شروين کنار ميزي با روميزي قرمز ايستاده بود و سعي مي کرد که بشقاب سراميکي روي آن را با انگشت اشاره اش بچرخاند. نقش و نگار طلايي روي بشقاب را دوست داشت و فکر مي کرد اگر آن را تکان دهد حتما تصوير متحرک مي بيند. دستش را جلو برد که خودش ماجرا را امتحان کند که صداي عليرضا غافلگيرش کرد. ـ تقلاي بيهوده نکن دستت از روش رد ميشه ضد حال مي خوري. ـ تا حالا اين جا رو نديدم. اين جا کجاست عليرضا؟ ـ اينجا خونه محمدعلي خبيريه. انگار مهموني داشته هنوز وسايلش رو زمينه. شروين چشم از عليرضا برداشت و دور و اطرافش را نگاه کرد. هنوز چراغ ها روشن بودند و ميزها سر جايشان. صندلي ها بهم ريخته بودند. ظرف هاي شسته آشپزخانه روي سينک تلمبار شده بودند و کسي آن ها را مرتب نکرده بود. ـ تا حالا نيومده بودم خونه اش. بچه ها مي گفتند خونه ي خوشگليه ولي به نظرم زيادي بزرگ و اشرافيه. عليرضا آهي کشيد و گفت:« ولي من زياد اومدم. با خبيري ها رفت و آمد خانوادگي داشتيم. پدرم که خونه نشین شد من رئيس خانواده شدم. آخرين بار که اومدم اينجا سه ماه قبل از مرگم بود. دير به دير بهشون سر مي زديم ولي از وقتي که مردم، روزي نيست که اومدنم به اينجا عقب بيفته. سر همچين ساعتي ميرم و توي اين سالن بار مي ايستم.» ـ اونوقت براي چي؟ ـ نمي دونم. هر بار ساعت دوازده شب که ميشه هر جا که باشم توي سالن بار خونه خبيري خودمو پيدا مي کنم. ده دقيقه اش که حوصله ام سر ميره ولي بعد دو نفر رو مي بينم که ميان تو اين اتاق بزرگ يه حرفايي مي زنن، يه کارهايي مي کنن و ميرن. ـ اونا رو نمي شناسي؟ ـ يکي شون پسر خبيريه. اسمش مرتضاست. زنش رو هيچ وقت تو زمان زنده بودنم نديدم ولي مي دونم اسمش محبوبه است. ـ چرا زنش رو نديدي؟ عليرضا خنديد و گفت:«نمي دونم... حواسم پرت بود.» و کاري کرد شروين همراهش بخندد. ساعت به دوازده رسيد و عليرضا گفت:« الان دوازده شد. يه ده دقيقه ديگه هم صبر کنيم تو هم مي بيني.» اما اين بار همه چيز فرق داشت. مرتضي و محبوبه زودتر از دوازده و ده دقيقه وارد سالن بار شدند. محبوبه جلوتر راه مي رفت و مرتضي به دنبال او. مرتضي چهره درهم و خشمگيني داشت و محبوبه ملتمسانه به او نگاه مي کرد. هر دو وسط سالن ايستادند و مقابل عليرضا قرار گرفتند. ـ ببين مرتضي بهت توضيح ميدم. ـ کار از توضيح تو گذشته. بابا مي خواد با سانيا عقد کنه و ما عين بز نگاه کرديم. اين بود نتيجه اون فکر درخشانت هان؟ ـ مگه من کف دستم رو بو کرده بودم؟ نکنه مي خواي همه چي رو بندازي تقصير من و خودت رو راحت کني؟ ـ چرا نکنم؟! تو مايه بدبختي مني. اين تو بودي که اين طور منو انداختي تو مصيبت. ـ پس اوني که اون شب با تلفن همراهش زنگ زد به اميني کي بود؟ ـ من اين کار رو کردم چون فکر کردم توي ناقص العقل حتما فکرش رو کردي. ـ من فقط کمکت کردم. من و تو بوديم که دوست نداشتيم سانيا بياد و جاي ما رو بگيره. به اندازه من مقصري. مرتضي زهرخندي زد و گفت:« من نه. بيشتر تو. تو الان خانم خونه اي. خيلي بايد جايگاه بزرگي باشه که شدي خانم خونه خبيري ها. حالا سانيا داره مياد که بشه نامادري شوهرش. براي مادام محبوبه شرم آوره که از تاج و تختش سقوط کنه.» محبوبه خشمگين شد و گفت:« دهن کثيفت رو ببند مرتضي!» ـ اگه نبندم چي ميشه؟ به شان و منزلت شما اهانت ميشه؟ ـ لعنت به تو و اون پدر هرزه ات. اينجا من چه احترامي دارم وقتي شما هر کاري دلتون مي خواد مي کنيد. خانمي خونه تون رو بذار در کوزه آبشو بخور! مرتضي ناگهان صورتش سرخ شد و گفت:« که اين طور! پس اينو هم نوش جان کن.» دستش را جلو آورد و محبوبه را روي زمين با يک سيلي محکم روي زمين هل داد. سپس تا توانست به او مشت و لگد زد. محبوبه هم بيکار ننشسته بود و با چنگ زدن و مشت کوبيدن به مرتضي اين حمله را جبران مي کرد. عليرضا داشت سردرد مي گرفت. رويش را به طرف شروين کرد و گفت:« حالم ازشون به هم مي خوره.» ـ اين يابوي وحشي چرا داره کتکش مي زنه؟ ـ اينا رو بي خيال... اينا در مورد زن من داشتند حرف مي زدند. ـ زن تو؟ ـ آره زنم هانيه. ـ اينا که در مورد سانيا مرداني حرف مي زدند. ـ سانيا مرداني همسر منه. قبلا اسمش هانيه بود ولي وقتي معروف شد اسمش رو عوض کرد گذاشت سانيا. شروين از تعجب مات مانده بود. يک نگاه به عليرضا کرد و گفت:« من سانيا مرداني رو هم مي شناسم. تو آخرين کارم بازيگر بود. نقش زن سعيد رو بازي مي کرد. ولي نميدونستم قبلا ازدواج کرده. يعني همه فکر مي کردند مجرد مونده.» ـ نمي خواستيم سر و صدا کنيم. يادم مياد به جاي اينکه بريم محضر خود عاقد اومد خونه ما. با پدر و مادرش به بهونه مهمون اومده بود خونه مون که زياد جلب توجه نشه. همون جا بدون سور و سات اضافي زن و شوهر شديم. يه زن خيلي خوب و امروزي بود. به خاطر کارمون زياد تو خونه نمي نشستيم ولي کنارش احساس خوشبختي مي کردم. خوشبختي مون وقتي کامل شد که خدا بهمون دخترمون رو داد. روز زايمانش مجبور شديم از ده روز قبل بريم بيمارستان. از اين مي ترسيديم که ما رو ببينن و همه چي عوض شه. چقدر سه تايي استرس کشيديم تا بتونيم اين زندگي مشترک رو بدون سر و صدا بگذرونيم. عليرضا لبخندي کمرنگ زد و ادامه داد:«اون روزها سعيد و مونا تنها کسايي بودند که محرم اسرار ما بودند. اولين نفراتي که بهشون گفتيم مي خوايم ازدواج کنيم اونا بودند. روز عقد به عنوان شاهد اونجا بودند براي همين حسابي با هم رفت و آمد داشتيم. يلدا سعيد رو عمو صدا مي زد. سعيد هم باهاش بازي مي کرد و با دوربينش از شيرين زبوني هاش فيلم مي گرفت. دوربين بعدش مي موند دست خودم تا روز بعدي که مي خواستيم همو ببينيم.» ـ مگه سعيد عکاسي بلد بود؟ ـ زکي... حرفه اي بود! از همون دوران جوونيش دوربين دستش مي گرفت و براي مردم عکاسي مي کرد. خيلي يلدا رو دوست داشت و مي گفت دوست دارم الان براش فيلم بگيرم که وقتي بزرگ شد فيلم خوب داشته باشه. کارش که تموم مي شد دوربين رو مي داد به من تا روز بعدي که همو مي ديديم. ـ يعني به سعيد شک داشتي؟ ـ من شک کنم؟ ـ آره... مي ترسيدي دوربين دستش باشه و اسرارت لو بره. عليرضا سرش را پايين انداخت و با دستپاچگي گفت:« فکر کنم... من زندگيم رو مي خواستم. حريم خصوصي خانواده ام برام مهم بود. سعيد دوستم بود حتما درک مي کرد که خانواده ام خط قرمز من بودند. مي خواستم که توي اين دنياي وحشي جاشون امن باشه. هانيه بازيگر معروف و محبوبي بود و دلم نمي خواست کسي باشم که اين موقعيت رو به خاطر اينکه ازدواج کرده از دست بده.» صبر عليرضا تمام شد و رو به مرتضي و محبوبه که هنوز در حال دعوا بودند گفت:«خدايا صداي اين عفريت ها رو ببر. الهي که هميشه لال و بدبخت بمونيد!» ساعت به ده دقيقه رسيد و همه چيز در يک به هم زدن دور و بر شروين و عليرضا عوض شد. هنوز در سالن بار خانه خبيري بودند ولي انگار خبري از ميز و صندلي و ظرف هاي مهماني نبود. سالن خالي خالي بود و پارکتش تازه واکس زده شده بود. ـ چرا يهو همه چي عوض شد؟ تازه داشتند دعوا مي کردند. ـ گمون نکنم قراره دوباره مرتضي و محبوبه رو ببينم. خدا بهم صبر بده. ـ چرا مگه چه عيبي داره؟ عليرضا جواب داد:« چون هر موقع که اينجا مي رسم، کارهاشون رو مي بينم ولي نميتونم صداشونو بشنوم. تو اگه صداشون رو مي شنوي بهم ميگي بعدا چي گفتند؟» ـ نمي دونم... شايد منم نتونم صداشونو بشنوم. ـ مي توني شروين! اين جوري که من فکر مي کنم اين موضوع مال گذشته است. من زنده بودم ولي اونجا نبودم. براي همينه که نمي تونم صداشون رو بشنوم. ولي تو اينجا فقط يه شاهدي. اگه بتوني صداشونو بشنوي و بهم بگي که چي گفتند منو از اين بلاتکليفي نجات ميدي. قبول مي کني؟ شروين مي ترسيد که چشم هايش را ببندد. هميشه وقتي مستاصل مي شد چشمهايش را مي بست تا آرامش بگيرد اما مي ترسيد دوباره همان شب قهوه خوردن با سعيد را دوباره ببيند. ديگر جاي ترديد نبود. بنابراين گفت:«قبول مي کنم.» ـ خب من منتظرت مي مونم. دست پر برگردي ها! عليرضا روي زمين نشست و دست هايش را روي چشمهايش گذاشت تا چيزي نبيند. شروين آرام آرام کنار مرتضي و محبوبه که برخلاف دفعه قبل خوشحال و خندان کنار هم راه مي رفتند و لبخند مي زدند قرار گرفت. مرتضي دست هايش را دور محبوبه حلقه زده بود و با خوشحالي و شعف به محبوبه نگاه مي کرد. مدتي بعد مرتضي گفت:« خب حالا که بابا و مصطفي براي مراسم مولودي مسجدند و مليکا هم خوابه. اگه گفتي چي مي چسبه؟» ـ فکر مي کنم يکم راک اند رول. ـ او لا لا... مثل فرنگي ها حرف مي زني! حالا صوتي باشه يا فيزيکي؟ ـ از صدقه سر شماست آقامرتضي. فرقي نمي کنه. شروين حالش از اين مدل حرف زدن بهم خورد. يادش نمي آمد اين حرف هاي لوس را به همسرش گفته باشد. محبوبه که از نوازش استخوان ترقوه اش از زير لباس يقه بازش احساس لذت مي کرد گفت:« ولي اين کار که بدون آهنگ نميچسبه. بذار اول از ضبط صوت آهنگ بذارم. تا اون موقع تو هم مشروب ها رو آماده کن.» ـ فکر خوبيه. تا من بطري ودکا رو از قفسه بيارم تو بيرون آشپزخونه باش. دوست دارم وقتي به طرفم مياي ببينم و کيف کنم. مرتضي به طرف آشپزخانه رفت و وسايلش را آماده کرد. محبوبه ضبط صوت را روشن کرد و آهنگ گذاشت. ترانه اش حس غريب و ترسناکي براي شروين داشت. احساس مي کرد اين آهنگ معروف را قبلا در جواني وقتي طرفدار ليدي گاگا بود شنيده بود. اما اين بار فرق مي کرد. شروين همان طور که آهنگ در سرش مي خواند و مانند باد او را موج دار مي کرد پشت سر محبوبه موجود سياه کوچکي را مي ديد که با هر قدمي که محبوبه برمي داشت آن موجود بزرگتر و ترسناک تر مي شد. محبوبه وارد آشپزخانه شد و موجود سياه روي ميز اوپن نشست. شروين به دنبال محبوبه آمد و نگاهش به موجود سياه خورد. آن موجود دندان هاي نيش دارش را نشان مي داد و جوري از ديدن شروين خوشحال شد که دوست قديمي اش را ديده. شروين با اکراه نگاهش را برگرداند و رو به محبوبه و مرتضي کرد که روي زمين روبه روي هم نشسته بودند. مرتضي لباس همسرش را از تن در آورد. از بطري کنار دستش يک ليوان ودکا سر کشيد و يک بار ديگر هم براي محبوبه ريخت. ـ بزن روشن شي. وقت عشق و حاله. ـ من ميگم همين ليوان رو دوباره بخور. بعدا برام بريز. مرتضي ليوان را سر کشيد و محبوبه را روي زمين دراز کرد. در حالي که مرتضي داشت به مدت پنج دقيقه تمام گردن همسرش را نوازش مي کرد و لب هايش را با لب هايش محکم فشار مي داد ناگهان ابروهايش را درهم کرد و دست از اين کار برداشت. خودش را روي زمين انداخت و در آغوش همسرش قرار گرفت. ـ چي شد؟ چرا دست کشيدي؟ بازم برات جذاب نبودم؟ ـ باز هم همون افکار اومدند سراغم. نميذاره درست کار کنم. ـ چه فکرهايي؟ ـ نمي دونم... بيشتر برمي گرده به خاطراتم. خاطرات تلخي که مثل بختک مي افته به جونم. نميذاره راحت باشم. ـ مي فهمم. اولين رابطه ات زياد بهت خوش نگذشته. ـ زر مفت نزن ضعيفه! به اون که اصلا فکر نمي کنم. گور باباي آيدا با اون موهاي چتري احمقانه اش. ـ داري دروغ مي گي. خيلي هم ازش لذت بردي. هر موقع از آيدا افشار حرف ميزني لب هاتو خيس مي کني. شانس آورد که لو رفتيد وگرنه تا الان مرده بود. ـ برو بابا ماده حيوون! حرف من اصلا اين نيست. مرتضي از روي زمين بلند شد و دوباره براي خودش مشروب ريخت. چشم هايش را بست و قهقهه زد. محبوبه هم که دوست داشت به اندازه شوهرش کيفور شود ليوان ديگري برداشت و براي خودش مشروب ريخت. مشروب را که سر کشيد ديگر مهم نبود که همين تازه مرتضي به او فحش داده. خودش را جلو کشيد و با دست هايش شانه هاي مرتضي را ماساژ داد. ـ خب به من بگو حرفت چيه. ديگه حوصله ام داره سر ميره. دلم نمي خواد وقتمون رو با دعوا و کتک کاري تلف کنيم. مرتضي خنديد و دوباره خودش را در آغوش محبوبه جا کرد. سرش را روي پاهاي محبوبه گذاشت و محبوبه سرش را نوازش مي کرد. ـ يادت مياد چهار سال پيش رو که هنوز مليکا رو نداشتيم. شهريور سال 96 بود. ـ آره يادمه. خيلي هم باهام سرسنگين بودي. ولي از شهريور اون سال نمي دونم چي شد که يهو احساست نسبت به من قوي شد. تا اينکه يه شب تو ماه بهمن در اتاق خواب رو بستي و گفتي ديگه نمي کشم. مي خوام جبران کنم و نتيجه جبرانت شد مليکا. ـ قربونش برم الهي... دختر ماهيه. از وقتي اومده زندگيمو بيشتر دوست دارم. حيفه که براي يه بچه اي به کوچولويي اون رقيب پيدا شده. ـ نکنه برا مصطفي مي خوايد زن بگيريد؟ يادت هست که فقط هجده سالشه. ـ اونو مي دونم. ـ پس چي شده؟ ـ نمي تونم بگم. از گفتنش مي ترسم. ـ پس بيا دوباره بزنيم. شايد بهتر شد. مرتضي دوباره ليوان هايشان را پر کردند و دوباره نوشيدند. شروين مي توانست سرگيجه و حالت تهوع هر دوي آن ها با هم حس کند. ديگر مطمئن شده بود که زن و شوهر هر دو به اندازه کافي مست هستند. مرتضي تعادلش را از دست داد و آرام سرش را روي زمين گذاشت. محبوبه سرش را به دستش تکيه داد و کنارش دراز کشيد. موهاي مرتضي را در دستانش گرفت و در حالي که سرش را نوازش مي کرد گفت:« حالا مي توني راحت حرفت رو بزني.» ـ فکر کنم بتونم... راستي محبوبه... يادته که بابا يه جشن تولد تو همون شهريور داغ داشت؟ خيلي خوش گذشت مگه نه؟ ـ آره خيلي. اون موقع خيلي جوون بوديم بيشتر خوش مي گذشت. ـ ساعت ده و نيم شب بود که بابا ازم خواست کليداي سوئيت مون رو بدم بهش. برام عجيب بود که چرا ازم کليدا رو مي خواست ولي بهش دادم. کنجکاوي نکردم که از تو خونه مون چي خواست. سرگرم مهمونا شدم. تو هم يه لباس سفيد و دامن کوتاه مشکي تنت کرده بودي و دلم مي خواست به همه بگم که اين خانم خوش پوش زن منه و عاشقشم. ـ تو خيلي مهربوني مرتضي... تو هم اون شب خوش تيپ بودي. ـ يکم بعد مصطفي بهونه گرفت که فلش مموريش رو مي خواد که توش فيلم ببينه. از مهموني بدش مي اومد و مي خواست با دوستاش بره بيرون. اينقدر رفت روي مخم تا مجبور شدم مهموني رو ول کنم و برم سوئيت بلکه دست از سرم برداره. داخل سوئيت احساس کردم که يه صداهايي مياد. انگار يه چيزي شبيه غيژغيژ تخت بود. شستم خبردار شد که صدا از اتاق ما مياد. خواستم ببينم اونجا چه خبره ولي چيزي که اونجا ديدم نذاشت برم تو. در نيمه باز بود و همون جا نشستم. باورت نميشه چه صحنه اي ديدم. ـ چي ديدي؟ مرتضي چشمانش را بست و گفت:« هر چي فکر مي کنم نمي تونم تصويرش رو يادم بيارم ولي يادمه که يه صداي نازک و يه صدايي شبيه صداي بابام با هم آه و ناله مي کردند. اون صداي نازک يکم بعد نفسشو حبس کرد و گذاشت بابا کارشو ادامه بده. خيلي هيجان زده شده بودم. خون خونم رو مي خورد چون اوني که پدرم باهاش رو تخت من و تو خوابيده بود کسي نبود جز سانيا مرداني.» شروين که اين حرف را شنيده بود دهانش باز ماند. نگاهي به عليرضا انداخت که هنوز دست هايش جلوي صورتش بود. احساس شرمي که مرتضي از بيان اين کلمات داشت به او سرايت کرده بود و او را بيشتر مي ترساند. ـ خب تو چيکار کردي؟ ـ فلش مموري مصطفي رو توي ميز تلويزيون پيدا کردم و دادم بهش. وقتي از سوئيت زدم بيرون و اومدم تو مهموني، داشتم از ترس و شرمندگي مي مردم. ولي همه سرگرم خودشون بودند و هيچ کس براش مهم نبود صاحب خونه کجا ول کرده و رفته. تموم مهمونا رو با دقت به ياد دارم. يکي مي خورد، يکي مشروب مي زد و يکي مجلس گرم مي کرد. عليرضا با کاويان و سعيد روي مبل کنار هم نشسته بودند و بي خبر از همه جا با هم مي گفتند و مي خنديدند. يهو انگار گوشي مونا زنگ خورد. زد رو شونه سعيد و گفت بايد سريع بريم. سعيد بلند شد و اومد طرفم. بهم گفت مثل اينکه باباش سکته کرده و بايد برن ببينن حالش چطوره. کلي معذرت خواهي کردند که زود ميرن ولي اون لحظه برام بهونه شون پشيزي نمي ارزيد. فقط بعدش به عليرضا خيره شدم. خيلي دودل شدم که بهش بگم يا نه. ترسيدم... نگفتم. مرتضي سيگاري از جيب شلوارش درآورد و روشن کرد. محبوبه خشکش زده بود و با چهره بي حالتش به زمين نگاه مي کرد. لحظه اي از جايش بلند شد و گفت:« خب... بعد از چهار سال چي شده که ياد اين خاطره افتادي؟» ـ همين يه ساعت پيش خبر دادند که عليرضا تموم کرده. بابا هنوز نميدونه. ولي اگه بدونه بدجور به ضرر ماست. ـ خداي من! چطور؟ ـ دو روز بعد از اون جشن تولد توي شوک بودم. باور نمي کردم که پدرم هم بله. پنج روز بعد عليرضا با شيريني تر اومد سر صحنه. اون موقع اسپانسر يه فيلمي بود که ما تهيه اش مي کرديم. به ما گفت که همين جوري تصميم گرفته شيريني بخره ولي سعيد مي خنديد. انگار مي دونست چه خبره. منم مي دونستم. بهتر از اون. ـ چي رو مي دونست؟ ـ سانيا باردار شده بود. از پدر من! بابام تشکر کرد و تبريک گفت ولي از تو چشماش مي خوندم که چقدر مضطربه. سعيد مدام مي خنديد و اين مي رفت روي مخم. شروين ديگر دلش نمي خواست چيزي بشنود. دستهايش را جلوي گوش هايش گرفت اما بي فايده بود. موجود سياه روي ميز اوپن بزرگتر شد و حرارت وجودش صورت شروين را مي سوزاند. محبوبه يک جوري شده بود. انگار داشت فکر مي کرد. ـ اون وقت چرا سعيد مي خنديد؟ ـ چه مي دونم. خودش که بچه نداشت خيلي خوشش مي اومد وقتي از اين خبرها مي شنيد. عاشق بچه است ولي بچه دار نميشه. ـ چرا؟ مرتضي خنديد و گفت:« شنيدم اوايل ازدواجش دو بار بچه هاش سقط شدند. خودشون که زياد صحبت نمي کنند ولي اون روزا شايعه شده بود که يه جن گير معروف نفرين شون کرده براي همين مي ترسند ديگه به هم دست بزنند. مردم هم زر مفت زياد مي زنند.» ـ بعدش چيکار کردي؟ ـ هيچي... هيچ کاري نکردم. ـ دوباره دروغ گفتي. دوباره لب هاتو ليسيدي. مرتضي خشمگين شد و گفت:« راضيت مي کنه ميگم. بايد قول بدي به کسي نگي وگرنه بايد دور مليکا و خوشبختي شو خط بکشي. فهميدي چي گفتم؟» محبوبه سرش را به نشانه تاييد تکان داد. ـ وقتي فهميدم اوضاع از چه قراره سه سالي سکوت کردم. اين سه سال ديدن تو، مليکا و پدرم شکنجه ام مي داد. رازي که ناخواسته مي دونستم داشت خفه ام مي کرد. اگه مي گفتم بچه سانيا مال پدرمه رسوايي به بار مي اومد. تا اينکه همين يه ماه پيش تصميم گرفتم يه شب مثل اين شب که روي تخت خوابمون خواب بوديم و عرق تا مغز استخونمون نفوذ کرده بود شماره اميني رو بگيرم. ـ همون به اصطلاح پاپاراتزي که در مورد سلبريتي ها تئوري ميگه. خيلي ازش بدم مياد. چطور تو شماره اش رو پيدا کردي؟ به محض اينکه محبوبه کلمه پارپاراتزي را گفت، با آهنگ توي ضبط صوت هماهنگ شد. موجود سياه قاه قاه مي خنديد و از بالا به آن دو نفر نگاه مي کرد. ـ مهم نيست. همه چي رو با جزئيات بهش گفتم. به زور باور مي کرد ولي گفتم. ولي حرف هاي من يه فرق کوچولو داشت. من فاعل رو عوض کرده بودم. محبوبه ابروهايش را درهم کرد و گفت:«فاعلت کي بود؟» مرتضي از مستي لبخندي پررنگ زد و گفت:« هموني که بدموقع خنديد و رفت رو اعصابم. سعيد فرهنگ.» ـ حرومزاده ها! بريد به جهنم حرومزاده هاي آشغال! ناگهان موجود سياه روبه روي شروين قرارگرفت و با خنده جواب داد:« اينا خود جهنم اند. نيازي به رفتن ندارند.» شروين فرياد کشيد و موجود سياه را از کنار راهرو کنار زد. جلو آمد تا لگدي به او بزند که ناگهان عليرضا بازويش را عقب کشيد. ناگهان همه چيز تيره و تار شد و هر دو نفر در دودي سياه رنگ غوطه ور شدند. ـ چي شد؟ چرا اين طوري داد زدي؟ ـ قبلش ازت سوال مي پرسم بايد قول بدي جوابمو بدي. عليرضا با هيجان گفت:« باشه. هر چي بپرسي جوابت رو ميدم.» ـ وقتي زنده بودي با سعيد چيکار کردي؟ ـ من نمي دونم. ـ جوابمو بده عليرضا! ـ نمي تونم بگم. از گفتنش شرمنده ميشم. ـ شرمنده شو و بگو. اگه مي خواي بشنوي من چي شنيدم بگو. اگه مي خواي از اين بلاتکليفي دربياي بگو. عليرضا چشم هايش را بست. کمي مکث کرد و گفت:« خيلي خوب... يه روز صبح دو ماه قبل مرگم توي دفترم نشسته بودم که يه شماره از خارج کشور بهم زنگ زد. نمي شناختمش ولي حرفاي عجيبي مي زد. اون حرف مي زد ولي من بيشتر داغ مي کردم. فقط يه سوال داشت. مي خواست بدونه شايعه اي که پشت سر سعيده چقدر حقيقت داره و چون تهيه کننده سعيد بودم اول به من زنگ زده بود.» ـ چه شايعه اي؟ عليرضا بغض کرد و ادامه داد:« انگار آب ريخته بودند رو سرم وقتي گفت سعيد با زنم رابطه داشته. خون جلو چشمام رو گرفته بود. کسي که اين همه سال نون و نمک منو خورده بود حالا به من خيانت کرده بود. وقتي ريختم به هم که از دخترم گفت. مي گفت دختر گل و شيرين زبوني که خودم براش اسم گذاشته بودم بچه واقعي سعيده. ديگه عقلم کار نمي کرد. يه راست رفتم کلانتري، ازش شکايت کردم که اين آقا با زن من رابطه داشته. چيزي به هانيه نگفتم. نبايد ميذاشتم حاشا کنه برا همين بهش نگفتم. از اون مرد هم خواستم فعلا چيزي نگه تا خودم تاييد نکردم.» شروين مي ديد که عليرضا چطور موقع گفتن اين حرف ها آتش مي گرفت و مي سوخت. مي خواست عليرضا ديگر حرف نزند. نمي خواست شاهد زجر کشيدنش باشد. اما او بايد مي گفت وگرنه خودش هم مي سوخت. ـ فرداش احضاريه دادسرا اومد دم خونه اش. مونا احضاريه رو خونده بود. با گريه زنگ زد به من که سوء تفاهم شده. سعيد اصلا از اين کارا نمي کنه. التماس مي کرد که از بازداشت درش بيارم ولي غافل از اينکه من اون روز توي دادسرا بودم. بيچاره سعيد... اولين بار مي ديدم جلوم داره گريه مي کنه. عليرضا چشم هايش را بست و شروين صحنه دادگاه را مي ديد. صداي گريه هاي سعيد را مي شنيد که چطور به عليرضا مي گفت:« تو منو اين طوري شناختي علي؟ باور کن اين ها همه پاپوشه. يلدا دوست منه چطور مي تونم بهتر از تو براش پدري کنم؟ يلداي تو به من ميگه عمو!» ـ دروغگوي کثيف! آقاي قاضي من از همون روز اولي که دور و برمون مي چرخيد بهش شک داشتم. پس اون فيلم ها رو مي گرفتي که برا خودت يادگاري نگه داري؟ ـ خودت بهم اجازه دادي! من فيلم ها رو گرفتم چون يلدا خوش عکس بود. مثل بچه خودم دوستش داشتم. دوست داشتم ازش فيلم بگيرم. ـ پس چرا خودت و زنت بچه دار نشديد؟ حيف مونا نبود که بهش خيانت کردي اونم با زن من؟ سعيد مدت زيادي سکوت کرد و سرش را پايين انداخت. قاضي از سعيد پرسيده بود:« چرا ساکت موندي؟ جواب بده! سکوت تو به منزله پذيرش جرمته.» زمين و آسمان دور سعيد مي چرخيد. با صداي گرفته گفت:« من آبروي خودم و خانواده ام رو نمي برم. همسرم رو دوست دارم.» قاضي اندکي بعد حکم اعلام کرد که سعيد بايد آزمايش دي ان اي بدهد و يک ماه بعد جواب آزمايش را بياورند. شروين ديگر چيزي نديد و فقط صداي عليرضا را شنيد. دلش مي خواست هيچ وقت صدايش را نشنود. ـ يه ماه مثل برق و باد گذشت. با زن و بچه ام سرسنگين بودم. هانيه مي خواست حرفي بزنه تا از سعيد دفاع کنه بنا رو ميذاشتم به دعوا و کتک کاري. بيچاره دخترم... يه بار از خواب بيدار شد و با گريه گفت خواب بد ديده. براش آب ريختم خورد. هانيه از کتک هام بدنش درد مي کرد ولي وقتي يلدا بدخواب مي شد آروم براش لالايي مي خوند. به خدا قول دادم ديگه پي ماجرا رو نمي گيرم. حتي اگه آزمايش مثبت باشه يلدا رو پيش خودم نگه مي دارم. باباشم. اسم من تو شناسنامشه. مي خواستمش. براش مي مردم... عليرضا روي زمين زانو زد و ادامه داد:« نتيجه اومد... نتيجه منفي بود. سعيد نفس راحت کشيد ولي من نکشيدم. اون روز آخر با مونا اومده بود. خوشحال و خندون گذاشت مونا پشت فرمون بشينه و با هم از دادسرا زدند بيرون. ولي هنوز داشتم از شک نابود مي شدم. همون روز برگشتم به دادسرا. درخواست کردم که براي خودم هم دستور آزمايش بدن. مي خواستم مطمئن بشم چقدر درسته که يلدا دختر منه. زدم زير قولم به خدا. به دختر خودم نسبت حرومزاده داده بودم.» شروين هاج و واج مانده بود. از درون نسبت به عليرضا احساس نفرت مي کرد. صداي شعر خواندن يلدا را مي شنيد که آن لحظه براي عروسک هايش مي خواند. خوب مي خواند و غمگين. ناگهان بغض عليرضا ترکيد و گفت:« با درخواستم موافقت کردند. حکم رو صادر کردند و قرار شد تحويل آزمايشگاه بدم. سوار ماشينم شدم. يکم که جلو رفتم ايستادم پشت چراغ قرمز. منتظر موندم که سبز شه. همين که سبز شد يه پژوي نوک مدادي محکم کوبيد به سپر ماشينم. جا خوردم ولي سريع پامو گذاشتم رو ترمز. خيابونا رو با سرعت اين ور و اون ور کردم و اون پژو هم به دنبال من. نفس نفس مي زدم... استرس داشتم. بالاخره گمم کرد و يکم خوشحال شدم. ولي تازه بدبختيم شروع شده بود. ماشينم ترمز بريده بود. هر چي سعي مي کردم نمي تونستم ترمز کنم. به خودم اومدم ديدم جلوي ماشين تو صورتم مچاله شده و چشم و چالم از کاسه دراومده. اون جا بود که فهميدم مرده ام ولي باور نمي کردم. هنوز هم باور نمي کنم که چرا مرده ام.» شروين ناگهان خشمگين شد و گفت:« ولي من مي کنم! شک تو ارزش شکستن دل بچه ات رو نداشت. ارزش خرد کردن سعيد رو نداشت. تو يه بار مردي ولي سعيد هزار بار مرد. هيچ مي دوني بعد از مرگت چي به سرش اومد؟ من نمي دونستم چرا حالش اين قدر بد بود. خدا مي دونه بعد از اون کار تو چقدر حرف و حديث پشت سرش دراومد که اين طور زندگيش نابود شد.» ـ بهم بگو چي سرش اومد؟ ـ مرگت افسرده اش کرده بود. شايعه سر جاش موند و همه باورش کردند. زنش همون سال ها وقتي امير عزتي بهش گفت شوهرت معتاد شده و پول هاشو تو قمار باخته ازش جدا شد. به لطف دهن لقي عليخاني همه ميدونستيم ولي بهش نمي گفتيم. آبروش رو از دست رفته مي ديد. با کسي حرف نميزد. تو اتاقش مي نشست و نميدونستيم چيکار مي کرد. ريخت سانيا رو هم نمي خواست ببينه. سانيا سر صحنه مدام زخم زبون بهش مي زد و اذيتش مي کرد. لابد فکر مي کرد سعيد بدش رو مي خواد که بهش تشر مي زنه. ـ مگه ماجرا چي بود؟ شروين سرش را پايين انداخت و گفت:« از دستيار گريم خانم شنيدم که خبيري سر صحنه فيلمبرداري براي اولين بار از سانيا خواستگاري کرد. ما که خيلي خوشحال شده بوديم و مي گفتيم عجب شانسي داره که يه مرد پولدار گيرش اومده ولي سعيد نبود. بيشتر منزوي و عصبي شد. سر همه داد مي زد. گاهي دست بلند مي کرد ولي دلش صاف بود باز هم دلمونو به دست مي آورد. خبر مرگش ناراحتم کرد. از اينکه که خودم تو مرگش دست داشتم مي سوزم. تو چي؟» عليرضا ديگر هيچ چيز نگفت. اجازه داد دود غليظ و خفه کننده تمام وجودش را در بر بگيرد. فقط گريه کرد و گريه کرد ولي شروين نمي توانست گريه کند. درون روحش احساس سنگيني مي کرد. الان وقت اين نبود که عليرضاي بيچاره تمام حقيقت را بشنود. حق هيچ دنيايي نبود که در سايه نفرت بار حقيقت تلخ فرو بريزد.

زخم کهنه - قسمت بیست و چهارم
۱۰۶ بازدیدچهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۲۵


