برای منی که آشناییام با متال از Dream Theater شروع شده بود، با اون نوازشهای بهشتی جان پتروچی و رفقا، وارد شدن به دنیای بقیهٔ بندهای پراگرسیو متال هیچوقت خیلی چالشبرانگیز نبود. معمولاً یک الگوی آشنا وجود داشت: قطعات طولانی، تغییر متر، پاساژهای تکنیکی، سولوهای مفصل و اون اینسترومنتال سکشنهایی که فرصتی بود برای قدرتنمایی نوازندهها. هر بند رنگ و حال و هوای خودش رو داشت، اما در کل ساختار موسیقی خیلی غریبه به نظر نمیرسید.
اولین جایی که واقعاً حس کردم به یه دیوار خوردم که بلد نیستم ازش بالا برم، همین آلبومیه که الان دربارهش حرف میزنیم.
موسیقی رو میشنیدم و از اتفاقاتی که همون لحظه میافتاد لذت میبردم. مثلاً یهو میگفتم «واو، چه ریفی» یا «عجب تیونی». اما وقتی قطعه تموم میشد میدیدم نمیتونم تصویر کلیش رو توی ذهنم نگه دارم. انگار فقط تکههایی ازش یادم مونده.
با خودم میگفتم پس سولوهای شرد کجان؟ اون اینسترومنتال سکشنهایی که قراره نوازندهها توش بدرخشن چی شدن؟ چرا ساختار آهنگ تو ذهنم نمیمونه؟ این صداهای تیز و ناآرومی که به جای ملودیهای آشنای پراگرسیو میشنوم اصلاً چی هستن؟
خوشبختانه دوستان خوبی داشتم که کمکم جواب این سؤالها رو بهم دادن. کمکم فهمیدم چیزی که دارم میشنوم قرار نیست همون برداشت کلاسیک من از «پراگرسیو» باشه. همین باعث شد از اون مرحلهای که با شنیدن کلمهٔ پراگرسیو فوراً یاد اینسترومنتال ونکری و سولوهای طولانی میافتادم رد بشم.
واقعیت اینه که Artificial Brain اصلاً جایی ایستاده که موسیقی از مرزهای معمول پراگرسیو و تکنیکال رد شده. اینجا بیشتر با دث متال دیسوننت طرفیم؛ سبکی که تمرکزش نه روی ملودیهای خوشصدا و سولوهای نمایشی، بلکه روی تنش، فضا و بافت صوتیه.
در آلبوم Labyrinth Constellation گیتارها بیشتر از اینکه ملودیهای واضح بسازن، لایههایی از صدا درست میکنن که روی هم قرار میگیرن و یه فضای فشرده و ناآرام میسازن. ریفها اغلب بر پایهٔ فاصلههای دیسوننت و حرکتهای کروماتیک ساخته شدن، برای همین اون حس «تیزی» که موقع شنیدن به گوش میرسه کاملاً عمدیه. موسیقی مدام حس بیثباتی ایجاد میکنه، انگار زمین زیر پات ثابت نیست.
از نظر ریتم هم قطعات دائم در حال تغییرن. درامها با تأکیدهای غیرمنتظره و تغییرات ریتمیک جهت حرکت موسیقی رو عوض میکنن و باعث میشن قطعهها کمتر به الگوهای قابل پیشبینی برسن. به همین دلیله که خیلی وقتها بعد از شنیدن یک قطعه، سخت میشه ساختار دقیقش رو توی ذهن نگه داشت.
از نظر فضاسازی هم آلبوم حال و هوای کاملاً کیهانی و علمیتخیلی داره. اسم Labyrinth Constellation خودش اشارهایه به ساختارهای عظیم و پیچیدهٔ کیهانی؛ شبکههایی از مسیرها و الگوهایی که فهمیدنشون ساده نیست. موسیقی هم دقیقاً همین حس رو منتقل میکنه: نوعی سرگردانی در میان ساختارهایی پیچیده و ناشناخته.
شاید به همین خاطره که در برخورد اول، این آلبوم بیشتر از اینکه «فهمیده» بشه، فقط تجربه میشه. اما وقتی کمکم گوش با این زبان موسیقایی آشنا میشه، اون آشفتگی اولیه تبدیل میشه به نوعی معماری پیچیده که هر بار شنیدن، جزئیات تازهای ازش دیده میشه.
___________________
دوستان اگر عمری بود و آزاد شدن اینترنت رو دیدیم، بعدا یه سری به چنل تلگرامی @Progressivemetal هم بزنید که آلبومهای جدید رو اونجا دنبال کنیم.



