یادداشت آخر؛ خداحافظ و دلمان برایتان تنگ می شود بعضی از آدم ها فقط یک بار اتفاق می افتند. آن قدر شیرین و خواستنی که گذر روزها و ماه ها هم پیرشان نمی کند. یک چیزی شبیه مورد عجیب بنجامین باتن یا از این دست قصه ها. اصلا می خندند به ریش هرچه عدد و رقم و سن و سال است. یکی از این آدم ها را هم ما سراغ داریم. یکی که خیلی سال پیش، یک روز بعد از ظهر هوس کرد دل ما را ببرد و برد. «آقا» را سال ها می شناختیم. آدم اسرار آمیزی نبود. هرچه بود همان بود. ساده و دلنشین. حقش بیشتر از این ها بود ولی هیچ وقتِ زندگی فوتبالی اش طغیان نکرد، فریاد نکشید، اعتراض نکرد. حتی روزی که نستور پکرمن لعنتی، لیونل اسکالونی گمنام را به جای او به آلمان برد. روزی که مارادونای دیوانه بازوبند آرژانتین را از بازوی شایسته او باز کرد و روی بازوی ماسچرانو بست و در نهایت لیستی که یوناس گوتیرس و آریل گاراس را داشت و او را نداشت. آرژانتین خانه اش نبود. از اول هم نبود. خانه «پوپی» جای دیگری بود. در مه آتسا. در قلب همه آن هشتاد هزار نفری که هر آخر هفته برای دیدن خدای عشقشان می رفتند. نوزده سال تمام تا این فصل. این 2014 لعنتی. شیرینی بازگشت کاپیتان از مصدومیت خیلی زود تلخ شد. روزها و هفته هایی که ماتزاری با دهن کجی به فلسفه باشگاه او را نیمکت نشین متوسط ها می کرد. برای او که نوزده سال تمام دویده بود، نشستن آخر راه بود. ما هم نگاهش کردیم. شبی که روی نیمکت، سه گله تورینی ها را دید و پشت چهره معصومانه اش حسابی اشک ریخت. شبی که تمام شد. ما هم تمام شدیم. کنار گذاشتن او آنقدر غریب بود که بارها رضایت دادیم به شکست خوردن و نابود شدن تا شاید آقای لجباز برود و لبخند دوباره روی لب های کاپیتان بنشیند. اما نشد. نرفت. زمانه این بار حسابی سر ناسازگاری برداشته بود. عقل ماتزاری هنوز و همچنان پاره سنگ برمی داشت و متنفر بودیم از او و انتخاب هایش. تا امروز. امروز لعنتی و شوم. روزی که عاشق می شدیم چه می دانستیم امروزی هم هست که رئیس تازه وارد با آن استایل هضم نشدنی اش این قدر ساده و بی تفاوت بیاید پشت میکروفن و خبر رفتن اسطوره را تایید کند. حالا ما می مانیم و خودمان. اینتر می ماند و ملغمه ی بدشکل و بدرنگی از معمولی ها. از آدم هایی که نه با هیچ کدامشان خاطره ای داریم نه اصولا اهل خاطره سازی و خاطره بازی اند. خبر را که خواندیم حس گس شوربختی بالا و پایینمان را یکی کرد. از امروز چراغ فوتبال، با همه زرق و برق هایش برای ما تاریک می شود. از آن تاریکی های ترسناک آخرالزمان طور. هرکس هرچه می خواهد بگوید، فوتبالی را که برای او جا ندارد و جرات می کند کنارش بگذارد، دوست نداریم، دنبال هم نمی کنیم. حالا که کاپیتان واقعا رفتنی شده کلی بغض یکهو قلمبه شده توی گلویمان. باید خیلی صبور باشیم تا بتوانیم جلوی خودمان را بگیریم. خیلی دل می خواهد یکی برود فیلم آن گل آسمانی اش به دروازه رم را ببنید و بغضش نگیرد. خیلی سنگ دل باشیم که اشک هایش را در شب رویایی مادرید یادمان بیاید و اشک نریزیم. شبی که نگاه کاپیتان «از حادثه عشق تر بود» و نگاه ما برای او. برای او که لیاقتش را داشت. حالا فقط کمی بیشتر از یک هفته مانده. لحظه جدایی که نزدیک می شود اشکمان می گیرد، تمام قد می ایستیم و بی صدا نگاهش می کنیم. خداحافظ آقا. خداحافظ و دلمان برایتان تنگ می شود. به قلم:علیرضا ارژنگ زاده