ماییم و دلی خونشده از جلوه جانان
سرگشتهی عشقیم و فراری از این جان
در دایرهی عقل نگنجد غمِ مستان
دیوانه کُجا مصلحتاندیش شود هان؟
بر تختِ جهان تکیه زدن، بندِ گران است
ما شاهِ فقیریم و روان در پیِ جانان
تا نقشِ تو در آینهی سرّ و عَلَن دید
دل شست ز خود، پاک بشد از غمِ دوران
در مسلخِ عشقت سر و دستار چه باشد؟
ای خاکِ درت، تاجِ سرِ خِیلِ سلاطین
بگذر ز سلیم و هوسِ ملکِ جهانش
کو را هوسی نیست بجز وصلِ تو خواهان
« سلطان یاووز سلیم »
---
دوشم نوایِ غیب رسید از مَهارِ باد
کای مانده در غبار، به راهت شکیب دار
یک آشنایِ دور ز عمقِ رَهِ مِهی
خواند مرا به خویش، که دل غرقِ سیب دار
آهنگِ آن صدا که چو نور است و چون نوید
آرد به یاد، بویِ خوشِ نوبهارِ شاد
آید زمانِ وعده و آن روزِ ناگزیر
کایامِ غم رود، بشود غُصهها به باد
آنان که خم شدند ز بارِ غمِ جهان
سر برکنند و بنگرند آفتابِ داد
بگذر ز نقشِ خویش و منال از فراق، هان!
سلیما که نورِ شاه به جانت شعاع داد
« سلطان یاووز سلیم »
---
آیا به دستت میرسد مکتوبِ ما یا نه؟
وانی کنی این نامهیِ پر غُصّهها یا نه؟
نامت دعایِ نیمهشب در هر قنوتِ ماست
گویی به خلوت نامِ ما را با خدا یا نه؟
دیشب به شوقِ رویِ تو بستم دو چشمِ تر
دیدی به خوابت این دلِ بیدست و پا یا نه؟
گر بعدِ عمری فرقت و دلتنگی و افغان
بینی مرا، بشناسی این رویِ خطْا یا نه؟
بارانِ اشکم بویش از زلفِ عبیرت هست
یاد آوری مستانِ خود در بادها یا نه؟
امیدِ وصلِ تو سراب است و جهان فانی
آخر بسوزی جانِ سلیمی را دگر یا نه؟
« سلطان یاووز سلیم »
---
زلفِ چلیپا باز کن، تا مَست و شاعرتر شوم
شوری برانگیزان به جان، تا منْ مَنی دیگر شوم
سجاده را ویران کنم، گر قبلهام رویِ تو شد
کافر شوم بر هرچه دین، تا پیشِ تو کافر شوم
ققنوسِ عشقم، کی هراس از آتشِ هجران مراست؟
در کُورهیِ آغوشِ تو، خوشتر که خاکستر شوم
طوفان تویی، من آن شقایق در کفِ تقدیرِ تو
فرمانِ عشق است این زمان، در پایِ تو پرپر شوم
جان کَندهام در کویِ تو، صد بیستون پیشم کم است
تا فاتحِ آن چشمِ مست و غارتِ مَحشر شوم
عشق است و قِافِ معرفت، پایانِ رنج و عُسرتش
ترسم که در این امتحان، شرمندهیِ داور شوم
بر دین و دنیا حاکم است آن لشکرِ چشمانِ تو
تکتازیِ شاهانه کو؟ تا خِصمِ این لشکر شوم
در مسلخِ جانبازیات، ملکی نمیخواهد «سلیم»
شاهِ جهان بودم ولی، خوشدل کِزین مِعبَد شوم
« سلطان یاووز سلیم »
---
تکذیبِ از چشمانِ تو، ای یار، چه مقدار؟!
اصرارِ این چشمانِ من، در کار، چه مقدار؟!
در قلهیِ زلفت دلم افتاد به یغما
در دامنِ فتانِ تو، این تار، چه مقدار؟!
لب شَهد و شکر، رویِ قمر، زلفْ معنبر
مبهوتِ حِسامم کِزین پرگار، چه مقدار؟!
با بویِ بهشتت بشد این عقل زِ آدم
در دستِ تو آن جلوهیِ انکار، چه مقدار؟!
با ما به سلامی و پیامی ننشستی
سردی و جفا بر دلِ هشیار، چه مقدار؟!
چشمت به من افتاد و جهانم همه لرزید
ویرانیِ این خانهیِ احرار، چه مقدار؟!
بشکن دلِ من را که عجب مأمنِ رازیست
پایان ببر این قصه «سلیما»، که دگر طاقتِ غم نیست
« سلطان یاووز سلیم »
---
گرچه از جعدِ کجش بند و گره در کارم
چشمِ اِعام و گشایش زِ کَرَم میدارم
رخِ سرخِ منِ دلخسته زِ شادی مَشُمار
عکسِ خون است که سر میزند از رخسارم
پردهیِ صوفی و مطرب زِ کَفَم دل ببرد
آه اگر راه نیابم به سرِ اسرارم
پاسبانِ حرمِ دل شدهام تا به سحر
تا جز اندیشهیِ جانان به درون نگذارم
منم آن شاهِ سخنباف که از دولتِ عشق
از نیِ کلک، همه درّ و گهر میبارم
دیده بگمار بر این بختِ به خوابآلوده
کو نسیمی زِ هدایت که کند بیدارم؟
چون به درگاهِ تو ما را ره و دیدار کجاست؟
قاصدی کو که رساند غمم بهرِ یارم؟
زاهدان طعنه زدندم که «سلیمی» است ریا
بجز از خاکِ درت با که بود بازارم؟
« سلطان یاووز سلیم »
---
با جعدِ تو صد پیمان بستند دل و جانها
صد حیف که بشکستند آن رشتهیِ پیمانها
از حسرتِ آن خطت میسوزم و میبارد
خونابِ دل از مژگان، سیلاب به دامانها
بر فرقِ منِ مسکین، زد پتکِ بلا دوری
ای تُرکِ جفاپیشه، بر سنگِ چو سندانها
این کشمکشِ دنیا، آخر به شهی بکشید
ای یوسفِ مصرِ جان، خوش باش به زندانها
آموختم از زلفت صد نکته و در دوران
نامِ منِ سودایی، ثبت است به دیوانها
سر مستِ خمِ عشقم در خاکِ حریمِ تو
گو بادیه پیماید زاهد به بیابانها
با دستِ بساطِ جم، پیشِ نظرِ رهرو
ملکِ دو جهان خاک است در پایِ سلیمانها
این زاهدِ نفسانی، بیبهره زِ انسانی
با این همه حیوانی، خصم است به انسانها
من تکیه زِ بیداری بر عرشِ برین دارم
او شاد که در غفلت، خفتست به ایوانها
در مسلخِ عشقِ تو، شاهی و گدایی رفت
«سلیما» به سرِ میدان، خون است به دامانها
« سلطان یاووز سلیم »
---
عالم افسرده ز شور تو و خالیست مکان
پردهای نیست که پنهان کند اسرارِ عیان
کائنات ارچه گدای درِ فقرند ولی
کس ندانست کجای است سرای تو نشان
تاج و دیهیم ملوک است حبابِ سرِ موج
ز محیط کرمت ای شهِ بخشنده عیان
خاکِ تاریک شده آینهی شمس و قمر
از صفای تجلیّ تو در این کون و مکان
غنچه در بغلش جزء ثنای تو گرفت
خار با تیغ زبان مدحسرای تو روان
مشت خاکی چو «سلیمی» چه کند ای شهِ جان؟
جان ستانم ز تو و هم به تو سازم قربان
« سلطان یاووز سلیم »
---
حجابِ رویِ جانان شد، وجودِ خاکسارِ ما
بیا ای مرگ و برهم زن، اساسِ انتظارِ ما
به چشمی کاندر او جز رویِ حق نقشی نمیگنجد
تماشا کن که چون گم شد، جهان در چشمِ تارِ ما
منم آن خسروِ بیدل، که در اقلیمِ درویشی
به غیر از داغِ تنهایی، نروید از مزارِ ما
مگو از شوکتِ شاهی، که در بازارِ مشتاقان
پرِ کاهی نمیارزد، تمامِ کاروبارِ ما
فنا شد جاہ و فرٍّ ما، بقا در بینشانی بود
سرِ تسلیم بنهادیم و این شد افتخارِ ما
سلیمی! گرچه در عالم به دستت ملک و فرمان است
گدایِ کویِ جانان شو، که این است اعتبارِ ما
« سلطان یاووز سلیم »
---
مدامم مایهٔ جان باش و سوزِ سینهٔ ما را
تویی آن که به یک دیدن ربودی دین و دلها را
شمیمِ زلفِ مشکینت به جانم نکهتی بخشد
بیا کز بوی تو یابم شفایِ جانِ شیدا را
میانِ دُر و گوهرها که در عالم گرانقدر است
تویی آن گوهرِ یکتا که رونق نیست دیبا را
هوا پُر گشت از عطرِ خوشِ جانان، عجب دارم
که یادِ رویِ تو بخشید بویِ یاس، صحرا را
انیسِ جان و دل شو، همدمی کن در مسیرِ عشق
که دستِ اهرمن هرگز نگیرد دامنِ ما را
سلیمی! شاهِ آفاقی و اندر کویِ مشتاقان
گدایِ خاکِ پایِ او شدی، بگذر تمنا را
« سلطان یاووز سلیم »
---
به نامِ عشق، کز او گشته فاش هر اسرار
هنوز نفخهٔ این مِی وزد به لاله و خار
جهان به آخر و این ماهرخانِ سیمینبر
هنوز کارِ دگر جز جفا ندارند کار
پدر هزار نصیحت بگوشِ ما فرمود
نگفت عشق کند خانومانِ ما را تار
نگفت سرِّ عجیبی که در دلِ تنگ است
به غیرِ عشق نبخشد به این نوا، تارتار
به بامِ شاه و گدا بارد این سحابِ کرم
چقدر بذلِ غریب است در دلِ دلدار
بگو به حضرتِ معشوق رازِ پنهانت
که اوست مَحرمِ جان و انیسِ هر اَسرار
ولیک گوش کن این پند را، سلیما! چون
عقابِ مرگ برباید کبوترِ طیّار
« سلطان یاووز سلیم »
---
لب اگر آن بتِ عیّار به تبسّم بکند
کی مسیحا دگر از معجزه تکلّم بکند؟
ببرد دین و دل و عقل به یک غمزهٔ چشم
گر در آن صف ز جفا عزمِ تهاجم بکند
رونقِ مهر و قمر را شکند در افلاک
رخ اگر جلوهگر از برقعِ انجم بکند
صبر و هوشم برود از سر و صیّادِ دلم
حمله بر طایرِ جان همچو تدوُّم بکند
خلّخ و چین و خطا خاکِ درِ خلوتِ اوست
گر همی نادره در شیوهٔ ختّم بکند
سلیم! ملکِ جهان را به جوی گر بخرد
شاهِ دین گر هوسِ ساجد و طرّم بکند
کی وصالش به صبوحی بشود حاصلِ ما
تا که هجرش به جهان سحر و توهُّم بکند
« سلطان یاووز سلیم »
---
برهم زنید یاران، این بزمِ بیصفا را
مجلس صفا ندارد، بی یارِ مجلسآرا
بی شاهدی و شمعی، جمعی مباد بر پا
شورِ چمن نباشد، مرغانِ خوشنوا را
بی نغمهٔ دف و چنگ، وجدی نمیفزاید
باید سماعِ جانی، کز سر بَرد هوا را
جامِ مدامِ گلگون، بیمی صفا ندارد
بی معرفت چه حاصل، جامِ جهاننما را؟
بی سروقدِّ دلجو، رونق نماند بر جو
بی سبزهٔ خطِ او، مپسند این گوارا
بی چینِ طرّهٔ یار، تاتار تارِ موییست
بی مویِ او به مویی، هرگز مخر ختا را
با خامی و دلِ دون، راهی به حق نباشد
تا کی به تلخکامی، سر میبری نگارا؟
از شوکتِ سکندر، بگذر چو خضرِ فرخ
با پایِ همتِ خود، برجو دمِ بقا را
بر دوست تکیه باید، بر خویشتن نشاید
موسیصفت بیفکن، از دستِ خود عصا را
بیگانه شو ز عالم، وز خویشتن میندیش
جز آشنا نبیند، دیدارِ آشنا را
پروانه شو در آتش، از شعله رخ مگردان
دانند اهلِ دانش، عینِ بقا فنا را
دارویِ جهل خواهی، بطلب ز پادشاهی
کاقلیمِ معرفت را، شاه است آشکارا
او سرِّ غیب و لاریب، محبوبِ بیکدورت
عکسِ مقدسِ حق، مرآت شد صفا را
ناموسِ اعظمِ اوست، غیبِ مصونِ مطلق
اندر شهودِ رویش، کروبیان حیاری
آیینهدارِ مطلق، معشوقِ عقلِ کل اوست
سرمایهٔ تسلی، عشاقِ بینوا را
اصلِ اصیلِ عالم، فرعِ نبیلِ احمد
فیضِ نخستِ اقدم، سرِّ عیان خدا را
در دستِ قدرتِ او، لوحِ قدر زبون است
با کلکِ همتِ او، وقعی مده قضا را
ای هدهدِ صبا گوی، طاووسِ کبریا را
بازآ که زاغ و کرکس، تاریک کرده فضا را
ای مصطفیشمایل، وی مرتضیفضائل
ای احسنالدلائل، یاسین و طا و ها را
ای منشیِ حقایق، وی کاشفِ دقایق
فرماندهِ خلایق، شاهِ علیعلا را
ای کعبهٔ حقیقت، وی قبلهٔ طریقت
رکنِ یمانِ ایمان، عینِ صفا، صفا را
رویت چو آیهٔ نور، نورت چو وادیِ طور
سرِّ حجابِ مستور، از رویت آشکارا
ای معدلتپناهی، در وقتِ دادخواهی
اورنگِ پادشاهی، شایان بود شما را
انگشترِ سلیمان، سهمِ اهرمنان نیست
دیوان و دد ندانند، اسرارِ اسمِ اعظا
از فتنههایِ کفار، اسلام شد مشوّش
دینِ مبین زبون شد، در پنجهٔ نصاریٰ
ای هر دل از تو خرم، پشت و پناهِ عالم
بنگر به چشمِ رحمت، این مشتِ بینوا را
سلیمی ارچه شاه است، در آستانِ کویت
شاها به یک نگاهی، بنواز این گدا را
« سلطان یاووز سلیم »



