​ای دل، ره میخانه و میخانه نشین گیر

در بندِ قفس، ناله و افسانه نشین گیر

 

​آن عقل که در پردهٔ پندار بگنجد

بگسل زِ بندش، خردِ فرزانه نشین گیر

 

​سلطانِ جهان نیست مگر بندهٔ حق‌بین

از مسندِ کبر و رهِ بیگانه نشین گیر

 

​خاک است تن و روح، طلسمی زِ تجلی

در خانهٔ دل، صاحبِ آن خانه نشین گیر

 

​سلیم ار طلبد گنجِ دو عالم به دو دستی

بگذار همه، گوهرِ جانانه نشین گیر

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

هر صبح می‌روم به رهی کآزمودمت

در جلوه‌گاهِ حسن، به جان در ربودمت

 

​گل بودی ای نگار، در آن باغِ بی‌نظیر

حیفم آمد، زِ شاخه به چیدن چه سودمت؟

 

​چشمانِ خسته‌ام که به رؤیت گشوده شد

غافل بماند از تو و، در خود نمودمت

 

​گفتی که نیستی تو برایم مقدر است

نقشِ خیالِ خویش، به لوح آزمودمت

 

​گر آفریدگارِ تو می‌بودم، ای صنم

آیینه‌دارِ حُسن، چنین ننگشودمت

 

​صد دانه اشک، جایِ تو در خاک کاشتم

تا در ضمیرِ دل، به مدارا پرودمت

 

​سلیمی در طوافِ همان راهِِ کهنه است

تا باز در تلالوِ آن رَه سرودمت

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

ای ساقیِ کَرَم، بستان قدح کآن صاحبِ مجلس

به جان بخشد امید و، نگاهش سرّ دارد باز

 

​جنت همین‌جاست، در بزمِ می و عشرت

که آنجا بر نِکویان، حق ننویسد رهی از آز

 

​حریفانِ وفا‌کیش و، رفیقانِ ادب‌پرور

نشسته صف‌به‌صف، یارانِ نیک‌نام و سرافراز

 

​زِ چنگ آمد نوایِ عشرت و رقص است در محفل

خالِ آن یارِ دل‌بَر، دانه و زلفش کمندِ راز

 

​سلیما، بهتر از این دهر و دوران نیست در عالم

کنون ساغر طلب کآن دم، بود فصلِ طرب‌ساز

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

چو زلفِ او به رخ، جولان‌گر آمد

بهایِ مشک در عالم، سَر آمد

 

​خِرد در بازارِ حُسنش چون خریدار

بهایِ لعلِ او، جانِ بر آمد

 

​چو خورشیدِ جمالش شعله‌ور گشت

رُخِ مَه، در حجابِ خود در آمد

 

​منِ مسکین، امیدِ وصل دارم

وُ آن ظالم، به قصدِ هجر در آمد

 

​هراس از تلخیِ آن شکرستان

مکن کآن قند، با شور و شر آمد

 

​کمانِ ابرو و مژگانِ خون‌ریز

که عیدِ قربِ اهلِ دل بر آمد

 

​من از وفا کنم هر آنچه مقدور

وُ او هر جفا، کز دستش بر آمد

 

​سلیمی را دگر تابِ جفا نیست

که تیرِ غم، زِ چرخِ داور آمد

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

بر چرخِ فلک، هیچ‌کس از کین نگذشت

در سفرهٔ خاک، حرصِ آدم نگذشت

 

​ای غافلِ مغرور، مکن تکیه به دهر

کز کِشتِ تو، گردشِ دوران نگذشت

 

​سلیما، مکن شتاب در بازیِ مرگ

کان دیو که می‌خورد، زِ ما نگذشت

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

عمرِ جوان رفت و پیری رسید و غم به سر آمد

وز پیِ آن روزگار، صد المِ بی‌پدر آمد

 

​دستِ قضا بر سپهر، چرخ‌زنان در جدل

آنچه در این دیر داد، باز ببرد و به در آمد

 

​سهمِ من از این جهان، جز غم و اندوه نیست

زانکه حسد در قضا، پیش‌تر از خیر و شر آمد

 

​گر که به تزویرِ خویش، شهرتِ عالم شدیم

سدِّ سکندر زِ ما، در ره و در رهگذر آمد

 

​عشق بود نامِ جنون، در پیِ این سقفِ نیل

سلیمی این ره بس است، کز رهِ صاحب‌نظر آمد

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

بی‌تو در ظلمتِ شب، با شبِ هجران چه کنم؟

با غمِ دوریِ تو، در دلِ سوزان چه کنم؟

 

​گفته بودی که انیسِ دلِ تنهاییِ منی

با خیالاتِ محالِ دِلِ نالان چه کنم؟

 

​نیست در مجمعِ عشاق، مرا هم‌نفسی

با چنین غصه در این دایره‌یِ جان چه کنم؟

 

​عقل و دین باختم و، واله و رسوایِ توام

با چنین فتنه‌یِ افتاده به دامان چه کنم؟

 

​گرچه امروز به تلخی شده طی، روزِ جزا

سلیما، با غمِ فردا، پس از این خوان چه کنم؟

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​زِ نقره تا که در کف هست، بر رَه می‌فشانم

تویی کآن بوسه‌ات را در نهان می‌ستانم

 

​اگر فردا مرا در حبسِ تن، بندند و در بندند

من اینک در گلستانِ تو، شادان می‌مانم

 

​اگر روزی جهان بر کامِ من، پایان پذیرد

تو بودی آن مرادِ من، زِ هستی‌ و جهانم

 

​در این گلشن اگر منع‌ام کند از گل، نگارینی

خمش باشم، که من آن باغبانِ بی‌زبانم

 

​نمی‌دانم چه بخت آمد که از یُمنِ همایونش

در این کاشانه‌یِ محقر، افتاد آن نشانم

 

​تو بودی در دیارِ ما، که عشق آموختی، ای گل

بیا بشنو که شرحِ آن، به گوشت می‌رسانم

 

​سخن‌ها در ضمیرم هست از دستِ جفایِ تو

ولیکن پیشِ رویِ تو، چو طفلی ناتوانم

 

​بگو بر دوست و دشمن، این حقیقت آشکارا

که من مستی و مستوری، ندانم و نرانم

 

​مگو سعدی به کامِ خویش، از این بستان گلی چید

که من در مهرِ جانان، ثابت و دل‌قهرمانم

 

​اگر تو سروِ سیمین‌تن، مرا از پیشِ خود رانی

سلیمی بر سرِ پیمان، به عشقِ تو بمانم

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​پیش از آن دم که قضا، لشکرِ شب‌گیر آرد

باده‌یِ سرخ‌فام، در ساغرِ دل‌گیر آرد

 

​ای تو غافل که زِ غفلت به رهی گام نهی

زر نه‌ای تو که تو را، خاکِ سیه زیر آرد

 

​سِکه‌یِ عمرِ تو در کوره‌یِ گِل، سود ندهد

که اجل، دستِ تو از چنبرِ تقدیر آرد

 

​سلیما، غنیمت شِمُر این دم که حیات

باز از آن ره، که نهد پای، نه دیگر آرد

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​ای خردمند، وقتِ آن آمد

که خرد را، ثنا توان کردن

 

​هرچه داری زِ گنجِ عقل، آرش

که نیوشنده، گوشِ جان کردن

 

​سلیما تو در این دیارِ کهن

باید این وصف را بیان کردن

 

​گوشِ جان را به این سخن بسپار

که سلیم است، شرحِ آن کردن

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​در کنارِ تو بسی تنهاترم، ای مهربان

از تو تا اوجِ تو شد، عمرِ منِ خسته عیان

 

​گستری بر من و من، در تو چنان محو شدم

که ندانم منِ خویش از تو، در این کون و مکان

 

​با تو برخوردم و در رازِ پرستش، مستم

از تو شد راهِ رهایی، به سویِ جانِ جهان

 

​جلوه‌یِ رنجِ تو شد، حاصلِ این سیرِ سلوک

ای شگرفی که تویی، مظهرِ اسرارِ نهان

 

​راهی از کویِ تو، بیرون نبود در نظرم

که تویی قبله و محراب، به هر پیر و جوان

 

​همچو خاکی که زند بانگِ طلب بر باران

من تو را خوانم و جز تو، نجویم به میان

 

​سلیمی در پیِ این جلوه‌یِ شفافِ تو ماند

که رهایی نبود زِین، ره و این عهد و امان

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​این ایام که بر ما به‌شتاب است و شتابان

آید زِ میانِ یَلِ باد، آن‌سویِ بیابان

 

​فریاد که در گوشِ دل آید به طنینی

کز جاده‌یِ مه‌گرفته، خوانَد مرا آن جان

 

​آهنگِ صدایِ وی، چنان نور و بهار است

چون جلوه‌یِ نوروز، در آیینه‌یِ دوران

 

​آن صبحِ ناگزیر، کآن را سحری هست

کز بندِ قَدِ خم، سر برآرند به کیهان

 

​آن لحظه که عابران، فارغ زِ غمِ خویش

بینند طلوعِ خورشید، بر طارمِ ایوان

 

​سلیما در ره این صبح، در آن پرده‌یِ غیب

جان را به تمنایِ آن، کرده‌ست بدین‌سان

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​آمد به مزارم چو به لبخند، خرامان

آن وعده‌یِ دیدار، همین بود، به ایمان

 

​بگذشت خرامان به درِ دشت و در آن راه

صیادِ کمین‌گیر، بدین‌گونه فراوان

 

​از خویش براند و به دمی خاک‌نشین کرد

پاداشِ سحرگاهِ من و، سجده‌یِ یاران

 

​زاهد، به نگاهی دل و دین باخت در این رَه

گر عاقبتِ زهدِ تو این است، چه عصیان!

 

​مگشای به دل، طعنه، سلیما که در این دهر

تقدیرِ تو در مسأله‌یِ عشق، چنین خوان

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

گر آن عهدشکن، بارِ دگر با سَرِ پیمان آید

جانِ مشتاقِ من، از شوقِ وی در شور و افغان آید

 

​رخِ او شب‌هایِ عالم را، به نوری روز گرداند

اگر آن صبحِ تابان، بر سرِ عالم به جولان آید

 

​غمِ هجران دَوا دارد، ولی ترسم زِ طعنِ مرگ

که پیش از آمدن، آن نوش‌دارو، زهرِ هجران آید

 

​طمع داریم بر وصلش، اگرچه بندگی ننمود

از آن اخلاق و آن سیرت، عجب‌ نبود که احسان آید

 

​اگر در دهر، صورت‌هایِ خوبان جمله جمع آیند

رخِ زیبایِ تو، دیباچه‌یِ کلِّ اوراق و دیوان آید

 

​زِ غیرت، بخل می‌ورزم، اگر احسان کند غیرش

ولیکن از تو آتش هم، به چشمم سِحرِ جان آید

 

​چو سرو از شرمِ رفتارِ تو، شد در خاک، ساکن‌وار

که شرم آید از آن قامت، اگر در راهِ دوران آید

 

​چو بادِ صبحِ هجرانت، به دل‌هایِ فکار آید

چو آتش بر حَراقِ سینه، سوزان‌تر از آن آید

 

​سلیمی! تن مده بر جان، که در سودایِ آن دلبر

چه جفت آید، چه طاق آید، برنده آن که جان آید

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​در آبیِ آن دیده‌یِ بی‌نام و نشان، ای گل

همچون مهِ تابان، به دلِ خاطره‌ها، ستاره‌ایست

 

​دیدم تو را که جلوه‌گر در نگاهِ او بودی

هنوز آن اشاره، در جانِ منِ آواره، پاره‌ایست

 

​ای دیده! گرچه رفتی و دور از برابرِ من

در دیده‌یِ خیالم، هنوزت آن جلوه، همواره‌ایست

 

​چون خورشیدِ شامگاه، در روزنِ خاطرم تاب‌ان

از تابشِ تو، در ظلمتِ دل، راهِِ راهِ چاره‌ایست

 

​چون دزدِ آشنا، به درِ چشمِ تو ماندم مقیم

کز روزنِ نگاهت، بجویم که در آن نظاره‌ایست

 

​شاید چو نورِ مه، در خوابگهِ تو درآیم

بینم که در سیاهیِ شب، بر من، نگاهِ خیره‌ و آواره‌ایست

 

​سلیما در طوافِ آن چشمِ ناشناس می‌گردد

که در هر گوشه‌یِ تقدیرش، زِ عشق، استعاره‌ایست

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​تو را سَری‌ست که با ما، تواضعی نکند

مرا دلی‌ست که دیگر، شکیب‌رو نشود

 

​کدام دیده‌یِ حِیران، به حُسنِ تو بگشود؟

که آبِ دیده از آن، دم‌به‌دم فرو نشود

 

​بر آن جمالِ نکو، غیرِ این نمی‌گویم

که مِهر از آن گُلِ خورشید‌خو، نکو نشود

 

​زِ زلفِ مُشک‌فشانت، چو گوی‌ در چوگان

فتاده‌ام به رهی، کآن به جست‌وجو نشود

 

​اگر هزار جفا، سویِ سینه می‌آید

به جان خرم، که این عهد، بازگو نشود

 

​زِ بویِ ناله‌یِ من، در حجابِ سینه عیان

که آتشِ غمِ این عشق، تیره-رو نشود

 

​چه مجلسی‌ست که از های‌وهویِ عاشقان

خالی‌ست؟ کآن دگر، بزمِ های‌وهو نشود

 

​سلیما، شورِ عشقت به پیری هم برپاست

که این طریقتِ دیرین، دگر دگرگون نشود

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​رخسارِ تو، آن خاطره‌ها زنده کند باز

کز تابِ رُخت، باده به ساغر بجهد باز

 

​در شهرِ دل، از جلوه‌یِ تو غلغله افتاد

طوفانِ تو، در بازارِ صبر، تیشه زند باز

 

​آن چشم که از بامِ فلک، مَه به در آورد

خورشیدِ جهان‌تاب، زِ نردبان فکند باز

 

​چون ابرو کشیدی، به دشتِ دلِ وحشی

صیادِ قضا، تیرِ کمان از کف براند باز

 

​من نامِ خود از یادِ جهان برده بودم

آن چشم، مرا در دهنِ خلق، بیفکند باز

 

​سردار و سپاهی که در آن بزم درآیند

از هیبتِ آن چشم، زِ زین جامه دراند باز

 

​لرزه به اندامِ خان و، به ایل و تبارش

آن نَظره که بر جانِ سلحشور، نشاند باز

 

​سلیما! زِ آن رنج، که در سینه نهان است

آتش به جهان، در پیِ این قصه فشاند باز

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

مردم زِ درد و در برم ننشستی ای جان، همچنان

مرگم عیان شد، لیک رویت، نه به بالین، همچنان

 

​جان بر لب آمد، دوستان رفتند و تنها مانده‌ام

شمعی به بالینم بُوَد، گریان و مسکین، همچنان

 

​مرغانِ امیدم پرید، از دل جوانی شد نهان

اما غمِ عشقت بُوَد، در جانِ غمگین، همچنان

 

​آن تازه‌گل پا درکشید، از دامنِ این بی‌نوا

اشکِ من از داغِ رُخش، گل‌گون و خونین، همچنان

 

​گرچه زِ هستی، مشتِ خاکی مانده‌ام در راهِ تو

همچون نسیم، از عشقِ تو، بی‌تاب و بی‌‌کین، همچنان

 

​مویم سپید و غفلتِ ایام، بر جا مانده است

صبحِ قیامت شد عیان، من در خوابِ نوشین، همچنان

 

​دشمن به چشمانِ دلم، چون دوست آید در نظر

طفلی ندانم مصلحت، نادان و غمین، همچنان

 

​سلیمی در طوافِ آن‌که، جانش را بستاند زِ کف

در بندِ آن زنجیرِ زلف، سرگشته و مسکین، همچنان

 

« سلطان یاووز سلیم »

---

​سر بر نِه به بالین، بگذر زِ ما، رها کن

ترکِ شب‌گردِ مست و، این مبتلا، رها کن

 

​مائیم و موجِ سودا، در بزمِ شب، به تنهایی

خواهی جفا بفرما، خواهی کرم، عطا کن

 

​بگریز از این بیابان، تا در بلا نیفتی

ره‌سویِ عافیت گیر، این قیدِ ما، رها کن

 

​در کنجِ غم خزیدیم، با دیدگانِ گریان

بر سیلِ اشکِ ما، صد چرخِ آسیا کن

 

​آن تندخویِ دل‌سنگ، بُرّان‌دم است و خون‌ریز

تدبیرِ خون‌بهایم، در این جفا، صفا کن

 

​بر شاهِ خوبرویان، واجب نباشد عهدی

ای عاشقِ زرد‌سیمین، صبر و وفا، بنا کن

 

​دردی‌ست بی‌دوا را، در کویِ عشقِ جانان

ای عقلِ مصلحت‌بین، درمانِ این دِعا کن

 

​پیری به خواب دیدم، در راهِ کویِ جانان

اشارت کرد و گفتا: سلیم، عزمِ ما کن

 

« سلطان یاووز سلیم »