دلیل نوشتن این متن بینظم و کجومعوج این نیست که بخواهم پز فهمیدن بدهم. نه اینکه بخواهم بگویم حتماً معنای خاصی پشت این متن درهمریخته است و چون شما معنای آن را متوجه نمیشوید، نظم پنهانش را نمیبینید. نه؛ این بینظمی از ذهن و روان آشفته من میآید.
مینویسم شاید جایی در این ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ کیلومتر مربع سرزمین، چشمی پیدا شود که هنگام عبور از میان سطرهای این متن با خود بگوید: «من هم این درد را دارم.»
نمیدانم چند نفر در این سرزمین، مانند من، این روزها احساس سردرگمی میکنند. چند نفر احساس میکنند به هیچ گروهی تعلق ندارند و از همین رو تنهایی عمیقی را با خود حمل میکنند. این روزها دچار تهوع و سرگیجهام؛ نه از بیماری جسم، بلکه از حجم چیزهایی که نمیفهمم. هر روز بیشتر حس میکنم که چقدر نمیدانم. و هر روز بیشتر وحشت میکنم از اینکه چگونه برخی با اطمینان کامل این روزها را تفسیر میکنند و آیندهای روشن و دقیق در گوی جهاننمای خود میبینند.
اما من نمیدانم چه خواهد شد. من بیمار روزهای دیماهم. من هم مانند هزاران انسان دیگر همیشه فکر میکردم نمیشود یک سیستم باطل را برای مدت طولانی پیش برد و اداره کرد. هنوز هم گمان میکنم چنین چیزی ممکن نیست. اما اکنون درونم شبیه طنابی پر از گره است؛ طنابی که با هر لحظهای که میگذرد، گرهای تازه بر آن افزوده میشود.
اخبار را مرور میکنم. شبکه خبر از پیروزی در عملیاتها میگوید. ناگهان صدای انفجاری از دور میآید. شیشهها میلرزند. با کنترل تلویزیون میان کانالها جابهجا میشوم؛ با امواج خبر به مردمی فارسیزبان میرسم که هزاران کیلومتر دورتر از این ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ کیلومتر مربع زندگی میکنند.
مجری از موفقیتآمیز بودن عملیاتهای آمریکا میگوید. میگوید عملیات نجاتبخش است و بهزودی تمام میشود. نمیگوید کی و چگونه، اما با اطمینان میگوید تمام میشود و پس از آن شادی و پیروزیِ پیدرپی خواهد آمد. در گوشه صفحه، نظرهای مردمی ظاهر میشود که از این عملیاتها خوشحالاند.
دوباره صدای انفجار میآید؛ این بار نزدیکتر. هراسان به بالکن میروم. از بعضی خانهها صدای جیغ و شادی به گوش میرسد. به آسمان نگاه میکنم؛ تیره شده است. به خیابان نگاه میکنم؛ زنی جوان میدود تا زودتر به خانهاش برسد.
به داخل برمیگردم و کانال را عوض میکنم. هنوز هم بیرون از این ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ کیلومتر مربع سرگردانم. چهار نفر از نخبگان در حال گفتوگو هستند. همه میگویند این روزها را پیشبینی کرده بودند. همه میگویند هشدار داده بودند و کسی گوش نداده است. همه میگویند در نهایت آزادی از آنِ ایرانیان خواهد بود. اما هیچکس نمیگوید چگونه و با چه سناریویی.
تلویزیون را خاموش میکنم و اینترنت را روشن میکنم. سردرگمم. به دنبال خبری میگردم تا بفهمم صدای انفجار از کجا آمد. اینترنت هست، اما نیست. اینترانت است. پینگها همه -۱ هستند و پلی به بیرون این شبکه ملی وجود ندارد. به پیامرسانها و خبرگزاریهای داخلی سر میزنم. همه از به زانو درآمدن دشمن میگویند؛ از جنگی که در پانزده کشور پیش میرود و از پیروزیهای پیاپی.
دوباره صدا میآید؛ صدای پدافند. گوشی را خاموش میکنم. مادرم با نگرانی میپرسد: «به نظرت چه میشود؟»
صدایم را صاف میکنم. ژست فکر کردن میگیرم. دهانم را باز میکنم تا تحلیلم را بگویم، اما زبانم بند میآید. نه، زبانم نیست که الکن شده؛ ذهنم است که از کار افتاده است.
نمیدانم چگونه است که همه طرفها از پیروزی و بصیرت خود سخن میگویند؛ گویی هر کس در آینهای جداگانه ایستاده و تنها تصویر دلخواه خود را میبیند.
روزهای تیرهای را میگذرانم. نمیدانم باید خوشحال باشم یا اندوهگین. تنها چیزی که میدانم این است که سردرگمم؛ و میدانم عزای جوانان دیماه هنوز بر شانههایم سنگینی میکند. گاهی با خود فکر میکنم آیا من هم مانند میلیونها انسانی که قرنها در این ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ کیلومتر مربع زیستهاند ــ با امیدی که هرگز به دستشان نرسید ــ فقط نظارهگر پیروزیِ همه طرفها خواهم بود، بیآنکه خود طعم آزادی را بچشم؟
نمیدانم. تنها چیزی که میدانم این است که نمیدانم. در میان این همه صدا، تحلیل و اطمینان، سهم من فقط سردرگمی است.
کاش راهی بود که از این فلجی بیرون بیایم.
و از صاحب آن چشمانی که این سطرها را تا پایان خواندند، شاید با امید آنکه در انتهای این کلاف سردرگم معنایی پیدا شود، صمیمانه پوزش میخواهم.



