صداي کشيده شدن پرده بنفش رنگ اتاق خواب به گوش رضا رسيد و نور تمام اتاق را پر کرد. مدتي بعد سر و صداي عادل رضا را هوشيار کرد. ـ بيدار شو ساعت ده شد. درسته رو تخت خوش مي گذره ولي تو هم وا بده. رضا روي تخت نشست و خميازه اي کشيد. بعد از کمي دهان دره کردن گفت:« حالا خواب موندن من به کنار... از شما انتظار نداشتم نصف شب ها اينقدر پر سر و صدا باشيد. شما هميشه شب ها تلويزيون رو با صداي بلند گوش ميديد؟» ـ من رو باش به خاطر اينکه راحت باشي رو کاناپه خوابيدم. در رو بسته بودم تو چطور شنيدي؟ ـ در رو با شوفاژ بسته بودي. دو ساعت پختم از گرما. عادل خنديد و در حالي که به طرف هال مي رفت گفت:« ببخشيد ديگه آقا رضا... حوصله ام تو خونه که سر ميره ميشينم پاي تلويزيون. اين هم درديه که من دارم. به هر حال زندگي مجردي هم دردسرهاي خودش رو داره. يه مدت خواهرم اومده ديگه داشتم مي مردم. شما صورتت رو بشور بيا صبحانه بخوريم.» رضا خنده اي کرد و به دنبال عادل گفت:« از شما چه پنهون منم تا نيمه شب بيدار بودم. اين ماجراهاي ساري خيلي خبرساز شده. خدا رحم کرد اتفاق بدتري نيفتاد وگرنه بدبخت شده بوديم. سخنراني سرگرد محمدي هم همه جا داره دست به دست ميشه. خدايي دمش گرم خوب مديريت کرد ماجرا رو.» ـ اون که عالي بود. يادم باشه بهش زنگ بزنم تشکر کنم. فقط يه چيزي تو سخنرانيش خيلي برام مبهم بود. ـ چي جناب سروان؟ ـ اينکه فراز مرزوقي تو اين سه ماه دست ساري بود ولي به ما نگفتند؟ ـ منظورتون چيه؟ ـ تا جايي که مي دونم فراز فراري بود و تحت تعقيب. ولي وقتي اين طوري جنجال به پا شد، سرگرد براي اينکه مردم رو آروم کنه گفت فراز تو بازداشته. يا ساري با ما روراست نبوده يا سرگرد محمدي براي آروم کردن ماجرا دروغ مصلحتي گفته. رضا کمي فکر کرد و گفت:« تو همون سخنراني خيلي با قاطعيت گفت بي گناهي فراز مرزوقي براي ما مسجل شده. اين جمله شبيه کسي نيست که بخواد دروغ مصلحتي بگه. تا يه حدي گزينه اول صحيح تره.» ـ تا يه حدي. سروان عزيزي تا تونست هر چي کشف شده بود رو به ما ابلاغ کرد و گزارش داد. ماجراي خونه اجاره اي و اسلحه کشف شده رو گفتند ولي فراز مرزوقي رو به ما نگفتند. اين عجيبه. رضا جواب داد:«به هر حال همشهري شون بوده و تا حدودي بي گناه. تنها چيزي که در موردش مي دونيم همون گفته هاي فيروز بود که اونم از سر عصبانيت بود. حتما سرگرد محمدي دليل خوبي براي اين کار داشته. به هر حال من خوشم اومد که همه چي به خير گذشت. حيف سروان عزيزي که مصدوم شد. واقعا آدم پرتلاشي بود و خيلي به ما کمک کرد.» عادل استکان چاي اش را بلند کرد و گفت:« آره درسته. راستي تونستي زنگ بزني به احمد؟» ـ دو روزه گوشيش رو جواب نميده. امروز ميرم پاسگاه مي بينمش. ـ حتما از طرفم دعواش کن. زيادي ازش بي خبر مونديم. قبلا خودش هميشه زنگ مي زد از خودش خبر مي داد الان معلوم نيست سرش به کجا گرمه. رضا لحظه اي خنده اش را خورد و گفت:« من که نگرانش شدم. مي خواست شماره عوض کنه قبلش خبر مي داد. آخرين باري هم که ديدمش خيلي دمغ و غمگين بود. اميدوارم امروز ببينمش حالشو بپرسم.» عادل سکوت کرد و در آرامش چاي خورد. رضا که متوجه سکوت عادل شد ديگر حرفي نزد و هر دو سرگرم صبحانه خوردن شدند. چند دقيقه بعد رضا سکوت طولاني را شکست و پرسيد:« برنامه تون براي رئيسي چيه؟» ـ قراره يکي از سکانس هاي اين دو قسمتي که ازشون خريديم رو توي شب فيلمبرداري کنند. قراره تو جلسه ايده پردازي هاشون شرکت کنيم و نظرمون رو اعلام کنيم. خدا کنه گند نزنم. ـ حالا اين دو قسمتي که خريديد در مورد چي هست؟ ـ از اين سريال هاي تم تاريخيه. فقط تيپ و لباسش تاريخيه وگرنه ادا و اطوارهاي فيلمنامه زيادي امروزيه. قراره به عنوان اسپانسر کار رو به نفع خودمون مديريت کنيم. اگه تو کار خبيري مونده بودم کارم سخت تر بود. ـ خيلي باحاله. ولي منم برام عجيبه که خودتون شخصا ميريد سر يه کار بي اهميت ولي کاري که تمام و کمال دست مونه رو اين جوري سپرديد دست رشيدي. چرا؟ ـ اولا رشيدي وکيل اصلي عمو خسروئه اينو يادت باشه. دوما من شب قرار اول يه سري سوتي دادم که خبيري حتما به خاطرشون دخلم رو مياره. براي همين ارتباط نزديکم رو با رئيسي قوي تر کردم. ـ چه سوتي هايي؟ عادل سرش را پايين انداخت و نخودي خنديد:« نمي تونم بگم... ميري به بقيه ميگي آبرو حيثيت برام نمي ذاري.» ـ الان کنجکاو شدم بدونم. دارم مي ميرم از فضولي. نکنه به زنش چشمک زديد؟ البته حق داريد آدم که زياد مجرد مي مونه از اين کارها هم مي کنه. ـ رضا جان... خفه شو! خبيري اصلا زن نداره. ـ جدي بي رو دربايستي بگيد چي شد؟ ما هم خونه اي هستيم خير سرمون. عادل خنده اي کرد. سرش را پايين انداخت و گفت:« سانيا مرداني رو که ميشناسي؟» ـ آره بابا... عاشق بازي هاشم. بيشتر از همه قيافه اش خوب و بانمکه. شما اونجا ديدينش؟ ـ آره ديدمش. اونم چه ديدني! با هم حرف زديم خيلي هم ازم تعريف کرد. فکر کنم عاشقم شده. اگه مي تونستم باهاش ازدواج کنم خيلي خوب بود. ـ ديگه تحمل اين حجم از شوخي رو ندارم آقاي ضيايي! شوخي تون به فرض جدي بشه آه و نفرين کلي پسر جوون پشت تونه. گفته باشم؟ ـ مگه من با تو شوخي دارم؟ هر چي گفتم درست بود. رضا بلند شد و گفت:« براي من که قابل هضم نيست. با اجازه شما ميرم آماده شم برم اداره. حسابي دير کردم الان اميري پدرمو درمياره.» ـ برو به سلامت. يادت باشه تاکسي بگيري اين ماشين تو پارکينگ مال دور دوره. رضا خنديد و بعد از اينکه حاضر شد از اتاق بيرون آمد و گفت:« از شما ديگه اينقدر گرم و نرم بودن رو انتظار نداشتم.» عادل در حالي که وسايل آشپزخانه را جمع مي کرد جواب داد:« خاصيت نقشمه پسرجان. تو هم يکم نرم باش خير سرمون پيرپسرهاي دختر نديده ايم. اين قدر هم تابلو نکن همسايه ها بو مي برن.» ـ من آماده ام دارم ميرم. تا بعد خدا نگهدار. رضا طبق گفته عادل سوار تاکسي شد و به طرف اداره پليس رفت. بعد از نيم ساعت به پاسگاه رسيد. کرايه را داد و وارد حياط اداره شد. احساس مي کرد بايد قدم هايش را آرام تر کند که کسي صدايش را نشنود. با اين فکر کودکانه کمي درونش احساس شيطنت کرد ولي لذت اين کار به شيطنتش مي چربيد. با خودش تمرين مي کرد که چطور به اميري بگويد به خاطر مادرش مدتي غيبت کرده که به در اتاق رسيد. همين که متوجه حضور احمد و اميري کنار هم شد دم در ايستاد و سعي نکرد جلو بيايد ولي حرف هاي آن ها را مي شنيد. اميري انگار با صداي بلند حرف مي زد و احمد جواب مي داد. اميري گفت:«فراز رو دادي رفت حالا با پررويي اومدي اينجا؟» ـ چرا نيام؟ اينجا فعلا محل کارمه. منم کارمندش. ـ بذار اين پرونده بگذره نشونت ميدم. ـ چي رو نشون ميدي؟ ـ اينکه يه من ماست چقدر کره داره. اينکه سرپيچي از دستورم يعني چي. ـ تقصير من نبود که فراز از دستم فرار کرد. ـ فراز فرار کرد خودت اين تو اين دو روز کدوم گوري بودي؟ ـ هر جايي غير از سايه خشم محمد اميري. منم فرار کردم و رفتم. ـ داري دروغ ميگي. تو يه ريگي به کفشته... اون فراز پخمه از کجا مي دونست بايد کجا بره غير اينکه تو بهش خط داده بودي. ـ بهتر از اين بود که بدمش دست جوخه اعدام تو. من کاري رو کردم که درست بود. ـ پس لذت ببر. برو گمشو از جلوي چشمام. ـ محمد... باور کن من دشمني اي باهات ندارم. مگه من بديت رو مي خوام که اين طوري مي کني؟ اين اجبار احمقانه که ازش حرف مي زني چيه که اين طور چشمت رو به بدبخت شدن ديگران بستي؟ ـ تو از صدتا دشمن بدتري احمد. تو هيچي نميدوني و نميذارم که بدوني. ـ آخه براي چي؟ ـ ديگه داري کفر منو درمياري. تو هيچ کاري نمي توني براي من بکني پس گمشو از اتاق بيرون. ـ خواهش مي کنم بهم بگو. يعني من اينقدر برات غريبه ام؟ ـ الان شدي. ديگه با تو حرف نمي زنم. گمشو... برو! رضا از حرف هايي که شنيده بود متعجب شده بود. کلي سوال درون ذهنش ايجاد شد ولي تصميم گرفت اول برود و با اميري صحبت کند. جلو آمد و سلام کرد. ـ سلام آقاي صمدي. احوال شما؟ ـ خوبم ممنون. ـ مدتي غيبت کرده بوديد. علتش چي بود؟ ـ ببخشيد که خبر ندادم ولي خبر داده بودند حال مادرم بد شد بايد خودمو مي رسوندم بهش. يه دو روزي موندم تا ازش مراقبت کنم. ـ الان حالشون چطوره؟ ـ خدا رو شکر بهتره. واقعا متاسفم که بي خبر رفتم. اميري لبخندي زد و گفت:« شرايطتون قابل درکه آقاي صمدي. آقاي مقدم بهم گفتند که درگير بيماري مادرتون هستيد. اميدواريم حالشون خوب بشه.» ـ ممنونم جناب سروان لطف داريد. احمد سرش را پايين انداخت و گفت:« آقاي اميري با اجازه تون من ميرم.» اميري نيز بدون اينکه چيزي بگويد با دستش به احمد اشاره کرد که آزاد است برود. احمد جلوتر از اتاق اميري بيرون زد و رضا به دنبال او. احمد به محض ورود به دفتر سريع پشت ميزش نشست و صورتش را با دست هايش پوشاند. رضا دوست نداشت زياد از احمد سوال کند اما چيزهايي که پشت اتاق اميري شنيده بود برايش سوال برانگيز بود. چرا اميري و احمد همديگر را به اسم کوچک صدا مي زدند؟ چرا احمد گفت فراز از دستش در رفته و براي چه اميري بايد جوخه اعدام خودش را مي داشت؟ تنها براي رضا يک سوال با اهميت تر بود و همان را هم از احمد پرسيد. ـ دو روزه بهت زنگ مي زنم چرا جوابم رو نمي دادي؟ احمد سرش را بالا آورد و به رضا نگاه کرد. از خنده مزخرف و بي خيالش بدش مي آمد. اما نبايد بد حرف ميزد. خودش ناراحت بود به رضاي بيچاره چه ربطي داشت. کمي مکث کرد و گفت:« سيم کارتم سوخته بود. فکر کنم بايد يکي ديگه بگيرم. حتما نگران شدي.» ـ معلومه که نگران شدم. قبلنا مرتب زنگ مي زدي. بالاخره يه چند وقت زنگ نميزدي برام عجيب بود. ـ معذرت مي خوام. ديگه تکرار نميشه. دوباره سکوت ميان آن دو نفر حاکم شد. رضا حدس زد که فعلا زياد درباره فراز سوال نکند. به نظرش احمد زيادي دمغ بود. فکر کرد اگر کمي در مورد خانواده اش با او گپ بزند شايد بتواند شک هايش را در مورد آن همه سوال به يقين تبديل کند. بنابراين اين طور شروع کرد:« راستي ممنون که به اميري بابت مادرم گفتي.» ـ خواهش مي کنم. کاري نکردم. ـ ببين تو خيلي وقته که در مورد زندگي خانوادگي من مي دوني. ـ خودت يه روز داشتي تو دستشويي گريه مي کردي بهم گفتي مادرت مريضه. ـ اون که آره ولي من هنوز در مورد خانواده ات نمي دونم. ميشه برا منم در مورد خانواده ات بگي. خيلي مشتاقم بدونم. احمد پوزخندي زد و گفت:« زياد مهم نيست. خانواده ام معمولي اند ولي پرجمعيت. من بچه آخر خانواده بودم. سه سالم بود بابام فوت کرد. مادرم خدا رو شکر سايه اش بالا سرمه با اون زندگي ميکنم. همه خواهر و برادرهام سر خونه و زندگي شونن.» ـ چند تا خواهر و برادر داري؟ احمد کمي فکر کرد و گفت:« يه برادر بزرگتر دارم دو تا خواهر.» ـ اسم داداش و خواهرات چيه؟ ـ محمود... مغازه پرده فروشي داره. پونزده سال ازم بزرگ تره. دو تا دختر نوجوون داره که ميشن برادرزاده هام. خواهر اولم مينو چهل سالشه سه تا بچه داره. خواهر ديگه ام سي و دو سالشه. سه ساله ازدواج کرده ولي هنوز بچه نداره. اسمش فردوسه. رضا خيلي تلاش کرد تا احمد متوجه ناراحتي اش نشود. ناراحتي اش از اين بود که به آن جواب که دلش مي خواست از احمد برسد نرسيد. چه مي شد اگر مي گفت محمد. ولي خب بالاخره فاميل هايشان با هم فرق مي کرد. نمي توانست درست باشد. ـ بهت نمياد اين قدر بچه دور و برتون باشه. احمد خنديد و گفت:« چه کنيم ديگه. نسل بايد ادامه پيدا کنه. تو چي خواهر و برادر داري؟» ـ من تک فرزندم. خواهر و برادر ندارم. ـ چرا؟ ـ نميدونم. اينم قسمت ما بود. البته پدر و مادرم مي گفتن هفت سال طول کشيد تا من به دنيا اومدم. من که اومدم ديگه کسي نيومد. براي همين خيلي لوس و وابسته بودم به مامان و بابام. هميشه مي ترسيدند يه وقت طوريم بشه. فکر کنم بابام تا فهميد من پليس شدم سکته رو زد. ـ بابات از سکته مرد؟ ـ نه بابا، ديابت گرفت. بيست سالم بود که فوت کرد. دلم براش تنگ شده. ـ تسليت ميگم. بايد سخت باشه که حالا درگير مريضي مادرت هم شدي. رضا لب هايش را به هم فشار داد و گفت:« خيلي... فکر مي کنم اگه اونم بره من ديگه هيچ کس تو اين دنيا برام نمي مونه. قبلا نيازي نداشتم نگران اين چيزا باشم ولي هر روزي که مي گذره و من آب شدن آدم هاي زندگيم رو مي بينم بيشتر ترس برم مي داره. به يه جايي رسيدم که خودم رو مقصر از بين رفتنشون مي بينم. اينکه پدرم مرد ولي من هنوز زنده ام برام عذاب آوره. شايد چون تنهام همچين فکري مي کنم. مي ترسم از اينکه مادرم هم بميره و ديگه کسي برام نمونه. اون موقع است که مي فهمم واقعا تنهام. مي توني که درکم کني؟» احمد سکوت کرده بود. از روي صندلي بلند شد و به قصد چاي ريختن به طرف ميز رفت. سرش را تکان داد و زير لب گفت:« منم همين طور.» دو استکان چاي ريخت و رو به روي رضا با لبخند نشست. ـ درک مي کنم. واسه همينه که بهت ميگم سريع زن بگير. يه ساله که اسير خانم عباسي شدي ولي هنوز بهش نميگي که احساست نسبت بهش چيه. ـ فکر کنم بهت گفتم تا اوضاع مادرم بهتر نشه من زن نمي گيرم. ـ با اين چيزايي که تو گفتي واجب شد که برم زنگ بزنم بهش. بالاخره مرگ يه بار شيون يه بار. همين که احمد دست به تلفن همراهش برد تا شماره خانم عباسي را بگيرد، رضا دست احمد را از مچ گرفت و گفت:« تو رو خدا تو دخالت نکن. خودم ديگه بهش ميگم ديگه اين ادا و اطوارا چيه؟» ـ مي تونستي مي گفتي. مي خوام کمکت کنم که راحت بگي. يه تماس تلفنيه نمي خواد که از پشت تلفن تو رو بکشه. ـ من خجالت مي کشم بهش بگم. ـ من به جات مي گم. تو فقط حرفي که مي زنم رو تاييد کن. يه بله هم بگي کافيه. رضا کمي فکر کرد. ايده بدي به نظر نمي رسيد اما اول کمي احمد را اذيت مي کرد. ـ تو که اين همه اصرار داري من زن بگيرم چرا خودت نمي گيري؟ ـ من الان قصد ازدواج ندارم. دختر مناسب من هنوز پيدا نشده. ـ اون وقتت اين دختر مناسب شما چه معياري بايد داشته باشه؟ ـ خيلي دختر نباشه همين. ـ من که نفهميدم. ـ پس بذار زنگ بزنم. حرف اضافه نميزني فقط ميگي بله. بالاخره با کلي زور و التماس احمد دستش را از دست رضا جدا کرد و با خانم عباسي تماس گرفت. صداي بوق از بلندگوي موبايل بلند شد. احمد تلفن را دودستي نگه داشته بود که رضا بعدا آن را از دست او نقاپد. رضا از اضطراب پاهاش را به زمين مي کوبيد و با دست هايش بازي مي کرد. چند ثانيه بعد صداي خانم عباسي به گوش هر دو نفرشان رسيد و احمد نفس عميقي کشيد و صورتش را بشاش تر کرد. ـ سلام خانم عباسي خوب هستيد. ـ ممنون آقاي مقدم. خوش موقع زنگ زديد. عکس هاي آلبوم آقاي فرهنگ رو بررسي کرديم. مکاني که يلدا عکس گرفته تو مهدکودک فرشتگان بوده. يه مهدکودک خصوصي تو منطقه 2. طبق تاريخي که روي عکس نوشته شده بود متوجه شديم که مهدکودک تو اون تاريخ جشن پايان پيش دبستاني داشته. شماره تماس و آدرس رو هم براتون مي فرستم. ـ واقعا ازتون ممنونيم ولي من الان براي موضوع ديگه اي باهاتون کار داشتم. ـ امر بفرماييد در خدمتم. ـ راستش نمي دونم چطور بگم. بهترين جمله اي که الان دارم اينه که خدمتتون رسيدم براي امر خير. ـ امر خير؟ ـ بله. براي يکي از دوستان نزديک که شما هم خوب مي شناسيدش قصد خواستگاري از شما رو داريم. ان شالله که مبارک باشه. خانم عباسي کمي مکث کرد. اين مکث چيزي حدود دو دقيقه طول کشيد. احمد نخودي به رضا خنديد و رضا اخم کرد. دوباره خانم عباسي برگشت و جواب تلفن را داد. ـ منو ببخشيد. هنوز پشت خط هستيد؟ ـ بله بله هستم. بفرماييد تکليف چيه؟ ـ مي خوام بدونم کدوم آدم خجالتي اي جرئت کرده شما رو جلو بندازه که با من حرف بزنيد؟ ـ غريبه نيست. آقاي صمدي هستند. همين الان جلوم نشسته و بهتون نشون ميدم چقدر قصدش جديه. احمد بلا فاصله گوشي را به دست رضا داد و آهسته گفت:« حالا بگو بله.» ـ آقاي مقدم راست ميگن. من به شما علاقه مندم. با من ازدواج مي کنيد؟ ـ واقعا از اينکه پيشنهادتون رو مطرح کرديد متشکرم... ولي نه! چشمان احمد گرد شد و به رضاي مغمومي که تلفن در دست هايش مي لرزيد نگاه مي کرد. پيش دستي کرد و گفت:« حالا شما تو جواب دادن خيلي عجله نکنيد خانم عباسي. لطفا يکم بهش فکر کنيد.» ـ نيازي به فکر نيست آقاي مقدم. من نامزد دارم. رضا چشم هايش را کمي باز و بسته کرد و گفت:«مي فهمم. به هر حال اين چيزي بود که نياز ديدم باهاتون مطرح کنم. ببخشيد مزاحمتون شدم خداحافظ.» سپس گوشي را قطع کرد. از جايش بلند شد و فقط اتاق را رژه رفت. احمد از اين رفتار رضا سر در نمي آورد. او هم بلند شد و گفت:« دير کرديم انگار. ولي من مطمئنم که نامزد نداشت. خودم از همکارش پرسيدم چطور اين حرف رو زد؟» ـ شايد به همکارش نگفته. ـ امکان نداره. اين دوتا با هم رفيقند. جداي از اون تحقيق ميداني کردم. ـ تو کي تحقيق ميداني کردي؟ ـ خودم که نه. تو محل شون آشنا داشتم اون برام تحقيق کرد. دختره نامزد نداره. بچه طلاقه و با پدرش زندگي مي کنه. چرا گفت نامزد داره برام عجيبه. رضا صورتش را درهم کرد. کنار پنجره ايستاد و فقط اشک ريخت. بعد از کمي اشک ريختن با بغض گفت:« مي فهمم... همه اينا حقمه. من بايد تاوان بدم.» ـ اين حرف ها چيه مي زني؟ اگه واقعا دوستش داري بيشتر اصرار کن. ـ تهش نميشه ديگه. حتي نخواست منو ببينه. حاضر شد دروغ بگه ولي بهم فرصت حرف زدن نده. ـ حتما مشکل داره. ـ من بيشتر مشکل دارم. تا بوده همين بوده. رو هر زني دست گذاشتم بالاخره از دستم پريد. اينم مي ره براي همين ديگه پي نمي گيرم. تو هم دفعه آخرت بود براي دختر مردم بپا ميذاري مفهوم شد؟ الان مي خوام تنها باشم. احمد چيزي نگفت. رضا گوشه اي ايستاد و فقط استکان چاي اش را در دست گرفت. در اين حالت سنگين و غم زده اي که مانند يک مه غليظ هواي اتاق را سنگين کرده بود احمد فقط توانست بگويد:« آدرس مهدکودک فرشتگان رسيد. چه اسم قشنگي! من باهاشون تماس مي گيرم تو راحت باش.»

زخم کهنه - قسمت بیست و هشتم
۷۵ بازدیدیکشنبه ۰۲ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۷:۴۵


