديگران دور قبرش چرخيد. کنار مونا زانو زد و در گوش چپش زمزمه کرد:« خدا عادله.» طولي نکشيد که ناخودآگاه چهره درهم رفته مونا آرام تر شد و روي دست سمانه خوابش برد. سمانه نگران شد که مبادا بلايي سر مونا آمده باشد، برادرهايش را صدا زد تا مونا را از کنار قبر بيرون ببرند. جمعيت فرياد بلندي کشيد و عده زيادي به دنبال آن چهار نفر دويدند. جمعيت خلوت تر شد و سعيد داشت به دور شدن جمعيت نگاه مي کرد. به طرف قبرش رفت و کنارش نشست. سکوت او در اين موقعيت به شدت عجيب بود. ـ خوش به حالش. اون موقع که من مرده بودم مثل بدبخت ها فقط به مردم التماس مي کردم. زن و بچه ام هم نتونستند بيان سر خاکم. ـ چرا؟ ـ بچه ام چهار سالش بود که من مردم. فکر کنم الان هفت سالشه قربونش برم. ـ اسمش چيه؟ ـ يلدا. ـ معلومه دختر قشنگيه که اسم قشنگي داره. ـ درست حدس زدي. خودم براش اسم گذاشتم. عليرضا جلو آمد و کنار سعيد ايستاد. چندبار روي شانه اش زد و اسمش را صدا زد. سعيد حتي سرش را برنگرداند تا پشت سرش را ببيند. همين طور خيره به قبر نگاه مي کرد و هيچ چيز نمي گفت. خبيري تا غروب منتظر مانده بود که همه از کنار قبر متفرق شوند. ناگهان صدايي از پشت غافلگيرش کرد. نيک منش هنوز مانده بود. ـ تسليت ميگم. غم آخرتون باشه. بعد از اين همه سال هنوز عوض نشدي. گفتن اين حرف همان و سيلي محکم از طرف خبيري همان. نيک منش از شدت اين سيلي تعادلش را از دست داد و روي زمين افتاد. ـ پير شدي ولي هنوز دستت سنگينه. ـ تو اينجا چه غلطي مي کني؟ ـ اومدم تشييع دوست و همکار عزيزم سعيد. ـ دوست و همکار عزيزت؟! اون موقع که داشتي اخراجش مي کردي چرا دوست و همکارت نبود؟ حالا من به درک! به جهنم! منو نمي خواستي و بيرونم کردي. سعيد رو چرا عذاب دادي؟ نيک منش خونسردي اش را حفظ کرد و گفت:« براي اينکه حرف تو رو گوش کرد. براي اينکه نفاق راه انداخت. به خاطر يه عيادت کذايي و لجبازيت نمي تونستيم جلو بقيه سرمونو بلند کنيم. بايد ثابت مي کردم که از جنس سينماي واقعي ام نه از جنس تو و امثالت.» ـ نه که تا الان گل مي کاشتي! هر چي تو بعدش ساختي همه ايده هاي من بود. من فصل اولشون رو ساختم. تو فقط ادامه شون دادي. اميدوارم يه روز پشيمون شي و بهت ثابت شه بدون من هيچ گهي نيستي! نيک منش قيافه اي حق به جانب به خود گرفت و جواب داد:« من علاقه اي به ديدن ريخت تو ندارم. فقط اومده بودم با سعيد و خانواده اش همدردي کنم. کارم اون زمان درست بود. هر چند که به مذاق تو خوش نياد. سعيد هم اولش ناراضي بود ولي متوجه شد که من صلاحش رو مي خواستم. تو نابودش کردي. هوس بازي تو سعيد رو نابود کرد آقاي هنجار شکن پست فطرت.» ـ وقتي با من حرف مي زني حرف دهنتو بفهم. ـ من ديگه ميرم. خدانگهدار آقاي خبيري. شروين خبيري را زير نظر داشت. خبيري جلوتر آمد و کنار قبر سعيد زانو زد. گل هاي روي قبر را کنار زد و دستش روي خاک مرطوب آن گذاشت. لب هايش را به هم فشار داد و چشم هايش را بست. بغضي که مدت ها نگه داشته بود در اين لحظه تبديل شد به هق هق هاي گوش خراش. خبيري گريه مي کرد اما به سعيد فشار مي آمد. صورتش را جمع کرده بود و سعي مي کرد بلند شود. صداي گريه هاي خبيري اذيتش مي کرد و شروين و عليرضا مي توانستند لحظه لحظه زجر کشيدنش را حس کنند. سعيد بلند شد، به طرف خبيري که خودش را روي قبرش انداخته بود هجوم برد و با فريادي از ته دل گفت:« از اين جا برو گمشو!» همين که پاي سعيد روي قبرش رسيد، جلوي ديدگان شروين داخل قبر فرو رفت و سعيد را درون خودش بلعيد. عليرضا نتوانست زود بجنبد و به سعيد برسد. روي زمين افتاد و گريست. خبيري هنوز در حال گريه کردن بود. کمي بعد از روي قبر بلند شد. چشم هايش همرنگ خورشيد غروب بود. شروين مي فهميد که خبيري هنوز ميخواهد گريه کند ولي خسته شده. خبيري فقط سرش را پايين انداخت و بدون اينکه نگاهي به پشت سرش بيندازد از کنار قبر دور شد. تنها چيزي که شروين در آن موقعيت به آن توجه مي کرد، رد پايي بود که خبيري موقع رفتن از خودش به جا گذاشت و با دور شدنش کم کم از ديدش خارج شد.

زخم کهنه - قسمت بیست و دوم
۱۶۳ بازدیددوشنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۸:۲۴


