وقتی صحبت از هفت سین میشه، بوی سبزهی نم دار رو احساس میکنم.
خاطرهی سفرهی هفت سین خونهی مادربزرگ برام تداعی میشه. سفرهای که عاری از هرگونه تجمل و سرشار از حقیقت و صمیمیت بود.
همه دور هم بودند و منتظر بودند که سال تحویل بشه. ماهی کوچولوی عید تو تنگ شیشهای آروم آروم شنا میکرد. وقتی بچه بودم همیشه آرزو داشتم چشم های بستهی بچه ماهی رو ببینم. آینهی روی سفره اینقدر قدیمی بود که قاب فلزیش زنگ زده بود و وقتی میخواستیم شیشهاش رو تمیز کنیم، دستمون بوی زنگ آهن میگرفت. اینقدر طی سال های مختلف تمیز شده بود که دورش زرد شده بود.
شمع های توی شمعدون مال سال های قبل بودند. به صورت غیر قرینهای آب شده بودند و یکی از اون یکی بلند تر بود. توی شمعدون لق میخوردند. مجبور بودیم شمع رو افقی کنیم تا دم عیدی اشک بریزه و شمع رو تو اشک خودش سفت کنیم. هیچوقت تلاش اول موفقیت آمیز نبود. بار بعدی التماسش میکردیم که سر پا وایسه و یه دفعه نیفته و سفره رو بسوزونه.
قرآن روی سفره هم قدیمی بود. همیشه هم لاش چند تا اسکناس دو هزار تومنی بود. ما هم وانمود میکردیم که نمیدونیم قراره عیدی بگیریم ولی در حقیقت چشممون به اسکناس های لای قرآن بود.
سبزهی عید یا همون ظرف ملامین روی سفره گذاشته بود. مادرم میگفت از زمانی که یادش میاد، توی این بشقاب سبزه میکاشتند. یه جورایی نگهداری سبزهی عید، شغل این بشقاب بود. این بشقاب ساده، اومدن و رفتن چه جوونه ها و سبزههایی رو که ندیده... سمنو رو خودمون درست میکردیم. دروغ چرا، همیشه هم روی نخوردنش دعوا بود.
سیر، سیب، سماق، سنجد و سرکه هم مثل دانش آموز های منظم توی کلاس هفت سین نشسته بودند. خیلی وقت ها کاسه هاشون حتی یه شکل نبود ولی کسی براش اهمیت نداشت. اینقدر همه دلشون خوش بود که کسی حواسش به این چیزها نبود.
بچهها بدو و بدو میکردند و یه لحظه نمینشستند. همش نگران بودیم که نکنه پاشون بخوره به تنگ ماهی و فرش جهیزیهی مادربزرگمون رو خیس کنه. یا نکنه بیفتن سفره و بوی سرکه کل خونه رو بگیره. بهشون میگفتیم اگه الان سر پا باشید، مجبورید تا آخر سال سرپا وایسید تا بلکه بترسن و یه جا بشینن ولی جواب نمیداد. باز هم مثل بز کوهی از پشتی ها بالا و پایین میرفتند. سخت ترین بخش ماجرا، تخم مرغ های آب پز بود که با پوست پیاز قرمز، زرد چوبه، آب کلم رنگ شده بودند.
برای هر نوه یه تخم مرغ روی سفره گذاشته شده بود و باید بعد سال تحویل، تخم مرغ ها رو میخوردیم وگرنه زود خراب میشد. آجیلها و شیرینیها اگر زبون داشتند، التماس میکردند که ما رو نخورید، بذارید ما سال نو رو ببینیم...
ولی بچههای کوچیکتر و یا حتی خودمون، یواشکی ناخونک میزدیم.
و بابابزرگ و مامانبزرگ؟ اونا باهامون هیچکاری نداشتند. حتی خودشون قایمکی بهمون شکلات میدادن.
هر سال خاله کوچیکه یه سری شیرینی درست میکرد و همه به زور سعی میکردند تا بخورند و تعریف و تمجید کنند که نکنه سر سالی کام خاله تلخ بشه...
بعد از بوم سال تحویل یه دفعه شلوغ میشد و همهمه ایجاد میشد. همه میخواستند به بزرگتراشون تبریک بگند و دست و روشون رو ببوسند. حتی اینقدر تعداد زیاد بود که یادمون میرفت به کی تبریک گفتیم و به کی نگفتیم.
و این بوم سال تحویل یه معنی دیگه هم داشت. این یعنی بچهها مجاز بودند که شیرینی و آجیل های روی سفره رو غارت کنند. البته از اون جذاب تر عیدی های لای قرآن بود که بهش اشاره کردم. میگفتیم این چه کاریه، ما که عیدی نمیخوایم و از این تعارف ها... ولی دروغ بود. ما عیدی میخواستیم. ما حتی برنامه ریخته بودیم که باهاش چی بخریم. آبنبات یا چیپس یا بستتی، شاید هم لواشک و آلبالو خشک
هر چی که بود، هر چی که شد، گذشت و رفت. یادش بخیر... جهت شادی روح پدربزرگ ها و مادربزرگ ها که الان خونههاشون برامون شده خاطره هم... نمیدونم اگه دوست دارید صلوات بفرستید.
فرنوش اصل جعفری، کسی که هیچوقت این خاطره را نداشته... ??


