صبح ديگري فرا رسيده بود و آفتاب در حال تابيدن بود. احمد چشمهايش را ريز کرده بود و داشت از پنجره به رفت و آمد مردم بيرون نگاه مي کرد. رضا پشت ميزش نشسته بود و دوباره کتاب هاي سعيد را در دست داشت. هر بار که جمله اي را مي خواند حالت صورتش عوض مي شد. يک بار مي خنديد، يک بار تعجب مي کرد و لحظه اي کتاب را مي بست تا جمله اي را که تازه خوانده را درون ذهنش هضم کند. حوصله احمد از نگاه کردن به بيرون سر رفت. به طرف رضا آمد و کتاب را از دستش گرفت.
ـ خسته نشدي از بس اين کتاب رو گرفتي دستت؟ کلي کار و زندگي داريم.
ـ همه اش که دست تو بود نذاشتي بخونم. حالا نوبت منه.
ـ زود تمومش کن.
رضا کتاب رو بست و پرسيد:« تو چته امروز پکري؟ ازت خيلي انتظار نميره که خودتو زياد ناراحت کني.»
ـ چيزي نيست... خوبم.
ـ خب نمي خواي بگي نگو من اذيتت نمي کنم.
احمد مکثي کرد و بعد پرسيد:« چرا تو اون جلسه راجع به سعيد فرهنگ گفتي تدارکات زير نظر آقاي عزتي کار مي کردند؟»
ـ چطور مگه؟
ـ همين طوري.
ـ بيشتر حدس و گمان بود. اون موقعي که رفتم اقامتگاه عوامل اولين نفري که براي صحبت اومد آقاي عليخاني بود. فکر کردم چون آقاي عليخاني دستيار نزديک به آقاي عزتي بود منم اين حرف رو زدم. مگه چيزي غير از اين فاش شده؟
ـ چرا اين کار رو کردي؟
ـ واقعا منظوري نداشتم فقط حدس زدم.
احمد آهي کشيد و گفت:« اشکالي نداره. حدس بدي نبود.»
ـ ولي به نظرم امروز ناراحتي. طوري شده؟
احمد لبخندي زد و گفت:« نه واقعا. من حالم خوبه فقط امروز تا شب بيدار موندم.»
ـ تو که عادت نداشتي تا شب بيدار بموني. نکنه عاشق شدي؟
ـ من از خيلي وقت پيش عاشق بودم. فکر کنم شکست عشقي خوردم.
رضا خنديد و گفت:« عيب نداره پسر! دنيا دو روزه. مي خواي يکم اين کتابه رو برات بخونم تو هم شاد شي؟»
ـ کدومشونه؟
ـ ژوليوس سزار. يه صحنه اش رو علامت زدم بذار برات بخونمش.
احمد لبخندي زد و گفت:« باشه. تو که روخونيت هيچ وقت خوب نبود ببينيم نمايشنامه خونيت در چه حديه.» رضا تندتند صفحه ورق مي زد و دنبال صحنه موردعلاقه اش مي گشت. بالاخره بعد از دو دقيقه گشتن توانست صحنه را پيدا کند.
ـ خب شروع مي کنيم. اول تو اين سه خط رو بخون بعد من جاي مارک آنتوني حرف مي زنم. ببين چه مي کنم!
ـ از عادل خبر نداري؟ امروز نيومده.
ـ نمي دونم والا. منم برام عجيبه که آدمي به منضبطي اون امروز رو کنسل کرده.
ـ حتما مشکلي داره. خدا کمکش کنه.
رضا کتاب را به طرف احمد هل داد و گفت:« فعلا اين سه خط رو بخون.» احمد صدايش را با سرفه اي صاف کرد و شروع کرد به خواندن:« اين آنتوني است! مراقب باش. او مخلوق سزار است! او اينجا نبايد سخن بگويد. ما از شر سزار رها شده ايم! ساکت! ببينيم چه مي گويد... حالا نوبت توئه رضا.»
ـ دوستان، روميان، هموطنان، گوش فرا دهيد. من آمده ام تا بر سزار سوگند بخوانم. نه تا ستايشش کنم. شري که مرده ها انجام مي دهند با آنها دفن مي شود اما نيکي هايشان باقي مي ماند. پس درباره سزار اين گونه باشد... با اجازه بروتوس و ديگران زيرا بروتوس مردي نجيب زاده است و همه آنان نجيب زاده اند.
احمد لبخندش پررنگ تر شد. معلوم بود رضا خوب مي خواند.
ـ اما بروتوس مي گويد جاه طلب بود و بروتوس نجيب زاده است. سزار بردگان اسير بسياري را به روم آورد. بهاي فروش آنان خزانه عمومي را انباشته کرد. آيا در اين جاه طلبي سزار بود؟ هنگامي که فقيران گريستند سزار نيز گريست، جاه طلب بايد از سنگ ساخته شده باشد اما بروتوس مي گويد جاه طلب بود و بروتوس مردي نجيب زاده است.
لبخند احمد روي صورتش خشکيد. ديگر نمي توانست بخندد. دهانش را بست و بقيه حرف هاي مارک آنتوني را از زبان رضا شنيد.
ـ اين زخم خشن است. اين زخم خاموش است اما سخن مي گويد. اين زخمي است که کاسيوس ايجاد کرد! چه حسادت کهنه اي! اين زخمي است که بروتوس ايجاد کرد... خدايان گواه باشند! سزار او را چقدر دوست داشت! اين بود تلخ ترين ضربه از همه. زيرا هنگامي که سزار محبوبش را ديد که خنجر مي زند، بي وفايي، قوي تر از دست خيانتکاران او را درهم شکست... پس پرده بينداز بر چهره ات قلب بزرگ! من گناه خاموشي را مي شناسم.
دهان احمد کم کم باز شد. احساس مي کرد کسي گلويش را گرفته و رهايش نمي کند. چشم هايش را بست و از جايش بلند شد.
ـ چي شد احمد! هنوز تموم نشده بود.
ـ ديگه بسه! بسه! خيلي خوب بود.
ـ چيش خوب بود من تازه گرم شده بودم. مي خواستم بيشتر بخونم.
احمد نگاهي از روي استيصال به رضا کرد و بدون اينکه فرياد بزند گفت:« بهت ميگم کافيه. مي خوام به کارم برسم. تو هم همين کار رو بکن.»
رضا سري تکان داد و پشت ميزش نشست. احمد سعي مي کرد به کارهايش برسد اما صداي رضا در سرش رژه مي رفت. اضطراب عجيبي داشت و نمي دانست با آن چه کند. محمد شب قبل با او تماس گرفته بود و گفته بود که کار مهمي را قرار است به او بسپارد. او هم قبول کرده بود ولي احساس خوبي نسبت به اين ماجرا نداشت. به رضا نيم نگاهي انداخت که سرگرم صحبت با تلفن بود. حدس مي زد که فرد آن طرف سيم فرزاد مغربي باشد يا خانم عباسي. يک لحظه به عادل فکر کرد. امروز چرا نيامده؟ نکند اتفاقي برايش افتاده؟ اصلا چرا بايد نگران عادل باشد؟ عادل هر جا که باشد اصلا برايش مهم نيست که کسي مثل احمد درباره اش فکر مي کند.
دوباره به رضا نگاهي انداخت. به رضا حسودي اش مي شد. آزاد بود و بي دغدغه و همين او را مامور موردعلاقه عادل مي کرد. در دل هميشه آرزو مي کرد اي کاش مانند رضا بود. ظاهرا کسي رابطه خوني احمد با محمد را نمي دانست ولي احمد از درون احساس مي کرد که ناخودآگاه همه همکارانش به سمت او معطوف شده و همه بدون اينکه بدانند او را متهم به خيانت و بي اخلاقي مي کنند. از طرف ديگر حالا بايد برخلاف ميلش به خاطر اين برادر ناشناس تمام اعتبارش را به خطر مي انداخت و بي ثبات جلوه مي کرد چون هنوز احساس مي کرد به حضور محمد نياز دارد. درگير اين فکرهاي بي سر و ته شد تا اينکه يک لحظه حواسش دوباره به رضا برگشت. تماس تلفني جديدي داشت از يک فرد ناشناس. زماني اين را مي فهميد که رضا به يک مرتبه رسمي مي شد و با احترام با طرف مقابلش صحبت مي کرد. ناگهان رضا کتش را از روي چوب لباسي برداشت و اين طور صحبتش را ادامه داد.
ـ باشه... باشه. الان خودمو مي رسونم اونجا. فقط لوکيشن رو بفرستيد که بتونم پيداتون کنم. ممنونم ازتون فعلا.
ـ چيزي شده زود داري ميري؟
رضا دستپاچه شد و با من من گفت:« خبر دادند مادرم حالش بد شده. بايد برم سمتش. زود برمي گردم نگران نباش.»
ـ به سلامت. کمکي خواستي خبرم کن.
ـ باشه حتما... خداحافظ.
رضا رفت و در را بست. رفتار او به نظر احمد مشکوک بود. اگر مادرش بدحال شده بود رضا هميشه مي دانست که او کجا مي رود. ولي اين بار رضا داشت آدرس مي پرسيد. فکر کرد حتما مادرش بيرون بوده و آن جا حالش بد شده ولي باز هم منطقي نبود. رضا بيمارستان هاي تهران را مثل کف دستش مي شناخت از بس که در آن ها رفت و آمد کرده بود. باز همان احساس ناراحتي اعصابش را به هم ريخت و دوباره احساس تنهايي کرد. دلش مي خواست گريه کند ولي ديگر بچه نبود. براي اولين بار حس مي کرد تمام غم هاي دنيا قرار است همين امروز بر سرش جاري شوند. بارها کتاب سعيد را خوانده بود اما صداي رضا روحش را تاريک کرده بود و به او خبري از آينده مي داد اما معلوم نبود چه آينده اي.
ـ آقاي مقدم. آقاي اميري صداتون مي کنند.
احمد براي لحظه اي از جا پريد و به سرباز وظيفه اي نگاه کرد که از طرف سروان اميري آمده بود. ترسش بيشتر شد اما بايد تحمل مي کرد. بالاخره برادرش بود. نميخواست که او را سلاخي کند. آرام از روي صندلي بلند شد و به دنبال سرباز آمد. به در اتاق اميري که رسيدند، سرباز در اتاق را زد و راه را براي احمد باز کرد. اميري به او اجازه ورود داد و احمد دستگيره در را هل داد. وارد اتاق شد و در را بست. سلامي به مرد جوان کنار دست اميري کرد که کاپشن سرمه اي به تن داشت و چشم هاي سبزش مي درخشيد. ظاهرش غمگين به نظر مي رسيد و سرش را پايين انداخته بود. اميري به سرباز اشاره کرد که مرد را بيرون ببرند. سرباز که مي خواست مرد را بيرون ببرد، آن مرد سرش را روي شانه سرباز گذاشت و آرام گريست. اين حالت او احمد را مي ترساند. مطمئن شد که از اينجا به بعد هم قرار است بيشتر بترسد. در که بسته شد احمد با اميري تنها ماند.
ـ امري داشتيد جناب سروان؟
ـ آره. اين آقا رو شناختي؟
ـ نه.
ـ اين آقا فراز مرزوقي بود برادر فيروز.
ـ به نظر مياد همسن رضا باشه. ماشالله مرد برازنده اي بود.
ـ آره... آدم خوبي بود.
ـ چرا داشت گريه مي کرد؟
ـ يه دليل ناراحت کننده اي پيش اومد که اين جوري شد.
ـ مي فهممش. برادرش داره اعدام ميشه حق داره ناراحت باشه.
ـ موضوع اين نيست. خبري بهش رسيد.
ـ چه خبري؟
ـ به ما خبر دادند که برادرزاده اش فوت شده.
احمد تعجب کرد و گفت:« منظورت هاله است؟» محمد تاييد کرد.
ـ من باور نمي کنم.
ـ چرا باورت نشه؟ خودت روز اول رفتي بيمارستان و دکترها بهت گفتند تا دو ماه بيشتر زنده نيست. همين سه ماهي که هم زنده موند خودش معجزه است.
ـ من شماره خودم رو داده بودم به بيمارستان چرا به تو خبر دادند؟
ـ ظاهرا شما سرتون شلوغ بود جواب ندادي. شانس آوردي روز دوم به پذيرش شماره خودم رو دادم وگرنه معلوم نبود با حواس پرتي تو چي قرار بود به فراز بگيم.
احمد داشت پاک گيج مي شد. کاري که به او محول شده بود حالا برادرش داشت به نام خودش تمام مي کرد. يکي اين وسط او را احمق فرض مي کرد. اصلا چه کسي به فراز خبر داده بود بايد بيايد اينجا؟ اين فراز گريزپا و فراري چرا سر از اتاق اميري درآورده؟ اصلا کسي احمد را آدم حساب مي کند؟ تمام چيزي که در آن لحظه احمد مي خواست فرياد زدن بر سر تمام آدم ها بود. ولي نبايد داد مي زد. داد زدن در مقابل اميري در شان او نبود وگرنه يکي مي شد مثل عادل و اميري خوشش نمي آمد. نفس عميقي کشيد و گفت:« الان چرا منو صدا کردي؟»
ـ کاري که مي خوام برام انجام بدي پشت اون در نشسته.
ـ خب؟
ـ يه آدرسي رو برات مي فرستم. تنها کاري که بايد بکني اينه که سر نبش خيابونش بايستي و فراز رو تحويل شون بدي.
ـ اونايي که بايد تحويل شون بدم کي ان؟ از کجا بشناسمشون؟
ـ اونا تو رو مي شناسند. اسمت رو ميگن تو هم تاييد مي کني. تو فقط اونجا بايست.
ناگهان احمد چهره اش جدي شد و گفت:« بهم بگو اونا کي ان محمد؟» اما اميري در جواب پوزخندي زد و گفت:« اين به خودم مربوطه داداشي.»
ـ پس من نميرم. يکي ديگه رو بفرست.
ـ خودت بايد بري. من فقط به تو اعتماد دارم.
ـ پس تو هم به من اعتماد کن. بهم بگو کي ان؟
ـ ممنونم که قبول مي کني. حالا برو کار دارم.
ـ اين همه مدت داشتم با ديوار حرف مي زدم؟ من تا ندونم چيکار بايد بکنم از اين جا جم نمي خورم. گفته بودم که بهت کمک مي کنم ولي تو تلاشي نمي کني که منو روشن کني که داري چيکار مي کني.
ـ اين چه طرز صحبت کردن با مافوقته؟
ـ مافوقي که زير گوشش ماموراش غيب ميشن چون باهاش مشکل دارند مافوق نيست. مترسکه!
اميري خشمگين شد و گفت:« که اين طور! پس هنوز اون روي منو نديدي. لابد فکر مي کني من يه بلايي سرشون آوردم مگه نه؟ هر چي سرشون بياد حقشونه منم اهميتي نميدم. الان تنها چيزي که اين وسط مهمه اينه که احمد مقدم روبه روي من وايساده و از فرمان من سرپيچي مي کنه. زمونه عوض شده!»
ـ همينه که هست. تا ندونم براي چي و براي کي بايد برم همين جا مي مونم.
ـ نمي موني. بايد بري بيرون و کاري رو بکني که من ميگم.
ـ و اگه نکنم؟
اميري لبخندي زد و گفت:« خيلي راحت دستور ميدم که تو، عادل و رضا رو از پرونده بيرون کنند. کلي زحمت کشيديد که به اينجا رسيديد پس من بهم مي زنم. شما نباشيد يکي ديگه مياد جاي شما. ضرري به روند پرونده نمي رسه. ولي اين تويي که بايد به عادل و رضا جواب بدي که چرا پرونده سعيد فرهنگ از دستشون رفت و بابتش توبيخ شديد. تو که دوست نداري جلوي مردم بي آبرو بشي، مي خواي؟»
احمد سر جايش ايستاده بود و سکوت کرده بود. داشت سرگيجه مي گرفت و دلش مي خواست همين حالا بميرد. ولي نبايد الان مي افتاد چون مجبور بود دست آخر بگويد که از کم خوابي سرگيجه گرفته. اميري داشت حوصله اش سر مي رفت. خودش سرباز را صدا زد و سرباز داخل اتاق شد.
ـ سوئيچ اون پژو نوک مدادي رو دربيار و بده به ستوان مقدم.
سرباز سوئيچ را از جيبش درآورد و در دستان احمد گذاشت. احمد چشم در چشم سرباز انداخت. دوست داشت حداقل سرباز به جاي او يک چيزي بگويد. اميري گفت:« سرباز... خودت آقاي مقدم و آقاي مرزوقي رو هدايت کن سمت ماشين. ممکنه جاش رو بلد نباشند و ماشين اشتباهي رو روشن کنند. حواست باشه! مفهوم شد؟»
ـ بله جناب سروان. جناب ستوان همراهم بياييد خودم راهنماييتون مي کنم.
احمد نگاهي پر از خشم به اميري کرد و همراه سرباز از اتاق بيرون آمد. فراز روي صندلي انتظار نشسته بود و جلوي مردم بلند گريه مي کرد. احمد کنارش ايستاد و دست به شانه اش زد.
ـ بلند شو با هم بريم. زشته برات اين طوري...
ناگهان فراز خشمگين شد و يقه احمد را گرفت:« تو چي مي دوني بي بته؟! به من گفتند هاله مرده مي فهمي؟ اصلا عاطفه داري؟ فيروز که اين طوري از دستم داره ميپره. هاله نباشه که ديگه آبرويي برام نمي مونه. مي فهمي يا بهت بفهمونم؟»
سرباز جلو آمد و آن دو نفر را از هم جدا کرد. ميان آن دو نفر قرار گرفت و به دست هاي فراز دستبند زد. احمد ابروهايش را درهم کرد و جلوتر قدم برداشت. از پشت سرش مي شنيد چطور فراز ناله مي کرد و مي گفت:« لعنت به تو رسول. اين بود جواب خوبي هاي من؟ چطور تونستي بهم نارو بزني؟ از هيچ کدومتون نمي گذرم. شکايت همه تون رو به خدا مي کنم. الهي بميرم برات هاله! اي کاش من به جات مي مردم هاله! اي واي هاله!»
ضجه ها و ناله هاي فراز جگر احمد را مي سوزاند. سرباز ماشين را نشان احمد داد و کليد را تحويل گرفت. احمد بالا را نگاه کرد و متوجه شد که حواس اميري به اوست. سرش را پايين انداخت و سوار ماشين شد. قفل درها را باز کرد، سرباز فراز را در صندلي عقب نشاند و دستبند را به دستگيره در سمت راست بست. سپس کليد دستبند را دست احمد داد و خودش به طرف ساختمان رفت. احمد درها را قفل کرد و استارت زد. فراز ديگر هيچ چيز نگفت. فقط سرش را روي پنجره گذاشت و آرام اشک ريخت. احمد هم دوست داشت گريه کند ولي همين که اين فکر به ذهنش رسيد پيامي از طرف محمد برايش آمد. آدرس برايش ارسال شده بود. ديگر چاره اي جز انجام ماموريت نداشت.
در طول مسير احمد جرئت نداشت چيزي به فراز بگويد. کمي از او مي ترسيد ولي دوست داشت سکوت بيمارگونه ميان آن ها شکسته شود و حداقل فراز بتواند کمي درد دل کند. احساس مي کرد از اين مرد زمخت و قوي هيکل که سرش را از ته زده بود و ريش هايش به صورتش مي آمدند خوشش مي آمد. به هر زحمتي بود سر صحبت را باز کرد و گفت:« بابت اتفاقي که برات افتاده متاسفم.»
ـ ديگه چي قرار بود بيفته که نيفتاد؟ تموم زندگيم به باد رفت.
ـ اين حرف رو نزن. خدا رو شکر کن که زنده اي و جووني.
ـ يه جووني که تموم خانواده اش سنگ قبر شدند و داداشش داره جلوي چشاش ميميره ديگه زندگي داره؟ بدون اونا من هيچي نيستم.
ـ با اونا هم هيچي نبودي.
فراز از جا پريد و به طرف احمد چشم غره رفت.
ـ يه بار ديگه در مورد خانواده ام اين طوري حرف بزني فکتو خرد مي کنم. ازت نميترسم با همين دستبند گردنت رو مي شکنم.
ـ بيا بشکن. دستت هم به من نمي رسه. خلايق هر چه لايق.
ـ پس دهن گاله ات رو ببند.
دوباره ميان آن ها سکوت برقرار شد. احمد متوجه شد که بايد اين بار نرم تر صحبت کند. هنوز خشمگين بود ولي بايد سعي اش را مي کرد.
ـ من فقط برام يه سوال پيش اومده. اگه اين طور داري براي داداشت جلز و ولز مي کني چرا لوش دادي؟
ـ من لوش ندادم! به پير به پيغمبر لوش ندادم.
ـ اين همه مدت کدوم گوري بودي؟
ـ آواره کوچه و خيابونا. فرداي روزي که فيروز رو گرفتند رفتم خونه. هاله خونه بود. حالش خوب بود. قول داده بود وقتي باباشو بيارم خونه برامون چاي درست مي کنه. چطور اومد تهران؟ کي بهتون گفت بياريدش اينجا؟
ـ کي به تو گفته بود دختره رو تنها ول کني تو خونه بياي تهران؟
ـ من اومده بودم دنبال داداشم!
ـ تو اين سه ماه چرا دنبالش نبودي؟
فراز چيزي نگفت. احمد ماشين را کنار زد. رو به فراز کرد و گفت:« چرا خشکت زد؟ اين همه مدت داشتي دروغ مي گفتي. تو اصلا فيروز برات مهم نيست. بره بميره به درک. تو دردت يه چي ديگه است. بهونه ات پيدا کردن داداشته.»
ـ من دروغ نگفتم!
ـ بازم دروغ گفتي. خودت لوش دادي!
ـ من خودم فراري ام جناب سروان. من قتل کردم! من يه زن رو کشتم! خوب شد؟!
احمد يک لحظه جا خورد. ابروهايش را درهم کشيد و پرسيد:« قتل کردي؟»
ـ آره... من يه زن تهروني رو کشتم. اسمش سيما بود. يه شب مي خواست خفتم کنه منم هلش دادم. بعد يکي زد تو سرم و بيهوش شدم. به خودم اومدم ديدم هيچ کس دورم نيست و موتور فيروز از دستم رفته. موتورم رو دزديدند! روم نمي شد برم پيش فيروز وگرنه روزگارمو سياه مي کرد. يه هفته خونه رفيقم بودم که خبر دادند فيروز رو گرفتند. رفتم پيش هاله. وسايلمو جمع کردم و فرار کردم. اين ور و اون ور مي گشتم تا اينکه رسول گرگ به تورم خورد. گفته بود کارم رو حل مي کنه زد چشمش رو کور کرد. الان هم اينجام.
ـ کي ازت موتور رو دزديدند؟
ـ شونزده مهر... فکر کنم شونزده مهر.
ـ مطمئني؟
ـ به ارواح خاک آقام دروغ نميگم.
احمد فکري کرد. يک لحظه به فراز نگاه کرد و يک لحظه به روبه رويش. تصميم گرفت اين بار آرام تر برود تا بتواند بيشتر با فراز صحبت کند.
ـ خونه سيما چيکار داشتي؟
ـ براش لباسشوييش رو تعمير مي کردم. بعد از ظهرها که کارم تو مغازه تموم مي شد مي رفتم سمتش. يکي دو ساعت روش کار مي کردم و برمي گشتم خونه.
ـ يه همچين کار خطرناکي رو برا چي قبول کردي؟
ـ پولش خوب بود. بايد براي هاله دارو مي خريدم. باباش سوء پيشينه داشت وسعش نمي رسيد براي همين کمکش مي کردم.
ـ تو اين مدت آدم مشکوکي نديدي که تو خونه رفت و آمد کنه؟
ـ مرد زياد مي اومد براش. انگار فاحشه سرشناسي بود. با يکي شون خيلي جور بود و بعضي شب ها مي اومد پيشش. موهاش کم مو بود و هميشه عينک مي زد. شب آخر سيما به منم گير داد ولي من هلش دادم. ديگه نميدونم حالش چطوره.
ـ اسمش رو نميدوني؟
ـ ناصرجون صداش مي زد ولي فاميليشو نمي دونم.
احمد دوباره ايستاد و گوشي اش را بيرون کشيد. از گالري اش عکسي را بيرون کشيد و به فراز نشان داد.
ـ خوب نگاه کن ببين ناصر اينه؟
فراز نگاهي به عکس کرد. چشم هايش گرد شد و با تکان دادن سرش گفت:« آره خودش بود! خود خودش بود! همون ناصرجون سيما بود.» احمد بلافاصله عکس استانبول را پيدا کرد و گفت:« اين عکس رو چي؟ کسي تو اين عکس برات آشنا هست؟» فراز اشاره اي به زن ناشناس عکس کرد و نفسش بند آمد. ناگهان گوشي همراه از دستش افتاد و بريده بريده گفت:« اين سيماست... خود سيما بود.» لحظه اي بعد احمد متوجه شد که فراز بدجور مي لرزد. حدس زد احتمالا فراز صرع داشته باشد. به طرف عقب پريد، دستبند را از دست فراز درآورد و آن را لاي دندانهايش گذاشت. ماشين را به سرعت راند و به طرف نزديک ترين داروخانه رفت تا براي آرام کردن حمله عصبي فراز کمک بخواهد. خيلي سريع آرام بخش را برداشت و آمپول را هواگيري کرد. يک تزريق عضلاني کافي بود براي اينکه فراز آرام شود و به خواب برود. خيال احمد که راحت شد. دوباره سوار ماشين شد و آهسته به حرکتش ادامه داد.
فراز پنج دقيقه بعد از خواب بيدار شد و متوجه توقف دوباره احمد شد. تا جايي که يادش بود اين جايي که هم اکنون ايستاده اند با مکاني که قبلا مي شناخت فرق دارد.
ـ ما کجاييم؟
ـ سر قرارمون. دستور دارم که تو رو تحويل کسايي بدم که تا چند دقيقه ديگه ميان طرف ما.
ـ قراره باهام چيکار کنند؟
ـ دقيق نمي دونم. فکر کنم به فيروز ربط داشته باشه.
ـ حتما ميخوان اول منو قصاص کنند بعد فيروز رو. باشه مهم نيست.
احمد رو به فراز که داشت از پشت شيشه به بيرون نگاه مي کرد پرسيد:« من يه چيزي رو نمي فهمم. چرا اين همه مدت سنگ برادري رو به سينه مي زني که جز دردسر و بلوا هيچي براي خانواده ات نداشته؟ دلت به چي اين خوش بود؟»
ـ به هيچيش. بيست سالش بود افتاد تو کار خلاف و زورگيري. اون موقع نامزد داشت و مي خواست ازدواج کنه ولي دل به کار نمي داد. هر جا مي رفت چون دست و پاچلفتي بود اخراجش مي کردند. هيکل داشت ولي فقط باهاش بقيه رو مي ترسوند. نامزدش هم ازش ترسيد که زنش شد. ازدواج کردند ولي دريغ از يه روز خوش. وقتايي که دستش به دزدي و خلاف گرم نبود عادت داشت به کتک زدن زنش. سه تا از بچه هاش زير چک و لگدهاي خودش مردند. فقط يکي زنده موند که اونم هاله بود. مادرش سر زا رفت ولي من و ننه نذاشتيم هاله هم بميره. آورديمش پيش خودمون که زير دست فيروز نباشه. خود فيروز هم مي رفت پي کار خودش. هاله هشت سالش بود که فهميديم تومور مغزي داره. دنيا رو سر همه مون خراب شد وقتي دکتر اول گفت که پنج ماه زنده نمي مونه. به لطف خدا دو سال ديگه هم زندگي کرد ولي الان...
احمد دوست نداشت دوباره حال فراز را مکدر کند ولي چاره اي جز پرسيدن سوالش نداشت:« خب چرا مي خواستي فيروز آزاد بشه؟»
ـ من گفتم که اين طوري بود. ولي دلم مي خواست بالا سر دخترش باشه. من عموي هاله بودم ولي اون باباش بود. هاله باباشو خيلي دوست داره. اگه مي مرد ديگه چيزي براش نمي موند. الان هم اينجام فقط براي اينکه فيروز برگرده. خودمو معرفي مي کنم. جرم سعيد فرهنگ رو گردن مي گيرم ولي برادر من اين بار بي گناهه. به شرف نداشته ام قسم مي خورم که مجرم واقعي منم نه اون.
احمد سرش را پايين انداخت. نگاهي زير چشمي به آينه بغل ماشين انداخت و بعد رو به شيشه کنار دستش. متوجه دو مرد سياهپوش شدکه دارند به طرف ماشين آن ها نزديک مي شوند. به روبه رو خيره شد و گفت:« پس خوش به حالت که داداشت بيگناهه.» آن دو مرد کم کم نزديک مي شدند. احمد بايد سريع تصميم مي گرفت.
ـ فراز خوب به حرفم گوش بده. اونا دارند ميان سمت ما. تو ساکت مي موني و هيچي نميگي. خودم باهاشون حرف مي زنم. فقط دراز بکش.
بلافاصله ماشين را روشن کرد تا حرکت کند که ناگهان يکي از آن دو مرد جلو آمد و جلوي حرکتش را گرفت. مرد ديگر به شيشه راننده زد. احمد دسته را پايين کشيد و پرسيد:« برو کنار ميخوام برم. امري داشتيد؟»
ـ احمد اميري تويي؟
ـ اشتباه گرفتيد آقا. من اسمم وحيده.
ـ تا سوال ما رو جواب ندي جايي نميري.
ـ برو بابا پسرعموم داره مي ميره شما داريد سوال و جوابم مي کنيد؟
ـ ما دنبال يه پژوي نوک مدادي مي گرديم که گلگيرش رنگ داره.
ـ پلاکش رو هم مي دونيد؟ اگه نمي دونيد وقت منو تلف نکنيد خودم کلي بدبختي دارم حوصله شما رو هم ندارم.
مرد لحظه اي مکث کرد تا فکر کند. مردي که جلوي ماشين ايستاد به طرف دوستش آمد و گفت:« آقا نپرسيديم پلاکش چند بود؟ ضايع است که!»
ـ عجب آدم هايي پيدا ميشن. حالا ميذاريد برم؟
ـ خيلي خب بابا گمشو برو!
احمد از فرصت استفاده کرد و به سرعت از کوچه بيرون زد. کلي خيابان را پيچيد تا به خيابان اصلي برسد و در بين بقيه ماشين ها قرار بگيرد. فراز از جايش بلند شد و مبهوت از اين اتفاق گفت:« تو چيکار کردي؟»
ـ حال کردي چطور اسکل شون کردم؟ هوس کردم الان آهنگ پخش شه. حيف که فلشم همرام نيست.
ـ جوابمو بده!
ـ کار خاصي نکردم. فقط از دستشون نجاتت دادم. مزدي هم ازت نمي خوام.
ـ برا خودت دردسر درست کردي. اونا کم آدم هايي نبودند.
ـ فعلا يه مشت کودن و کم صبر بودند که گول حرف هاي منو خوردند. نترس تو الان آزادي. از آزاديت لذت ببر.
ـ يعني چي که آزادم؟
احمد بالاخره يک خيابان فرعي پيدا کرد و ماشين را آن جا پارک کرد. سپس رو به فراز کرد و گفت:« يعني اينکه تو کاملا بي گناهي. سيما رو هم نکشتي. زنده است و داره با دوست پسر شفيقش ناصر کاويان تا روز دادگاه آب خنک مي خوره.»
فراز خنده اش گرفت. به حدي که احمد همراهش خنديد. ناگهان خنده اش خشکيد و گفت:« اما چه فايده... هاله مرده. خبري از اون عوضي اي که موتورم رو هم دزديد نيست. حالا مي تونيم بريم بيمارستان هاله رو ببينم؟»
ـ اون رو که بايد پيداش کنيم و حقش رو بذاريم کف دستش. ولي يه خبر خوش... هاله احتمالا زنده است. بلوف سروان اميري بود که متقاعدت کنه بياي کلانتري. بهت نشون مي دم کجاست ولي نبايد بگي من گفتم. حالا بايد از ماشين پياده شي. فقط راه رو دنبال کن.
نزديک بود فراز از ذوق دوباره لرز کند ولي سعي کرد اين بار خوب نفس بکشد. بالاخره بعد از سکوتي طولاني پرسيد:« مطمئن باشم که زنده است؟ حالا چرا بايد پياده بشم؟» احمد اول پياده شد و رو به نبش خيابان داد زد:« آهاي آقاي موتوري که سر نبش ايستادي! بيا جلو ببينم چيکار داري.»
مرد موتوري پياده شد و با نزديک شدنش به نظر فراز آشنا آمد. رسول همان موتوري بود. سرش را پايين انداخت و به فراز گفت:« شرمنده ام آقا فراز... نمي دونستم اينجوري ميشه براي همين تعقيبت کردم تا جات رو پيدا کنم... حلالم کن.» فراز ناگهان لبخندي زد و مانند کودکي رسول را بغل کرد. احمد که تا چند ساعت پيش احساس ناراحتي مي کرد، احساس کرد که شادي مانند موج دريا به ساحل روحش آمده است. اندکي جلو آمد و گفت:« آقا فراز... به نفعته که سريع برگردي ساري. تو شهر خودت جات امن تره. اونجا ميري دادگستري و براي خودت از سيما و اون مرد شکايت مي کني. اونا بهتر مي دونن چطور پرونده شون رو سنگين کنند. فرارت از شهر کار خيلي اشتباهي بود پس الان هر چه سريع تر برگردي بهتره.»
ـ فيروز رو نتونستم ببينم. هاله چي ميشه؟ ديگه نمي تونم تنهاش بذارم. عذاب ميکشم.
ـ هاله جاش امنه. مراقبش هستند ولي تو مراقب خودت باش. هاله رو ديدي وقت رو تلف نکن. وسايلت رو جمع کن و برو. فقط يه چيزي... مستقيم نرو دادگستري. اول برو کلانتري سراغ افسر آگاهي سرگرد محمدي رو بگير. اون مسئول پرونده سعيد فرهنگ تو ساريه. همه اين چيزايي که بهم گفتي براي اونم بگو. از اول تا آخر با جزئيات. قول ميدم هم به تو کمک کنه هم به فيروز.
رسول گفت:« حق با جناب سروانه. خودم نوکرت هم هستم تو فقط برگرد شهرتون. نبايد ديگه خودتو درگير کني.» احمد ادامه داد:« مي دونم ممکنه شک داشته باشي ولي باور کن که پذيرش جرم برادرت مشکلي رو حل نمي کنه. تو فقط بايد شکايت کني و همه چي رو راست و حسيني بگي. اگه جون فيروز و هاله برات مهمه برگرد.»
ـ قول ميديد که اگه برگردم بهتر ميشه؟
احمد کمي ترديد داشت ولي دست آخر گفت:« شک ندارم که براي تو بهتر ميشه.»
فراز سکوت کرد و لبخندي از روي آرامش زد. احمد رو به رسول کرد و گفت:«بيمارستاني که هاله توش بستريه همين نزديکي هاست. شما سوار ماشين من بشيد. کارتون که تموم شد بعد موتورتون رو از تو خيابون برداريد. فراز تا شب فرصت داري که تهران نباشي وگرنه ديگه مراعاتت رو نمي کنم. مي فهمم که بهم دروغ گفتي و واقعا ميذارمت تحت پيگرد باشي.»
ـ باشه باشه. قول ميدم زود برم شکايت کنم.
احمد سوار ماشين شد و در را براي فراز و رسول باز کرد. استرس داشت که مبادا کسي از سادگي او سوء استفاده کند. ذهنش درگير اين بود که مبادا دوباره اشتباه کند و همه چيز برود به پاي بي مسئوليتي و احمق بودنش. مي ترسيد ولي بايد کارش را مي کرد. به سر در بيمارستان رسيد و ترمز کرد.
ـ همين جاست. چهار تا خيابون فقط با موتورتون فاصله داره.
هر سه نفر از ماشين پياده شدند و وارد ساختمان بيمارستان شدند. احمد راه بخش کودکان را به فراز نشان داد و اشاره کرد که خودش با پذيرش صحبت مي کند. جلو آمد و با سرپرستار صحبت کرد.
ـ سلام. براي ملاقات هاله مرزوقي اومديم. حالش خوبه؟
ـ سلام جناب ستوان خوب هستيد؟ بله حالش خوبه تو بخش تزريقات مي تونيد ببينيدش.
ـ از لطفتون متشکرم.
احمد به طرف فراز و رسول آمد و گفت:« بياييد بريم بخش تزريقات. اونجاست.» مدت زيادي را به دنبال بخش تزريقات گشتند. به دم در بخش که رسيدند متوجه دخترکي لاغر اندام با چشم هاي عسلي شدند که با آرامش روي تخت نشسته بود و به سرم دستش و قطره هايي که از آن پايين مي آمدند نگاه مي کرد. همين که چشم هاله به عمويش افتاد، جيغي از شوق کشيد و از تخت پايين پريد. فراز که از خوشحالي گريه مي کرد خيلي سريع به طرف هاله دويد و بي توجه به سرم دست هاله او را در آغوش گرفت. هاله از درد آخ آرامي گفت ولي آغوش فراز را رها نکرد.
ـ کجا بودي عمو؟ خيلي دير کردي.
ـ مي دونم دير کردم. منو مي بخشي؟
ـ باشه... از بابا چه خبر؟ حالش خوب بود؟
فراز رو به احمد کرد. احمد سري به نشانه تاييد تکان داد. فراز دوباره رو به هاله کرد و گفت:« آره حالش خوب بود. گفت تو هم حالت خوب بشه ديگه خيلي عاليه.»
ـ منو ببر خونه. اينجا هيچ کس رو نمي شناسم. خيلي مي ترسم.
ـ دوست دارم ولي ميگن بايد اينجا بموني. حالت بهتر بشه قول ميدم تا خود ساري با هم بدوييم.
هاله خنديد و پرسيد:«واقعا مي تونيم؟»
ـ من و تو با هم هر کاري مي تونيم بکنيم. مگه نه؟
هاله لبخندي زد و تاييد کرد. سپس گفت:« خب دکتر بهم گفته بايد همين جا آروم بشينم تا حالم بهتر شه. اشکال نداره بشينم رو تخت؟»
ـ نه عزيزم. تو هر جا دلت بخواد مي توني بشيني.
هاله نگاهي به ديگر حاضران کرد و گفت:« منو ببخشيد که يادم رفت سلام کنم. آقاي مقدم شما رو مي شناسم ولي آقا شما اسمتون چيه؟»
ـ عمو رسول صدام کن. از دوستاي عمو فرازم.
ـ خوشوقتم. منم هاله ام برادرزاده عمو فراز.
احمد جلو آمد و گفت:« به به... حقا که دختر مودبي هستي. خدا حفظت کنه.»
ـ خدا شما رو هم حفظ کنه.
همه با هم خنديدند. فراز مقابل هاله زانو زد و گفت:« خيلي دوست داشتم بيشتر ببينمت. تازه يادم اومد يه سري وسايل رو توي خونه جا گذاشتم. بايد برگردم ساري ولي زود برمي گردم پيشت. قول بده که خوب ميشي فعلا خداحافظ.»
ـ من حالم بد نيست. من تو رو دارم پس خوبم. مراقب خودت باش.
فراز لبخندي زد. بعد از اين همه استرسي که کشيده بود نفس راحتي کشيد و سر هاله را بوسيد. از اتاق تزريقات بيرون آمد و با احمد و رسول روبه رو شد.
ـ نمي دونم با چه زبوني ازتون تشکر کنم. شما جون و آبروي منو نجات داديد. تا آخر عمرم دعاتون مي کنم. جبران مي کنم.
ـ ما که کاري نکرديم. هر چي بود وظيفه بود.
ـ اين حرف رو نزنيد. واقعا به گردن من حق داريد.
احمد گفت:« فعلا بياييد از اينجا بزنيم بيرون. اونجا بيشتر صحبت مي کنيم.»
هر سه نفر از ساختمان بيرون زدند و وارد حياط شلوغ بيمارستان شدند. احمد رو به فراز گفت:« ما نمي تونيم با اين ماشين بريم ساري. بايد تا ترمينال تاکسي بگيريم. فقط بايد يه گوشه بذاريمش که نزديک بيمارستان نباشه.»
ـ ببخشيد اين رو مي پرسم ولي منظورت از ما چيه؟
ـ منم باهات ميام ساري.
ـ واقعا مي خوايد بياييد؟ ممکنه براتون بد بشه.
ـ بهتره که همراهيت کنم. اين طوري بهتره.
رسول پيشدستي کرد و پرسيد:« مي خوايد منم همراهتون باشم؟»
ـ خودتون رو به زحمت نندازيد. شما هم ديگه به زندگي تون برسيد بهتره. ما براي مدتي ميريم که کمي اوضاع امن و امان بشه. شما هر کاري تونستيد کرديد. ممنونم.
فراز رو به رسول کرد و گفت:« آقا رسول واقعا شرمنده کردي. تموم بدبختي ها و بيچارگي هاي ما هم افتاد گردن شما. يه خواهش ازت دارم... ساکم پيشت امانت باشه تا برگردم تهران. خدا يکي تو دنيا صد در آخرت بهت بده.»
ـ تو جون بخواه آقا فراز. خدا پشت و پناهت باشه. سعي مي کنم تو اين مدت يه سري به هاله بزنم اگر اجازه بدي.
ـ تو رو خدا ديگه منو شرمنده نکن.
ـ دشمنت شرمنده پسر. برو و حقتو بگير... من تا آخرش پشتتم.
فراز لبخندي زد و دوباره رسول را بغل کرد. سپس گفت:« بعد خدا هاله رو سپردم بهت. ما که اينجا هيچ کس رو نداريم. تو همه کس ما باش. من ديگه ميرم خدا به همراهت باشه.» اشک هايش را پاک کرد و همراه احمد سوار پژو شد. ماشين به آرامي از آن جا دور شد. رسول آرام ايستاده بود و به حرکت رو به جلوي ماشين نگاه مي کرد. آب دهاني قورت داد و گفت:« خدا به همراهت باشه رفيق!» فراز اين بار صندلي جلو نشسته بود و احمد در حال رانندگي. نيم نگاهي که به احمد انداخت مي توانست ترس و نگراني را از چشم هايش بخواند. ولي لبخند کمرنگي داشت و به نظر مي رسيد در اين لحظه آرامش دارد. فراز دست در جيب کاپشنش کرد و قرآن کوچکي را بيرون آورد. دستي روي آن کشيد و به سينه اش چسباند. چشم هايش را بست و روي صندلي خوابش برد.



