باد گرم بخاري رشيدي تمام ماشين را پر کرده بود. رضا در اين لباس هاي جديدش بيشتر گرمش شده بود و از اين که بايد همراه مردي که فقط اسم فاميلي او را مي داند به جايي برود که هيچ درکي از آن ندارد کمي وحشت داشت. رشيدي سر حرف را باز کرد و گفت:«قصد چاپلوسي ندارم ولي ترشي نخوري سليقه ات خوبه.» ـ ممنونم لطف داريد. هنوز بهم نگفتيد بايد کجا بريم؟ ـ جاي خيلي خوبيه. خوشتون مياد. ـ جاي خوبش به کنار. من حتي نمي دونم بايد چيکار کنم. ـ کار خاصي نيست. شما کنار دستم ميشيني کار رو ياد مي گيري. از اين به بعد بيشتر با هم رفت و آمد داريم خوب نيست اين طور غريبي مي کني. رضا با خجالت گفت:« من کارم يه چيز ديگه است الان بايد سرکارم باشم. اين جوري که نميشه.» ـ اي بابا... پليس هم اين قدر لوس و ادايي؟ تو بايد الگوي ما باشي بيشتر داري منو مي ترسوني. حتي مني که کارم اينه دارم وحشت مي کنم. يکم ريلکس باش آقا رضا! رضا پرسيد:« اصلا همين که اسممو مي دونيد منو داره مي ترسونه. کس خاصي سفارش منو به شما کرده؟» رشيدي خنديد و گفت:« اگه خيالت رو راحت مي کنه ميگم... خواستند من تو رو با خودم ببرم سر يه قرار.» ـ چه قراري؟ ـ چه مي دونم. خودش گفت قراره بريم ماهيگيري. ـ تو اين شرايط بريم ماهيگيري؟ ـ تو هم خونسرد باش ديگه. واسه ماهيگيري آدم بايد آرامش داشته باشه. با اين هول و ولايي که تو داري هيچي نمي تونيم صيد کنيم گفته باشم؟ رشيدي از شيشه جلو بيرون را نگاه کرد و گفت:« مثل اينکه رسيديم. براي قرار اول بذار يه سفارش هايي بهت بکنم. تا وقتي کسي چيزي ازت نپرسيده سکوت مي کني. يه سري چيزا حرفه ايه براي همين بيشتر من حرف مي زنم. هر موقع ازت سوال شد تو فقط جواب درست بده. همين.» ـ بله درسته. ـ حواست رو جمع کن. قيافت خوبه کسي ايرادي نمي گيره. حالا بيا بريم. رضا و رشيدي وارد آسانسور شدند و رشيدي از روي کاغذي که به دست داشت شماره طبقه را فشار داد. رضا هنوز مضطرب و مردد بود. نمي دانست بايد چه کار کند ولي بايد سکوت کند تا زماني که از او سوالي نشود. طبق دستور رشيدي. در آسانسور باز شد و رشيدي در يکي از واحدهاي اين طبقه را باز کرد. آرام و با اطمينان قدم برمي داشت در حالي که رضا از ترس به اين طرف و آن طرف نگاه مي کرد. از تميز بودن اين دفتر لذت برده بود اما لوکس بودنش چندان تسکيني به روح پرتلاطمش نمي داد. رشيدي به طرف ميز منشي آمد و گفت:« براي عقد قرارداد با آقاي خبيري رسيديم براي اين ساعت وقت ملاقات داشتيم.» ـ بله درسته. شما آقاي رشيدي هستيد؟ ـ خودم هستم. ـ تشريف بياريد داخل آقاي خبيري داخل هستند. رشيدي سري تکان داد و به رضا اشاره کرد که دنبالش بيايد. رضا خودش را جمع و جور کرد و به دنبال رشيدي آرام حرکت کرد. رضا جلو آمد و در زد. صداي مرتضي که به گوش رسيد، رشيدي دستگيره در را گرفت و به همراه رضا وارد اتاق شد. مرتضي خبيري پشت ميز نشسته بود و به محض ديدن آن دو مرد با لباس هاي رسمي شيک به احترام از جايش بلند شد و اشاره کرد که بنشينند. با هم سلام و احوال پرسي گرمي کردند و رشيدي سر صحبت را اين طور باز کرد:« اجازه بديد خودمو معرفي کنم. من عطا رشيدي هستم. ايشون هم دستيارم آقاي رضا شفيعي هستند.» رضا کمي از اين دروغ آقاي رشيدي تعجب کرد اما قرار بود چيزي نگويد. بنابراين واکنشي نشان نداد و فقط سکوت کرد. مرتضي کمي به رضا خيره شد و گفت:« چهره شما براي من خيلي آشناست. شما قبلا تو دبيرستان علامه حلي نبوديد؟» ـ بله. من اونجا درس خوندم. ـ چه جالب! تو فرزاد مقدمي رو مي شناسي؟ رضا سرش را تکان داد و گفت:« بله... دوم دبيرستان همکلاسيم بود.» ـ پس درسته! خوشحالم مي بينمت! من مرتضي ام. يه بار با بر و بچه ها رفتيم بستني فروشي يادته؟ ـ فکر کنم آره. من با فرزاد اومده بودم اونجا شما رو ديدم. انگار يکي از بچه ها مي خواست شيريني بده همه رو دعوت کرده بود. ـ پس شناختي! چقدر عالي! رشيدي گفت:« پس شما همديگه رو مي شناسيد.» ـ اون موقع من سال آخري بودم. آقا رضا فِرِش بود. ماشالله چقدر بزرگ شدي! ـ ممنونم. تو هم جا افتاده شدي. تبريک ميگم. رشيدي گفت:« عجب تصادفي. اميدوارم که اين اتفاق فرخنده به رابطه کاري مون هم کمک کنه. آقا مرتضي بريم سر اصل مطلب. خيلي خوب بود که خود آقاي خبيري هم اينجا بودند.» ـ آقاي خبيري کمي کسالت داشتند براي همين خونه موندند. به من سفارش کردند که خودم خدمت شما برسم. ـ خيلي عاليه. در جريان شروط قرارداد هستيد که؟ ـ بله کاملا. آقاي ضيايي اعلام کردند که يه فصل رو به طور کامل در اختيار مي گيرند. ـ فيلمنامه فصل اول به دست ما رسيد. واقعا خوب نوشته شده و به نظر مياد ارزش سرمايه گذاري رو داره. داستان خوب و شخصيت پردازي عميقي تو يه فضاي متمرکز رو داشت. مرتضي لبخندي زد و گفت:« اين نشون ميده شما تو انتخاب تون اشتباه نکرديد.» ـ مسلما... سبک کارتون پتانسيل فوق العاده اي براي ايجاد صميميت و درگيري احساسي با مخاطب داره. به همين منظور ما يه ايده استراتژيک داريم که اين پتانسيل رو به حداکثر مي رسونه و همزمان حضور برند ما رو هم ماندگار کنه. مرتضي پرسيد:« ايده شما چيه؟» ـ مايليم که پنج ميليارد تومان ديگه هم به بودجه اصلي اضافه کنيم. به شرطي که اين مبلغ صرف ارتقاي کيفيت توليد در همان لوکيشن هاي محدود بشه. مثلا استخدام يه مشاور طراح صحنه درجه يک براي هماهنگي دکوراسيون آپارتمان يا سرمايه گذاري روي نورپردازي پيشرفته. نظر شما چيه؟ مرتضي لبخندش پررنگ تر شد و گفت:« ايده جذابيه. معلومه که براتون کار اهميت داره و اين خوشحال کننده است. ولي ايده شما به نظر بيش از حد رويايي و کمالگرايانه است. فکر نمي کنيد براي رسيدن به اين خواسته کمي بايد بيشتر تلاش کرد تا بتونيم با خيال راحت تر به اين ايده ها دسترسي داشته باشيم؟» رشيدي با همان آرامش هميشگي اش جواب داد:«مبلغي که ما هم اکنون ارائه کرديم بر اساس همون تحليل اوليه از فيلمنامه و ظرفيتش براي برند ما بود. پنج ميليارد منطبق بر ارزش افزوده ايه که در ازاش دريافت مي کنيم. بيش از اين توجيهي نداره.» ـ پيشنهاد مي کنم در موردش بيشتر فکر کنيد. تحقق چنين ايده هايي خيلي خوبه و فيلمنامه اي که در اختيار شماست اعتبار خيلي زيادي داره. ـ ما هم عميقا به موفقيت اين اثر متعهديم. مي تونيم يه جور ديگه هم ارزش همکاري رو بالا ببريم. به ازاي همين مبلغ مي تونيم حق استفاده از کليپ ها و تصاوير سريال تو کمپين هاي بين المللي رو هم داشته باشيم. در ضمن تصميم براي تزريق اين سرمايه اضافي بايد تا پايان اين هفته نهايي بشه. مايليم که همکاري مون تکميل بشه اما در چارچوب امکانات. مرتضي لب هايش را به هم فشار داد و گفت:« خيلي هم عالي. به منشي اعلام مي کنم قرارداد روتنظيم کنه تا در حضور شما با همديگه امضاش کنيم.» ـ به اميد خدا همکاري خوبي خواهد شد. مرتضي رو به رضا کرد و گفت:« شما نظري نداريد؟» رضا سرش را بالا گرفت و گفت:«نظر من هم همين چيزي بود که توي جلسه با آقاي رشيدي بهش رسيديم و هم اکنون با شما در ميون گذاشتيم. ان شالله که همکاري خوبي خواهيم داشت.» مرتضي چيزي نگفت و با منشي تماس گرفت که قرارداد را آماده کند. سپس ظرف باقلوا را به رشيدي و رضا تعارف کرد و گفت:« بفرماييد دهنتون رو شيرين کنيد. چاي هم آماده است.» هر دو تشکر کردند و از دست مرتضي باقلوا خوردند. سرگرم صحبت هاي اضافي درباره فيلمنامه و تحليل آن شدند که ناگهان در باز شد و دختربچه اي وارد اتاق کار مرتضي شد و داد زد:«سلام بابايي!» مرتضي از جايش بلند شد و گفت:« سلام دختر گلم. حالت چطوره؟ مهد خوب بود؟» ـ عالي بود! عمو مصطفي منو اورد اينجا. همين که مليکا اين حرف را زد، مصطفي کوله به دوش وارد شد و گفت:« معذرت ميخوام. بهمون گفتند جلسه داري ولي مليکا دوست داشت الان ببينتت ديگه جلوشو نگرفتم.» ـ اشکالي نداره. اجازه بده آقايون رو معرفي کنم. آقاي رشيدي به تازگي به جمع اسپانسرهاي ما پيوسته اند. ايشون هم دستيارشون آقاي شفيعي هستند. ـ خوشوقتم. مصطفي هستم برادر آقاي مرتضي خبيري. ـ منم خوشوقتم. مليکا هستم. همه با هم خنديدند. مصطفي مليکا را در آغوش گرفت و او را روي صندلي نشاند. خودش هم کنار او نشست و وسايل نقاشي اش را دستش داد. سپس گفت:«عذرخواهي بنده رو بپذيريد. وسط کار مهمي بوديد ما خودمون رو انداختيم وسط.» ـ اختيار داريد آقاي خبيري. ما ديگه داشت کارمون تموم مي شد. ـ بفرماييد قهوه اي چايي چيزي در خدمت باشيم. رضا گفت:« قبلا صرف شده. از لطف تون متشکريم. به اميد خدا بيشتر از اين جلسه ها خواهيم داشت.» ـ ان شالله که راضي باشيد. ـ شما هم اينجا مشغول به کار هستيد؟ مصطفي سرش را پايين انداخت و گفت:« نه. در حال تحصيل هستم. پزشکي مي خونم.» چشم هاي رضا برقي زد و گفت:« چه رشته جالبي! واقعا کار شرافتمندانه اي به نظر مي رسه. حالا برنامه اي براي تخصص داريد؟» ـ به طب اورژانس علاقه دارم. ـ ديگه بهتر. ولي يکم پراسترس و پرهيجان نيست؟ ـ غيرقابل پيش بينيه. از موقعيت هاي متنوعش خوشم مياد. از مردم هم خوشم مياد دوست دارم اولين نفري باشم که به کمکشون مياد. رضا سري تکان داد و با لبخندي حرف هاي مصطفي را تاييد کرد. منشي با برگه قرارداد وارد اتاق شد و آن را روي ميز گذاشت. هر سه نفر متن قرارداد را با دقت خواندند و هر کدام زير آن را امضا کردند. رشيدي و رضا از خانواده خبيري خداحافظي کردند و در کنار هم از دفتر بيرون آمدند. آفتاب مدتي بود غروب کرده بود. رشيدي و رضا در ماشين نشسته بودند و در حال حرکت بودند. رشيدي مدام نچ نچ مي کرد و سرش را تکان مي داد. ـ اه اه اه... پسره وزه مي خواست سرکيسه ام کنه! ايده شما خيلي کمالگرايانه است... آخه به تو چه پسره ي بدترکيب. مال خودمه عشق کردم اين طوري خرج شه. ـ واقعا منظورش همين بود؟ به نظر نمي رسيد. ـ اين منطق تجارته رضا. بايد اينقدر حرف هاتو توي زرورق بپيچوني که طرف خوشش بياد و ازت حساب ببره. ولي حرف آخرت خيلي خوب بود. معلومه زود ياد ميگيري. خوشم اومد. ـ خب الان داريم کجا ميريم؟ ـ خونه آقاي رضا شفيعي. آقا هيربد اونجا منتظرتونند. ـ هيربد ديگه کيه؟ ـ هم خونه اييت. شما از اين بعد دو تا مرد مجرديد که با هم خونه مجردي گرفتيد. بالاخره سر و وضع تون بايد به ادعاتون هم بياد ديگه. ـ ببخشيد ولي من خونه و زندگي دارم. مادرم مريضه. ـ مادرتون کاملا در جريان هستند. اتفاقا تماس گرفتند گفتند يه مدتي آقا رضا بره ماموريت بلکه حال و هواش عوض شه. ـ به اون براي چي گفتيد؟ ـ مگه شما بدون اجازه اش جايي ميري؟ ما به جات اجازه گرفتيم. ـ من فقط بدونم کي شماره منو به شما داده مي کشمش. رشيدي قهقهه بلندي زد و دستي به شانه رضا کوبيد. اما هيچ چيز نگفت. دلش مي خواست وقتي رضا دارد حرص مي خورد و سرش را به علامت قهر به طرف پنجره مي گيرد، تماشا کند و به رانندگي اش ادامه دهد. بعد از ده دقيقه رانندگي و شنيدن وراجي هاي رشيدي، بالاخره وارد پارکينگ ساختمان چند طبقه اي شدند. ـ سوئيچ اين ماشين هم مال شما. ماشين من تو همين پارکينگ مونده بايد درش بيارم. آدرس هم طبقه سوم واحد چهاره. شب خوبي داشته باشيد خداحافظ. رشيدي پياده شد و بدون اينکه به رضا اجازه سوال کردن بدهد به طرف ماشينش رفت، آن را روشن کرد و از پارکينگ بيرون زد. رضا ماشين را قفل کرد و وارد آسانسور شد. قلبش تند مي زد و نمي دانست دقيقا به کجا آمده. آسانسور به طبقه سوم رسيد و رضا از صداي آهنگ آسانسور احساس گيجي مي کرد. واحد چهارم در شيک و چرمي اي داشت و يک چشمي وسط آن بود. رضا نفس عميقي کشيد و زنگ در را زد. هيربد در را باز کرد و بدون اينکه سخني بگويد همان جا ايستاد. ـ سلام. من رضا صمدي ام. به من گفتند قراره براي مدتي با شما زندگي کنم. اسمتون هيربد بود. درسته؟ هيربد چشمهايش گرد شد و با همان نگاه خيره به رضا اشاره کرد که داخل بيايد. رضا داخل خانه شد و نگاهي به اسباب و اثاثيه خانه انداخت. حتي در خوابش هم خانه اي به اين زيبايي نديده بود. همه چيزش کافي بود تا به يک نفر ثابت کند صاحبخانه آدم مايه داري است. لبخندي از سر شوق زد و پرسيد:« اينجا خونه شماست؟» ـ خونه تو هم هست. قراره که با هم زندگي کنيم مگه نه؟ نفس رضا با شنيدن صداي عادل براي لحظه اي بند آمد. مدت زيادي هيچ چيز نگفت تا بيشتر عادل را برانداز کند. چشم هاي آبي، موهاي ژل زده، صورت تميز و بدون ريش چيزي نبود که از آن عادل قبلي بشناسد. عادل نخودي خنديد و گفت:«حق داري. منم اولش باورم نشد. بذار برم تو آشپزخونه برات غذا بذارم حتما تا الان شام نخوردي. تو کتت رو دربيار بذار رو مبل خودتم بشين.» ـ خيلي عوض شديد جناب سروان. ـ بهتر شدم يا بدتر؟ ـ نمي دونم چي بگم... ازتون انتظار نمي رفت اين همه تغيير. ـ ولي قبول کن که اولش نشناختي. رضا از شرمندگي سرش را پايين انداخت و گفت:« فکر کنم آره.» عادل جعبه پيتزايي که از قبل سفارش داده بود را روي ميز کنار مبل گذاشت و به رضا تعارف کرد. ـ اينم از شام امشب. خدا مي دونه دو تا مرد مجرد که يه دونه شون هم آشپزي بلد نيست چطور قراره زندگي کنند. ـ اين همه شما کجا بوديد؟ ـ درگير قراردادهاي اوليه. هم با رئيسي بستيم هم با خبيري. من امروز با رئيسي حرفامو زدم و خدا رو شکر قرارداد رو امضا کرديم. کار خبيري رو هم مي سپرم به تو و رشيدي. رشيدي از مامورهاي خبره ماست. البته اسم اصليش اين نيست شما رشيدي صداش کن. ـ اشکالي نداره بپرسم اين همه ظاهرسازي دقيقا براي چيه؟ ـ خيلي ساده است. با اعضاي مافوق مشورت کرديم و تصميم بر اين شد که نفوذي کار کنيم. سرنخ رو تا تونستيم کشيديم و باز هم رسيديم به شخصيت هاي مختلف. فقط يه نفر مقصرقتل سعيد نيست. خيلي ها هستند که از اين ماجرا سود مي بردند و فقط هم از کسايي حساب مي بردند که شبيه خودشون بودند. مرتضي شناختت؟ رضا متعجب از اين حرف گفت:« آره... شما از کجا مي دونيد؟» ـ خيلي خوبه. قبل از اين متوجه شدم که مرتضي چهارده سال پيش يه پرونده کيفري بابت پارتي غيرمجاز و تجاوز به دختر شونزده ساله يه کارخونه دار داشته. بقيه مهمونا اون موقع با تعهد آزاد شده بودند. در کمال تعجب اسم تو رو بين شون ديدم. جريان چي بود؟ رضا سرش را پايين انداخت. صورتش سرخ شده بود و از صحبت کردن درباره اش شرم داشت. عادل که متوجه خجالت رضا شد گفت:« مي توني بعدا بگي. گذشته براي گذشته است تو هم بچه بودي. اون موقع تو هم شونزده سالت بود مگه نه؟» ـ هفده سال جناب سروان. ـ خوبه. حتما خيلي خوش گذشته. رضا گفت:« نه زياد. خاطره خوبي ندارم. اما يه سوال ديگه هم دارم. کدوم اعضاي مافوق پذيرفتند که ما وارد اين فاز از ماموريت بشيم؟» ـ سوال خوبيه. من به عنوان يکي از مسئولان اجرايي پرونده شکايت سروان اميري رو به مقامات بالا کردم. بعد از کمي بررسي تصميم گرفتيم که فعلا اميري در جايگاه پاسخگو بمونه تا آسيبي به اعتماد متخلفين نرسه و خيالشون راحت باشه که يکي هست که از منافع شون دفاع کنه. ـ منظورتون چيه؟ يعني ميگيد سروان اميري داره عليه ما جاسوسي مي کنه؟ عادل آهي کشيد و گفت:« احتمالا به اجبار. انگيزه اش رو هنوز نمي دونيم ولي کارهاي اخير اميري ضربه بدي به روند پرونده زد. ان شالله که درست ميشه. راستي احمد چطوره؟ اون چيکار مي کنه؟» ـ صبح ديدمش. تقريبا خوب بود. از غروب که بهش زنگ مي زنم جواب نداده. ـ چرا جواب نداده؟ ـ چيزي نميدونم. تمام روز رو سرگرم قرارمون بوديم. عادل سکوت کرد. لحظه اي نگران شد که احمد در پاسگاه تنها مانده است. کمي بعد افکارش را پاک کرد و گفت:« اونجا بمونه بهتره. اميري حداقل يکي رو داره که بهش تکيه کنه. تو هم روزها برو پاسگاه هواي احمد رو داشته باش. فکر نکن که هميشه اينجايي.» ـ شما مي مونيد؟ ـ من تمام وقت اينجا هستم چون مثلا صاحب خونه ام و تمام وقتم بايد با تيم رئيسي کلنجار برم چون حق حضور در جلسات رو هم به دست آورديم. بايد بيشتر بهش نزديک شد. کل تيم تدارکات سريال کاويان رو اين مي چرخونده. بايد ارتباطاتش رو کشف کنيم. تا الان مي دونيم که مرادي و خانمي به نام سيما براش کار مي کنند. ـ همون زن ناشناس عکس استانبول؟ ـ بله درسته. امشب رو بيا پيش هم باشيم. فردا کلي کار داريم که بايد بهش برسيم. عادل و رضا نشستند و در کنار هم مشغول خوردن پيتزا شدند. آن ها فارغ از اين ماموريتي که بر روي دوششان بود از کنار يکديگر بودن لذت بردند. همين لحظه در جاده اي نزديک به شهر آمل احمد از پشت پنجره اتوبوس به آسمان مهتابي شب خيره شده بود. بايد همراه فراز به ساري مي رفت و از آبروي او حفاظت مي کرد. فراز روي شانه اش به خواب رفته بود و همه اميدوار بودند که تلاش آن ها براي حفاظت از جان ها به سرانجام برسد.
.
۱۰۳ بازدیدجمعه ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۲:۳۵


