۱. چه کسی روی تخت من است؟
پدری هر شب قبل از خواب به اتاق پسر هفت سالهاش میرفت تا شببخیر بگوید؛ زیرا میدانست اگر این کار را نکند، پسرش نمیتواند راحت بخوابد. این کار برایشان تبدیل به یک عادت شبانه شده بود. او وارد اتاق نیمهروشن شد، جایی که پسرش زیر پتو منتظرش بود.
با اولین نگاه، پدر متوجه شد که امشب چیزی غیرعادی درباره پسرش وجود دارد، اما نمیتوانست دقیقا تشخیص دهد. پسرش مثل همیشه به نظر میرسید، اما با یک لبخند بزرگ که از گوش تا گوش کشیده شده بود.
پدر پرسید: «حالت خوبه، عزیزم؟»
پسر با همان لبخند سر تکان داد و گفت: «بابا، زیر تختم را برای هیولاها چک کن.»
پدر کمی خندید و به زانو افتاد تا تنها برای رضایت پسرش زیر تخت را چک کند.
در آنجا، زیر تخت، پسر واقعیاش، رنگپریده و وحشتزده، دراز کشیده بود. او با صدایی آرام گفت: «بابا، یکی روی تختم هست.»
۲. دستبند قرمز
پزشکی در بیمارستانی مشغول به کار بود که در آنجا بیماران با نوارهای رنگی علامتگذاری میشدند: سبز برای زنده و قرمز برای متوفی.
شبی پزشک مأمور شد از زیرزمین بیمارستان وسایلی را تهیه کند. او وارد آسانسور شد. وقتی در باز شد، بیمار زنی را دید که داخل ایستاده و مشغول کار خودش بود. بیماران اجازه داشتند برای تمدد اعصاب کمی در بیمارستان قدم بزنند، بهویژه آنهایی که مدت طولانی در بیمارستان بستری بودند.
پزشک لبخندی به بیمار زد و دکمه زیرزمین را فشار داد. برایش عجیب بود که چرا زن خودش دکمهای را فشار نداده است. او فکر کرد شاید زن هم به زیرزمین میرود.
درِ آسانسور باز شد و در دوردست مردی را دید که به سمت آسانسور لنگانلنگان میآمد. پزشک با وحشت دکمه بستن در را فشار داد. بالاخره در بسته شد و آسانسور به حرکت درآمد. قلب پزشک تند میزد.
زن، عصبانی گفت: «چرا این کار را کردی؟ او فقط میخواست سوار شود.»
پزشک پرسید: «مچ دستش را دیدی؟ قرمز بود. او دیشب فوت کرده. مطمئنم چون خودم عملش را انجام دادم.»
زن مچ دستش را بالا آورد. پزشک مچ دست قرمز او را دید. زن لبخند زد و گفت: «مثل این یکی؟»
۳. مانکن
1ژوئن 1922:
امروز مادرم یه مانکن برای من خرید تا محصولاتمو توی ویترین فروشگاه بذارم. مانکن به طور غیرمعمولی سنگینه، اما با این وجود یه مانکنه، من از مامانم سپاسگزارم چرا که معتقدم زنای بیشتری رو به مغازه لباسم جذب میکنه.
5ژوئن 1922:
من امروز توی مغازه کار می کردم که یه مشتری نگران به من گفت که مانکن به اون خیره شده. این عجیب بود چرا که مانکن چشم نداشت. فقط یه صورت خالی بود. برای بررسی مانکن رفتم و منم احساس کردم به شدت به من خیره شده…عجیبه.
6ژوئن 1922:
امروز صاحب مغازه بغلی گم شد. غم انگیزه، ما دوستای خوبی بودیم. همچنین به نظر می رسه که مانکن منم گم شده. دزد مانکنمو نمیبخشم!
7ژوئن 1922:
من مانکنو پیدا کردم. مثل اینکه فرد آشغالی، لباسای پیرمرد فقیر این محله که به تازگی مرده رو به تنش کرده و دوباره به ویترین بَرِش گردونده! به خاطر این اتفاق حالا من مظنون به قتل اون پیرمردم! مظنون یه آدم کشی! این وحشیانست! نمی تونم منتظر بمونم تا مسبب اصلی این کار پیدا شه…
15ژوئن 1922:
امروز من جدی مظنون اصلی قتل پیرمردم. خیلی ترسیدم! چرا پلیس فکر می کنه کار منه؟!؟!
3ژوئیه 1922:
شخصی یه صفحه کامل از دفتر خاطرات منو کَنده! برای جایگزینی اون صفحه، پایان ماه رو جمع بندی می کنم. من به خاطر کافی نبودن شواهد از ماجرای پیرمرد تبرئه شدم اما حالا خواهرم گم شده و فردی لباساشو تن مانکنم کرده! اون آدم یه روانی عوضیه…
مشتریام همچنان داستان خالی شدن جای مانکنمو تو ویترین برام تعریف میکنن اونم درحالی که کسی توی مغازه نبوده که جابجاش کنه… من قصد دارم مانکنو پایین بیارم و بفروشم، اون باعث ترس مشتریا میشه
5ژوئیه 1922:
چیزی در حال رخ دادنه. صدای مردمو می شنوم که شب ها در خونه منو می زنن، پنجره من ترک خورده و هنوز مشتری برای مانکن پیدا نکردم. من یه آگهی برای فروش ارسال کردم، اما حتی یه نفر تماس نگرفته!
10ژوئیه 1922:
مادرم! اون گم شده…
17ژوئیه 1922:
لباس های اون! لباس مادرم روی مانکنه! باورم نمیشه یه هفته طول کشید تا کاملا متوجه و قانع بشم! ممکنه دیوونه شده باشم، اما فکر میکنم همهی اینا زیر سر مانکنه!!!
این دفترچه خاطرات در 18 جولای 1922 بعد از مفقود شدن مری استنفیلد در خانه اش پیدا شد. لباس های او در تن مانکن مزونش دیده شد. مانکن به فروشنده ای در نیویورک فروخته شد.
۴. تلفن شوم
باورهای خرافهی زیادی در مورد اعداد منحوس در دست است. در این میان، به نظر میرسد یک شماره تلفن صادر شده از یک شرکت مخابراتی در بلغارستان یکی از مشهورترین موارد مربوط به اعداد نحس در تاریخ معاصر است. ظاهراً این شماره تلفن نحس موجب مرگ دستکم ۳ نفر از صاحبان خود شده است. چه این اتفاقات تصادفی باشد چه نباشد، از آن زمان تا به حال شماره تلفن همراه ۰۸۸۸-۸۸۸-۸۸۸ با مرگ و بداقبالی صاحبانش گره خورده است. اولین قربانی این شماره ولادیمیر گراشنوف، مدیر عامل سابق شرکت تلفن همراه «موبایلتِل (MobilTel)» بود. او در سال ۲۰۰۱ در سن ۴۸ سالگی بر اثر سرطان جان خود را از دست داد. شایعات زیادی پیرامون مرگ گراشنوف در گرفته، از جمله گفته میشود که یکی از رقبا او را به آرامی مسموم کرده است.
شماره تلفن منحوس دو سال بعد جان قربانی دیگری را نیز گرفت. این بار نوبت به کنستانتین دیمیتروف، رئیس مافیای بلغاری رسید. او در هنگامی که مشغول صرف شام با معشوقهاش بود به ضرب چند گلوله به قتل رسید. دیمیتروف در هنگام مرگ ۳۱ سال داشت. اداره پلیس بلغارستان گمان میکند مرگ او زیر سر یکی از قاچاقچیان رقیب بوده است. سومین و آخرین قربانی این شماره منحوس کنستانتین دیشلیف بود. دیشلیف هم در سال ۲۰۰۵ در هنگام صرف غذا در یک رستوران هندی کشته شد. دیشلیف مانند صاحب قبلی شماره تلفن با جنایتکاران زیرزمینی ارتباطاتی داشت.
احتمالاً شما هم فکر میکنید این قربانیان سرشناس حتی بدون آن شماره تلفن نحس نیز جان خود را از دست میدادند، بهویژه آنهایی که درگیر قاچاق مواد مخدر بودند. اما همین واقعیت که تمامی صاحبان شماره تلفن جان خود را در یک دوره پنجساله از دست دادند برای شرکت مخابراتی بلغارستان کافی بود تا این شماره را برای همیشه غیرفعال کند.
۵. زنی در جاده متروکه
چند سال قبل، حادثه وحشتناکی در ارتباط با یک روح برای دو مرد جوان رخ داد. آن دو که آدریان و لئو نام داشتند، حدود ساعت یک نیمه شب به خانه برمیگشتند. در آن ساعت از شب، هیچ وسیله نقلیهای در جاده به چشم نمیخورد. آدریان رانندگی میکرد و لئو کنارش نشسته بود. آدریان با سرعت مجاز میراند و پیچهای تند را به آرامی پشت سر میگذاشت. از آنجایی که هر دو به شدت خسته بودند، حرفی بینشان رد و بدل نمیشد. زمانی که به راه ورودی جاده متروکه رسیدند، ناگهان آدریان متوجه شد خانمی سفیدپوش وسط جاده راه میرود. پشت آن خانم به آنها بود و در نتیجه فقط موهای بلندش به چشم میخورد. آدریان از سرعت ماشین کاست تا بتواند چهره آن خانم را ببیند. از لئو خواست که نگاهی به آن خانم بیندازد و وقتی متوجه شد که لئو هم میتواند آن زن را ببیند، خیالش تا حدی راحت شد.
آدریان نمیتوانست باور کند که روح دیده است و در عین حال از این که خانمی تنها در آن ساعت از شب در آن جاده قدم بزند هم تعجب کرده بود. حتی در روز روشن هم هیچ کس جرأت نداشت پیاده به آنجا برود، چون جاده کم عرض و به شدت خطرناک بود؛ علاوه بر آن، یک زن تنها در آن ناحیه کوهستانی چه میکرد.
آدریان از گوشه چشم نگاهی به لئو انداخت. لئو وحشتزده و بیمناک به نظر میرسید. وقتی به زن نزدیکتر شدند، آدریان ترمز کرد. زن به آرامی را به آنها کرد و آنها در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدند که او چهرهای بسیار کریه دارد و قطرات خون را روی صورت او دیدند.
آدریان حتم پیدا کرد که او یک انسان نیست. در نتیجه به سرعت پایش را روی پدال گاز فشارداد و تصمیم گرفت زن را زیر گرفته و فرار کند، ولی نمیدانستند بعد از زیر گرفتن آن زن چه بلایی سرشان میآید. چند ثانیه بعد لئو با تردید به پشت سر نگاه کرد تا ببیند که آیا زن هنوز آنجاست یا نه و با وحشت فراوان سر آن زن را دید که روی صندلی عقب قرار داشت. لئو آن چنان ترسیده بود که نمیدانست چه کند و یا چه بگوید. آدریان هم از آینه نکاهی به عقب انداخت و متوجه شد که زن بدون سر در تعقیب آنهاست.
بعد از آن حادثه، آدریان و لئو تا مدتها شوکه بودند و قدرت تکلمشان ضعیف شده بود. بعد از مدت زیادی، جریان را برای نزدیکان خود تعریف کردند و تصمیم گرفتند که هرگز به آن جاده نزدیک نشوند.


