اگر عزمِ جهادِ نفس داری، رو به سویی کن

میانِ عرصه‌ی میدان، نظر بر سرکویی کن

 

​الا ای غنچه کِی آیی به گلگشتِ دلِ شاهان؟

چو تیغِ سرکشان داری، تو وصفِ روی‌شویی کن

 

​نمی‌ماند به کس ملکِ جهان، ای چرخِ کین‌پرور

اگر خاکم کنی آخر، ز خونم رنگ‌بویی کن

 

​حجابِ غفلت است این خواب و مستی‌های طولانی

ز اشکِ دیده بشتاب و به خونِ دل وضویی کن

 

​سلیما، راهِ حق دانی، پیِ شمشیر و عرفان رو

اگر مقصد نمی‌یابی، به همت جست‌وجویی کن

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

با یک غزل از ملکِ جهان بی‌نیاز گشتم

سلطانِ دلم، در قفسِ جان، سرفراز گشتم

 

​گر خانه نداری سلیم، با فقرِ شاهانه

بر عرشِ سخن، مالکِ صدها طراز گشتم

 

​پرواز نخواهم به قفس، ای فلکِ تیره

من در دلِ این تنگه‌یِ غم، باز‌باز گشتم

 

​بادِ سحری، قصه‌یِ من بر کسان برسان

کز داغِ جهان، شمعِ شبِ راز‌ساز گشتم

 

​شوری به سرم هست، نه از تیغ و نه از نام

من زاده‌یِ دردم که چنین سرفراز گشتم

 

​از بیدادِ دوران گذشتم، رو به سویِ عشق

در بندِ دگر‌گون‌شدن، از سوزِ ساز گشتم

 

​این سیبِ دلم، ناچیده در دامنِ تو افتاد

ای دوست، ببین کز غمِ تو، بی‌نیاز گشتم

 

« سلطان یاووز سلیم »