به نام خدا
.
مقدمه: در این مطلب، برخی ابیات بنده رو میبینید که به دلایل مختلف، از کمبود وقت و بیحوصلگی گرفته تا به مشکل خوردن با قافیه و مضمون، هیچگاه کامل و در نتیجه منتشر نشدند.
۱
گرچه گفتم دل بُریدم یار من باور نکن
چشمهایت هست، فکر چارهٔ دیگر نکن
ما ز هم دوریم و بر شادی تظاهر میکنیم
حالمان بد گشته پس این حال را بدتر نکن
قلب من آلالهای باشد که در دستان توست
برگهایش را تو با ناراحتی پرپر نکن
۲
با تو دنیا در نگاهم پاک و زیبا میشود
هرچه خوبی هست، در عالم هویدا میشود
با تو در یک کلبه هم باشم چو رضوان من است
جوی کوچک با ظهور عشق، دریا میشود
هیچ میدانی حضورت نزد من مانند چیست؟
چون بهاری در میانِ فصل سرما میشود
۳
بی تو این دنیای پهناور چو زندان میشود
با تو امّا قعر دوزخ باغ و رضوان میشود
من نمیدانم چه رازی هست، در لبخند تو؟
کین چنین با دیدنش شادی فراوان میشود
آنچنان نقش تو را خالق به زیبایی کشید
که اگر کافر تو را بیند مسلمان میشود
در حضورت اشک میریزم چرا که گاهگاه
حرف قلبم با پیام چشم یکسان میشود
در نبودت مرگ میخواهم ولی تا میرسی
عاشقت بودن سبب بر ماندن جان میشود
۴
از این جهان دل کندهام، زان که تو دنیای منی
آغاز هر شادی تویی، پایان غم های منی
شیرینتر از شیرین تویی، فرهاد دلداده منم
مجنونتر از مجنون شدم، وقتی تو لیلای منی
پیش از تو مرگ و زندگی، در چشم من فرقی نداشت
حالا ز عشقت زندهام، امّید فردای منی
۵
وقتی که میبینم تورا، گویی خدا را دیدهام
آن لحظه که میبویمت، صد لاله را بوییدهام
هرگاه بر لبهای تو، لبخند پیدا میشود
انگار یک بار دیگر، از ریشهام روییدهام
بنگر که عشق و عاشقی، دل را چه زیبا میکند
این نکته را در قلب خود، با عشق تو فهمیدهام
۶
وقتی که روح آدمی، خالی ز وجدان میشود
انسان اگرچه غرق دین، بدتر ز شیطان میشود
۷
ز آن روزی که تو رفتی، غزلهایم سفر کردند
ز این شاعر که شوقی نیست در قلبش گذر کردند
تمام مردمان شهر با رفتارهای خود
مرا از بی کسیهایم دوباره با خبر کردند
کجایی ای کسی که دانههای عشق افکندی؟
برای ریشههای عشقمان فکر تبر کردند!
۸
گرچه میدانم که قلبم را تو ویران میکنی
چون خرابت میشوم در اصل عمران میکنی!
۹
گرچه میدانم که روزی قلب من خواهد شکست
مهر و عشقت در دل من بازهم خواهد نشست
۱۰
تو زیبایی ایرانی، تو دل پاکی ایمانی
تو سرسبزی صد دشتی، تو خوشحالی بارانی
برای من که تاریکی وجودم را لبالب کرد
تو با عشقت به مانندِ دو صد خورشید تابانی
۱۱
با هجر و فراق خود، برکوب و عذابم ده
سوغات ز عشق خویش، احوال خرابم ده
سرمایهٔ قلب من، از عشق همین درد است
جامِ دلِ من بردار، با داغ شرابم ده
۱۲
تا خانهٔ قلب تو، بر روی دلم باز است
پروانهٔ اقبالم، مشتاق به پرواز است
«من عاشق تو هستم»، این جملهٔ زیبایت
در گوش من خسته، انگیزهٔ آغاز است
انقدر که نامت را، در پیش خودم گفتم
حالا غزلِ ورّاج، آگاه ز این راز است
۱۳
یک روز بسی غمگین، یک روز دگر شادیم
یک کلبهٔ ویرانه، یک گلشنِ آبادیم
۱۴
گر همسفر عشقی، در سینه وفا باید
چون غمزده از یاری، دوری ز دوا باید
مشتاق به دیداری، تا صبح تو بیداری
صد دیده به در داری، عادت به جفا باید
۱۵
آن لحظه که قلبم را، در دست تو میدادم
در گوش خودم گفتم، کز غیر تو آزادم
من برگ درختی زرد، تو باد هوا بودی
در کندم و میدیدم، همره شدهٔ بادم
۱۶
یک روز تو میآیی، افسوس بسی دیر است
این عاشق برنایت، یک غمزدهٔ پیر است
آن روز دگر قلبم، فرمان ندهد بر من
ابیات غزل بی حس، چون نغمهٔ زنجیر است
۱۷
غم ندارم قبر من باغی ز گلها میشود
جای خواب گربههای پاک و تنها میشود
کاش انسان ها به روی خاک من شادی کنند
چون متاع رنج و غم هر نقطه پیدا میشود
۱۸
این دل از آن زمانی، که با تو آشنا شد
با عشق همنوا گشت، از خویشتن جدا شد
در دفترم قلمها، از غیر میسرودند
تا آمدی نگارا، هر بیت از شما شد!
من بوی خلد و رضوان، از زلف تو شنیدم
ای آنکه بوی مویت، خوشتر ز لالهها شد
گر تار گشته افلاک، من رنج و غم ندارم
زان در سپهر قلبم، او مهر و ماه ما شد
۱۹
هرچند عشق و عاشقی، قلب مرا رسوا کند
تا هست او نزدم چه کس، اندیشهٔ فردا کند؟
۲۰
تا دغدغهٔ عمر بشر عیش جهان شد
معیار سخن، کار همه سود و زیان شد
وقتی که سکوت همگان نغمهٔ دنیاست
پس موسمِ اعدام سخن، حرف و بیان شد
دیگر دل ما عشق و هنر را نشناسد
هر نوع هوسی، بی هنری رسم زمان شد
هرکس که در این عالم نو هضم نگردید
بین همه او جاهل و دیوانه نشان شد
۲۱
تو شمع فروزانی، من همره پروانه
از عشق تو من گشتم، یک عاقل دیوانه
در عالم مستی تو، چون ماه نمایانی
امشب تو فزونم ده، ای صاحب پیمانه!
گر مست شدم از عشق، در حکم گناهم نیست
کافر نشود پیدا، در کعبهٔ میخانه
۲۲
یک روز میآیی و من اینبار دوری میکنم
هرچند سخت و مشکل است امّا صبوری میکنم
گرچه تمام آرزویم دیدنت باشد ولی
این دیده را بر چهرهات چون چشم کوری میکنم
صد بار میگویم که من، دیگر نمیخواهم تو را
شرمندهام یک بار هم، من بیشعوری میکنم!
۲۳
بیا دنیای من را با حضورت آسمانی کن
چنان که بودهای جانا دوباره مهربانی کن
طلب کردم هزاران عفو، لاکن غرق قهری تو
اگر شد بر قصورِ من گذشتی ناگهانی کن
۲۴
در راه عشق و عاشقی، صدها خطر باید کنی
همچون شهیدان خدا، از جان گذر باید کنی
ای مرغ محبوس زمان، آزاد میگردی بدان!
پس زین قفس، زندان خود، جانی به در باید کنی
پروانه باش و عمر خود را در رهِ شمعات بده
بلبل شدن را مستمع، بیرون ز سر باید کنی
ای زائر کوی زمین، از راه دشوارت ننال
تا مقصدت در آسمان، صد ها ضرر باید کنی
۲۵
کسی را که بر عشق ایمان نباشد
تو گویی که این شخص انسان نباشد
بشر را بباید که عاشق بمیرد
که او پست و بدتر ز حیوان نباشد
دلت همچو یک خانه باشد تو با عشق
بیارا که این خانه ویران نباشد
چو عاشق شدی عهد خود کن رعایت
که چیزی مهمتر ز پیمان نباشد
۲۶
ای نور دل، هستی کجا؟ ما از سفر برگشتهایم
دوری نمودیم و کنون، آسیمهسر برگشتهایم
گفتیم با تنها شدن، ما شاد و خندان میشویم
با چشم گریان حالیا، ناشادتر برگشتهایم
تا باغ دل را ما رها، کردیم اشجار گناه
رویید با بارِ هوس، ما با تبر برگشتهایم
اشعار من بی یاد تو، در دفترم رنگی نداشت
با کاغذی نو و قلم، شعری دگر، برگشتهایم
در دشت پهن زندگی، ما راه خود گم کردهایم
بی ما نکن امشب گذر، ای راهبر برگشتهایم
۲۷
سیرآب میگردم بسی، من با سراب روی او
چون قایقی گم گشتهام، در موجهای موی او
تا انتهای این جهان من رفته و برگشتهام
کین عشق باعث میشود، من بازگردم سوی او
عطر شقایق، لالهها، یاس و بنفشه، سوسنی
در نزد من بیقدر شد، با عطر ناب بوی او
۲۸
غزل گویم ز آن یاری که همچون گل پر از رنگ است
برای چیدنش از باغ، بین عاشقان جنگ است!
۲۹
به جز نامت بر این لبها دگر حرف و بیانی نیست
که دیگر قصّهٔ این عشق پنهان و نهانی نیست
بیا امروز ما باشیم فردا دیر خواهد بود
که گر صد سال هم عمرم شود وقت و زمانی نیست
تو ای همچون گل لاله دل من را بهاری کن
که با آن عطر گیسویت دگر فصل خزانی نیست
۳۰
تو ای جانان شیرینم به فرهادت رسی آخر
تو ای مرغی که شد عاشق، به همزادت رسی آخر
تو ای گم کرده راه خود، در این وادی بیچشمی
ز این بیداد دورانها، به فریادت رسی آخر
۳۱
تو از دنیای دیگر آمدی دل را ربودی
در دروازههای شادمانی را گشودی
دریغا ماندنت در جمع مردم بود کوتاه
که تا پلکی زدم گمگشته و دیگر نبودی
۳۲
نمیدانی که با یک خندهات با من چهها کردی
تو من را از تمام اشک و غمهایم جدا کردی
زمانی سرد و پژمرده شدم در باغ دنیا
مرا زین باغ وجدانکش بچیدی و جدا کردی
۳۳
دردا ز دور بودن، افسوس از جدایی
هر اشک و خنده مخفیست، در کنج بیصدایی
عمری وفا نمودیم، وین عهد ما شکستید
خلعت ز عشقمان ماند، یک مشت بیوفایی
۳۴
در راه عشقبازی، جان را فدا نماییم
دنیا و این جهان را، ناگه رها نماییم
صدبار گر ستم شد، گر ظلمها بدیدیم
حاشا که یک دقیقه، جور و جفا نماییم
از مردمان ندیدیم، ما رسم مهربانی
از خلق در گذشتیم، رو بر خدا نماییم
با اینکه صد خیانت، بر ما روا نمودند
پیمان شکستنی نیست، عهد و وفا نماییم
۳۵
بدیدم در جهان هردم ستم یا که جفایی
نمیبینم به چشمام راه برگشت و رهایی
۳۶
در بند تو باشم دوست، آزاد نخواهم شد
تا ظلم و گُنَه باشی، ارشاد نخواهم شد
در عالم و در دنیا، از عشق نکوتر نیست
تا رنج شما باشد، من شاد نخواهم شد
گر عهد شکستن را، هر شخص روا دارد
حاشا که به رنگ این، آحاد نخواهم شد
۳۷
ای یار گر دوری ز ما، از غیر هم یادی نکن
تا بند دام قلبمی، سودای آزادی نکن
دیشب به من باد صبا، گفتا حدیث موی تو
آن زلف خود را پس رها، بر دیدهٔ بادی نکن
۳۸
آن زمان که میکنی با دیگری شوق و صفا
عاشقت جان میدهد اینجا ز این جور و جفا
گرچه این من چون تو را شایسته و لایق نبود
یک چنین ظلمی به دینی خوش نمیآید روا
قلب من را تو چه کردی؟ زخمها سر میکشد
هیچ مرهم یا طبیبی هم نمیدادند دوا
۳۹
شرح کن بر من چگونه قلب را کردی اسیر؟
یک چنین کاری نمیآید به ما باور پذیر
روی زیبا گرچه در دلهای ما غوغا کند
لیک چیزی نیست که آن را نباشد صد نظیر
۴۰
این شعر آخر مربوط به روزهایی میشه که تازه
شروع به شعر گفتن کرده بودم و به خیال خودم
میخواستم یک شعر دینی و آهنگین بگم!
.
ای خالق هستی
ما را ز ما رستی
من شاکرم شاکر
از عشق تو مستی
روشنگر دوران
قدرت دِه پوران
حاکم تویی حاکم
بینا تو ما کوران
روشن کنی دنیا
زیباتر از رویا
عالم تویی عالم
ما بندگان جویا
در پیش تو ثروت
رحمان پر نعمت
دارا تویی دارا
بخشندهٔ حکمت
بر سائلان حامی
انکار تو خامی
صاحب تویی صاحب
دارای صد نامی



