آسمان ابري ساعت هشت صبح شهر ساري را کم نور و تاريک کرده بود. پشت ديوارهاي اداره آگاهي قرار بود خبرهايي بشود. سرگرد محمدي پنجره اتاقش را بست تا خودش را براي تهديدي آماده کند. تهديدي که قرار بود دنيا را تکان بدهد. مستاصل و نااميد پشت ميزش نشست و دست هايش را زير سرش گذاشت. دوست نداشت بداند هم اکنون ساعت چند است. مي دانست يک ساعت بعد، ديگر هيچ اثر و نشاني از او نخواهد ماند. آرزو مي کرد هم اکنون معجزه اي وجود داشت تا او را از اين مخمصه نجات مي داد. قرار بود يک فاجعه رخ بدهد. يک اغتشاش! از شب قبل، پيام هاي مشکوکي ميان مردم ساري منتشر شده بود. تمام آن ها روي هم رفته همه را دعوت به فراخواني عليه سرگرد محمدي مي کرد. راس ساعت 9، مقابل کلانتري. عزيزي در زد و وارد اتاق شد. ـ جناب سرگرد... پيام کمالي براي بازجويي آماده است ـ معرفيش کن. ـ آقاي پيام کمالي بيست و دو ساله. از کارمنداي حمل و نقل که چون براي عوامل سريال زخم کهنه مواد مخدر تهيه مي کرده دستگيرش کرديم. رد اسلحه کاليبر 22 رو هم توي يه خونه ويلايي خالي حوالي محل فيلمبرداري کشف کرديم که توي باغچه خونه دفن شده بود. خونه فقط شش خيابون با ويلاي خلعتبري ها فاصله داشت. ـ کسي نگفته اون خونه مال کي بوده؟ ـ صاحب خونه مدت زياديه که آلمان زندگي مي کنه. اجاره خونه با برادرش بوده و طبق گفته هاي اين آقا آخرين بار خونه رو پنج ماه پيش به يه آقا و خانم اجاره داده بود. همسايه هاي اون خونه مي گفتند که اون آقا فقط بعضي شب ها مي اومده تو اون خونه و تمام مدت خانم تو اون سکونت داشت. نکته جالبي که وجود داره اينه که فراز مرزوقي، برادر فيروز مرزوقي هم بارها در حال تردد به خونه ديده شد. ـ رفت و آمد هاي فراز مرزوقي از کي شروع شد؟ ـ حدودا يک ماه قبل. بچه هايي که تو اون خيابون بازي مي کردند گفتند که هميشه با يه جعبه فلزي مي رفته اونجا. احتمالا به قصد کارگري يا تعمير کردن چيزي. با صاحبکار آقاي مرزوقي هم صحبت کرديم و ايشون تاييد کردند که فراز براش کار مي کنه. ولي به ياد نداشت که اون رو خودش به اون آدرس فرستاده باشه. سرگرد محمدي از جايش بلند شد، برگه هاي روبه رويش را مرتب کرد و گفت:« خب بهتره با اين پيام کمالي بيشتر صحبت کنيم. بريم براي بازجويي.» محمدي و عزيزي از اتاق بيرون آمدند و به طرف محل بازجويي حرکت کردند. راهرو نسبتا شلوغ بود. محمدي سعي مي کرد حواسش را از مردمي که سرشان را داخل گوشي کرده بودند و پيام ها را به هم نشان مي دادند پرت کند ولي نشنيدن صداي پچ پچ ميان آن ها غيرممکن بود. ـ ببين اينجا چي نوشته. مي خوان اين جا تظاهرات کنند. ـ جدي مي گي؟ ـ حوصله اي دارند ها. ـ ميگن رئيس اينجا يه پسره دانشجو رو بي گناه گرفته. ـ تف به ذات کثيف هر چي پليس فاسده! ـ اصلا ما هم ميزنيم بيرون. موندنمون چه نفعي داره وقتي کارمون رو راه نميندازند. ـ آره زورشون فقط به بدبخت بيچاره ها مي رسه. پيام کمالي مگه چه گناهي کرده؟ ـ گفتي ساعت چند تظاهراته؟ ـ ساعت 9. ـ ما هم مياييم. ما هم ناراحتيم بايد اعتراض کنيم. ـ پس کار خودمون چي ميشه؟ ـ وقتي حق يکي رو مي خورند از کجا معلوم بعدي ما نباشيم؟ آقا ما هم ساعت 9 ميزنيم بيرون. از حق پيام کمالي بايد دفاع کنيم. ـ همين طوره. راست ميگه. سرگرد محمدي و سروان عزيزي در اتاق بازجويي را باز کردند و وارد شدند. پيام به اين طرف و آن طرف نگاه مي کرد و دست هاي با دسبتند بسته شده اش را به هم مي ماليد. احساس اضطراب مي کرد و خودش را مي خاراند. سرگرد محمدي صندلي را عقب کشيد و روبه روي اين جوان بي قرار نشست. مدتي به او خيره ماند ولي پيام بي توجه به حضور سرگرد، دست هايش را مي ماليد و مي خاراند. ـ سروان عزيزي، براش يکم آب بيار مثل اينکه حالش خوب نيست. به محض اينکه سرگرد اين جمله را گفت، پيام سه بار عطسه و سرفه کرد و سروان عزيزي پارچ آب کنار ميز را برداشت و براي پيام آب ريخت. ليوان را به دست سرگرد داد و سرگرد محمدي آرام آن را در دستان پيام گذاشت. ـ بيا آب بخور. ـ مي شه خودتون بهم بديد من نمي تونم ليوان رو بلند کنم. سرگرد بلند شد و لبه ليوان را روي دهان پيام کج کرد. پيام که کمي آب خورد، سرگرد محمدي ليوان را وسط ميز گذاشت و دوباره نشست. ـ آروم شدي؟ ـ فکر کنم آره... ممنون. ـ از کي معتادي؟ ـ يه سالي ميشه. ـ حيف جوونيت نيست که درگير اين چيزا شدي؟ دانشجوي ممتازي خير سرت. ـ بوي مواد شيميايي به مشامم خورد که شرطي شدم. ـ دانشجوي شيمي کاربردي هستي ديگه... ـ با اجازه شما. ـ چي شد سر از تدارکات سينما درآوردي؟ ـ دست و بالم خالي بود. رفيقم منو آورد سرکار. ـ چطور با شروين رضايي ارتباط داشتي؟ ـ براش ماده گريم جور مي کردم مي دادم دست دستيارش سپهر. فهميده بود که من معتادم ازم خواست هر چي متاع گيرم مي اومد باهاش تقسيم کنم. اوايل قبول کرده بودم. مي گفتم يه کام من مي زنم، يه کام اون ثواب مي برديم. ـ چطور بهش مواد مي رسوندي؟ ـ مي گفت من چاي و قهوه زياد مي خورم. يه شکرپاش دارم فقط مال خودمه. تو فقط بسته رو بريز توش من با قهوه هم مي زنم. بطري آب خطري شده بود. ـ انگار اين اواخر باهاش چپ افتادي. علت خاصي داشت؟ ـ منظورتون چيه؟ سرگرد محمدي صدايش را بلندتر کرد و گفت:« خبر داري اصلا چيکار کردي که اين طوري باهام حرف مي زني؟ شروين رضايي داره مي ميره! يکي دو روز ديگه خانواده اش ازت شکايت مي کنن و ميري بالاي دار يه عالم از دستت راحت ميشن. شانس بيار که خانواده بعدي پيداشون نشه وگرنه کلاهت پس معرکه است.» ـ جناب سرگرد! جريان چيه؟ ديگه دارم مي ترسم. ـ اون موقعي که جاي هروئين، نمک فلز خريدي بايد فکر اين روزا رو هم مي کردي. ـ قربان من بي گناهم. همه اش پاپوشه. ـ دروغ نگو. کي بهتر از تو مي تونست به اين جور چيزها دسترسي پيدا کنه؟ خودت نمک رو خريدي، جاي هروئين ريختي تو شکرپاش و حالا يه خانواده عزادار شده. واي به حالت اگه خانواده بعدي هم بفهمن اين کار تو بوده قاتل سعيد فرهنگ! پيام ناگهان به نفس نفس زدن افتاد. دست هاي بسته شده اش را به هم مشت کرد و چندين بار فريادزنان به پيشاني اش کوبيد. اينقدر اين کار را تکرار کرد که از پيشاني اش خون ريخت. سرگرد محمدي بلافاصله دست هاي پيام را محکم گرفت و به چشم هايش خيره شد. سروان عزيزي فرصت را مناسب ديد و تمام پارچ را روي سر پيام خالي کرد. ناگهان پيام بي حال شد و روي ميز نيمه جان افتاد. ـ ببين. فقط بگو چرا اين کار رو کردي. خودتو نجات بده! ـ من اين کار رو نکردم... ولم کنيد! دارم مي ميرم. ـ الان نبايد بميري! ـ بي پول و بدبختي جرم نيست. من فقط پولشو گرفتم. تو رو خدا اعدامم نکنيد من کلي اميد و آرزو دارم. فقط پولشو گرفتم. از ميرغضب گرفتم. ولم کنيد... ولم کنيد. سرگرد محمدي نگاهي به پيام انداخت و به سروان عزيزي گفت:« مثل اينکه ايشون حالش خوب نيست. مي تونيد ببريدش زندان. قبلش بره بهداري بهتره.» ـ انجام ميشه. به سرباز حميدي مي گم با خودش ببرتش تا ماشين. ناگهان سرباز حميدي در را باز کرد و با فرياد گفت:« جناب سرگرد. خبر دارم.» ـ تظاهرکننده ها اومدند؟ ـ نه... فراز مرزوقي برگشته. الان با يه نفر ديگه تو اتاق شماست. سرگرد محمدي و سروان عزيزي به هم نگاه کردند. سرگرد محمدي گفت:« سروان عزيزي، تو و حميدي به پيام برسيد. خودم به حساب اين فراري مي رسم.» سپس از اتاق بيرون آمد و قصد رفتن به اتاقش را کرد. راهروي شلوغ چند لحظه پيش حالا خلوت و تاريکتر به نظر مي رسيد. سرگرد محمدي لحظه اي ايستاد اما بالاخره قدم هايش را بلندتر کرد تا به اتاق برسد. در اتاق را سراسيمه باز کرد و با دو نفر روبه رو شد. فراز مرزوقي از روي صندلي اتاق براي سرگرد بلند شد و احمد نزديک شد تا با سرگرد احوال پرسي کند ولي سرگرد بي توجه به احمد سر ميزش نشست. ـ کي به شما اجازه داده بياييد اينجا اونم تو اتاق من؟ ـ جناب سرگرد... ـ حرف نباشه آقاي مرزوقي. اين همه مدت کدوم گوري بودي؟ احمد کنار صندلي روبه رو ايستاد و گفت:« من بهتون توضيح ميدم... فراز.» ـ شما ساکت باش آقاي مقدم که حسابي ازت شکارم. ـ اين چه حرفيه جناب سرگرد. خود آقا فراز اومده براي کمک و همکاري اون وقت شما اين طوري برخورد مي کنيد؟ ـ دمتون گرم. حسابي داريم از کمک هاي شما مستفيض ميشيم. چند دقيقه ديگه جمعيت اينجا رو قرق مي کنه اون وقت آقاي مقدم ميگه مي خوايم کمک کنيم. فراز جلوتر آمد و ملتمسانه گفت:« خواهش مي کنم اين بار به حرف مون گوش بديد. گناهکارم قبول. من نبايد از شهر مي رفتم ولي پشيمونم. پاي جون خانواده ام وسط بود. مجبور بودم به خاطر فيروز برم. برادرزاده يکي يه دونه ام رو گرفتند بردند اونجا. چه طوري تو همون ساري مي موندم وقتي فيروز و هاله اسير اونا بودند؟» ـ شرمندتونيم آقاي مرزوقي. ولي سروان اميري نامه رسمي آورده بود. برادرزاده ات که حالش بد شد گفتند بايد بره تهران. دستور انتقالي برا هر دوشون گرفتند و بردند. ولي تو نبايد سرخود مي رفتي اونجا. اگه زودتر مي اومدي اون موقع راحت تر بود. ماجرات با خونه شش خيابون پايين تر چي بود که اين طوري گم و گورت کرد؟ فراز رو به احمد کرد و سري تکان داد. سپس اين طور جواب داد:« يه ماه براش لباسشويي درست کردم. اسمش سيما بود. 16 مهر باهاش درگير شدم و هلش دادم رو زمين. مي خواستم فرار کنم که يکي ديگه زد تو سرم. تا پنج صبحش تو اون خونه بيهوش بودم. به خودم اومدم ديدم لختم کردند و موتور فيروز رو بردند. از فيروز ترسيدم براي همين آفتابي نشدم. منو حلال کنيد. اذيتتون کردم.» سرگرد محمدي جلو آمد و سر فراز را بوسيد:« ما که حلال کرديم. تو هم ما رو حلال کن. حالا چطور مسيرت به اين احمد سر به هوا خورد؟» ـ آقاي مقدم خيلي به گردنم حق داشت. تو پاسگاه فهميد مشکلم چيه کمکم کرد بيام اينجا. اگه اون نبود الان جنازه ام تو يکي از خيابون هاي تهران افتاده بود. جون و آبرومو بهش مديونم. احمد سرش را از خجالت پايين انداخت. سرگرد محمدي نگاهي زيرچشمي به احمد کرد و گفت:« خدا رو شکر که اومديد. اي کاش الان نمي اومديد.» ـ مگه چه خبره؟ ـ از شب قبل تو فضاي مجازي بين مردم يه سري پيام پخش شده. ميگن امروز قراره اينجا رو بهم بريزند. ـ براي چي؟ ـ دو روز پيش يه متهم رو دستگير کرديم به اتهام مسموم کردن سعيد فرهنگ و شروين رضايي. همه چي خوب بود ولي از ديشب دارند ميگن که ايني که ما گرفتيم يه دانشجوي بدبخته و مي خوايم بکنيمش گوشت پاي توپ. همه تو آماده باشن. فقط نمي دونيم چطوري... هنوز حرف سرگرد محمدي تمام نشده بود که سنگي بزرگ شيشه پنجره را شکست و هر سه نفر زير ميز پناه گرفتند. کم کم صداي هياهو و شعارها بالا رفت و سنگ هاي بيشتري به سمت اتاق فرود آمد. هر بار که شيشه اي شکسته مي شد صدا بلندتر مي شد و ترس و وحشت بيشتري به جان سرگرد و ديگران مي افتاد. سربازي دوان دوان در را باز کرد و سرگرد محمدي با شنيدن صداي پاي او از ميز بيرون آمد. ـ جناب سرگرد... در ها رو بستيم. سعي مي کنيم متفرقشون کنيم. سروان عزيزي به من گفتند که شما رو ببرم زيرزمين. ـ الان خودمونو مي رسونيم. احمد، فراز شما بريد من اينجا مي مونم. احمد و فراز از ميز بيرون آمدند. احمد گفت:« من شما رو تنها نميذارم.» ـ نمي بيني اينجا خطرناکه! فراز رو با خودت ببر زيرزمين. يالله! احمد مکثي کرد و دست فراز را گرفت. با راهنمايي سرباز به طرف زير زمين رفتند. لحظه اي مقابل پنجره بيرون حياط ايستادند. جمعيت زيادي حقيقتا آمده بودند و برخي عکس پسر جواني را بالا برده بودند. عده اي دست نوشته آوردند و روي آن شعار نوشته بودند. همه داد مي زدند:« مجري بي قانون اعدام بايد گردد.» چند ثانيه بعد صداي تير هوايي از مکاني نامعلوم بلند شد و تمام ساختمان کلانتري از صداي آن لرزيد. سرباز بر سر احمد فرياد کشيد که وقت را تلف نکنند و بيايند. ـ تو فراز مرزوقي رو با خودت ببر. من برمي گردم پيش سرگرد. ـ آقا اونجا خطرناکه. مردم مي دونن پنجره اش کجاست. ـ عجله کن. وقت کمه! سرباز از فرياد احمد ترسيد و دست فراز را گرفت و برد. فراز با نگراني به پشت سرش نگاه مي کرد ولي دست هاي سرباز و تند دويدن هايش اجازه نمي داد که او به احمد چيزي بگويد. احمد همان راه رفته را به طرف اتاق محمدي برگشت. همين که در را باز کرد متوجه شد روي زمين خون ريخته شده. ترس از اين خون و بلبشوي آن بيرون داشت او را به گريه مي انداخت که ناگهان صداي سرگرد محمدي را شنيد. ـ خداروشکر اومدي. بيا به دادمون برس عزيزي داره از دستم ميره. احمد تندي به طرف عزيزي دويد که سرش را با دستش گرفته بود و چشمهايش را بسته بود. محمدي روي زمين کنارش نشسته بود. احمد عزيزي را روي دوشش گذاشت و بلند کرد. ـ با سنگ زدن تو سرش. خدايا کمکم کن. احمد جلو آمد و پرسيد:« چرا يهو اين طوري شد؟» سروان عزيزي نيمه جان با صداي بريده بريده گفت:« رفتيم جلو که بگيم سرگرد محمدي مي خواد صحبت کنه. همين که بلندگو رو گرفتم دستم تير رو زدند به بلندگو. بلندگو رو اوردم پايين يه سنگ ناغافل خورد تو صورتم. جون کندم تا اومدم اينجا. همه ميگن متهم رو بديد به مردم شما بي عرضه و خودفروخته ايد. يا خدا خودت کمک کن بلايي سر بقيه نياد... » ـ الان مي برمش زيرزمين. دوباره برمي گردم سمتتون. سرگرد گفت:« تو رو خدا ديگه نيا. من مي دونم چي کار کنم. تو فقط بمون تو زيرزمين خودم درستش مي کنم. » ـ من برمي گردم. فقط عزيزي رو ببرم ميام. احمد دوباره دوان دوان از اتاق بيرون زد. سر عزيزي روي شانه هايش تکان مي خورد. مي توانست خيس خوردن لباسش را از خون او حس کند. دلش مي خواست لحظه اي بايستد و براي تمام کارهاي کرده و نکرده اش گريه کند ولي عزيزي هنوز نفسش گرم بود. بايد بيشتر مي دويد تا او زنده بماند. سربازي به محض ديدن احمد دودستي به سرش زد و سروان عزيزي نيمه جان را از روي شانه هاي احمد برداشت. احمد خيالش راحت شد و دوباره به طرف اتاق سرگرد دويد. اين بار خبري از او نبود. زير ميز را نگاه کرد و او را همان جا يافت. ـ خدا رو شکر حالتون خوبه. ـ براي چي اومدي؟ ـ گفتم به درد بخورم. ـ فقط دردسر درست کردي. نخواستم جلوي فراز بگم وگرنه ميدونستم که همه اين آتيش ها از گور تو بلند ميشه. ـ من نيتم خير بود. نمي خواستم فراز بميره. ـ فعلا داري ما رو مي کشي. بلندگو رو زمينه بدش به من. عزيزي قبل اينکه بلا سرش بياد برام بلندگو آورده بود. احمد بي معطلي از ميز بيرون زد و بلندگو را آورد. ـ بفرماييد. سرگرد محمدي ديگر عصبي نبود. از ميز بيرون آمد و رو به احمد گفت:« اينجاي کار ديگه با من. تو يک تا دهت رو رفتي. بشين و تماشا کن.» سپس بلندگو را در دست گرفت و در پنجره را به طرف مردم خشمگين بيرون ساختمان باز کرد. جمعيت حالا شلوغ تر شده بود. دور و اطراف آن ها کلي ون ايستاده بود و عده اي دوربين به دست منتظر بودند تا اتفاق تازه اي بيفتد و آن را تيتر اول اخبار کند. سرگرد محمدي بلندگو را جلوي دهانش گرفت و اينطور شروع به صحبت کرد. ـ آقايون خانم ها همه تون بهم گوش بديد. خواهش مي کنم گوش بديد. من سرگرد محمدي هستم که داره با شما صحبت مي کنه خواهش مي کنم آروم باشيد. همه به محض شنيدن صداي بلندگو، نگاهشان به طرف سرگرد گره خورد و تا توانستند پنجره را سنگ باران کردند. سرگرد محمدي پنجره را بست و روي زمين نشست. شعارها بلندتر شد و داد و فريادها بلندتر. احمد به طرف سرگرد دويد و گفت:« دستتون زخمي شده. بياييد از اين جا بريم.» ـ منو ببر طبقه بالا. کسي اونجا بهمون سنگ نميزنه مگه اينکه تير بخوريم. زود باش. احمد دست سرگرد محمدي را گرفت و از اتاق بيرون برد. بلندگو را در دست داشتند و تندتند از پله ها بالا مي رفتند. به بالاترين طبقه رسيدند و پنجره را باز کردند. سرگرد محمدي با همان دست خونين بلندگو را گرفت و صحبت کرد. ـ من اينجا هستم. ازتون مي خوام بهم گوش بديد. حرف هاي زيادي دارم که بزنم. خواهش مي کنم اجازه بديد منم حرف بزنم. از شما تمنا مي کنم منو هم قابل بدونيد و حرف هاي منو گوش بديد. مردم ناگهان دست از سنگ زدن برداشتند و به سرگرد محمدي بلندگو به دست نگاه کردند. سرگرد اشک هايش را با دست خوني اش پاک کرد و صحبتش را ادامه داد. ـ همه شما حق داريد. حق داريد که بدونيد که چرا آقاي پيام کمالي دستگير شده. منم به اندازه شما ناراحتم از اينکه بايد به همشهري خودم دستبند بزنم. ولي بذاريد براتون يه داستان بگم. جمعيت دوباره هياهو راه انداخت. مرد جواني با يک بلندگو روي يکي از ون ها ايستاد و گفت:« اين به ما چه ربطي داره؟ حتي اگه حرف تو راست باشه اين راهش نيست. قبول کنيد آدم اشتباهي رو گرفتيد. سريع آزادش کنيد وگرنه اينجا رو با خاک يکي مي کنيم. فراز مرزوقي بي وجدان رو به جاش مي گرفتيد به اين بدبخت چيکار داشتيد؟» ـ تو اين قضيه کار درسته. مي فهميد اين پسري که داريد طرفش رو مي گيريد متهم به قتل و مسموم کردن دو نفره؟! تو عدالت شما آزاد کردن همچين آدمي فضيلته؟ ـ آدم گنده هاي تو تهرون رو ول کرديد گير داديد به ما؟ تا کي بايد جور اين عوضي ها رو بکشيم؟ همين ها بعدا به ما بگن قاتل کي مي تونه تو ساري سرش رو بلند کنه؟ ـ آقايون خانم ها. سعيد فرهنگ هر کي بود، هر چي بود و مال هر جا که بود اينجا مهمون ما بود. حتما هر کدوم از ما مهمون داشتيم يا خودمون مهمون بوديم. يکي از بچه هاي صاحبخونه مي زنه تو گوش بچه مهمون اونم مي زنه زير گريه. هر کي به جاي صاحبخونه باشه ممکنه بزنه تو گوش بچه خودش که فقط مهمون رو راضي کنه چون مهمونه. مهمون حبيب خداست. کار درستي نيست ولي بچه بايد بفهمه که نبايد رو کسي دست بلند کنه به خصوص اگه طرفش مهمون باشه. ميزبان چرا بايد به خاطر اينکه از مهمون حمايت کرده سرافکنده بشه؟ اصلا شما چي مي دونيد؟ مي دونيد مهمون ها دارند در مورد ما چي ميگن؟ ميگن شما اصلا عرضه بچه نگه داشتن نداريد. بايد بدينشون تحويل ما خودمون ادب شون کنيم. مي فهميد چقدر براي صاحبخونه اين حرف درد داره؟ شما جاي صاحبخونه باشيد چه کار مي کنيد؟ جمعيت سر جايش ايستاد و هيچ کاري نکرد. برخي از ون ها از آن محل رفتند ولي يکي دوتا از آن ها ماندند تا همه چيز را ثبت کنند. سرگرد محمدي ادامه داد:«همشهري ها! هموطنا! يادتون نره اينجا مازندرانه. برکت و رحمت يه مملکت تو دست ها و زمين هاي ماست. براي ما زشته در موردمون بگن اينجا دزدبازاره و پاتوق خلافکارا. اگه فقط يه ذره بهمون اعتماد کنيد، يه ذره باور کنيد که ما مي تونيم آبرو رو به اين شهر برگردونيم خواهش مي کنيم بذاريد آروم کارمون رو پيش ببريم. در مورد فراز مرزوقي بهتون اين خبر رو بدم که ايشون در تمام اين مدت تحت نظر اداره پليس بودند و بيگناهي ايشون براي ما کاملا مسجل شده. به اميد خدا تا روز دادگاه ايشون در خدمت ما هستند. براي آقاي کمالي کاري از دست ما برنمياد اما اگر کسي از شما پا پيش بذاره و براي آقاي مرزوقي وثيقه بذاره بسم الله... کسي هست؟» مردم هيچ چيز نگفتند. بالاخره جمعيت آرام آرام از کنار ساختمان متفرق شد و همان ون هاي باقي مانده هم راهشان را کشيدند و رفتند. سرگرد محمدي از پنجره خودش را کنار کشيد و بلندگو را دست احمد داد. بدون اينکه چيزي به احمد بگويد يا نگاهي کند به طرف پايين رفت. احمد تمام اين مدت به دنبالش بود تا اينکه وارد اتاق پر از خرده شيشه محمدي شدند. محمدي تمام اتاق را در سکوت برانداز کرد و دور ميز چرخيد. احمد از ترس و شرمندگي آب دهانش را قورت داد و با لکنت گفت:«من خيلي متاسفم... من واقعا نمي دونم چي بگم.» ـ مي دوني چيه آقاي مقدم... به نظرم تو احمقي و کله خراب. اصلا ازت خوشم نيومد و به هيچ وجه ازت خوشم نمياد. ولي مي خوام الان فقط بهت يه چيز بگم. واقعا کار بزرگي کردي. ازت براي تمام عمرم ممنونم. سرگرد محمدي جلوتر آمد و احمد را در آغوش گرفت. احمد باز هم نمي دانست که در اين لحظه چه بگويد بنابراين گذاشت محمدي حرف بزند. ـ آبروي شهرمون رو خريدي. اگه تو با فراز نمي اومدي اينجا رو همين الان رو سرمون خراب کرده بودند. واقعا نمي دونم با چه زبوني ازت تشکر کنم. ـ فراز چي ميشه؟ ـ تا روز دادگاه بدوي به عنوان شاهد تحت حفاظت ماست. نمي دوني اين مدتي که نبود چطور اين اراذل و اوباش به خاطر فراز فراري همه جا رو به آشوب کشيده بودند. اينايي که اينجا ديدي نتيجه هفته ها جون به سري بود. حالا همه امشب مي تونيم با خيال راحت و بدون ترس و توقع سرمون رو بذاريم رو بالش و بخوابيم. از صميم قلبم ازت متشکرم. تو پليس خيلي خوبي ميشي. احمد کمي مکث کرد و گفت:« لطف داريد ولي اجازه بديد قبول نکنم. شما و سروان عزيزي رو که اين جوري ديدم از خودم و کارم متنفر شدم. نمي خواستم اين طوري بشه واقعا شرمنده سروان عزيزي شدم.» ـ دشمنت شرمنده پسر. بالاخره که يه روز اين کار رو مي کردند ولي تو که اومدي من يه پشت گرمي پيدا کردم. سروان عزيزي هم ان شالله حالش خوب ميشه. غصه نخور. همين که سرگرد اين حرف را زد، احمد اشک هايش جاري شد و در آغوش سرگرد به گريه افتاد. سرگرد محمدي او را روي ميز نشاند و از يخچال کنار دستش که رويش پراز خاک و خرده شيشه شده بود، براي احمد آب ريخت و جلوي او گذاشت. ـ بيا آب بخور. هنوز باهات حرف دارم پس حواست رو جمع کن. احمد اشک هايش را پاک کرد و سعي کرد به سرگرد توجه کند و حرف هايش را بشنود. ـ خبراي خوب دارم براتون. رد اسلحه سعيد فرهنگ تو خونه همين سيما خانم کشف شد. اين احتمال رو ميشه داد که سيما حتما مي دونه که اون اسلحه رو کي تو خونه قايم کرده. حالا که سيما دست شماست سعي کنيد تمرکزتون رو بذاريد روش. از پيام کمالي که بازجويي کرديم ادعا کرد که سم رو از يکي به اسم ميرغضب گرفته. شما در موردش حدسي نداريد؟ احمد جواب داد:« اين اولين باريه که در مورد ميرغضب در موردتون مي شنويم. اما بازجويي ها از سيما در حال تکميله. سرنخي که شما به دست آورديد براي ما با ارزشه. واقعا ازتون متشکريم.» ـ فيلم هاي اين ماجرا به زودي وايرال ميشه. شايد تو کل کشور معروف بشيم. از اينکه جنجال درست کردي چه احساسي داري آقاي مقدم؟ احمد گيج و منگ فکري کرد و گفت:« يکم سردمه. من وظيفه ام رو انجام دادم. بايد برگردم تهران. شما اگه نبوديد معلوم نبود من الان کجا بودم. بزرگي کرديد.» ـ به سلامت بري. سريع برو که خونه تکوني اينجا گردنت نيفته. احمد خنديد و گفت:« دوباره ممنونم. خداحافظ...»
ساعت 12 و نيم صبح. سه ساعتي از غائله کلانتري گذشته بود و فيلم هاي اين ماجرا به تمام گوشي هاي همراه مردم رسيد. در خانه رئيسي اين فيلم ها خودشان را در تلويزيون يافتند. رئيسي ناگهان کفري شد و دست به کنترل برد تا تلويزيون را خاموش کند. بهنام روي مبلمان ديگري پشت سر رئيسي نشسته بود و از داخل تبلتش اخبار را مي خواند. ـ اين طوري نوشتند غائله کلانتري ساري با درايت و مديريت رئيس شعبه پايان يافت. در اين درگيري يک افسر پليس مجروح شد که حال عمومي او هم اکنون خوب است. رئيسي اخمي کرد و با خشم گفت:« اي تف به اين شانس... فقط يه ذره فاصله داشتيم تا اين مفنگي رو آزادش کنند. من يه روز سر اين اميري رو مي کنم زير آب. يه زنگ بهش بزن...» ـ جواب تلفن نميده. زور نزنيم بهتره. ـ نه بابا... مي دونه مي خوام چي بهش بگم مثل موش خودش رو قايم کرد. بعدا که آس رو گذاشتم روي ميز اون وقت مي فهمه دنيا دست کيه. صداي زنگ آيفون خانه به صدا درآمد. بهنام به سمت آيفون آمد و با فرياد گفت:« دايي شهرام... مثل اينکه خود اميري اومده.» ـ در رو براش باز کن. دارم براش. بهنام در را باز کرد و اميري آرام با چهره اي بي احساس وارد خانه شد. رئيسي که تا چند لحظه قبل روي مبل لم داده بود، از جا پريد و سيلي محکمي به گوش اميري زد. اميري کمي تلو خورد و تعادلش را به سختي حفظ کرد ولي داد نزد. ـ اي آشغال نمک به حروم... گذاشتي اون مرزوقي از دستت در بره ما رو هم انداختي تو آمپاس. به من خيانت مي کني مادربه خطا؟ اميري در حالي که هنوز از سيلي سنگين رئيسي درد مي کشيد گفت:« احترام خودتون رو نگه داريد وگرنه براتون بد ميشه.» رئيسي پوزخندي زد و گفت:« براي تو که بدتر ميشه. خودت مي دوني چي رو گرو گذاشتي و من چي ها بهت دادم تا سر شغلت بموني. خدا مي دونه اگه اين کارايي که کردي رو همه بفهمن ديگه تف هم تو صورتت نمي انداختند مرتيکه رشوه گير.» ـ تا حالا که اسمش حق السکوت بود. چي شد يهو شد رشوه؟ ـ تا همين الان که گذاشتي مامور زيردستت فراز رو از چنگ مون دربياره و تحويل بچه محلاش بده. واقعا برات متاسفم که عرضه کنترل کردن مامورت رو هم نداري. اميري خودش را جمع و جور کرد و گفت:« من بهش اعتماد داشتم. رو حرفم حرف نمي زد. حتي اگه غير از اين بود من تقصيري توي به سيم آخر زدنش ندارم. قرار و مدار ما هنوز سر جاشه. هنوز اون دختره دست ماست که فيروز رو قانع کنه به همکاري. اين شما بودي به حرفم گوش نکردي و همه تخم مرغ ها واسه فراز ريخته بودي رو سبد.» ـ برا من زر زر نکن... ـ حقيقته آقاي رئيسي... شما فيلمسازا عاشق فيلم ساختنيد. مي خواستيد فراز رو تا حد مرگ شکنجه کني که فيروز بترسه. اين فکر فقط از يه آرتيست ادايي مثل شما برمياد. آقا بهنام هم شاهد حرف هاتون. رئيسي به بهنام نگاه کرد و بهنام تاييد کرد. رئيسي که احساس دستپاچگي مي کرد رو به اميري کرد و گفت:« من ديگه نمي دونم. ديگه من برات کاري نمي کنم. بگو چه فکري داري که اين گند رو جمع کني؟» اميري نفسي کشيد و گفت:« نيمه پر ليوان رو ببين. تا يه مدت زيادي با حضور فراز توي ساري دهن نوچه ها و عمله ها بسته ميشه و کسي مغر نمياد که از شما دستور مي گرفتند. ساري که امن باشه براي من و شما بهتره. اون آدم معتاد هم بذاريد مهره سوخته باشه. فقط ميرابي بايد حواسش رو بيشتر جمع کنه.» ـ ديگه نبايد اونجا بمونه. رديف کن امن و امان بياد تهران. اميري سرش را به نشانه تاييد تکان داد و احازه رفتن گرفت. همين که خواست برود صداي رئيسي را پشت سرش مانند شلاقي حس کرد. ـ در ضمن اسم اون مامور رو بهم بده. اميري سرش را چرخاند و پرسيد:«براي چي مي خوايدش؟» ـ اين ميرابي که رسيد تهران بايد بهش بسپرم يه درس حسابي بهش بده. تو فقط اسمش رو بده ديگه بقيه اش با ما. اميري خيره به رئيسي نگاه کرد. ابروهايش را درهم کشيد و با خونسردي گفت:«بذاريد يکم آب ها از آسياب بيفته بعد به فکر نفر بعدي باشيد.» ـ تو چيکار به وقتش داري. تو فقط اسمش رو بده. ـ کار شما نيست. اون متاسفانه مامور پليسه و تحت نظر من. اگه قرار باشه کسي بکشتش اون منم. شما دستتون رو الکي به خون آلوده نکنيد. رئيسي کمي به فکر فرو رفت. بهنام کنار رئيسي ايستاد و گفت:« حق با اميريه آقا... اين يکي با پرستيژ ما جور نيست. آهن رو با آهن مي برند. بذاريد با اميري باشه تا موقع مناسب دخل اون حرومزاده رو بياريم.» رئيسي رويش را به اميري کرد و گفت:«خيلي خوب... چشم از اون برندار. ولي يادت باشه که خون اون رو به من بدهکاري. حاليته که؟» ـ حاليمه آقاي رئيسي. وقتش که بشه، خودم مي کشمش. سرش رو مي برم و پيشکش شما مي کنم. رئيسي قهقهه اي زد و گفت:« خوشم اومد... حالا که زحمتش رو مي کشي چشم هاشو برام بذار کنار. چشماي کله پاچه يه چيز ديگه اند.» بهنام کمي با اين حرف خنديد ولي اميري نمي توانست بخندد. بدون اينکه حرف زيادي بزند از خانه بيرون رفت و تمام مسير حياط خانه رئيسي را پياده رفت. از در که بيرون رفت به طرف ماشينش دويد. به سرعت سوارش شد و دست هايش را روي فرمان گذاشت. در آينه جلو چهره وحشت زده اش را مي توانست ببيند. نفس نفس مي زد و سرش گيج مي رفت. دست هايش را از فرمان برداشت و به طرف دهان بازش گرفت. ناگهان احساس کرد چشم هايش در حال سوختن اند. صدايش را بلند کرد و در ماشين هق هق زد. رئيسي از بالکن خانه ماشين اميري را نگاه مي کرد. دهانش بسته بود اما چشم هايش شاد بود و مي خنديد. کسي نمي فهميد رئيسي با ديدن اين صحنه چه با خود گفت. هر چه بود او حالا مانند هر فرمانرواي فرومايه اي همه چيز را به نفع خودش مي ديد.



