این متن، روایتی است از تلاقیِ تلخِ شکستهایِ متوالی و زخمی که از ناسپاسی بر قلبِ هوادارانِ چلسی نشسته است:
«دیریست که بر رواقِ استمفوردبریج، نه طنینِ پیروزی، که صدایِ خرد شدنِ استخوانهایِ رویاهایی را میشنویم که روزگاری، پهنهی سبزِ جزیره را به تسخیرِ ابهتِ خویش درآورده بودند. اکنون اما، چلسی نه آن تندیسِ استوارِ پیشین، که آینهایست شکسته در چنگالِ تقدیر که هر تکهاش بازتابِ کابوسیست پیوسته. در این فصلِ بیقرار که سهمیهها چون پرندگانِ مهاجر از افقِ نگاهِ ما کوچیدهاند و زنجیرهیِ باختها، قاموسِ افتخارمان را به تاراج برده، گویی چلسیِ قشنگِ ما، در کدامین پیچِ تندِ تاریخ، از خویشتنِ خویش فاصله گرفت و در ناکجاآبادِ این روزهایِ تاریک، راهِ بازگشت را گم کرد؟
اما در میانِ این هیاهویِ درد و زوال، آنچه پیکرهیِ احساسِ ما را بیش از پیش در هم شکسته، قصهیِ پرغصهیِ مردیست که او را به مسلخِ بیمهری بردند؛ مربیای که در اوجِ طوفانها، سکانِ کشتیِ طوفانزدهیِ ما را در دست داشت، اما در ترازویِ بیرحمِ قضاوتها، دستاوردهایش به ناچیزترین بهانه، حقیر شمرده شد. او را با سردیِ تمام از حریمِ آبیِ ما راندند و پاداشِ آنهمه وفاداری و ایستادگی را با تیغِ ناسپاسی دادند. آه که چه تلخ است دیدنِ تیمی که نه تنها در زمینِ سبز، که در ساحتِ اخلاق نیز دچارِ خسران شده است؛ چرا که بیرون راندنِ ناجوانمردانهیِ کسی که با تمامِ وجود در آتشی که دیگران برافروخته بودند، سوخت، داغیست که بر پیشانیِ تاریخِ این باشگاه حک خواهد شد. اکنون، در تبِ کابوسهایِ بیآغاز و بیفرجام، چلسی در سوگِ خویش نشسته است؛ در سوگِ روزهایی که میتوانست سپید باشد، اما با کجسلیقگی، جفا و حقیر شمردنِ خادمانِ خویش، در دریایِ تاریکِ ناکامیها غرق شد.»



