من بیمار دروغ‌های پدر و مادرم هستم. بیمار دروغ‌هایی که یکی پس از دیگری به سمت من، خواهرم، پدرم، مادرم، انسان‌هایی که می‌شناسیم و حتی کسانی که نمی‌شناسیم شلیک می‌شوند. من در دنیایی دروغین زندگی می‌کنم؛ دنیایی که در آن تشخیص این‌که زیر قدم‌هایم زمینی محکم هست یا پوچی، مرا بیچاره کرده است.

من دائماً مثل یک خنثی‌کننده‌ی مین مجبورم زمین را بررسی کنم:

آیا این مین از قبل خنثی شده است؟

آیا در حال انفجار است؟

یا شاید هنوز عمل نکرده باقی مانده؟

و تازه این‌ها سناریوهای خوش‌بینانه است. بیشتر وقت‌ها تازه بعد از انفجار می‌فهمم که پایم روی مین بوده است.

از آخر شروع کردم و این ممکن است مخاطب را گیج کند. کمی به عقب برگردیم؛ به منِ دوازده‌ساله.

یک‌بار به مادرم دروغ گفتم. او مرا یک روز در اتاقم زندانی کرد و غذا نداد تا به کارم فکر کنم. من وحشت کرده بودم. با خودم فکر می‌کردم آیا خدا مرا خواهد بخشید؟ آیا ممکن است برای همیشه آدم بدی شده باشم؟

چند صفحه جلوتر برویم.

من حالا جوانی بیست‌ویک یا بیست‌ودو ساله‌ام.

متوجه می‌شوم پدرم برای انجام ندادن کاری دروغ گفته است. در بحثی با مادرم می‌فهمم او برای پیروز شدن در بحث دروغ می‌گوید. کم‌کم می‌بینم سال‌ها همین‌طور بوده است؛ از همان دوازده‌سالگی. این من بودم که خودم را به نفهمیدن زده بودم.

می‌بینم پدرم مرا از یک فرصت مالی برحذر می‌دارد و می‌گوید ریسک دارد. اما بعد خودش همان کار را انجام می‌دهد و با افتخار می‌گوید چه ایده‌ی هوشمندانه‌ای داشته است.

و من بارها و بارها در ذهنم دادگاهی برپا می‌کنم. شواهد را کنار هم می‌گذارم تا متهمان به خطای خود اعتراف کنند. اما هر بار خسته و شکست‌خورده دادگاه را ترک می‌کنم.

می‌بینم مادرم درباره‌ی اختلاف من و پدرم به من گزاره‌ای می‌گوید و به پدرم دقیقاً گزاره‌ی نقیض آن را.

هیچ گفت‌وگویی وجود ندارد که در آن خطاها تقسیم شود. در نهایت همه‌ی گناهان روی دوش من می‌افتد. متهمان، با اینکه قسم راست‌گویی خورده‌اند، باز هم دروغ می‌گویند.

حتی به جایی می‌رسم که خاطراتی از کودکی و نوجوانی تعریف می‌کنم که خواهر کوچکم هم آن‌ها را تأیید می‌کند، اما پدر و مادرم وقوع همان رویدادها را انکار می‌کنند؛ گویی هرگز اتفاقی نیفتاده است.

می‌دانم تا اینجای متن احتمالاً بعضی از شما می‌خواهید بگویید:

«چه سخت… حتماً باید به روان‌شناس مراجعه کنی.»

یا شاید بگویید:

«مگر چنین چیزی ممکن است؟ شاید اغراق می‌کنی. شاید خودت داستان می‌سازی.»

اما من باید بگویم بیش از صد جلسه مشاوره رفته‌ام و هنوز هم اندوهگینم؛ هنوز هم زیر بار دروغ‌های پدر و مادرم زندگی می‌کنم.

گاهی فکر می‌کنم تمام شده‌ام.

من بی‌اعتماد شده‌ام. نه به شایستگی آدم‌ها، بلکه به احساساتی که نسبت به من ابراز می‌کنند.

دیگر هیچ تعریفی از خودم را باور نمی‌کنم. دیگر نمی‌توانم تصور کنم کسی واقعاً مرا دوست داشته باشد. وقتی کسی می‌گوید «دوستت دارم»، ذهنم دنبال نیت پنهان می‌گردد.

آری، من بیمار دروغ‌های پدر و مادرم هستم.

گاهی یاد فیلم Sentimental Value (۲۰۲۵) می‌افتم و با خودم فکر می‌کنم شاید من حتی امکان ساختن یک خانواده‌ی سالم را هم هرگز نداشته باشم.

راستی این را هم بگویم: از بد ماجرا پدر و مادر من آدم‌های مذهبی هستند. در جمع دوستان و آشنایان، اولین ویژگی‌ای که از آن‌ها به یاد دارند راست‌گویی است.

و این مرا پر از تناقض می‌کند.

پر از سؤال.

پر از ابهام.

پر از خشم از این‌که واقعیت چیز دیگری است.

پر از خشم از این‌که عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام به من دروغ می‌گویند.

و من هر روز نمی‌دانم سنگی که پایم را روی آن می‌گذارم واقعاً محکم است یا پوچ.

گاهی احساس می‌کنم در پوچی فرو رفته‌ام.

گاهی فکر می‌کنم شاید تنها راه این باشد که زودتر چشم‌هایم را روی این دنیا ببندم و شمع وجودم خاموش شود. آن‌وقت دنیایی که یک میلیون دروغ پدر و مادرم در آن جریان دارد دیگر وجود نخواهد داشت.

می‌دانم ممکن است بعد از خواندن این متن درباره‌ی من قضاوت کنید. اما راستش دیگر برایم فرقی نمی‌کند. شما آزادید و من هنوز در این زندان اسیرم.

فقط اگر روزی این متن را خواندید و کلید این زندان را شناختید، مرا هم صدا بزنید.

و در پایان، از چشمان شما پوزش می‌خواهم که مجبور شدند داستان یک زندانی را بخوانند.