مازراتي مشکي رنگي درست نزديک يک بوتيک توقف کرد. فروشندگان بوتيک که توقع داشتند با يکي از مشتري هاي ثابت شان مواجه شوند، اين بار توجه شان به چهره جديدي جلب شد. مرد جوان که وارد مغازه شد، يکي از آن ها ابرويش را بالا انداخت و متعجب به مردي با لباس هاي ساده که موهاي به بغل شانه زده و ريش هاي انکادر نشده داشت پوزخند زد. خود او چشم هايش را به دور و اطراف بوتيک مي چرخاند و با لبخند ناشي از شعف و متحير به لباس هاي داخل آن نگاه مي کرد. ـ به به.. چه لباس هايي! ـ آقا امرتون؟ مرد صدايش را صاف کرد. نفس عميقي کشيد و گفت:« امر خاصي نيست. اومدم لباس بخرم. يه دوست بسيار محترم اينجا رو بهم پيشنهاد کرد.» ـ به چه منظوري؟ ـ يه مهموني کاري ساده است. تعريف از خود نباشه چندتا قرارداد قراره منعقد کنيم. دستيار چيزي در گوش فروشنده چيزي گفت و هر دو با هم خنديدند. ـ مگه با شما شوخي دارم؟ فروشنده گفت:« جسارت نباشه. ولي آدمي به سر و وضع شما وقتي از يه مازراتي پياده ميشه، مسلما يا راننده است يا نوکره. اينا معمولا نمي دونن قرارداد با قاف نوشته مي شه يا غين.» ـ وکيل خانوادگي چطور؟ من وکيل آقاي خسرو ضيايي هستم. به محض اينکه نام خسرو ضيايي به ميان آمد، ناگهان هر دو نفر دستپاچه شدند و با لبخندي مصنوعي سعي کردند گندي را که در مواجهه با عادل زده بودند را جمع و جور کنند. فروشنده سعي کرد به اعصابش مسلط شود و گفت:« ببخشيد آقاي ضيايي. به ما گفته بودند که مهمون ويژه از طرف آقاي ضيايي قراره بياد ولي نميدونستيم که شماييد. قيافه شما هم يکم غلط انداز بود واقعا فکر کرديم...» ـ شما هيچ فکري نکرديد. فقط قضاوت کرديد. شما در مورد همه مشتري هاتون هم اين پيش داوري ها مي کنيد؟ ـ ما معذرت مي خوايم. ديگه تکرار نميشه. عادل نگاهي به ساعتش کرد و گفت:« خب الان فکر مي کنم براي خريد لباس زود باشه. اومده بودم تو مسيرم به بوتيک سر بزنم. خدا رو شکر آقاي ضيايي جاي خوبي رو معرفي کرده. ميرم و دوباره خدمت مي رسم.» از بوتيک بيرون آمد و سعي کرد اين دور و اطراف به دنبال يک آرايشگاه خوب بگردد. مدت زيادي را پياده روي کرد و از عابرها آدرس پرسيد. بالاخره توانست آدرس آرايشگاهي که با معرفي خسرو ضيايي پيشنهاد شده بود را پيدا کند. در را باز کرد و بوي نعناع بخور سرد از سالن به مشامش رسيد. به طرف متصدي سالن آمد و خودش را معرفي کرد:« سلام. من عادل ضيايي هستم. نوبت داشتم براي ساعت چهار بعداز ظهر.» متصدي سرش را بالا آورد و با لبخند گفت:« بله درسته. خوش آمديد. بفرماييد رو يکي از صندلي ها بشينيد الان ميرسن خدمتتون.» عادل لبخند پررنگي زد و روي يکي از صندلي ها نشست. آينه روبه رويش شفاف بود و صورتش را واضح نشان مي داد. کمي که به آن خيره شد متوجه شد آن فروشنده ها چندان مقصر نبودند. خيلي وقت بود که به صورتش نرسيده بود. موهايش حين پياده روي به هم ريخته بود و با زماني که در خانه موهايش را درست کرده بود فرق داشت. بلوز و شلوار ساده هم که مي پوشيد واقعا غلط انداز مي شد. مردي دستش را روي شانه عادل زد و گفت:« سلام عليکم. احوال شما جناب سروان.» ـ سلام معين جان. وضعت خوب شده سلموني رو کردي سالن زيبايي؟ ـ بالاخره لوکيشن بالاشهره. بايد منطقه يک پسند هم باشه. تو چطوري؟ احوال عمو اسماعيل چطوره؟ ـ خوبه خدا رو شکر. يکم ناخوش احوال بود به خاطر فشار خونش الان خوبه. ـ از بس که آه کشه بنده خدا. بابابزرگ هنوز ادعاي زمين شو مي کنه؟ ـ آره هنوز... خيلي ساله که سهمش رو برداشته بازم ميگه زمين. اين آلزايمر هم بنده خدا زمين گيرش کرده. ـ همه از آلزايمرا دارند جوون. حالا چه مدلي دوست داري؟ ـ فرق نداره. فقط قيافه مو عوض کنه اين قيافه رو تشخيص ندن. ـ يه جوري عوضش کنم خانواده ات هم نشناسنت. عادل به آينه خيره ماند و معين شروع کرد به مرتب کردن ريش. قرار شده بود ته ريش بزند و سفارش کرده بود تر و تميز بزند. ـ خب تعريف کن. چي شد تصميم گرفتي با بالابالا ها بپري؟ ـ يه چي بگم به کسي نميگي؟ ـ نه بابا دهنم قرص قرصه. ـ از شما چه پنهون، با يه خانمي قصد نامزدي دارم. خانمه بالاشهر مي شينه از ريخت و قيافه ام هم خوشش نمياد. ميگه حتما بايد بري پيش پسرعمو معين بعد بياي. ـ دست انداختي منو؟ ـ نه بابا. يه مهموني تو همين خونه هاي منطقه يک دعوتم. قراره برم حسابي از خودم پذيرايي کنم و برگردم. ـ چطور شد دعوتت کردند اين طرف ها؟ ـ از طرف عمو خسرو ميرم. نماينده شرکتش شدم تا با طرف قراردادها صحبت کنم. ـ شما کجا نمايندگي شرکت عمو خسرو کجا؟ حيف موقعيت خوبت نيست داري براي عمو خسرو کار مي کني؟ ـ ديگه زندگي سخت مي گذره. بايد از يه سري جاها امرار معاش کرد. ـ زيادي دستم بندازي کارت رو درست راه نمي اندازم. عادل خنده اش گرفت و گفت:« کوچيکتم هستم.» معين وسايلش را کنار دستش کشيد و گفت:« اين از ريشت. سه تيغ برات زدم آينه. مي خواي صورتت از اين بهتر شه بايد وکس بمالم به صورتت.» ـ بدم مياد از اين چرت و پرت ها. ـ چاره نداري. سرتو صاف کن مي خوام بمالم. عادل سرش را صاف کرد و گفت:« کار دنيا رو مي بيني. عمري مامانا و خواهرامون رو مسخره مي کرديم به خاطر سرخاب سفيداب. حالا خودمون بايد کلي آرايش کنيم.» ـ اينقدر شلوغش نکن. مي خواي يه آدم ديگه شي بايد پيه اش هم به تنت بمالي. زياد حساسيت به خرج نده. يه وقتايي تنوع تو زندگي لازمه. ـ تو عمرم هم فکر نمي کردم يه روز مجبور باشم موم بزنم به صورتم. بعدش ماسک بخار و لايه برداري و اووو. ـ ماشالا خوب واردي. قبلا مگه رفتي؟ ـ يه همکار دارم خيلي به خودش مي رسه. اسمش احمده. ـ يه روز بيارش. پسر خوبي به نظر مي رسه. ـ آره. خودم که ازش خوشم مياد. فقط به نظرم نقص زياد داره. بين خودمون بمونه، خيلي شل و وله. ـ شايد جلوت دستپاچه ميشه. اين جور آدم ها رو اگه بهشون آرامش و امنيت رواني بدي دوستاي خوبي ميشن. حتما مدام دعواش مي کني. ـ نه خيلي... ولي همين که نميدونه داره کجا ميره نگرانم مي کنه. معين ماسک بخار را به برق زد و گفت:« رفتار آدم با زيردست هاش يه چيزي تو مايه هاي ما و مشتري هامونه. همه اولش که رو صندلي ميشينن استرس دارند. تا وقتي وسايلت رو يه جوري دستت بگيري که طرف فکر کنه داري گلوش رو مي بري کارت پيش نميره. هميشه بايد در ملاقات اول طرف مقابل رو آروم نگه داري.» عادل سکوت کرد. بعد از کمي فکر کردن پرسيد:« خودت معمولا چطور اين کار رو مي کني؟» ـ من همون اول دست به وسيله نمي برم. شاهد بودي که قبل کار چقدر گفتيم و خنديديم. اون قدري که حتي حواست نبود اول رفتم سراغ صورتت که معضل ترسناک خيلي هاست. وقتي که داشتي شوخي مي کردي من داشتم کارم رو با دقت انجام مي دادم. اين دوره سرگرمي ادامه داره تا وقتي مشتري با لذت از روي صندلي بلند شه. خلاصه اينکه تا ريش و قيچي دستمونه همين کار رو مي کنيم. سعي کن تکون نخوري. سه دو يک. معين وکس ها را محکم از روي صورت عادل برداشت و عادل از درد لب مي گزيد. ـ واقعا خوشگلي هم دردسر داره. ـ کجاشو ديدي. هنوز جاي کار داره. موندم اين همه مدت اين صورت رو چطور تحمل کردي؟ يه چند وقت سر بزن بهمون شايد دور و بري هات يکم بيشتر حساب ببرن. ـ مگه همه چي به اين چيزاست؟ ـ مگه نيست؟ همين الان از احمد صحبت کردي. کسب و کار آرايشگاه ها سکه است چون مردم دوست دارند براي ظاهرشون بيشتر خرج کنند تا باطن شون. ببين ديگه اوني که ظاهر و باطن زيبا رو با هم داشته باشه ميشه يوزارسيف. مثل الان. عادل نگاهي به آينه کرد و دستي به صورتش کشيد. دهانش از اينکه اين همه تغيير کرده بود باز ماند. ـ خيلي خب... هنوز جا داره. لايه برداري هم بکنم موهات هم درست کنم. واقعا دست اول کارش فشرده است. ولي خودمونيم، با قيافه الانت مي توني بري آنتاليا دختر تور کني اگر اسلام دست و پايمان را نبسته بود. ـ بازم مگه مي خواد؟ ـ وکيل عمو خسرو که نبايد شلخته بره سر قرار. بايد درستت کنم. ـ هنوز حتي لباس هم نخريدم. مي ترسم ديرم شه. ـ ديرت نميشه. زود آماده ميشي شاهزاده. عادل چشم هايش را بست تا وقتي کار معين تمام شد، خودش را غافلگير کند. تمام کار هايش کمتر از يک ساعت تمام شد. معين لبخند پررنگي زد و عادل را که از بستن چشم هايش خوابش برده بود را بيدار کرد. ـ چه زود خوابش برد. بلند شو آقاي پسر تولدي! ببين چي ساختم! عادل سرش را بالا آورد و خودش را در آينه نگاه کرد. چيزي که مي ديد را باور نمي کرد. آب دهانش را قورت داد و بهت زده به آينه خيره ماند. ـ يعني اين الان منم؟ ـ بهش شک داري؟ ـ شونزده سالگيم هم همين شکلي بودم. ولي خيلي لاغر بودم کسي محل سگ هم به ما نمي داد. ـ خب الان لاغر نيستي. گريمت هم بکنم ديگه معرکه است. ـ اگه مانع وضوئه اول برم وضو بگيرم بيام. ـ فکر خوبيه صورتت رو هم از خرده وکس بشور. عادل از روي صندلي بلند شد و به طرف دست شويي رفت. شير آب روشويي را باز کرد و جلوي آينه با ناخن خرده وکس ها را از روي صورتش برداشت. محو چهره جديدش شد و تا توانست حظ اين تغيير را برد. به اين فکر کرد که چه چيزهايي را مي توانست فقط با کمي تغيير داشته باشد آن وقت تمام دنيا مال خودش بود. يادش آمد که الان بايد وضو بگيرد. آب صورت تازه اصلاح شده اش را مي سوزاند. عادل از اين سوزش هم لذت مي برد و احساس مي کرد حس خوبي به او مي دهد براي همين براي بار دوم دستش را بيشتر پر از آب کرد. کارش که تمام شد، صورتش را با دستمال پاک کرد. مي خواست برود بيرون که با صداي معين برگشت. ـ کجا با اين عجله؟ هنوز گريم نشدي. ـ همين جوري هم خوبه. داره ديرم ميشه ـ من نميذارم با صورت کباب شده ات بري مهموني. بايد بياي. عادل شانه بالا انداخت و دوباره برگشت. معين دست به وسايلش برد و گفت:« تو چرا اينقدر آروم و قرار نداري؟ کارت رو کامل انجام بدم بعد هر جا مي خواي برو.» ـ مي خواستم سر فرصت برم لباس هم بگردم. الان مجبورم برگردم همون مغازه اولي که مي شناختم. ـ يه دو دقيقه گريمه ديگه. بيا الان تموم شد ديدي درد نداشت. ـ جدي؟ ـ آره بابا. حالا ديگه آماده باش ببين تغيير چقدر خوبه. عادل با دقت به صورتش نگاه کرد. بيشتر از صورتش خوشش آمد ولي انگار اين چهره يک چيزي کم داشت. يک چيز که اين تغيير ظاهر را کامل تر کند. ـ راستي معين... تو دم و دستگاهت لنز سبز نداري؟ ـ لنز سبز؟ فکر نکنم زياد بهت بياد. ـ يه رنگ روشن. مثل سبز، خاکستري و آبي. سبز باشه بهتره. معين کشوي کنار دستش را باز کرد و جعبه هاي لنزش را درآورد. ـ موهات زيادي تيره است. چشم سبز به موهاي خرمايي و روشن بيشتر مياد. از اونجا که خيلي سفيد به نظر مي رسي آبي روشن يا خاکستري معرکه است. ـ هر جور تو بگي. معين يکي از لنزهاي آبي را بيرون آورد و روي چشم راست عادل گذاشت. يکي از لنزهاي خاکستري را روي يکي ديگر از چشم هايش. با دستش سمت راست صورت عادل را پوشاند و بعد سمت چپ. ـ حالا خودت مقايسه کن. خاکستري يا آبي؟ ـ فکر کنم آبي بهتره. خيلي خوشم اومد. ـ پس مبارکه. برو لذت ببر. هر کي پرسيد حتما آدرس اينجا رو بده. عادل خنديد. از روي صندلي بلند شد و معين را بغل کرد. بابت تمام زحمت هايش تشکر کرد و صورت حساب را پرداخت کرد. عادل از سالن بيرون رفت و بعد از کلي پياده روي توانست مازراتي مشکي کنار بوتيک را پيدا کند. حال گشتن براي مغازه هاي جديد را نداشت براي همين وارد همان مغازه شد. ماجراي دفعه قبل انگار اخلاق فروشنده ها را عوض کرده بود و اين بار با حرارت به او مي رسيدند و معرفي مي کردند که چه لباسي بهتر به او مي آيد. بالاخره از ميان آن همه لباس، يک کت و شلوار مشکي، يک بلوز سفيد و جليقه خاکستري برداشت. از بين کراوات ها هم يک کراوات زرد رنگ پريده را انتخاب کرد. همه لباس ها را در کاور جا کردند و با کمال احترام در يک پاکت به او تحويل دادند. واقعا که بعضي اوقات قاطعيت چقدر موثر است! با صداي اذان مغرب عادل براي نماز وارد مسجدي شد. داخل مسجد بعد از اينکه نمازش را فرادي خواند و تمام کرد، انگار چهره فردي به نظرش آشنا آمد. کمي که دقت کرد متوجه شد که اين فرد آشنا احتمالا رضا است. رضا گوشه اي نشسته بود و بي توجه به ديگران اشک مي ريخت. تسبيحش را در دستش گرفته بود و مدام ذکر مي گفت. براي عادل عجيب بود مردي مانند رضا چرا اينقدر مستاصل و نگران است. البته مي دانست مادرش مدتي است که مريض شده اما نديده بود تا به حال بابت اين قضيه اشک بريزد. برايش جالب شد که برود جلو و از خودش بپرسد. يادش آمد که رضا نبايد او را اين شکلي ببيند. آرام آرام پشت سرش آمد و با فاصله اي قابل توجه پشت سرش نشست. ـ خدايا... مي دونم گناهکارم. مي دونم مقصرم. اگه من نبودم الان مادرم حالش خوب بود. الان بابام هنوز زنده بود. ديگه نمي کشم. مي خوام جبران کنم ديگه مهم نيست که چي ميشه فقط مي خوام حالم بهتر شه. اما رفاقتم با مرتضي منو اسير کرده. بهش مديون شدم و حالا مي ترسم. بابا اي کاش بودي و بهم مي گفتي الان چيکار کنم. عادل هاج و واج مانده بود. اصلا اين رضا را نمي شناخت. مدتي بود که از احمد شنيده بود رضا حال خوبي نداشت. فکر مي کرد حتما مسخره مي کند يا دارد کم کاري هاي رضا را مي پوشاند. حال خراب رضا را ديد انگار بيشتر دلش برايش سوخت. سريع بلند شد و آرام بدون اينکه توجه رضا را جلب کند وسايلش را جمع کرد و به طرف دست شويي مسجد راهش را کج کرد. لباس هايش را همان جا عوض کرد. موهايش را مرتب کرد و براي مدتي از اين تيپ سانتي مانتال جلوي آينه خوشش آمد. با همان تيپ مجلسي از دست شويي بيرون آمد. از حياط مسجد رد شد تا از مسجد بيرون برود. سوار مازراتي شد و نگاه تمام افراد حياط به او جلب شد. به خصوص نوجوان هايي که زيرزيري مي خنديدند و پدرهايشان به آن ها چشم غره مي رفتند. پيرمردي که در آن حوالي نشسته بود با ديدن چنين منظره اي خنديد و گفت:« اميدوار شديم. خدا عوضش بده.» در حين مسير فلش مموري عمو خسرو روي ضبط ماشين روشن بود و شرط گذاشته بود که به هيچ وجه به آن دست نزند. عادل از موسيقي زياد خوشش نمي آمد ولي اين آهنگ قديمي او را ياد زمان هايي مي انداخت که کل خانواده پشت وانت عمويش اسد براي گردش مي رفتند روستا. ريحانه شش سالش بود و خودش سيزده سال. ريحانه بلند بلند با آهنگ مي خواند و همه برايش دست مي زدند. عادل به ياد خوانندگي مزخرف ريحانه اين طور با آهنگ زمزمه مي کرد:« دشمن اگه هزار هزار، فشنگاشون قطار قطار، حلقه به دورت بزنند، صدتا با سيصد تا سوار... خودم ميام مي برمت. با يه نگاه مي دزدمت...» خودش هم به اين زمزمه هاي احمقانه اش خنديد. ولي هنوز نمي دانست ريحانه دلش مي خواهد بخواند يا آن خاطره را يادش نيست. عماد حداقل خواننده خوبي بود و از بچگي کلاس موسيقي مي رفت. شايد ريحانه به همين دليل عاشق عماد شده بود. اخلاق هايشان بعضي اوقات با هم جور درنمي آمد. عماد ساکت و درونگرا بود و ريحانه پرشور و روياپرداز. ولي اين نقاط مشترک ميان آن دو نفر که يکي شان عشق به هنرمندي بود را دوست داشت. براي اولين بار واقعا خوشحال شد که اين دو نفر دارند صاحب فرزند مي شوند. اصلا نفهميد که کي دم در خانه خبيري ايستاد. اطراف خانه مجلل و بزرگ خبيري تا چند بلوک آن طرف تر پر از ماشين هاي گرانقيمت شده بود. عادل نمي توانست ميان آن همه ماشين چطور راهش را باز کند بنابراين به طرف دو خيابان بالاتر رفت تا جاي پارک خلوت پيدا کند. با کلي زحمت بالاخره ماشين را توانست پارک کند و همان راهي را که با ماشين آمده بود را پياده برگشت. از بس پياده روي کرده بود گرسنه اش شده بود. مي دانست هر چه را آن جا تعارف کنند حتما با کمال ميل مي خورد. با اعتماد به نفس و غروري اشرافي قدم به خانه خبيري گذاشت و از همان دم در با محافظ خانه رو به رو شد. ـ شما از مهمانان اينجا هستيد؟ ـ همين طوره. ـ اسمتون چيه؟ ـ هيربد ضيايي هستم. ـ بله مثل اينکه درسته. دفعه اوله که شما رو ميبينم. ـ منم دفعه اوله که ميام اينجا. از آشناييتون خوشوقتم. محافظ لبخند کمرنگي زد و به عادل اجازه ورود داد. ـ اجازه بديد سالن اصلي مهموني رو نشونتون بدم. ـ اينجا هم ظاهرا مناسبه براي مهموني. ـ آقاي خبيري صلاح ديدند توي سالن بار خونه مهموني برگزار بشه حتما شما هم خوشتون مياد. دنبالم بيايد. عادل و محافظ به طرف سالن بار رفتند. به دم در سالن که رسيدند، محافظ بلافاصله رفت و عادل را با جمعيت نسبتا شلوغي از مهمانان تنها گذاشت. چراغ ها هنوز روشن بودند. معلوم بود هنوز مهماني داغ نشده و عادل به موقع رسيده است. کف پارکت چوب مانند، يک دست زمين را پوشانده بود. چلچراغ ها مانند خورشيد سالن را درخشان کرده بودند. اين سالن يک قسمت آشپزخانه مانند با يک سري قفسه مخصوص به خود داشت و دور ميز اوپني اش مثل کافه ها صندلي چيده بودند. باريستا داشت وسايل نوشيدني هاي مختلف را براي سرو آماده مي کرد. عادل از اين همه زرق و برق زيادي، کمي خجالت زده شد. دوست داشت يک گوشه بنشيند و فقط به در و ديوار نگاه کند. ولي بايد جلو مي آمد و خودش را معرفي مي کرد وگرنه حضورش اصلا اهميتي نداشت. خودش را به جمعيت زد و به هر کس که رسيد سلام و احوال پرسي کرد. بالاخره بعد از کلي سلام دادن به اين و آن به خبيري رسيد. قبلا او را ديده بود و چندان احساس خوبي به ديدنش نداشت. اما سعي کرد در مقابل اين مرد قدرتمند متانت لازم را حفظ کند. ـ سلام آقاي خبيري. من هيربد ضيايي هستم. نماينده آقاي خسرو ضيايي. خبيري لبخندي زد و با عادل دست داد. عادل هم در جواب دست داد و دستش زير دست خبيري به گرمي فشرده شد. ـ خوشوقتم از اينکه شما رو مي بينم. آقاي ضيايي خوب هستند؟ ـ سلام رسوندند خدمتتون. خيلي هم معذرت خواستند که نتونستند خودشون از نزديک زيارتتون کنند. خبيري خنديد و گفت:« به زودي بيشتر همديگه رو خواهيم ديد. شما کارمند جديد شرکت شون هستيد؟» ـ مدت کمي نيست. ـ ايستاده که خوب نيست. بفرماييد بشينيم. خبيري و عادل به همراه چند نفر ديگر دور ميزي نشستند. گارسوني دور ميزها مي چرخيد و سيني هاي ميوه را روي ميز مي گذاشت. هر کس هر ميوه اي را مي خواست پيشخدمت از روي سيني برمي داشت و مقابل مهمان مي گذاشت. خبيري رو به روي عادل نشسته بود و سعي داشت بفهمد چطور مي تواند فکر اين مرد جوان غريبه را بخواند. عادل مي دانست که رئيسي و خبيري هر دو در اين مهماني حضور دارند براي همين بايد براي هر کدام برنامه خودش را مي ريخت. تنها کاري که حالا در مقابل خبيري انجام مي داد لبخند بود براي ايکه توجه خبيري را داشته باشد. چند ثانيه بعد مرتضي صندلي خالي کنار پدرش را برداشت و روي آن نشست. ـ آقاي ضيايي، ايشون آقازاده آقاي خبيري هستند. مرتضي خبيري. ـ خوشوقتم از آشناييتون. مرتضي گفت:« فکر مي کنم بايد با هم همسن باشيم. چند سالتونه؟» ـ سي و چهار سال. شما چطور؟ ـ دو سالي از شما کوچک ترم. آقاي خسرو چه نسبتي با شما دارند؟ ـ توضيحش يکم سخته ولي پدربزرگ هاي ما با هم برادر بودند. ـ خيلي عالي. شما واقعا خوش شانسيد که چنين فاميلي داريد. ـ فکر نمي کنم به اندازه شما خوش شانس بوده باشم. پدربزرگ هاي ما به خاطر تقسيم يه زمين چهل سال با هم قطع رابطه کردند. به نسلشون هم وصيت کرده بودند که يادشون باشه يه قسمتي که دست طرف مقابله سهم ماست. ـ کي اين وسط ضرر کرد؟ پدربزرگ شما يا اونا؟ ـ پدربزرگ ما. پدربزرگ خود من با اين که آلزايمر داره ولي يادش بود که پدرش در مورد زمين چي بهش گفته بود. خبيري خنديد و گفت:« واقعا که قديمي ها از يه جنس ديگه بودند. خيلي چيزا براشون اهميت داشت و رو خيلي چيزا تعصب داشتند. اين دوره و زمونه تا پاي منفعت مياد وسط احساسات ميره کنار و حافظه تاريخي ميره در کوزه.» ـ گاهي منفعت براي اين نيست که مالي به مالمون اضافه کنيم. هيچ کس تا حالا از تنهايي سودي نبرده. گاهي مي پذيريم چون مي خوايم که سقوط نکنيم. ـ پس ميگيد که پذيرفتيد فرزندان اون يکي پدربزرگ حق داشتند که سهم شما رو در دست شون داشته باشند؟ نتيجه اش اينه که براي آقاخسرو داريد کار مي کنيد. ـ آقاي خسرو ضيايي مرد شريفي هستند. منم به دليل استعداد و اعتبارم هست که اونجا هستم. اينقدري هم زمان گذشته که بتونيم با هم به توافق برسيم. چون دوست داشتيم با هم رفت و آمد داشته باشيم نوه ها از جمله پدرم با هم به توافق رسيدند که سهم خانواده برادر بهشون پرداخت بشه. الان همه راضي هستيم. خبيري مکثي کرد و به فکر فرو رفت. همه در اين حين شروع به تعريف و تمجيد کردند که عجب خانواده اي هستند که بالاخره به آشتي و صلح رسيدند. عادل لبخند مي زد و تشکر مي کرد. خبيري سرش را بالا آورد و دوباره سر حرف را باز کرد. ـ خب بهتره که بريم سر اصل مطلب. آقاي ضيايي، شما قصد داريد با چه پايه اي وارد قرارداد بشيد؟ عادل فکري کرد و گفت:« به هر حال که شرکت تجاري ما زياد دهن پرکن نيست. تازه داره پا مي گيره و سري توي سرها درمياره. ولي برامون مهمه که اگه از طريق شما بخوايم اسم و رسممون رو تبليغ کنيم چطور قراره پيش بره.» ـ در صورتي که به توافق برسيم مي تونيم برنامه ها و ايده هامون رو توي يه جلسه با هم مطرح کنيم. حتما از انتخاب تون پشيمون نميشيد. ـ قطعا همين طوره. اطلاعات خوبي از رزومه پلتفرم تحت نظر شما داريم. خوشبختانه فيلم و سريال هايي که زير نظر شما ساخته و پخش شده به شدت پرطرفدار بودند. تهيه فيلم بايد کار پرهيجاني باشه. ـ بيشتر از اينکه هيجان انگيز باشه پردردسره. ولي به زحمتش مي ارزه. کار دل که نميشه ازش گذشت. عادل سري تکان داد و گفت:« اون که بله. دل گاهي چيزهايي مي خواد که عقل رو هم کور و کر مي کنه. عقل هميشه زبونش تلخ و گزنده است براي همين هيچ کس دوستش نداره.» ـ گل گفتي آقاي ضيايي. معلومه پدر فرهيخته اي شما رو بزرگ کرده. ـ نظر لطف شماست. ـ پدرت هم حتما رئيس يه جايي بايد باشه. ـ پدر من معلم دبستان بود. رياست نکرد ولي مدير و مربي خوبي بود. الان مدتي هست که بازنشست شده. ـ خدا براتون حفظش کنه. ـ متشکرم. خبيري چهره آرام تري به خودش گرفت و سعي کرد ميخ آخر را بکوبد. حالا نوبت عادل بود که تصميم بگيرد. ـ خب حالا که با هم آشنا شديم و از ظرفيت هاي همديگه مطلعيم. مي تونيم شروع کنيم؟ عادل لبخندي زد، کمي فکر کرد و گفت:« قطعا. ما قصد داريم با پايه بيست ميليارد شروع کنيم. براي اينکه مخاطبين ما رو بشناسند بايد کافي باشه.» ـ اون که صد در صد. همين روزها در حال پيش توليد يه ايده سريال جديد هستيم. تم عاشقانه و کمدي داره و پيش بيني مون اينه که حتما پرمخاطب ميشه. عادل گفت:« اينکه خيلي خوبه. چند فصل قراره داشته باشه؟» ـ فکر کنم تو سه فصل عرضه شه. با مقدار بودجه اي که شما تنظيم کرديد. مي تونيد فصل اول رو تمام و کمال در اختيار داشته باشيد. ـ خيلي خوبه. کاملا راضي کننده است. ـ ولي يه مشکلي که اينجا پيش مياد اينه که قبل از شما برخي اسپانسرها هم اعلام همکاري کردند. ما دوست داريم که اونا رو هم راضي کنيم تا کسي از اين سفره ناراضي بلند نشه. نظرتون چيه که يه قرارداد بلندمدت تنظيم بشه که بتونيم همکاري موثري با همديگه و ديگر اسپانسرها داشته باشيم؟ عادل در دل به خبيري خنديد. مدت زيادي را مکث کرد و به چهره مشتاق آقاي خبيري خيره ماند. خودش را جلوتر کشيد و گفت:« ما مشکلي نداريم اگه فقط يه فصل رو در اختيار داشته باشيم اما با انحصار کامل اون فصل. بودجه کامل فصل اول سريال رو مي پردازيم. با اسپانسرهاي ديگه هم تو جلسات بعدي صحبت مي کنيم و حتما به توافق شايسته اي خواهيم رسيد.» همه سکوت کرده بودند و با تعجب به عادل و خبيري نگاه مي کردند. خيلي از حاضرين آن جمع مشتاق بودند خبيري حالا چه چيزي در چنته دارد تا به اين جوان خودش را بيشتر ثابت کند. ـ شما دوست نداريد به اين فکر کنيد اگه فصل اول سريال موفق بشه، با از دست دادن موقعيت فصل هاي بعدي فقط پولتون رو صرف يه اسم کرديد. اونم همچين مبلغ قابل توجهي رو؟ ـ ما دوست داريم امروز رو زندگي کنيم و از موقعيت هاي امروز بهره مند بشيم. به موفقيت کامل نمي رسيم ولي همين که اسم ما بيفته سر زبون ها شکر خدا رو مي کنيم. انگار اين شماييد که به موفقيت ايده تون شک داريد. خبيري خنديد و گفت:« من شک ندارم که سريال پربيننده و مطرحي ميشه. اين روزها مردم اهل ميدون دادن به هنرمندهاي کوچيک نيستند. هنرمند هر چي بزرگتر باشه به ما نيازمندتره چون ديگه سقفش بالا رفته. مي خواد سري تو سرها دربياره و ما اين بستر رو براش فراهم مي کنيم. اون هم براي ما کار مي کنه. همه هم خوشحال و راضي اند.» عادل اين بار با چهره اي جدي تر به حرف هاي خبيري گوش مي داد. با خودش گفت همين منطق معيوب اين پيرمرد بود که سعيد فرهنگ را به کشتن داد. خيلي دوست داشت بداند آيا بقيه رقيب ها هم به مانند خبيري فکر مي کردند يا حداقل حدودي براي اينکه از کسي کمتر بهره کشي کنند را دارند. نفس عميقي کشيد و گفت:« پس ميشه گفت مبارکه. مي تونيم در موردش روزاي بعد بيشتر صحبت کنيم؟» ـ بله قطعا. ما که موافقيم. راضي کردن بقيه اسپانسرها ديگه با شما. ـ راجبش فردا صحبت مي کنيم. با اجازه جمع من ميرم يه چيزي بخورم. ـ صاحب اختياريد. به زودي همو مي بينيم. عادل از جايش بلند شد و رفت. همه دور ميز داشتند از او تعريف مي کردند و اينکه چه جوان برازنده اي است و خسرو کارمند خوبي را فرستاده است. خبيري در نهايت در مورد او گفت:« بيش از هر چيزي اون يه آدم آزاده است. آدم آزاده همه جا و براي همه کس دوست داشتنيه.» عادل داشت به طرف ميز اوپن مي رفت تا از متصدي درباره زمان صرف شام بپرسد که مردي راهش را سد کرد و از او خواست تا مدتي را در کنار آن ها بنشيند. عادل با کمال ميل پذيرفت و همراه مرد به ميز کنار پنجره پيوست که جمعي از آقايان کنار هم آن جا نشسته بودند. مرد کنارش نشست و فردي که روبه رويشان نشسته بود را به معرفي کرد. ـ آقاي ضيايي، آقاي رئيسي که معرف حضورتون هستند. ـ کيه که ايشون رو نشناسه. از فيلمسازان مطرح کشورند. مخلص شما هستيم. با کارهاي شما خيلي خاطره داريم. ـ اسم شريفتون؟ ـ هيربد ضيايي. رئيسي لبخندي زد و گفت:« نظر لطف تونه آقاي ضيايي. شما بايد تازه وارد باشيد.» ـ بله درسته. ـ منم دقيقا مثل شما هستم. منم به نمايندگي از جامعه و پلتفرمي اومدم که باهاش کار مي کنم. هر دومون مي دونيم که بار سنگيني روي دوش هر دوي ماست. ـ صد درصد. پلتفرم شما بايد خيلي از خودش مطمئن باشه که شما رو به عنوان نماينده به اين مهموني فرستاده. ـ علاوه بر اون پر اعتبار و پرسابقه هم هست. ـ و خوب مي دونه که چه کسي رو براي مذاکره فرستاده. رئيسي قهقهه اي زد و عادل و بقيه هم به تبع اين کار همراه او خنديدند. رئيسي حسابي کيفش کوک شده بود و عادل خوشش مي آمد از اينکه او را خوشحال ميبيند. ـ کارت عالي بود. معلومه که درک خوبي از ماجرا داري. براي همين دوست دارم باهات وارد مذاکره بشم. يه پروژه گران قيمت تاريخي رو داريم به عرصه پخش ميذاريم. خوشحال ميشيم که شرکت شما هم به جمع ما بپيونده. ـ خيلي عاليه. در مورد چي هست؟ ـ يه بحث تاريخي مربوط به قرون وسطي اما ايرانيزه شده است. ـ خيلي عجيبه که از المان هاي ايراني براي تبليغ تاريخ يه جاي ديگه استفاده بشه. تاريخ کشور خودمون مگه داستان کم داره؟ ـ چندين بار اين کار انجام شده و اقبال خوبي هم داشته. حتما شما فيلم سن پطرزبورگ يا سريال قهوه تلخ رو به ياد داريد. هر دو اثر با الهام از سقوط پادشاهي روسيه ساخته شده اند. ـ تا حدودي. نمي دونستم که بر اين اساس بوده. ـ الان نظر شما چيه؟ عادل به پايه بيني رئيسي خيره شد و جواب داد:« مسائل زيادي براي مخالفت با شما وجود داره. يکي همين که شما مات و مبهوت ديگرانيد و ظرفيت هاي داخلي رو ناديده گرفتيد. دوم اينکه من قبلا قرارداد بلندمدت با پلتفرم ديگه اي رو قطعي کردم. ريسک بزرگيه اگه بخوايم موقعيت مون رو با تعهد بعدي به خطر بندازيم.» ـ ما هم کم اسپانسر نداريم. شما مي تونيد اين رو به منزله يه فراخوان در نظر بگيريد و با مبلغ خيلي کمتر وارد کار بشيد. مثل يه سهام دار باهاش برخورد کنيد. عادل خنديد و گفت:« دقيقا چه درصدي؟» ـ اين بستگي به سرمايه گذاري شما داره. ـ من پنج ميليارد براي دو قسمت از سريال مي پردازم. اين سهامداري آيا به شرکت ما اجازه ميده که توي نحوه توليد هم نظري داشته باشيم؟ ـ آقاي محترم... اين يه سريال تاريخيه. به هر حال به عنوان سازنده بيشتر علاقه منديم که خودمون روش ايده پردازي کنيم. ـ ما به استقلال هنري شما احترام ميذاريم. پنج ميليارد قرارداد پايه ماست. دو ميليارد ديگه هم براي اينکه تو جلسات کليدي حاضر باشيم. هدف ما فقط هماهنگي محتوا با ارزش هاي برند ماست. تصميم گيري نهايي با شما و تيم خلاق شماست. رئيسي مکث کوتاهي کرد. معلوم بودکه از پيشنهاد زياد خوشش نيامده. اما در مقابل اين حاتم بخشي عادل چاره اي جز پذيرش نداشت. ـ بسيار خب. مي تونيم قراردادش رو به زودي بنويسيم. ـ باعث خوشحاليه. ناگهان پيشخدمتي اعلام کرد که ضيافت شام همين حالا برگزار مي شود. پيشخدمت ها سيني هاي غذا را ميان ميزها چرخاندند و بين مهمانان تقسيم کردند. رئيسي به عادل پيشنهاد کرد که براي شام جاي ديگري نرود و شام را به همراه هم بخورند. شام به ميز آن ها هم رسيد و عادل به همراه آن ها شام را صرف کرد. سعي مي کرد به بقيه مهمانان نگاه کند و سرک بکشد. سانيا مرداني به همراه همکارانش پشت يکي از ميزها نشسته بود. تازه متوجه شد که هر چه درباره او در فضاي مجازي شنيده بود حقيقت دارد. نسبت به خيلي هاي ديگر چهره زيباتر و خواستني تري داشت. چشم هاي درشتي که وقتي خط چشم رويش مي کشيد به مانند آهو مي شد. خيلي زيبا به نظر نمي رسيد ولي تمام اجزاي چهره اش مناسب بود و همين کافي بود که دل از هر مرد ساده اي ببرد. سانيا خيلي نمي خنديد. تمام احساسات در چهره اش کنترل شده بودند و به نظر عادل نشانه وقار و وجاهتش بود. مردي که کنار دستش نشسته بود متوجه نگاه عادل به سانيا شد. ـ مثل اينکه خيلي به سانيا مرداني توجه داريد. ـ برام جالب بود که ايشون رو توي اين مهموني مي بينم. از بازيگرهاي خوش چهره و معروف زن هستند. مرد صدايش را پايين آورد و در گوشي گفت:« اگه فکر مي کني مي توني مخش رو بزني کاملا در اشتباهي. از اون زن هاييه که هر کسي حق دست زدن بهش رو نداره.» ـ چرا آخه؟ حيف جووني و مجرديش نيست که تنها باشه؟ ـ جوونيش رو موافقم ولي مجرديش نه. ـ يعني قبلا ازدواج کرده؟ پس چرا تا الان نگفته؟ مرد ادامه داد:« تو سکوت خبري ازدواج کرد. اسمش رو نميدونم. همين سه سال پيش شوهرش رو از دست داد. ايشون در واقع يه بيوه است.» ـ براي بيوه شدن خيلي جوونه. ـ آره بنده خدا. ـ شما از کجا مي دونيد؟ ـ مراسم ختمش دعوت بودم. اونجا ديدمش. مرد به ادامه شامش رسيد. عادل هم همين کار را کرد اما فکرش به يک باره درگير اين زن شد. عادل احساس کرد که رئيسي هم به سانيا نگاه مي کند و يک لحظه از اين کارش بدش آمد اما حالت چهره رئيسي بعد از اين ديدزدن طولاني ناگهان اندوهگين شد و براي اينکه از اين احساس طفره برود، ليوان پر از دوغ مقابلش را جرعه جرعه نوشيد. همه تقريبا غذايشان را تمام کرده بودند و کار پيشخدمت ها در جمع کردن ميزها داشت به پايان مي رسيد که ناگهان سوت بلند سيستم صوتي به گوش رسيد و آهنگ کلاسيکي که تمام مدت مهماني پخش مي شد ناگهان قطع شد. همه بلند شدند و اين ور و آن ور را سرک کشيدند تا ببينند اوضاع از چه قرار است که خبيري ميکروفون را به دست گرفت و شروع به آزمايش کردن صداي آن کرد. ـ يک دو سه. مثل اينکه خوبه. خانم ها و آقايون. خيلي خوشحالم که قدم رنجه کرديد و مهموني اين بنده حقير رو با حضورتون متبرک کرديد. در همين حين خبيري نگاهي به رئيسي انداخت. رئيسي نيز در جواب پوزخندي زد و به خبيري سلامي داد. ـ اميدوارم که همه شما حاضرين در اين مجلس به اهداف مد نظرتون رسيده باشيد و باعث افتخاره که تونستم افتخار پذيرايي از شما بزرگواران رو در اين شب فرخنده داشته باشم. اما دوست دارم تا دور هم جمعيم بهتون يه خبر خيلي خوشحال کننده از جانب خودم اعلام کنم. بالاخره بعد از دو سال تنهايي که خودتون دليلشو خوب مي دونيد خيلي هاتون پيشنهاد کرده بوديد که بد نيست شما هم از تنهايي در بيايد و دوباره ازدواج کنيد. از همين تريبون مي خوام اعلام کنم که به پيشنهادتون جواب مثبت ميدم و قراره تجديد فراش کنم. همه مهمانان خنديدند و پچ پچ ها بالا گرفت. عادل نگاهي به مرتضي و همسرش انداخت که بابت اين قضيه متعجب و خجالت زده به نظر مي رسيدند. انگار مصطفي در مهماني نبود. خدا را شکر که نبود چون مطمئن بود که قبلا او را ديده بود. منتها با ريش و سبيل و عينک دودي روي چشمش. خبيري هنوز داشت حرف مي زد و جمعيت را آرام مي کرد. ـ شخصي که قصد خواستگاري از ايشون رو دارم همين الان توي جمع شماست. بنابراين مي خوام در حضور شما از خانم سانيا مرداني خواستگاري کنم. با من ازدواج مي کنيد بانوي من؟ خنده ها ناگهان خشکيدند و جايشان را به تعجب دادند. سکوت عجيبي حکم فرما شده بود و فقط خبيري بود که با ميکروفون داشت به طرف سانيا مي آمد. سانيا خجالت زده شده بود و کمي احساس خشم هم در نگاهش موج مي زد. خبيري در مقابلش زانو زد، جعبه اي را از جيبش در آورد و در مقابل چشم همه انگشتر الماسي را به سانيا تقديم کرد. خيلي ها خوشحال شدند و سوت و کف زدند اما مرتضي و محبوبه آن قدر عصباني بودند که نزديک بود ديوانه شوند. ناگهان همه متوجه حضور کسي شدند که در مرکز سالن ايستاده و خبيري را صدا مي زند. خبيري بلند شد تا بهتر او را ببيند. ـ آقاي خبيري. به شما و خانم مرداني تبريک ميگم و آرزوي خوشبختي براتون مي کنم. اما لازم ديدم که يه سري نکات رو بهتون گوشزد کنم. مطمئنم که شما هم گوش شنوا براي شنيدن حرف هاي من داريد. خبيري نگاهي به سانيا کرد و سپس رو به عادل کرد:«بگو مي شنوم.» ـ تصميم تون براي ازدواج کاملا قابل احترامه. اما مي دونيد که خانم مرداني الان اينجا نيستند که شما ازشون خواستگاري کنيد و بعد همه نگاه ها رو در ادامه اين شب به ايشون معطوف کنيد. ايشون حق دارند به اندازه همه از اين مهموني لذت ببرند. مي تونستيد بعد از اين که همه رفتيم درخواستتون رو مطرح مي کرديد. عادل حرف مي زد و خبيري فقط در سکوت تاييد مي کرد. معلوم بود کاملا بابت شنيدن اين حرف ها عصباني شده. اما مجبور بود با عادل محترمانه برخورد کند. ـ حرف شما درسته. من کمي هيجان زده شده بودم. نمي تونستم چنين کار زيبايي رو زياد به تاخير بندازم براي همين اينجا مطرحش کردم. ـ درک تون مي کنم. ولي شما بايد الگوي ما باشيد. کنترل نداشتن روي هيجان اون هم توي اين سن و سال. براي من واقعا غيرقابل درک بود. رئيسي از آن طرف سالن فرياد زد:« گل گفتيد آقاي ضيايي!» عادل لبخندي زد و ادامه داد:« با همه اين ها واقعا براتون خوشحالم. مهمانان عزيز اگه شما هم با من موافق هستيد بهتره که اين شب بي نظير رو ادامه بديم؟» جمعيت با صداي بلند گفتند بله. خبيري که کمي خيالش راحت شده بود ميکروفون را جلو آورد و گفت:« خب حالا وقت سرو نوشيدنيه. به سلامتي همه جمع.» فضاي سالن نيمه تاريک شد و باريستا کم کم شروع به سرو نوشيدني براي مهمانان کرد. عادل روي يکي از صندلي هاي ميز اوپن نشسته بود و داشت ليموناد مي نوشيد. در حالي که همه گرم هياهو و سرگرم کردن خودشان بودند، سايه اي از ميان اين جمعيت بيرون آمد و با نزديک شدنش به عادل واضح تر مي شد. ـ سلام آقاي ضيايي. سانيا مرداني هستم. ـ شما رو مي شناسم. ـ در مورد ماجراي چند دقيقه پيش حق با شما بود. اينجا مردم خيلي دارند در موردم پچ پچ مي کنند. دارم معذب ميشم. عادل خيلي جدي پرسيد:« چه کمکي از دست من برمياد؟» ـ اگه اشکال نداره کنار شما بشينم و با شما حرف بزنم. حداقل يکم حواسم پرت شه. ـ مانعي نيست. مي تونيد بشينيد. سانيا تشکري کرد و با کمي فاصله بدون اينکه ارتباط چشمي با عادل داشته باشد به ميز خيره شد و منتظر سفارشش شد. سانيا چرخيد و نگاهي به اطرافش انداخت. سپس رو به عادل کرد که دستش را روي ميز اوپن تکيه داده بود و با لذت نوشيدني مي خورد. ـ آقاي ضيايي شما مشروب نمي خوريد؟ ـ نه اهلش نيستم. ـ خوبه. تو دنياي من که همه بدشون نمي اومد يه لبي با مشروب تر کنند. ـ مشروب مست کننده است. اجازه فکر به انسان رو نميده. ـ همين طوره. منم مدتيه که مشروب نمي خورم. الان ميشه يک سال. ـ خيلي کار بزرگي مي کنيد. قابل ستايشه. ـ مي دونم ولي احساس مي کنم بدون يه سري چيزا زندگيم درست کار نمي کنه. از وقتي مشروب رو ترک کردم انگار بيشتر مي ترسم. آدم ترسويي نيستم ولي اين حس درون من وجود داره. ـ هميشه هوشياري ترس داره. همه به عادت هامون متصليم. فقط مي تونيم بدهاشون رو با خوب هاشون عوض کنيم. اونجوري زندگي مون انگار راحت تر و قشنگ تره. ـ شما خيلي خوب حرف مي زنيد. عادل پوزخندي زد و پرسيد:« بهم نمياد؟» سانيا ناگهان رو به عادل کرد و با اشتياقي کودکانه گفت:« اتفاقا برعکس. چهره شما عميقا حرف هاتون رو باورپذير مي کنه. بخصوص با چشم هاي آبي رنگي که داريد.» عادل از اين حرف سانيا خنده اش گرفت. آن قدر خنديد که سانيا را نيز به خنده واداشت. کمي سرفه کرد و گفت:« اين اولين باري بود که يه نفر به من گفت آدم عميقي هستم. فقط مي تونم بگم عميق بودن از خودتونه.» سانيا هم با شنيدن اين جمله بي اختيار خنديد و دستش را جلوي صورتش گرفت. نگاه هر دو نفر لحظه اي به هم گره خورد. اين لحظه سانيا دستش را از روي صورتش کنار زد و عادل لبخندي زد. ـ تونستيد قرارداد شکار کنيد؟ ـ يکي دوتا. ـ پس پرسود بوده. ـ به احتمال زياد. ـ دوست دارم موفقيت تون رو هم ببينم. ـ لطف داريد. ببخشيد ساعت چنده؟ ـ احتمالا ده و نيم. ـ خب من ديگه ميرم. واقعا بهم خوش گذشت. دوباره بهتون تبريک ميگم اميدوارم که خوشبخت بشيد. عادل به سرعت از روي صندلي بلند شد تا دوباره خبيري را پيدا کند. خبيري را در حالي يافت که در کنار پسر و عروسش ايستاده بود. ـ آقاي خبيري واقعا مهموني خوبي داشتيد. دوست داشتم بيشتر در خدمت تون باشم ولي بايد زودتر از خدمت تون مرخص بشم. اگر خوبي يا بدي اي از من ديديد حلال کنيد. خبيري لبخندي زد و گفت:« اختيار داريد آقاي ضيايي. قراره مدت هاي مديد با هم کار کنيم. ارزش نداره که کدروتي داشته باشيم. به زودي مي بينمتون که با هم قرارداد کتبي رو تنظيم کنيم.» ـ من اون موقع در خدمتتون نيستم. شماره همکارم براي هماهنگي هاي بعدي رو در اختيارتون ميذارم. از اين به بعد تمام کارهاتون رو با ايشون انجام ميديد. خبيري لبخندش را نگه داشت و گفت:« خير پيش. شب تون بخير.» بعد از يک رانندگي طولاني عادل بالاخره به خانه برگشت. عماد و ريحانه خواب بودند. آرام آرام هال را رد کرد و يک راست به حمام خانه رفت. چراغ حمام را روشن کرد و جلوي روشويي به چهره جديدش نگاه کرد. تلفنش را از جيبش برداشت و شماره عمو خسرو را گرفت. تلفن رفت روي پيغام گير و عادل شروع کرد به صحبت کردن:« الو عمو جان. خبرهاي خوش دارم براتون. از اون پنجاه ميلياردي که کنار گذاشته بوديد براي تبليغ فقط بيست و هفت ميلياردش لازممون شد. فردا با رشيدي تماس مي گيرم که جزئيات قراردادها دستتون باشه. ديگه چونه زني با خودتون. فقط خواهشم اينه که يکم نرم برخورد کنيد که معامله جوش بخوره. شب تون بخير. خدانگهدار.» دوباره به آينه نگاه کرد، لنزهايش را داخل جعبه لنز گذاشت. شير آب را باز کرد و صورتش را خوب شست.

زخم کهنه - قسمت بیست و سوم
۸۳ بازدیدسهشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۴۹


